با اجازه بزرگترها

 

چند روزي به ولايت همسرجان مي رويم براي امر خطير مرمت خانه پدري شان .

البته با دستان توانمند و كمر دولاي ما و ايشان ، بدون داشتن نيروي كار ........

تازه دلتان بسوزد كه با همسرجانمان دوران شيرين قهر را هم طي مي كنيم .

حالا با اين همه كاري كه بايد در آنجا انجام دهيم ، شما فكر كنيد كه چند روزي براي استراحت به سواحل مثلاً جنوب فرانسه تشريف مي بريم .

تصورش كه ماليات ندارد .

پي نوشت : متاسفانه دسترسي به نت نخواهيم داشت و دلمان از همين حالا برايتان تنگ است . اگر به سلامت برگشتيم ......

زنگوله اي براي تابوت

 

هی نیایید اینجا و با کلی من و من ما را به بچه دار شدن تشویق نفرمایید .

البته این فقط سخن شما نیست که قبلاْ هم گفته بودیم از نصیحتهای اطرافیان در این باب .

و جالبتر توصیه پزشکان متخصص زنان است که گاه و بیگاه برای برداشتن کلاهمان گذری از اجبار به مطب ایشان داریم و همه مشکلات و بیماریهای ما را رها کرده و در حالی که دست مبارک خود را زیر چانه می زنند نصیحتنامه ای اندر عواقب تنهایی برای ما تحریر می کنند که به فکر فردای پیری خود باشیم و قبل از آنکه از دیر دیرتر شود بچه ای به جمعیت این سرزمین اضافه کنیم كه هم عصايي داشته باشيم و هم اينكه شش دونگ از يك گوشه بهشت را براي خود خريداري كنيم .

 اما با همه تحصيلاتي كه دارند نمي دانند كه نرود ميخ آهنين در دل سنگ ما ......

و در حيرتيم از اين افراد روشنفكر جامعه كه با توجه به شرايطي كه ما داريم چطور چنين نسخه اي براي ما مي پيچند ؟ !

حالا مامان جانمان كه تازه كلي هم عشق بچه است و از دار دنيا هيچ نوه اي هم ندارد ، با همه حس مادري اش بعد از يكي دوبار توصيه به ما وقتي با صلابت ما مواجه شدند ، ماستهايشان را كيسه كرده و ديگر در اين مقوله بحثي با ما ندارند .

اما تصور كنيد كه براي دردهايي كه داريد به متخصص زنان ، حالا يا خانم يا دور از چشم همسر جان به پزشك مرد كه مراجعه مي كنيم ، از اول تا آخرش بجاي آنكه به دردهاي ما گوش داده و علاجي بيابند ، از محسنات البته كاذب بچه دار شدن مي گويند و تازه ما را هم بر عليه همسرجان تحريك مي كنند كه چون ايشان خودشان بچه دارند ، حس زيباي مادرشدن را از ماي زن بابا دريغ مي كنند .

 و هر چه ما دليل و برهان مي آوريم كه عقل سليم ما چنين حكمي را صادر نموده ، زيربار نرفته و چنان نگاهمان مي كنند كه گويي با يكي از فريب خوردگان مظلوم جامعه بشري روبرو شده و بايد به گونه اي كه خيلي هم احساسات ما جريحه دار نشود از داشتن اين  كلاه گشاد روي سرمان ، ما را سر عقل آورده و بفهمانند كه بيش از اين نبايد خود را و زندگي خود را قرباني خودخواهي همسرجان كنيم .

كه فردا روزي بعد از 120 سال كه تنها بوديم ، اين فرزند است كه ما را از اين غم رها خواهد ساخت .

خودتان شاهديد كه در اين سرزمين و اين روز و روزگار ، هر كسي دسته هاوني را بزرگ كند ، از غم و غصه هفت دولت رها بوده و جايش در باغ ارم  اينجا و آن دنيا با گارانتي محفوظ خواهد بود .

 هرچه هم ما استدلال  داشته باشيم براي نداشتن اين نعمت خداوندي ، به خرج آناني كه بايد برود ، البته نخواهد رفت .

حالا اينها را گفتيم كه بگوييم ما خيلي هم تك و تنها نيستيم .

البته واضح و مبرهن است كه همسرجان لحظه لحظه زندگي ما را دربرمي گيرند و مشكلات بچه هاي ايشان هم جاي ويژه اي براي ما خواهد داشت .

اما يك سالي مي شود كه دور از چشم اغيار ما هم دو بچه براي خودمان داريم كه فقط و فقط همسرنازنين از وجودشان آگاهند و خداي ما .

دو بچه اي كه نه آزاري برايمان دارند و نه هزينه اي و دلتان نخواهد كه تازه آرامشي هم به ما مي دهند كه كمتر مادري شايد بهره مند باشد از آن .

اين بچه ها يكي شان سياه  است و يكي سفيد و البته دوقلو .

 به دختر و پسر بودنشان هيچ گاه فكر هم نكرده ايم كه همينقدر كه سالمند براي ما كافيست .

و فقط هنگام خواب است كه دست نوازشي به سرشان مي كشيم و دركنار هم استراحتي مي كنيم .

اما با همه اينها همسرجان گاهي اوقات چشم ديدن اين دوتا را نداشته و حرصشان را چنان سر اين دو بي زبان خالي مي كنند كه ما را وادار به عكس العمل مي نمايند تا تلافي اش را سر بچه هايشان درآوريم .

هنوز خيلي ديوانه نشده ايم اما شما هم  كه غريبه نيستيد ،  بدانيد كه ما دو كوسن روي تختمان داريم كه يك شكل و اندازه هستند و تنها رنگشان متضاد است .

 هنگام خواب به نوبت يك شب سياهه را و شب ديگر سفيده را در آغوش گرفته و مي خوابيم و هرگز نخواهيد دانست كه وقتي اينها در كنار ما طوري قرار مي گيرند كه دستمان را رويشان رها مي كنيم ، چه آرامشي داريم و چقدر احساس خوشبختي مي كنيم .

هر شب كه همسرجان مي پرسند كدام يكي را مي خواهي ، حواسمان را جمع مي كنيم كه عدالت برقرار بوده و نوبتشان را رعايت كنيم .

گاهي اوقات كه همسرعزيز  مشغول حل جدول هستند  و بدون آنكه حواسشان باشد ، يكي از آنها را روي زمين پرت مي كنند ، چنان رگ غيرتمان بيرون مي زند و احساس مادريمان گل مي كند كه مثل يك گربه ماده كه براي دشمن بچه هايش گارد مي گيرد ، ضد حمله اي به همسرنازنين كرده و فريادمان به آسمان مي رود كه بچه مرا پرت مي كني ؟

و همسرجان كه با خونسردي مي گويند تو هم با اين بچه هايت ....

ديگر چيزي جلودارمان نبوده و اعلام مي كنيم كه همين فردا بچه ات را از اين خانه به بيرون مي اندازيم تا تلافي كرده باشيم .........

و بعد از آرام شدن ، به ايشان مي گوييم كه اصلاً نمي تواني يك ناپدري خوبي باشي .

در حالي كه ما زن باباي بدي براي بچه هاي تو نبوده ايم ........

و بعد صحبتهاي جامعه شناسي اندر تفاوتهاي ناپدري و نامادري ، پايان بخش اين جدال خواهد بود .

البته آن اوايل همسرجانمان در جهت اوقات فراغت نداشته ما  ، پيشنهاد خريد يك عروسك را به ما دادند تا مونسمان باشد .

 اما ما كه هيچ گاه در كودكي خود عروسكي نداشتيم تا راه و رسم نگهداري اش را تجربه كرده باشيم ، به شدت مخالفت كرديم كه حوصله نازو نوازش اين عروسكهاي لوس را هرگز نداشته ايم كه تازه فردا لباس هم مي خواهند و با اين پيشرفت تكنولوژي بعضيهاشان آب و دان هم مي خواهند و قضاي حاجت هم دارند و بايد لگني هم زيرشان بگذاريم .

و علاوه بر اينها عرعر هم دارند گاهي و البته كه ما ديگر در سن و سال اين سرويس دادنها نخواهيم بود .

پس با همان دو كودك سياه و سفيدمان عشق مادري را در خود زنده نگاه مي داريم و خيلي هم كه احساساتمان شكوفا مي شود ،  صبحها كه عازم صدارتخانه هستيم و دوتا گربه ملوس را مي بينيم ، قربان قدو بالا و ناز و ادايشان مي رويم و  همكاران را كه مي بينيم بچه خود را به دنبال مي كشند ، هم دلمان به حال آن طفل معصوم مي سوزد و هم آن مادر خسته كه حالا چقدر هم بهاي بهشت گران تمام مي شود ....

و خدا را سپاسگذاريم كه شرايطمان به گونه ايست كه اصلاً و ابداً حتي فكر داشتن اين عصا به ذهنمان هم نمي رسد كه بخواهيم حسرتش را داشته باشيم و خوشيم با همان حسرتهاي ديگرمان كه اگر خيلي زن هستيم همانها را دريابيم كه براي هفت پشتمان هم بس خواهد بود . 

پي نوشت : در کنار اینها خواندن هزارباره كتاب سنگي بر گوري جلال در جهت آرامش يافتن ، توصيه مي شود .

 

سود نابرده در جهان بسیار

 

آنقدر بدمان می آید از این زنانی که می آیند و گلایه های تکراری زندگیشان را در دهکده جهانی مطرح می کنند و با این خیال دوستانی به دور خود جمع کرده و با ذکر مکرر مصیبت اشک همه را درمی آورند.

بدمان مي آيد از اينهايي كه بدون پرسيدن احوالشان ، پرونده پزشكي قطورشان هميشه مفتوح است و با آخرين و نادرترين بيماريها ، به ملت مستضعف پُز مي دهند كه اينجايمان ورم كرده و آنجايمان فرو رفته ..........

يعني چي كه از سرصبح ناله مي كنند تا ته شب كه بلكه خواب به خواب بروند .

زن بابا هستيد براي خودتان باشيد .

مگر روزي كه اراده فرموديد زن يك بابايي بشويد ، با كسي صلاح و مصلحت كرديد كه حالا طلبكار ملتي هستيد ؟!

چشمتان كور كه نه ، از حدقه درآيد كه آن زمانِ جيك جيك مستان ياد اين روزها نبوديد و حالا كاسه چه كنم به دست گرفته و دور اين دهكده مي گرديد .

به يك ورمان كه كلكسيون بيماري داريد .

 و بي حوصله گي و نااميدي تان هم به آن يكي ورمان ...

حالا كه دو ، وَ ر بيشتر نداريم ، خودتان به عدالت تقسيم كنيد داشته ها و آرزوهاي نداشته تان را بين اين دو وَر ما .

ولي ديگر نياييد اينجا و از دست بچه هاي شوهرتان ناله غريبي سر ندهيد .

از دست خواهرو مادرتان رنجنامه سياه نكنيد كه اگر دست به طبل هر كسي بزنيد ، صدا مي دهد .

حالا اگر ديگران خانومي مي كنند و شنونده درد دلهاي تمام نشدني شما هستند ، شما ديگر نگذاريد سوزن گرامافونتان دربرود و امتي را آزار دهيد با آن صداي انكرالاصواتتان .

خانه تان را دوست نداريد ، فكر آن بدبختاني باشيد كه گوشه خيابان چادر زده اند .

پول نداريد كه هرسال به اروپا برويد و ارز مملكت را به بادهاي موسمي آنجا بسپاريد ، به آناني فكر كنيد كه حتي پاسپورت هم ندارند .

اي تو روحتان كه همين پريشب ها بود كه كتابي به دست داشتيد اندر راههاي دوست داشتن خودتان كه خود را همينگونه كه هستيد دوست داشته باشيد .

چاق شده ايد ؟ باشيد .
احساس پيري مي كنيد ؟ بكنيد .
شكست خورده و خسته هستيد ؟ باشيد .

هرآنچه كه هستيد ، همان را دوست داشته باشيد .

به اين زودي جمله هاي اثربخش آن كتاب را از ياد برديد ؟!

 گِل به سرتان بگيريد با اين حافظه منفي تان كه مثل گربه مرتضي علي هرجوري پرتش كنند باز چهاردست و پا به زمين مي آيد .

ما كه مي دانيم همه اين نق و نوق ها ريشه در بي پولي تان دارد .

به ما ديگر دروغ نگوييد كه امسال برايتان مهم نيست كه ز اسباب سفر ، تنها  عزم سفر داريد و بس . 

اگرآن چندرغاز پولي كه براي خريد خانه داشتيد مثل گوشت قرباني دست اين و آن داديد كه كارشان راه بيافتد و حالا ديگر نم هم پس نمي دهند تا شما سروساماني بگيريد در اين آشفته بازار ، مشكل خودتان است .

داده ايد و حالا منت مي گذاريد ؟

چشمتان كور كه نمي دانستيد ظرفيت دجله پر شده و تازه بياباني هم نيست كه انتظار از ايزد منان داشته باشيد .

آي زن بابايي كه شكرخدا كاري در صدارتخانه داريد كه آنقدر مهم و حياتي ست كه حتي نمي توانيد يك روز به گشت و گذار برويد .

اگر اين را هم نداشتيد چه خاكي به سرتان مي ريختيد ؟

اگر دستتان توي جيب هرچند خاليتان نمي رفت ، آيا زن اين ميدان بوديد كه كاسه گدايي جلوي همسرجانتان بگيريد ؟‌

اصلاً مگر خداوند منان دست گيرنده هم به شما عطا فرموده اند ؟

فكر اينجايش را نكرده بوديد كه اينقدر ناشكري مي فرماييد از كار كردن با مدير كلي كه هرچه با زبان بي زباني گردنتان را كج مي كنيد تا شفاعت كند شما را از براي دريافت وامي سنگين از بانكي خصوصي ، به روي مباركشان نمي آورند كه روزي روزگاري شفته پلويي با هم خورده ايد ؟  

باز هم به آن ورِ اولمان كه ترتيب اثرنمي دهند به حرمت بيست و يك سال همكاري صادقانه شما .

آيا فراموش كرده ايد كه اگر سلطان دور است ، خداوند نزديك است ؟

شب كه مي خواهيد بخوابيد با خدايتان رازونياز مي كنيد و دامانش را مي چسبيد كه فقط و فقط از خودت مي خواهم و بس .....

و صبح كه سر از بالين برمي داريد ، از بنده اش طلب داريد و گردنتان را كج مي كنيد براي آناني كه خدا را به  خدايي نمي شناسند ؟!

با همه اينها باز هم نمي دانيد كه گره كارتان كجاست ؟

نكنيد اين دورنگيها را .... 

خانه تان را آتش نزنيد كه دودش به چشم همسايه برود .

زندگي تان را بكنيد با همين عشقي كه به همسرجانتان داريد كه شاعر بيهوده دستش را جوهري ننموده كه دوست مار ا و همه نعمت فردوس شما را .......

دوستانتان را قدر بدانيد كه از اينجا و آنجا ، ديده و  نديده دوستتان دارند و نگران ابلهي مثل شما هستند .

قدر داشته هايتان را بدانيد و بر نداشته هايتان شاكر باشيد اي زن بابايي كه در همه حال ناراضي هستيد از هر آنچه هست و نيست .

پی نوشت : کرشمه عزیزم  فعلاْ  آن زن بابای غرغرو را گم و گور کردیم به فضل الهی .

پی نیاز : یک متخصص دم دستی قلب که صفش طولانی نباشد به ما معرفی می فرمایید لطفاْ ؟

حکایت این روزهای ما  49

 

تا آنجا که ما می دانستیم  فرهنگ ايران زمين  می گوید هنرمندان فقط به خودشان تعلق ندارند اما دیگر نمی دانستیم که این شامل حال هنربندان هم می شود.

که حالا ما با هر نوسانی که در روحیه پرصلابتمان داریم حداقل یک ملت را دستخوش نگرانی کنیم .

ما اين روزها خوب هستيم اما .....

امايش را خودمان هم نمي توانيم براي آرامش دلمان توضيح دهيم چه رسد به تفهيم به دوستان و آشنايان .

خودمان را در همان برزخي كه داشته ايم گم كرده ايم و حالا در اين آشفته بازار بايد يك كد رهگيري هم داشته باشيم تا در اين تنهايي ،  حداقل خودمان را دركنار داشته باشيم .

به هر صورت هرچه هست اين روزها و شبها براي ما بسيار غريب است وناملموس .

نمي دانيم چگونه مي شود از روزنه اي ،  حداقل شش ماه دوم سال را نگاهي گذرا كرده و با خيالي آسوده سر جايمان بنشينيم .

همه اش استرس و دلهره و كلافه گي از براي روزها و حتي ساعتهاي پيش رو .

دوباره كارناوال كابوسهايمان با شكوه هرچه تمامتر به راه است و براي اضافه كاري از خوابهاي نيم روز هم دست برنمي دارد.

و دوباره افتاده ايم به كار كفن و دفن عزيزان و دلشوره از دست دادن آناني كه برايمان عزيزتر از جان شيرين هستند و نبودشان را تاب نداريم .

و براي آنكه لحظه اي را از دست ندهيم ، دائم قربان صدقه قدوبالايشان مي رويم و مي رويم.......

و آن هنگام كه خسته مي شويم از قرباني شدن ،  و سكوت مي كنيم تا در دلمان مشغول چنگ زدن رختهاي احساسات جريحه دار شده شويم ، عزيزان گله دارند كه چرا چهره ما درهم است و چرا اخلاقمان عوض شده و چرا با كوچكترين تلنگري خشمگين مي شويم و لابد چرا ديگر قربانشان نمي رويم ..........

و در اين زمان است كه دلمان مي خواهد سر به بيابان بگذاريم از براي تنها شدن و برويم جايي كه نه همزباني باشد و نه حتي بني آدمي .

ديگر در بامدادان نيازي به كوك كردن ساعت نداريم كه به حول و قوه الهي با درد قفسه سينه سر ساعت مقرر بيدار مي شويم و اين درديست كه هر روز ما را نگرانتر از قبل مي كند و هر بار به خود مي گوييم نكند كه امروز اين درد ما را از رفتن به صدارتخانه باز داشته و سر از تخته مرده شويخانه درآوريم .

و اين انصاف نيست كه كلي كارهاي نيمه تمام داريم از براي ديگران . كه هنوز كپل را داماد نكرده ايم و هنوز جهاز خواهرجان را رديف نكرده ايم و الان وقت مردن نيست كه عروسي اينها به تعويق مي افتد و شر ما دامن خلقي را مي گيرد.

آن درخت آرزوهايمان روزبه روز بيشتر خشكيده شده و سايه اش را از دست مي دهد كه حداقل اگر ميوه اي نداشت براي ما ، دلمان به آن خوش بود كه شايد در غروبي از تابستان بتوانيم زير سايه نيمدارش لختي نفس تازه كنيم .

صبحها كه خودمان را تا صدارتخانه كشان كشان مي آوريم ، از ملت هميشه در صحنه خجالت مي كشيم كه اول صبح و اين همه بي حالي ؟

روزي هزاربار از خودمان مي پرسيم كه آيا ما در چهل سالگي تمام شده ايم ؟

آيا عمر مفيد ما همين چهار دهه بود و بس ؟

يا آنكه جهشهايي كه در زندگي داشته و حجم كاري كه غيرقانوني از گرده خود كشيده ايم ما را تمام كرده است ؟

دوباره ورم كرده ايم و دوباره صغير و كبير مي پرسند كه آيا بارداريم ؟

و نمي دانند كه ما بدون داشتن جنين ، البته كه يك زن بارداريم .

حالا اين بار مي تواند هر چيزي باشد به جيز نطفه يك تولد .

بارداريم و اين بار روز به روز در درون ما بيشتر رشد مي كند .

تا جايي كه ديگر حلقه ازدواج به انگشتمان نمي رود و هربار كه انگشتري را به بايگاني مان مي فرستيم ، غمگين تر از قبل مي شويم كه چه به روز ما آمده است كه همينطور در حال عريض شدن هستيم .

ورم چشمان شهلايمان نمي تواند كار يكي دو زنبور باشد كه حتماً نتيجه كار گروهي يك كندوست .

ورم دستها و پاها كه به زعم پزشكان زاييده خيال ماست ، تا آنجا پيش رفته كه ديگر  هر كفشي به پايمان نمي رود و ساعتهاي مچي مان چنان تنگ شده كه وقتي به دست مي بنديم احساس مي كنيم ، دستبند اسارتي تاريخي را بر دست ما زده اند .

شكر خدا ديگر تحمل هيچ گردنبندي را نداريم كه وقتي زنجيري  حتي ظريف به گردن مي اندازيم ، مثل خوره تمام گوشت و پوستمان را مي خورد تا مثل يك طناب عرصه را چنان تنگ كند كه با خشونت پاره اش كنيم .

فاق شلوار را تحمل نمي كنيم كه ماههاست با يك دامن شلواري به صدارتخانه مي آييم و يك مانتوي گشاد و البته واضح و مبرهن است كه درز لچك را هم تا روي چانه مي آوريم كه گلوي آماس كرده مان نفهمد كه پوششي دارد .

و در كنار همه اينها درد جديدي گرفته ايم كه هنوز با كسي در ميان نگذاشته ايم و آن اينكه به سلامتي و ميمنت ديگر بدن شريفمان اعضاي خودش را هم پس مي زند .

يعني اگر دستهايمان را روي هم بگذاريم يا به هر طريقي اين دو دست ،  يكديگر را لمس كنند ، عصبي شده و بلافاصله بايد از هم جدايشان كنيم .

و اين حالت فعلاً در حد دو دست بوده و هنوز به ساير اعضايمان سرايت ننموده است .

دردهاي شكمي هم كه يارغارماست و به تازگي اسم علمي اش را هم ياد گرفته ايم و ظاهراً پزشكان متخصص ميگرن شكمي صدايش مي زنند و البته بي علاج ....

و با همه اينها بايد خوش خُلق باشيم كه همسرجان نرنجند و بايد لال باشيم و كر باشيم و كور باشيم تا بتوانيم شمارش نفسهاي قاچاقمان را ادامه دهيم .

يك نفر نيست كه بزند پس سرمان و ما را تا مطب دكتري بكشد كه بعد از شنيدن مصيبت نامه ما ، نسخه خيال و توهم را بپيچد و همگان را آسوده نمايد كه نه ما چيزيمان نيست و فكر مي كنيم كه بيماريم كه ما حتي رقمي نيستیم تا حداقل در جهت پيشرفت علم پزشكي به كار آييم .

 

حکایت این روزهای ما  48

 

این روزها همه اش این حکایت را در دلمان بازخوانی می کنیم که روزی کدخدای دهی مردم را جمع کرده و فرمودند :

- اي مردم يك خبر خوب برايتان دارم و يك خبر بد .

و وقتي اشتياق ملت را ديدند ادامه دادند :

- خبر بد آنكه ،  امسال به جز تاپاله گاو چيز ديگري نداريم .

 و اما خبر خوب آنكه ، تا دلتان بخواهد تاپاله گاو داريم .

حالا ربطش را به اوضاع و احوال دروني ما خودتان دريابيد.

پی نوشت : اوقات شریفتان را در این مکان تلف نفرمایید که شرمنده روی همه دوستانیم .

حکایت این روزهای ما  47

 

البته برهیچ بنی بشری پوشیده نمانده است که ما اصلاْ کاخ سفیدمان را دوست نداریم .

نه خود خانه را و نه محل و منطقه را ....

و خدا خود گواهست که از روز اول چقدر تلاش کردیم تا به طریقی آقای همسر را راضی کنیم که از آنجا برویم .

هرچند که سخت است از یک کاخ هشتاد متری به آپارتمانی پنجاه متری نقل مکان کنی اما انگیزه ما برای جابجایی آنقدر قوی بود كه اين متراژها به چشممان نيايد.

و از آنجا كه به دليل وام گرفتن اخمالو با سند خانه ما ، اين كاشانه تا پنج سال در گروي بانك خواهد بود ، با فروش خانه ، مبلغ بسيار كمي روي دستممان مي ماند كه حتي نمي توانستيم جاي مناسبي را رهن كنيم .

از آن طرف آپارتماني كه آقاي همسر به كپل بخشيده بودند در منطقه اي بود كه ترجيح مي دادند فروخته شده و با اضافه كردن وامي بتوانند جاي ديگري مسكن تهيه كرده و زندگي مشتركشان را تشكيل دهند .

و در اين راستا ما كه بعد از عمري نوكري دولت ، بر حسب تصادف توانسته بوديم مبلغي را در بانك به عنوان سپرده گذاشته تا وامي بگيريم بلكه بتوانيم يك لانه سگ براي مباداي خود بخريم ،
وقتي ديديم با اين مبلغ كم كاري از پيش نرفته و از طرفي خواهرجان و كپل جان هم با وجود آنكه همسرعزيزمان دو ماشينشان را برايشان فروخته و پولش را داده اند به ايشان ، باز هم پولشان كم است ، پيشنهاد داديم كه ما با وام خودمان  و پرداخت اقساطش و آن ده ميليون سپرده مان با ايشان شريك شويم و در عوض دو دانگ خانه آنها هم به نام ما شود .....

و البته با كش و قوسهاي فراوان و رايزيني هاي بيشماري كه داشتند تا ما را راضي كنند كه بدون شراكت ،  پول را دو دستي تقديم كنيم و البته براي اولين بار در زندگي پربارمان "‌نه " گفتن را ياد گرفته بوديم ،

در نتيجه براي اين امر به توافق رسيديم .

تا آنكه شبي از شبها كه در مطالب گذشته به طور مشروح شرح داديم ، از مشك مستطاب خودمان اين راه حل تراوش نمود كه حالا كه آنها به دنبال يك خانه دو خوابه هستند و پولشان براي اين امر كم مي باشد و از طرفي ما هم از اين خانه دلزده ايم وپيمودن هر روزه  چهارطبقه پله ديگر دراندازه ما و همسرجان نمي باشد كه هميشه خدا كلي هم خواروبار با خود حمل مي كنيم ،

بنابراين آنها به اين خانه بيايند و ما با وام خودمان و پول فروش آن يكي خانه كه آن هم مال همسرجان بود البته ، آپارتماني يك خوابه تهيه كنيم و تازه اقساط وام را هم خودمان پرداخت كنيم .

و اين فرمول البته كه مورد قبول همسرجان هم بود اما .........

اما اشكال داستان آنجا بود كه برخلاف توصيه همسرجان مبني بر سكوت كردن ما ، ديديم زن اين ميدان نيستيم كه تا داغ شدن تنور صبر كنيم و از آنجا كه در آن لحظه امكانات در اندازه اي نبود كه  نخود در دهانمانمان خيس بخورد ، مثل فنر از جا پريده و با شتاب خودمان را به اتاق كپل رسانده و با ذوق تمام فرمول را ريختيم روي دايره و شد آنچه كه انتظار نداشتيم .

حمله همزمان و هماهنگ كپل و توك سياه به ما در جهت خنثي ساختن  شوق ما و البته وِتو كردن اين لايحه......

و بعد از چند روزما كه حسابي سرخورده شده بوديم از اين همه محبت خواهرانه توك سياه ،  در جنگ تن به تني كه با خود داشتيم تصميم كبري را گرفته و ابلاغ نموديم كه وام را بدون هيچ قيد و شرطي مي دهيم اما بدون آن ده تومان سپرده خودمان و در عوض انتظار شراكت هم نداريم .

اين شد سرآغاز آن گيس كشي ما و خواهرجان و باقي قضايا .....  

 تا آنكه با وساطت كپل ، خواهران غريب با هم آشتي نموده و ذره اي به روي مبارك خود نياوردند كه چگونه زيروبالاي هم را مورد نوازش قرار داده اند .

و بعد از آنكه ما تصميم گرفتيم كه خانه مان را با همه بديهايي كه دارد ، دوست داشته باشيم و در قبالش از خدا خواستيم تا خانه آخرتمان را حداقل جايي قرار دهد كه اينگونه نامانوس نباشيم با آن ، و همه چيز را واگذار به خالقمان نموديم ،

دوباره بدون نقشه قبلي ، با خواهرجان سر ميز مذاكره نشستيم و اعتراف نموديم كه ديگر خانه مان را دوست داريم و از اينجا تكان نخواهيم خورد حتي اگر وعده باغ ارم را به ما دهند ،

اما دلمان مي سوزد كه اين دو جوان از ابتداي زندگي اينگونه زيربار قرض كمر خم كنند و چه و چه ......،

در پايان بعد از يك ساعت و نيم صحبت تلفني و استفاده از راههاي ديپلماسي به آنجا رسيديم كه خواهرجان اعلام نمودند كه چون توان بازپرداخت اين اقساط رنگارنگ را نخواهند داشت ، حاضرند جايشان را با ما عوض كرده و حالا اين ما باشيم كه با آن رقم ناچيز لانه اي تهيه كرده و محيطمان را تغيير دهيم به شرط آنكه كپل قول دهد  بعد از سه سال كه خانه از گروي بانك درآمد ، و با پولي كه در اين مدت پس انداز خواهند كرد ، خانه را عوض كنند .

و ما كه تجربه حرف زدن بي موقع هفته پيش ، هنوز در جاي جاي سلولهايمان خانه داشت ، چيزي از اين قرارومدار خواهرانه به همسرجان و كپل نگفتيم .

حالا اين درست كه شب اول از ذوق روي پا بند نبوده و دنيا را با همه تعلقاتش زيبا مي ديديم ،

 اما از ديروز تا به حال عذاب وجدان مثل خوره به جانمان افتاده كه اگر تو اين خانه را دوست نداري ، چرا بايد خواهرت جور تو را بكشد ؟

كه او هم تازه عروس است و دلش خانه اي مطابق سليقه اش مي خواهد ...

و آن ور ذهنمان جواب مي دهد كه اين بهترين راه است چون آنها نه اجاره نشين خواهند بود و نه قسط خواهند داشت در ابتداي زندگي و بعد از سه سال كه خودشان را جمع و جور كردند مي روند جاي بهتر ...

و باز احساس خاك برسري مان فرياد مي زند كه نه !

تو داري از اين موقعيت به نفع خودت استفاده مي كني و........

برزخ بدي داريم كه خدا نصيب نكند تا از دست خودتان بكشيد كه براي رسيدن به چيزي به هر دري بزنيد و وقتي در چند قدمي آن باشيد ،

خودتان را و انسانيت خودتان را زيرسوال ببريد كه آيا در اين رسيدن به مقصود ، خداي ناكرده ، احساس و دل كسي را هم زير پا له كرده اي يا نه ؟

 پی نوشت : درراستای زحمت هکر محترم در مورد وبلاگ خبرنگار جنایی لطفاْ به این آدرس تشریف ببریدhttp://dokhtaresurati.blogfa.com/

 

توضیح یک گزارش

 

ما که نیامده بودیم اینجا از این بگوییم که فلان مارک را می خریم و مارک بسیار خوبی ست و چنان ...

فقط منظور از آن گزارش آن بود که بگوییم زن جماعت اگر بخواهد چیزی را بدست آورد از پشت کوه هم سردرمی آورد .

حالا بعضی دوستان تصورکرده اند که ما ویزیتور آن فروشگاهیم و تبلیغ می کنیم و چیزی هم در جیب خالی ما می رود.

و احتمالاً فكر مي كنيم بهترين مارك دنيا را خريده ايم .

در صورتي كه ما معتقديم به جاي چندين بار خريد جنس وطني كه متاسفانه وقتي آب به خود مي بيند ، ليست بدهي هاي آدم زنده مي شود ، يك بار از مارك شناخته شده بخريم كه به تنمان زار نزند .

ضمن اينكه به اين مهم آگاهيم كه تمامي ماركهايي كه در ايران شعبه اي دارند برحسب اتفاق البته ، در مقايسه با شعباتشان در ديگر كشورها حتي امارات و تركيه ، از جنسهاي نازلتر و گرانترشان عرضه مي كنند كه تازه آن رنگهاي شاد آنها را هم ما در اينجا نمي بينيم متاسفانه كه هميشه خدا عزاداريم و دنبال رنگهاي تيره و مُرده مي گرديم ناخودآگاه ....

 

ديگر اينكه آنقدر آه و ناله كرديم كه اين سوسك بدبخت همان روز جل و پلاسش را جمع كرده و عطاي اين مسكن مهر را به لقايش بخشيد........

كه ما نگران بي خانماني اش بوديم تا اينكه امروز وقتي دفترتلفن روي ميزمان را باز كرديم جمال بي مثالشان را زيارت نموده و دريافتيم كه از قضاي روزگار موجود مربوطه اهل فرهنگ هم هستند و درجاهايي اقامت مي كنند كه با كلمات و اعداد سروكار باشد .

از خجالت ديدارما از دفتر تلفن كه بيرون آمدند مثل زني كه ناغافل شوهرش را در كوچه ديده باشد راهش را كج كرده و به سرعت دور شدند ......

و ساعتي بعد كه آقاي مديركل پرونده پروژه ايلام را باز كردند تا مطالعه نمايند ، خاله سوسكه با قرو اداي خاصشان آمدند بيرون .....

غافل از آنكه مديرما با كسي شوخي نداشته و در دم جانشان را گرفتند .

به هرحال بدانيد و آگاه باشيد كه ما در اين ميانه بي تقصير بوديم .

پي نوشت : فروشگاه مورد بحث يك شعبه در خيابان ميرداماد و يك شعبه در جام جم بعد از بازار صفويه دارد .

 

حکایت این روزهای ما  46

 

یعنی اگر این پشتکاری که ما دیروز در امر حیاتی خرید از خودمان نشان دادیم پشتِ کار صدارتخانه گذاشته بودیم الان برای این ملت همیشه در صحنه معاون وزیر بودیم .

یا اینکه این جدیت را اگر در تحصیلات خود داشتیم الان یک قاب خاتم از نشان دکترا روی دستمان مانده بود .

 اما چه کنیم که دربند مقام و منزلت دنیوی نبوده و انرژی نداشته مان را جای مهمی چون اضافه کردن یک لباس دیگر به کمدمان خرج می کنیم .

پريشب كه طبق بخشنامه message  شده توسط فروشگاه DEBENHAMS خود را مكلف به بازديد از آنجا ديديم ، به زور دست همسرجان و كپل و عيالش را گرفته و راهي شديم .

البته يادمان نرفته بود آن توبه خريد نرفتن با آقايان را ، اما آن وقت شب تعطيل و آن بُعد مسافت چاره اي غير از اين برايمان نگذاشته بود .

مثل يك خانم حرفه اي در آن آشفته بازار رئوس محصولات فروشگاه را به سرعت از لحاظ گذرانديم و ناگهان در آن وسط سالن يك كت وپيراهن سرخابي را ديديم كه از همان فاصله ما را فرياد مي زند .

ما هم مثل يك امدادگر وظيفه شناس خودمان را بالاي سرش رسانده و بعد از وارسي كردن مدلش دريافتيم كه آنچه را مدتها در ذهن خود مي خواسته ايم ، يافته ايم .

سايزش را كه نگاه كرديم ديديم شكر خدا همه  پيراهنها از 16 به بالاست و تنها يكي از كتها سايز 14 بود و ما كت 14و پيراهن  16 را چون يك نوزاد گم شده در آغوش گرفته و پله ها را دوتا يكي بالا رفته و سراسيمه خودمان را به اتاق پرو پرت كرديم ...

و با پوشيدن پيراهن براي اولين بار در طول و عرض عمرپربارمان با چشم جان ديديم كه اي دل غافل پيراهن نه تنها تنگ نبوده بلكه به حول و قوه الهي به تنمان لق هم مي زند .

و آنجا بود كه دريافتيم تلاشهاي ما در جهت نامگذاري امسال به نام سال رسيدگي به خود نتيجه داده و حداقل يك سايز گوش و چشم شيطان فلج ، كم كرده ايم .

حالا نمي دانستيم از اين موفقيت عظيم ذوق مرگ شويم يا از اينكه كوچكترين سايز لباس همان بود ، به خودمان دلداري دهيم .

هرچه خودمان را بالا پايين كرديم ، كت كاملاً اندازه بود و پيراهن زيرش گشاد و ما كه سالها بود چنين خاطره اي از پرو لباس بدون آن گنهاي نفس كُش نداشتيم ، مانده بوديم بر سردوراهي كه با صدا كردن توك سياه نظر ايشان را جويا شديم و ايشان هم در جهت روحيه دادن به ما فرمودند :

- واااااااااااي چقدر گُنده ات كرده اين لباس . ....

درحالي كه خانم متصدي پرو اصرار داشتند كه اين رنگ بسيار هم به ما مي آيد .

و ما در عوالم حسرتبار خودمان سير مي كرديم كه چند سال پيش از همين فروشگاه در قلب لندن چه خريدهاي خوبي كه نكرده بوديم و حالا با اين نقص سايز،  دستمان در پوست گردو مانده بود .

خلاصه توك سياه ذوق  خريد كردن ما را در نطفه خفه كرده و ما با لبي آويزان از فروشگاه خارج شديم .

در حالي كه تا پايان شب با حسرت از آن لباس ياد كرده و به جان همسرجان غر مي زديم .

البته واضح و مبرهن است كه چقدر لعنت فرستاديم به آن مشتري كه اين سايز را ناقص كرده و كت 14 را با پيراهن 16 به جاي گذاشته بود .

شب هم به سختي توانستيم بخوابيم كه فكر آن لباس هيچ جوري از مغز خلوتمان خارج نمي شد.

صبح اول وقت كه در صدارتخانه يلداجان را ديديم چنان با آب و تاب از لباس سيندرلا حرف مي زديم كه هي مواظب بوديم چشممان تيك عصبي نگيرد از اين همه حسرت ...

و البته يلداجان هم فرمودند كه لباس بزرگ به چه دردي مي خورد ؟

و به خيال خام خود ما را از يك خريد ديگر در جهت نوسازي كمدلباسمان منصرف كردند .

 اما زهي خيال باطل كه ساعتي بعد ، تلفن داخلي را گرفته و از مامان هستي كه مشتري دائمي آن فروشگاه است شماره شعبه ديگر را خواستيم كه البته ايشان و خواهرشان هيچ يك ،  نداشتند .

زنگ زديم به 118 كه ناگفته پیداست جز تلفنهاي اورژانس و آتش نشاني ، اصولاً به سختي شماره ديگري در آنجا ثبت شده است .

از روي message  تلفنمان شماره همان شعبه را گرفته و خواستيم ما را به بخش مربوطه وصل كنند تا بلكه از ديشب تا به حال سايز ما را از لندن فرستاده باشند به تهران .

و هربار كه اپراتور مربوطه ما را وصل مي كردند البته كه ما به هيچ جا وصل نشده و تلفن قطع مي شد.

اما ما پيگيرتر از آن بوديم كه سنگر را خالي كنيم . سرانجام با تلاشهاي بي وقفه ، توانستيم با مسول مربوطه صحبت كنيم و براي راهنمايي ايشان تمام برشها و درزهاي  لباس را هم توضيح داديم تا متوجه شوند ما كدام لباس را مي خواهيم .

اما باز هم پاسخ دادند كه همان سايز ديشب ، موجود است و ما شماره شعبه ديگرشان را خواستيم تا بلكه قضا و بلا دست به دست يكديگر داده و زني را از نگراني نجات دهند .

در تماس با شعبه ديگر دوباره تمامي مختصات فونداسيون و نازك كاري لباس را پاي تلفن براي فروشنده مزبور توضيح داده و شنيديم كه ايشان هم ندارند آنچه را ما خواسته ايم .

 تنها شعبه ديگر اين فروشگاه در مشهد مقدس است كه تنبلي كرده و ديگر با آنجا تماس نگرفتيم .

حالا زمان استدلال بين عقل و احساس ما بود تا ببينيم كه چه كنيم تا از اين سرگرداني نجات يابيم .

و هي به خودمان تفهيم مي كرديم كه آن لباس ما را گنده نكرده بلكه ما چه بخواهيم و چه نخواهيم از روز ازل كه با ۶ كيلوگرم وزن پا به اين دنيا گذاشتيم گنده بوده ايم و بايد اين واقعيت را با همه تلخي بپذيريم .

مريمي كه با ما تماس گرفتند مراتب را به استحضارشان رسانده و كسب تكليف نموديم از آن باب كه سال گذشته به اتفاق از شعبه اين فروشگاه در استانبول تركيه آنقدر خريد كرده بوديم كه با كمي تلاش مي توانستيم جزو سهامداران آن مزون شويم .

مريمي هم بي درنگ گفتند كه اصلاً فكر كردن نداشته و همان سايز را خريداري كنيد كه غفلت موجب پشيماني ست .

و دوباره تماس با همان شعبه اوليه و پروسه قطع و وصل شدن مكرر........

 و در آخر التماس به خانم مربوطه كه جان عزيزانتان اين يك سايز را در صندوقخانه تان نگه داريد كه ما با جت خودمان را مي رسانيم .

ودر همين زمان كه آقاي مديركل از در اتاقمان داخل شده و به دفترشان رفتند ، مثل فنر ازجا پريده و خودمان را به ميز صدارتشان رسانده و با استرس تمام عرض كرديم كه نيم ساعت مرخصي ضروري مي خواهيم ....

و با آژانس خودمان را رسانديم به فروشگاه مربوطه و به اولين فروشنده اي كه رسيديم با نگراني مشخصات لباس را گفتيم و ايشان از زير ميز صندوق ،  لباس را بيرون كشيده و به دست ما دادند تا پرو كنيم .

اما ما كه مي ترسيديم با پرو مجدد ، دوباره دچار ترديد شده و خداي ناكرده شايد از خريد صرف نظر كنيم ، مثل يك بچه دزد حرفه اي لباس را در آغوش پرمهرمان پنهان كرده و خودمان را به طبقه بالا رسانديم و در صف صندوق به گونه اي ايستاديم كه مبادا مشتريان ديگر ،  چشم طمع به گنج ما كه با كلي رنج به دست آمده بود داشته باشند .

با چنان رضايت خاطري يكصدوپنجاه هزارتومان وجه رايج مملكت را كه بايد  بابت قسط به بانك پرداخت مي كرديم ، دو دستي تقديم آقاي صندوقدار نموديم كه گويي در عوض سند منگوله دار هزارمتر زمين را به دست آورده ايم ........

و با همان آژانس خودمان را به صدارتخانه رسانديم .

درحالي كه از شادي در پوست نمي گنجيديم كه سرانجام تلاشهاي بي وقفه ما با وجود سنگ پراكني اطرافيان به ثمر نشسته و ما حالا يك دست لباس جديد و البته با رنگي بسيار شاد داريم كه مي تواند در روزگار اضافه وزن احتمالي كه اصلاً از ما بعيد نيست ، عصاي دستمان بوده و آبروي ما را بخرد هرچند كه قدما گفته باشند كه نه همين لباس زيباست نشان آدميت .

پي نوشت : در لابلاي اين پيگيريهاي مكرر البته كار صدارتخانه را هم انجام مي داديم ها ..........

 

...........

 

امسال برای سومین بار صدارتخانه را سمپاشی کرده و در نتیجه سوسکهای همکار در صدارتخانه ، جان تازه ای گرفته و فصل نقل و انتقالات خود را بی سروصدا آغاز نموده اند .

درنتیجه يكي از اين موجودات مفيد به حال كارمندان دولت فخيمه ، در حال حاضر در لابلاي دكمه هاي كيبورد سيستم اينجانب رحل اقامت افكنده و مراتب نگراني ما را بابت عزلت خود فراهم نموده اند .

در نتيجه هر چه فكر مي كنيم خدا را خوش نمي آيد كه با فشردن اين دكمه ها مراتب آزار و آلودگي صوتي براي اين موجود عزيز را فراهم كنيم .

فعلاً نمي نويسيم تا ايشان تكليف مسكن خود را مشخص نمايند .

 

حکایت این روزهای ما  45

 

پريشب كه بعد از مدتي سرسنگيني خواهرانه ، توك سياه به ما افتخار دادند تا صدايشان را از طريق لطف گراهام بل به بشريت بشنويم ، با مكالمات صورت گرفته از اواسط بحث ، پرده هاي حرير حجب و حيا كنار رفته و حسابي از خجالت هم درآمديم .

چرا كه ما از خواب چهل ساله بيدار شده و اعلام نموده بوديم كه ديگر تمايلي به گذشتن از جان ناقابل و مال نداشته مان براي اطرافيان نداشته و مي خواهيم قدري هم به فكر خودمان باشيم البته با دست خالي .

و اين جرقه اي بود تا خواهرجان را به آتش كشيده و بگويند آنچه را كه نبايد مي شنيديم ....

و چقدر اين برخورد براي ما تذاعي كننده رفتار خواهر سابق در روزهاي قبل از ازدواجش و جدا شدن از ما بود .

ايشان كه طبق قانوني نانوشته خود را فرزند ما مي دانند انتظار دارند تا برايشان مادري كرده و جان نثارشان كنيم تا زندگي مشترك خود را با كپل آغاز كنند ....

و پرواضح است كه همين انتظار را البته از نوع پدرانه از همسرجان ما دارند تا در راستاي ايفاي وظيفه  پدري براي كپل ، خودشان را فداي اين دو نوگل نوشكفته نمايند .

يعني بايد كوه بريزد تا دره اي پر شود .

و اگر اين كوه كه ما و همسرجان باشيم ذره اي توان استقامت داشتيم و اندوخته اي ، البته دريغي نبود .

اما حالا كه در كار خودمان مانده ايم و سني از ما گذشته نبايد انتظار داشته باشند كه مثل آنان تازه نفس باشيم و اميدوار به آينده .

به هر صورت اين اعلان ما از باب آنكه نمي خواهيم هر آنچه با زحمت گرد آورده ايم در طبق اخلاص گذاشته و تقديم كنيم ، باعث شد تا تمام خوبيهاي گذشته مان را هم چون لكه ننگي روي پيشاني ما ببينند .....

و حتي پا را فراتر گذاشته و به ما بگويند كه در زندگي خودمان چه خرجهايي نبايد داشته باشيم و حتي اين حق را نداريم كه پول خودمان را براي خانه خودمان خرج كنيم كه بنا به پيش بيني ايشان ، فردا كه همسرجان نباشند ( كه هميشه از خداي خود خواسته ام كه من پيش مرگ ايشان باشم ) فرزندانشان ما را از آن خانه بيرون خواهند نمود و چه و چه .......

ضمن آنكه با هوش و درايت خود تشخيص دادند كه اين همكاري نكردن ما تصميم خودمان نبوده و تحت تاثير دوستانمان قرار گرفته ايم و اين ديگر توهيني نبود كه بتوانيم به سادگي ناديده گرفته و مثل هميشه كه به زعم ايشان از بي غيرتي مثال سيب زميني هستيم ، از كنار اين نظريه هم بگذريم ....

و بدينسان در آزمون صدا كه در همان لحظه برگزار شد ، هي ما ، ولوم خود را بالا برديم و هي ايشان ....

تا اينكه مجبور شديم در اتاق را ببنديم كه حداقل همسايگان تصور نكنند كه اين اختلاف از نوع زناشويي ست و نگران ما شوند و نيم ساعتي كه حنجره مان را پاره كرديم تا با دليل و برهان حقانيت خود را اثبات نماييم ، ديديم كه نخير اين فيتيله از قبل نم داشته و با اين بحثها چيزي حل نخواهد شد چرا كه ايشان مصرانه معتقد بودند كه با رايزني هاي خود پيش كپل و اخمالو و باربي ، براي ما احترام خريداري كرده اند !

و از آنجا كه مضنه بازار اين خريدوفروشها دستمان بود ، دانستيم كه از پس تسويه حساب چنين بدهي اي به خواهرجان برنخواهيم آمد كه تاكنون نمي دانستيم اگر اندك احترامي در قوم شوهر داريم ، آن را دربست مديون خواهري هستيم كه پانزده سالي از ما كوچكترند .

 نمي خواهيم با بازگويي ريز مطالب مهم ردوبدل شده بين ما ، دل پرمهرتان را درد آوريم .

فقط بعد از اين مكالمه ، ما بوديم و صدايي گرفته و دستاني لرزان و رعشه اي در بدن و البته غذايي سوخته بر روي اجاق كه با همه سوختگي اش ، باز هم اين دود دل ما بود كه خانه را انباشته بود نه آن غذاي سوخته .

 اما ديگر تواني نداشتيم تا آن وقت شب به پزشك قانوني برويم و ببينيم كه با اين جر و واجر كردن ما توسط خواهر از پاي تلفن  ، مي توانيم طول درماني بگيريم يا نه .......

و ديروز كه از صدارتخانه راهي سرسراي اميدمان بوديم براي آنكه ذهن مشغولمان را التيامي ببخشيم ، 10 كيلو سيب زميني استانبولي را خريده و هن هن كنان با گز كردن مقداري پياده روي ، از هفتاد پله بالا رفته و خودمان را به خانه رسانديم ......

و پوست اين سيب زميني ها را مي كنديم كه حداقل تمريني باشد براي كندن پوست آنهايي كه قصد ناقص كردنشان را داشتيم .

 اما ناخودآگاه چنان پوستي مي كنديم كه در پايان كار ديديم ناخنها و پوست دست خودمان هم قلوه كن شده و نفهميده ايم .

چرا كه تو گوش كسي زدن ، دست خودمان را هم درد مي آورد .  

نمي دانيم اينكه ما به حداقلها راضي بوده و مي خواهيم زندگي كنيم و سرمان در لاك خودمان باشد آيا انتظار بالايي ست از سرنوشت ؟

آن خدايي كه هميشه پشت و پناه ما بوده و هرشب قبل از خواب با صداي درونمان مي خوانيم او را تا پناهمان دهد از شر بديها و بلايا ، به من بگويد كه آيا بنده پر توقعي هستيم كه بايد براي بدست آوردن همه چيز ، اينگونه بجنگيم ؟

 حتي حداقلها ؟

 پس تكليف آناني كه زياده خواهند چه خواهد بود ؟

ما مي خواهيم با همينها كه داريم با آرامشي نسبي زندگي كنيم اما اين متاعي ست كه يافت مي نشود در اين سرزمين .

پي نوشت ۱: نداي عزيز كه كامنت خصوصي گذاشته ايد ، لطفاً بيشتر راهنمايي كنيد .
پي نوشت ۲ : امروز از صبح كه از كابوس شبانه بيدار شديم دردي از قلبمان به دستمان تير مي كشد كه هرچه فكر مي كنيم مي بينيم دليلي ندارد اين درد جانفرسا ! به گانمان خيلي نازپروده بارآمده ايم . نه ؟

 

حکایت این روزهای ما  44

 

این روزها آنقدر حالمان خوب است که از سایه خودمان هم واهمه داریم .

تا می توانیم خودمان را آن گوشه کنارها گم می کنیم تا کمتر کسی سراغمان را بگیرد بلکه در این نبرد خونینی که با خود داریم به یک نتیجه ای برسیم .

اما دریغ از ثانیه ای که بتوانی ذهن آشفته ات را جمع و جور کرده و حکمی برای خودت صادر کنی .

در اين روزها تنها پل ارتباطي ما با جهان خارج ، همسرجان هستند كه روزي چندبار با تلفن و يا حضوري غرغرهايمان را به سمع و نظر ايشان رسانده و از زمين و زمان گله مي كنيم .....

و روزي هزاربار هم تاكيد اكيد مي نماييم كه ما با شما مشكلي نداريم و مدتي ما را و پريشاني هاي ما را تحمل بفرماييد تا در اين جنگ تن به تني كه با خويشتن خويش داريم ، تكليفمان يكسره شود ...

و طفلك همسرجان كه تنها شنونده اين فحشهاي آب نكشيده ما به زمين و زمان هستند ....

و با صبوري سعي در آرام كردن ما دارند به گونه اي كه گاهي احساس مي كنيم دركي از شرايط ما نداشته و صدايشان از يك جاي خنكي درمي آيد .

اما وقتي بعد از هرگز ،  ما سكوت مي كنيم ، چهره متفكر ايشان كه به نقطه اي خيره مي شوند نشان از تلاطم دروني شان دارد كه حاصل دسترنج ماست البته .

بعد هي مي آييم اينجا و به جاي قلقلك دادن  و خنداندن ملت هميشه در صحنه ، به صورتمجلس كردن دردهايمان مشغول مي شويم  و امتي را درگير آن مي كنيم كه غصه ما را بخورند و راه حلي براي درمان اين درد بي درمان بپيچند .

حالا خودشان كم بدبختي دارند ، بايد نگران ما هم باشند كه هنوز هم فكر مي كنيم بني آدم اعضاي يكديگرند و خداي بيامرزد آن شيخ مصلح الدين شيراز را كه با اين دو بيت شعر ، عمري ما را نمك گير بشريت نمودند تا هميشه تاريخ ، دگر عضوها ، قراري نداشته باشند از براي درد  عضوي ديگر . 

 آنقدر حالمان خوب است كه چندين بار به وكيلان نزديكمان اعلام نموده ايم كه يا خودمان را از اين پنجره پرت مي كنيم و يا كسي را مي كشيم .

كه البته به دليل تعدد واجدين شرايط هنوز موفق به پيمودن راه دوم نشده ايم .

اما در مورد گزينه اول آنقدر از خودمان و سرعت عملي كه داريم ، مي ترسيم كه ديروز در تراس خانه مريمي در طبقه سوم كه با دوستان نشسته بوديم ، به دليل وسوسه اي كه براي سقوط آزاد داشتيم ، خودمان را به داخل آپارتمان رسانديم .

و هرچه دوز داروهاي افسردگي و آرام بخش را بالاتر مي بريم ، اين مغز متفكرمان هم توان مقابله با ما را بيشتر مي كند .

خدا نياورد روزي را كه با خودتان درگيري لفظي داشته باشيد كه پايانش به خودزني خواهد رسيد طبق شواهد موجود .

گاهي چنان ساكت مي شويم كه پنداري از جهاد با شيطان برگشته ايم و  تمام فحشهايي كه بايد بدهيم  در دهانمان رسوب مي كند . 

حالا با اين احوالي كه ما داريم بگذار روانكاوان توي دلشان قند آب كنندكه خود مي دانيم هر گناهي را كفاره ايست .....

و چه گناهي بالاتر از اين كه عمري را سرپاي خود بايستي و پشتت را پله اي كني براي ترقي ديگران و تازه با همه اينها اصرار داشته باشي كه همچنان اميدوار باشي به اصلاح امور و اخلاقيات ...

ما كه تصور مي كرديم با زندگي مشترك ، خود را از قلب طوفان به صخره امان انداخته ايم ،

با چه دردي فهميديم كه بدترين چيزها هميشه در درون آدم اتفاق مي افتد ،

و در اين ميانه كسي را تقصيري نيست كه اين ما هستيم كه بايد از آن مدينه فاضله اي كه كاخ آرزوهايمان را در آن بنا كرده بوديم ، بيشتر و بيشتر فاصله گرفته و با چشم دل ببينيم كه پايمان روي زميني ست كه سرابي بيش نيست .

 

 

 

حکایت این روزهای ما 43

 

ما نمی دانیم چه مرگمان شده که هی به آدمها فرصت دوباره می دهیم . و این یعنی گزیده شدن چندباره از یک سوراخ که لابد برایمان ملس هم هست و گرنه کدام آدم عاقلی اینگونه خودآزاری می کند که ما می کنیم .

هزاربار با خودمان عهد کرده ایم که با مرد جماعت خرید نرویم اما باز فراموشمان شده و دست آقا را می کشیم بسوی مرکز خرید و هنگامی که از بی حوصلگی آقا به خودمان می آییم یادمان می آید که چه اشتباهی کرده ایم .

و مرتبه بعد دوباره به خودمان وعده مي دهيم كه شايد اصلاح شده باشند و خوب است تا فرصتي دوباره به ايشان دهيم .

همسرجان اصلاً مرد خسيسي نيستند اما طبيعيست كه بريزوبپاشهاي زنانه را كه البته در ما رشدي آميبي داشته است ، ندارند .

و واضح و مبرهن است كه همراهي ايشان با ما در هنگام خريد كردن چگونه هم قواي ايشان را تحليل مي برد و هم ما را از هرچه لذت خريد است بيزار مي كند .

ما كه شكرخدا مثل رباب جهيزيه اي نداشتيم كه با خود به خانه بخت ببريم ، دستمان را به لباسهاي رنگارنگمان گرفته و وارد آن خانه شديم .

با اين اميد كه آرام ارام خانه را آنگونه كه دوست داريم مي چينيم و در اين راستا هربار كه وسيله اي را كه البته مورد نياز هم هست ، مي پسنديم ، با مخالفت آقاي همسر چنان توي ذوقمان مي خورد كه تا مدتها قيد خريد كردن را مي زنيم .

الان دوسال است كه مي خواهيم دو دست پيش دستي خوشگل براي خانه بخريم كه جايگزين بشقابهاي بي رنگ و روي قبلي كنيم .

اما داستان اين خريد ما همان حكايت حلوا خوردن ملانصرالدين است كه وقتي آرد داشتند ، شكر نبود و وقتي شكر داشتند ، روغن نبود و وقتي همه اينها مهيا بود ، البته خود ملا نبود .

ما كه به آساني چيزي را پسند نمي كنيم ، وقتي بعد از هرگز از بشقابي خوشمان مي آيد ، پولش را نداريم و وقتي پولش را داريم ، تخم آن بشقابها را ملخ خورده است و وقتي همه چيز مهياست ، آقاي همسر رايمان را مي زند كه حالا از اين بهتر هم پيدا مي شود و در نتيجه الان دوسال است كه داغ خريد اين وسيله ضروري روي دلمان آماس كرده است .

اصلاً چرا راه دور برويم .

ما اهل نگهداري هيچ گل و گياهي نيستيم و در خانه پدري هم كه بوديم ، دريغ از سبز ماندن يك شاخه گياه .

كه اصولاً حوصله ناز و نوازش كردن اين مخلوقات خداوند را نداشته ايم هيچ گاه و حالا در خانه همسري ، بعد از عمري هوس كرديم كه دو گلدان كاكتوس داشته باشيم .

آن هم از باب دفع انرژيهاي منفي بعضي از مهمانان گرامي و هربار كه مي خواهيم بخريم ، پول نداريم و هنگام داشتن پول ، آقاي همسر همراهمان هستند كه وقتي نمي توانند تخفيفي از فروشنده بگيرند ، چنان ما را از اين خريد منصرف مي كنند كه مي ترسيم تيغهاي كاكتوس مربوطه همه روح و روانمان را زخمي كند .

و بدينسان داغ يك گلدان كوچك كاكتوس هم آن ور دلمان هست .

چند روزيست كه با خود فكر مي كنيم چرا ما اينقدر بي انگيزه شده ايم نسبت به شكل و شمايل خانه مان .

مايي كه براي جابجا كردن يك ميز كوچك تا مدتها ذوق و شوق داشتيم براي خودمان ، حالا خاك از پنجره خانه مي رود بيرون و از در مي آيدتو بدون آنكه ما را خيالي باشد از اين بهم ريختگي خانه و كاشانه .

 اين روزها خيلي به دنبال ريشه يابي اين بي تفاوتي خود هستيم اما دريغ از يك اپسيلون نتيجه گيري .

ما كه هر روز فلوكسيتينمان را در معده مبارك داريم تا بلكه قدري از اين افسردگي ادواري فاصله بگيريم باز هم اين حال و روزمان است كه همگان مي بينند .

با چنان شوقي دست همسرعزيز را گرفته مي بريمشان به هايپراستار كه براي ما نوستالژي carfour دبي و Azda  در انگليس را دارد تا بلكه قدري سرزندگي آن روزها را براي خود بازخريد كنيم ، به سراغ هر جنسي كه مي رويم ، همسرجان خود را موظف مي دانند تا به طريقي ما را منصرف ساخته و دست خالي به خانه برگرديم .

البته خيلي هم دست خالي نيستيم كه ايشان از غرفه لوازم پاك كننده ماشين و ابزارآلات با دست پر بيرون مي آيند و حالا اگر ما بخواهيم يك دسته كرفس بخريم ، البته كه كرفسهايش اصلاً خوب نبوده و در تره بار محل بهترينش را براي ما چيده اند و اين ما هستيم كه اين را تشخيص نمي دهيم .

و بعد از آنكه قيافه درهم ما را مي بينند مي گويند خب بخر اما اخم نكن و ما هم كه ديگر حاضر نيستيم بعد از اين مشاجره كوتاه ، حتي يك شاخه بخريم ، با دلخوري به خانه برمي گرديم .

بدون آنكه توانسته باشيم سر صبر توي غرفه ها بچرخيم و خريد كنيم .

نمي دانيم اين اخلاق عمومي ست يا فقط منحصر به همسرجان ماست .

اما هر چه هست بايد روزي صدبار براي خودمان سرمشق بنويسيم كه ديگر با مرد جماعت به خريد نرويم كه حتي اگر با پاي پياده در اين گرما و يا با كرايه هاي سرسام آور آژانس برويم و برگرديم ، حداقل بيماري خريد را در خود درمان كرده و تا چند روزي خُلقمان خوش است .

 پی نوشت : حالا یکی بگوید ما چرا خیر سرمان دیگر نمی توانیم طنز بنویسیم حداقل .