حکایت این روزهای ما  30

 

نمی دانیم از دلهره ای که این هفته های اخیر داریم به چنین روزی افتاده ایم یا اینکه واقعاْ ذات بی مثالمان چنین بوده و خودمان نفهمیده ایم .

البته که اعتقاد راسخی داریم در اینکه آدمها را در تضاد منافع باید شناخت .

اما در این وادی  ، شکر خدا نه منفعتی داشته ایم که به خطر افتد و نه آینده معلومی که نگران تندباد حوادث در مجهول شدنش باشیم .

شاید هم از اینکه نوع مسائلمان تغییر خواهد کرد و دغدغه های جدیدی خواهیم داشت اینگونه بی احساس شده ایم .

 ديشب در كمال بي تفاوتي براي كُپل جان به خواستگاري رفتيم و از آنجا كه ما هميشه تاريخ در نقشهاي حساس بازي كرده ايم ، اين بار هم ، همزمان در دو نقش زن باباي آقاي داماد و خواهر عروس خانوم بوديم .

و با اين وجود عاري از هر گونه هيجان و احساس بوده و هستيم .

اين روزها بيش از هر زمان انرژي منفي از خود و البته فقط يراي خود مي فرستيم كه دوران اين سرخوشي به پايان آمده و همسر عزيزمان را از دست خواهيم داد و اين فكر چنان مثل خوره ما را از درون جويده و متلاشي مي كند كه هيچ اتفاق شيريني ، طعم زندگي را خوشايندمان نكرده و روز به روز تحليل مي رويم از تصور اين مصيبت نيامده كه ما عمري عادت داشته ايم در كشتن و به خاك سپردن عزيزانمان در ذهن شايد بيمارمان كه هيچ لذتي از زندگي را نفهميديم از براي اين خيالات سنگين و خانمان براندازي كه لحظه اي ما را رها نكرده است .

اين روزها حوصله خودمان را هم نداريم چه رسد به خواستگاري رفتن و باقي قضاياي شيرينش كه فقط و فقط راه مي رويم و با حسرت همسر گرامي را نگاه كرده و قربان قدو بالايش مي رويم و هر لحظه دل در دلمان نيست كه بي او چه خواهيم كرد كه انگيزه همه زندگي و اميد روزهاي نااميدمان است .   

پي نوشت :

تو اين هاگيرواگير از روح بلاگفا هم نبايد غافل شويم كه صدبار بايد يك پست را بنويسيم و چيزي در صفحه نبينيم .

 

حکایت این روزهای ما  29

 

اين روزها از هيچ زاويه اي طنزيم نيستيم .........

پي نوشت : طنزيم از باب نداشتن روحيه طنز

قصه زن بابای امروزی 74

 

آنقدر عمر از خدا گرفته بوديم كه بدانيم در اين جامعه بايد حرف دلمان را بزنيم .

در غير اينصورت كسي توجهي به حق و حقوق ما ندارد كه انتظار احقاقش را داشته باشيم .

وقتي با شهامت و صداي رسا پرسيديم " پس نظر ما چه مي شود " ؟  البته واضح و مبرهن است كه با حبس نفس حضار در سينه سكوتي حاكم شد كه ما چهره سرخ شده آقاي ابراهيمي را قبل از هر چيز ملاحظه فرموده و دريافتيم كه چه سخن گهرباري گفته ايم و خودمان هم بي خبريم .

خواهردوست داشتني آقاي ابراهيمي با خوشرويي تمام گفتند البته كه نظر شما مهم است و ما سراپا گوش هستيم .

ما هم صدايي صاف كرده و فرموديم :

- با تمام احترامي كه به نظر شما بزرگترها قائليم و ارادتي كه به  چهارده معصوم داريم ، اما اين مهريه براي ما كافي نيست .

همه نگاهها كه با نگراني به ما دوخته شد ، ادامه داديم :

- مهريه ما بايد خيلي بيش از اينها باشد .

و با اين كلام تنگي گره كراوات آقاي ابراهيمي را ، ما هم حس كرديم كه ديگر به سختي نفس مي كشيدند و اين سخنراني جزو توافقات ما نبود . و ادامه داديم :

- من مهريه اي مي خواهم كه بسيار سنگين است . اما با توجه به شناختي كه از آقاي ابراهيمي دارم ، گمان نمي كنم كه خارج از استطاعت ايشان باشد . 

و درست مثل يك هنرپيشه يا سخنران قهار وقتي خوب فضا را آماده شنيدن كرده و مطمئن شدم كه حالا همه دل در دلشان نيست از شرط و شروط ما و اعلام آمادگي آقاي ابراهيمي براي شنيدن ،  آنگاه با مكثي ادامه دادم : 

-  از همه بزرگان مجلس اجازه مي خواهم كه

 مهريه من ، مهري باشد كه آقاي ابراهيمي به من دارند .

تا چند دقيقه كسي نتوانست بفهمد ما چه مي گوييم .

 اما آقاي ابراهيمي كه نفسي به راحتي كشيدند ، ديگران هم تازه موضوع را هضم نموده و خواهران آقاي ابراهيمي كف مرتبي براي ما زده و آفرينهايي به ما  گفتند  به شيريني همان كارتهاي صد آفريني كه در هفت سالگي از معلم خود گرفته بوديم .

و ما با ديدين چهره گلگون آقاي ابراهيمي رو به ايشان ادامه داديم :

- اگر شما توانايي قبول اين مهريه را نداريد ، هنوز هم فرصت داريد براي برهم زدن اين ازدواج . البته مي دانيد كه اين مهر در تمام زندگي جاريست و ماطبق قانون هر لحظه حق به اجرا گذاشتن آن را خواهيم داشت .

خواهران آقاي ابراهيمي كه به باباجان و مامان جان ما بابت داشتن چنين دختري تبريك گفتند ، ما تازه متوجه قيافه وارفته خانواده معظم له شديم كه انتظار هر شرطي غير از اين را داشتند كه از اول داستان اصرار داشتند تا ملكي به نام ما ثبت شود براي روز مبادا كه سرگردان اين شهر نباشيم .

 اما ما عاشقتر از آن بوديم كه زير بار چنين حرفهايي برويم .

ضمن اينكه آنقدر خسته و دلزده اين روزگار بوديم كه تنها آشيانه اي براي آرامش مي خواستيم و عشق ورزيدن و سند اين آشيانه البته به نام هر كسي مي توانست باشد .

قرار بر مراسم مختصري در محضر جهت عقد گذاشته شد و اينكه ما نمي خواستيم مراسم آنچناني داشته باشيم كه نه در حوصله ما بود و نه در شان آقاي ابراهيمي .

و انگشتري به رسم نشان در دست ما كرده  و مهمانان خوش و خرم از خانه اميدشان رفتند تا آن مهريه عجيب ما را در فاميل خود جار زده و پزها دهند با ما كه چنين گفته بوديم .

 

كرور كرور سپاس

 

اگر هم تا به حال نگفته ایم حالا می گوییم که چه خواننده به قول خودتان خاموش باشید و چه روشن ،  برای ما عزیز هستید والبته نظرتان  محترم .

بنابراين اينگونه نيست كه بودن يا نبودن شما براي ما تفاوتي نداشته باشد .

اگر هم اعتراضي داشتيم نه براي اظهار تعريف و تمجيد از ما بود ، بلكه از اين باب بود كه احساس كرديم تعداد زيادي از خوانندگان مي آيند و مي خوانند و بعد هم شانه اي بالا انداخته و رد مي شوند .

و عجيب خودمان را با اين سريالهاي مزخرف تلويزيوني نزديك احساس كرديم كه با وجود آنكه مي دانيم محتواي مزخرفي دارد ، اما تا آخرش هم به تماشا مي نشينيم و با غرغري زير لب ، گيرنده را خاموش مي كنيم .

عده اي هم كه انگاري با ما سر جنگ داشته و فقط مي آيند كه يك تكه اي  پرانده و طلب نداشته شان را وصول كنند.

كه ما هرچه فكر مي كنيم نمي دانيم چه اصراريست كه مطالبي را بخوانند كه نه نويسنده اش را قبول دارند و نه حوصله خواندن به قول خودشان خيالات و دروغهايش را ؟

 ما كه فراخوان عمومي نداده ايم .

پس چرا هم خود را آزار مي دهند و هم وقت شريفشان را هدر .....  

اينكه بسياري از دوستان گله مند بودند از سر نزدن ما به وبلاگشان ، البته جا دارد كه از همين تريبون رسمي اعلام كنيم كه واقعاً كور بوده و خيلي از اين وبلاگها را نديده ايم و كورتر شويم اگر دروغ بگوييم .

و در مورد نظر دادن يا ندادن ما براي آنها ، اين نكته را بگوييم كه در اداره فخيمه  ، ما زمان محدود و مشخصي به اينترنت دسترسي داريم .

بنابراين اول صبح كه كانكت مي شويم تك تك لينكهايمان را باز كرده و ديسكانكت مي شويم .

سپس با فراغ بال به خواندن وبلاگ دوستان مي پردازيم اما به دليل كانكت نبودن ، امكان كامنت گذاشتن نداريم . و از آن فرصت محدود استفاده از دهكده جهاني  ، براي گذاشتن پست جديد اقدام مي كنيم .

 در بنده منزل هم با آنكه ADSL داريم و بعد از فراغت از كلفتي منزل ،  اين لب تاب مثل كيسه آبگرم به شكم ما چسبيده است ، اما نمي دانيم چرا نوشتنمان نمي آيد و كامنتهاي دوستان را در اكثر موارد بدون پاسخ دادن فقط تاييد مي كنيم .

و اينكه تعداد بسياري از دوستان از قلم شيواي ما تمجيد كرده و گفته بودند كه در برابر ما نمي توانند كلامي بنويسند ، البته واضح و مبرهن است كه بنده نوازي نموده و ما را مورد لطف قرار مي دهند اما از نظر ما اين دليل وارد نيست چرا كه ما در مناظره كه نيستيم . هستيم ؟

و اين شبهه كه ما فقط به برخي دوستان پاسخ مي دهيم ، سوتفاهمي بيش نيست .

 زيرا با روحيات عده اي از دوستان بيشتر آشنا بوده و مي دانيم كه اگر هم جواب ناخوشايندي بدهيم ، دلخور نخواهند شد .

بدين دليل با كساني كه خيلي از حساسيتهايشان آگاه نيستيم دست به عصا رفتار مي كنيم تا مبادا دلي را بشكنيم .

در پايان بار ديگر از همه دوستان كه از راههاي دور و نزديك قدم رنجه فرموده و ما را مورد تفقد خود قرار مي دهند سپاسگزاري نموده و از همين راه دور ،  دستشان را مي فشاريم .

 

حکایت این روزهای ما  28

 

يكهزارو چهارصدو چهل ويك نفر بازديد كننده محترم اين قصه هستند و تنها سي و شش نفرشان يادداشتي از خود مي گذارند و باقيمانده ظاهراً يا قلمشان جوهر ندارد كه علامتي از خود بگذارند و يا بر حسب اتفاق ،  از اينجا رد مي شده اند .

تازه از ميان آن خوانندگان هميشگي هم خيلي ها افتخار حضور نمي دهند .  

بعضي از عزيزان را هم كه فقط  ردشان را در آمار پيدا مي كنيم .

آن وقت ما بايد تندتند هم بنويسيم .

دوستان عزيزي شماره ما را در گوشي خود ذخيره مي كنند بدون آنكه شماره به ما بدهند براي تماس گرفتن احتمالي ما و خودشان هم كه اصلاً فراموش مي كنند با چه شوقي شماره بين المللي ما را پرسيده اند .

ماهم شماره بعضي از دوستان را داريم كه شب و روز در فكرشان هستيم و نگران دغدغه هاي آنان ، اما فرصت نمي كنيم كه حداقل اعلام وجودي كنيم از باب رعايت ادب .

اين زندگي ست كه داريم ؟

 

قصه زن بابای امروزی 73

 

اما ما دلمان می خواست هرچه زودتر اول تکلیفمان با خود آقای ابراهیمی روشن شود تا خانواده شان .

و با توجه به پیشینه روزگار نامراد از آن می ترسیدیم که این هم مثل دیگران به دست انداز افتاده و زندگی پرتلاطم ما را دستخوش حوادث بیشتر نماید .

از طرفی از آنجا که نسل ما یاد نگرفته بودند که خواسته های قانونی خود را از راههای مستقیم بخواهند ، ناگزير به استفاده از ديپلماسي بوده و از يلدا جان خواستيم كه مراتب نگراني ما را به سمع و نظر آقاي ابراهيمي برسانند .

و يلداي عزيزم با تشريح شرايط نامطلوب ما در خانواده معظم له ، از ايشان خواستند تا زودتر قدم نهايي را بردارند .

و هنگامي كه آقاي ابراهيمي التيماتوم يلدا را به آگاهي ما رساندند ، ما در كوچه علي چپ مستقر بوديم .

 آقاي ابراهيمي با وچود آنكه قصد داشتند تا عنصر زمان نقش خود را در تغييرات جوي خانه شان ايفا نموده و سپس اقدام نمايند ، ولي با توجه به صحبتهاي يلداي عزيزم ، تصميم نهايي را گرفته و از ما خواستند تا براي آشنايي بيشتر ، شبي به اتفاق به منزل يكي از خواهرانشان برويم .

چرا كه با توجه به تنهايي آقاي ابراهيمي در آن پنج سال و اصرار اطرافيان در ازدواج ايشان ، حالا همگي مشتاق بودند تا اين عروس خوشبخت را زيارت نمايند .

ما هم كه عمري خاله خوش وعده بوده و شال و كلاهمان دم در بود تا با اشاره اي صله رحم را به جا آوريم ، به اتفاق ايشان و عروسشان و پسر بزرگتر راهي خانه حاج خانوم شديم و با استقبال گرمي كه از ما به عمل آمد ، از نظر خودمان مسئله تمام شده بود .

بعد از قبولي در اين مرحله ، آقاي ابراهيمي تصميم گرفتند به اتفاق همان خواهر و خواهر بزرگترشان و برادر كوچكترشان در هيئت خواستگار ما را سرافراز نمايند .

 و اين بار ما هيچ يك از فاميل معظم را در جريان نگذاشتيم .

حتي حسرت الملوك را كه تحمل انرژيهاي منفي ايشان را نداشتيم كه بگويند حالا آقاي داماد چرا سنش زياد است و چرا دوتا پسر دارد و چرا يك عروس دارد و چرا گربه از روي بامتان پريده است و ............

در نتيجه فقط باباجان و مامان جان و برادر بزرگتر ( شوهر حسرت الملوك ) و توك سياه بودند و البته ما هم گوشه اي نشسته بوديم .

تا دقايقي قبل از آمدن مهمانان عزيز ، همچنان در خانه ما بگومگو بود بر سر مسئله حياتي حجاب كه ما به احترام مامان جان روسري به سر داشتيم اما توك سياه پايش را در يك دمپايي روفرشي كرده بود كه من همينم كه هستم و هرچه مامان جان اصرار به روسري داشتند ، خواهرجان انكار در اين مسئله و كار داشت بالا مي گرفت كه طبق معمول مامان جان ما را واسطه قرار دادند .

اما ما كه به خوبي مي دانستيم حرف اين نسل يكي است ، خودمان را بي احترام نكرده و مامان جان را راضي كرديم به اين بي ناموسي خواهرجان ..........

در را كه باز كرديم سبد گلي از در داخل شد كه هم قواره خودمان بود و پشتش آقاي ابراهيمي بودند و دو خواهر و برادر عزيزشان ....

پذيرايي و چاي آوردن را بر عهده توك سياه گذاشتيم كه ديگر در شان ما نبود دولا راست شويم براي يك چاي ناقابل .........

قدري كه گذشت ، بدون آنكه مسئله آب و هوا و شرايط اقليمي را بررسي كنيم ، آقاي ابراهيمي رفتند سر اصل مطلب و از طريقه آشنايي خودشان و ما گفتند و اينكه اگر دست تقدير ما را سر راه ايشان قرار نمي داد ، هرگز به فكر ازدواج مجدد نبودند كه با توجه به شرايط خاص ايشان ، كمتر زني حاضر به اين وصلت بود .

و برادرشان ميكروفون را گرفته و بعد از تعريف و تمجيد فراروان از عروس و داماد ، گفتند كه هميشه آرزومند ديدن چنين روزي براي برادر ارشدشان بوده اند كه مثل پدر برايشان بوده اند .

و خواهران هم به ترتيب ازمحسنات  برادرشان گفتند ....

 و ما هم كه مثل آبنبات كنار دو خواهر شوهر نشسته و دستمان در دامنشان بود براي نوازش كردن ما كه به نظرشان چه دستان لطيف و قشنگي داشتيم و عقلمان هم كه با اين تعريفها روي بام خانه در گردش بود .

مامان جان هم بر خلاف هميشه كه ساكت بودند ، هزار ماشالله زبان باز كرده و فرمودند كه ما آنقدررررررررررررر خواستگار داشتييييييييييييم كه حد و حساب نداشت .

 اما ما ( من ) هيچ كدام را قبول نكرديم .

چون نه ثروت برايمان مهم بود و نه جواني و حالا خانواده متعجب اند از اينكه چطور حاضر شده ايم با چنين شخصي ازدواج كنيم ، و اين برمي گردد به اخلاق آقاي داماد كه هميشه براي ما اولويت اول بوده است و ما كه از اين بازار گرمي مامان جان چشممان گردتر شده بود ، خودمان را جمع و جور كرده ، فرموديم و سرانجام كسي را يافتيم كه تصرف كننده همه اخلاقها  بودند .

باباجان هم تنها تماشاگر پخش زنده اين گردهمايي بودند و كلامي نگفتند تا آنكه آقاي ابراهيمي از ميزان مهريه پرسيدند و توافقي كه بين من و ايشان شده بود بر اينكه ميزان مهريه ملاك خوشبختي نيست .

و نظر باباجان را كه پرسيدند ، باباجان فرمودند ، بفرماييد ميوه ميل كنيد و با اين جواب دندان شكن ، از هر گونه اظهارنظر خودداري نمودند ......

و سرانجام مامان جان پاي چهارده معصوم را به ميان كشيدند كه بلكه آنها كار را خاتمه دهند .

و در اينجا ما با دلخوري مثل بچه اي كه به بازي نگرفته باشند ، عرض كرديم ،

پس نظر ما چه مي شود ؟!!!!!!!

 

 

قصه زن بابای امروزی 72

 

در حالی که ما همچنان در آن برزخ کذایی بین عشق و شرایط زندگی با آقای ابراهیمی سردرگم بودیم ، ایشان پیشنهاد دادند تا در جلسه ای با فرزندان و عروسشان آشنا شویم .

ما هم با آنکه دل در دلمان نبود بابت این دیدار سخت، اما می دانستیم که این هم جزو ملزومات این زندگی بوده و گریزناپذیر خواهد بود .

سرانجام شبی را تعیین کردند تا به اتفاق هم ،  شامی خورده و آنها هم زن بابای آینده شان را ببینند .

البته نگرانی ما بابت این رویارویی در جای خود محفوظ بود ، اما صبح همان روز که سوار سرویس شدیم ، صندلی آقای ابراهیمی خالی بود و حالا ما هم نمی توانستیم از کسی بپرسیم چرا ؟

دلمان هزار راه رفته و نرفته را در کمترین فرصت ممکن رفت تا آنکه شهامت به خرج داده و به ایشان Message  دادیم که علت غیبتشان چیست ؟

و از آنجا که آقایان هیچ وقت درگیریهای احساسی نخواهند داشت ، علت را دلپیچه اعلام نمودند و صدا ، صدای کسی بود که تا صبح پلک برهم نگذاشته بود .

و ما نیک می دانستیم که ایشان از شدت استرس نتیجه دیدار بین ما و فرزندان است که به این درد دچار شده و نمی خواهند به روی مبارکشان بیاورند .

که مردان این سرزمین همیشه در موضع قدرت بوده اند شکر خدا .............

هرچه گفتیم به درمانگاه بروند ، دیدیم اصلاً نای حرکت کردن را هم ندارند و نمی خواستند بچه ها را از خواب ناز بیدار کنند تا کسی به داد دلشان برسد .

خلاصه ما که اوضاع را چنین دیدیم بیش از پیش نگران ایشان و آن دیدار کذایی شدیم که با آن اوضاع و احوال بعید بود که بتوانند به قرار شب برسند .

 اما با همه دلهره پنهان و آشكار ما ، ايشان خودشان را براي شب آماده كرده و به اتفاق خانواده عزيزشان ، به دنبال ما آمدند در خانه پدري ما ....

ما كه از در بيرون آمديم ، يكي يكي احوالپرسي كرده و به هم معرفي شديم و فرزند ارشدشان رانندگي كرده و آقاي ابراهيمي كنارشان نشسته و من و پسر ديگر و عروس خانوم در صندلي عقب جاي گرفتيم .

در طي راه تا جاده چالوس كه مقصد بود ، پسر بزرگتر كلامي با ما صحبت نكردند اما پسر كوچكتر خيلي سعي داشتند كه باب آشنايي و گفتگو را باز كنند و عروس خانوم هم با اينكه رانندگي نمي كردند و كنار ما نشسته بودند  ، چشم از جاده برنداشته و با ما همكلام نشدند .

آقاي ابراهيمي هم در كمال معذب بودن خيلي رسمي با ما صحبت مي كردند . جو بسيار سنگيني بود .

اما ما كه به روي خودمان نياورديم تا رسيديم به رستوران .....

و در هنگام شام هم تا دلتان بخواهد عروس خانوم با برادرشوهر خود گفتند و خنديدند و من و پسر كوچكتر و آقاي ابراهيمي هر از گاهي از هر دري صحبتي داشتيم ....

تا سرانجام اين جلسه نفس گير به پايان رسيد و هنگامي كه ايشان در منزل آقاي ابراهيمي پياده شدند تا پدرشان  ما را به منزلمان برسانند . در اين هنگام عروس خانوم فرمودند كه بابايي زود برگردي ها ....

و ما دريافتيم كه حتي عروس خانوم تحمل ساعتي دوري از پدرشوهر عزيشان را ندارند چه رسد به فرزندان ....

فرداي آن روز كاشف به عمل آمد كه پسر كوچكتر بسيار از ما تعريف و تمجيد كرده و عروس خانوم هيچ نظري نداده و پسر بزرگتر هم در جمله حكيمانه اي فرموده بودند كه ما خانم دنيا ديده و با تجربه اي هستيم .

و البته آقاي ابراهيمي سن ما را دليل لازم و كافي براي اين كوله بار تجربه دانسته بودند .  

اين خان هم با موفقيت به پايان رسيده بود كه آقاي ابراهيمي در جهت ايجاد تعامل بيشتر خواستند تا من و پسر ارشدشان جلسه گفتگويي داشته باشيم .

و ما با آنكه مي دانستيم كار بزرگي را در اين ازدواج در پيش داريم ، اما فكرش را هم نمي كرديم كه جلساتي بيش از عهدنامه تركمنچاي در كارنامه خود داشته باشيم .

 

بنی آدم اعضای یکدیگرند

 

این روزها آن تمرکز نصف نیمه مان را هم از دست داده ایم با این شرایطی که مهیاست و به هر حال به روی خودمان نمی آوریم که می گوییم زندگی همین چیزهاست که هست .

اما در زمانه اي  که همان نفس كشيدن هم تواني مضاعف مي خواهد ، در عجبم كه چرا روزمرگيهايمان را با دست خود تلختر مي كنند.

كه آنقدر خودخواه شده اند كه در بند هيچ تعهدي نبوده و هر روز به دنبال تازه كردن اوقات خوش ناپايدار هستند حتي اگر به قيمت آتش زدن به كانون خانواده باشد .

با زني يكرنگ و با محبت پيمان عشق مي بندند و هنوز جوهر عقدنامه محضري مان خشك نشده ، ياد هندوستان ، فيل شان را چنان هوايي مي كند كه عشقي كه تا همين ديروز جان برايش مي دادند هم به چشم مسخ شده شان نيايد و به گمان آنكه آن زن خانه ، وابسته و دست بسته اوست ، اسب مراد را بيشتر بتازانند كه خداي ناكرده از هم مسلكان خود عقب نمانند .

غافل از آنكه به لطف اين جامعه رجال تمامي زنان اين سرزمين هر يك به تنهايي مارگزيده اي هستند كه هوشيار آينده خود هستند .

و اگر عاشقند و دلباخته ، اما پاك باخته نبوده و به خوبي مي دانند براي كسي بميرند كه حداقل برايشان تب كند . 

 ور نه ، خود به تنهايي آنقدر شهامت دارند كه در جنگ نابرابر روزگار و بي مهري هاي هم بالينشان ، آن گليم ازلي شان را چنان از آب بيرون كشند ، كه تا سالهاي سال مردان نتوانند به مدد قوانين من درآوردي شان تيشه اي به ريشه زنان اين آب و خاك زنند .

هر چند كه در ظاهر ، امر بر ايشان مشتبه شده باشد كه زن موجوديست براي آزار ديدن و سنگ زيرين آسياب بودن .....

البته واضح و مبرهن است كه مردان خود نيك مي دانند كه نبودشان هيچ كمبودي براي يك زن خودساخته نخواهد بود كه هميشه تاريخ اين مردان بوده اند كه نيازمند ياري و همراهي زنان بوده اند و زني كه از اين موهبت محروم مي شود ، شايد تا مدتي زخم خورده اين پيمان شكني باشد ، اما مي تواند براين ناسپاسي فائق آمده واستوارتر از پيش ،  راه خود را در اين جامعه بشري ادامه دهد كه آن مرد است كه خود را  از داشتن اين نعمت محروم نموده است .

مارگزيده عزيزم ، تو خود نيك مي داني كه  زن بودن نه تنها بلايي آسماني نيست ، بلكه نعمتي ست كه خداوند به مردان ارزاني داشته تا بتوانند با آن آرامش داشته باشند و اگر مردي خود را شايسته اين آرامش ندانسته و ره به تركستان مي برد ، از ناداني اوست كه خداوند براي بريدن رزق مورچه ، پرو بالش مي دهد .

عزيزم زانوي غم را رها كن و بيش از اين به اين چراها انديشه مكن كه هيچ كار خداوند بي حكمت نيست .  

 به زمان اعتماد كن .

زمان تسكين دهنده است .

زمان شعبده بازي است كه هر لحظه از كيسه اش چيزي را درمي آورد كه تو هرگز فكرش را

نكرده اي .  

 

خدایا شفا ........

 

دوستان عزيزم

اين رواني كه از بند رها شده و دهان به بي حرمتي باز كرده و در وبلاگ دوستان از قول ما حرفهاي ركيك لايق خودش را مي نويسد ، ما نمي شناسيم و كاري هم با اين افراد نداريم .

اگر كامنتي از قول ما برايتان نوشتند ، بدانيد و آگاه باشيد كه ما نيستيم كه خود به اندازه كافي روي ما شناخت داريد تا تشخيص دهيد ......

و براي سلامتي اين بيمار رواني دعا كنيد كه جايي جز اين دنياي مجازي براي تخليه عقده هاي خود ندارد .

قصه زن بابای امروزی  71

 

در برزخ عجيبي گير افتاده بودم .

يك طرف عشق بود و طرف ديگر آرزوهاي كوچك اما حياتي براي مايي كه عمري ساخته بوديم به ساز روزگار كج مدار ..........

دوستان عزيزم كه به خوبي با روحيات ما آشنا بودند خواه ناخواه به غم درون دلمان پي بردند و هر يك به طريقي ما را راهنمايي مي نمودند .

پري جون معتقد بودند كه با جاه طلبي مثبتي كه ما داريم براي رسيدن به پله هاي ترقي ، در اين ازدواج راه دشواري در پيش خواهيم داشت .

 مريمي ما را به مدارا دعوت مي كردند .

مهناز معتقد بود كه بايد از آقاي ابراهيمي بخواهيم تا ملكي را به نام ما بزنند .

و يلداي عزيزم با شناختي كه از آقاي ابراهيمي داشتند ، همواره در حال دادن انرژي مثبت به ما بوده و معتقد بودند كه ما مي توانيم با درايت و تجربه اي كه داريم ، آرام آرام زندگي را با دستان خود بسازيم .

كه مهم عشقي بود كه بين ما جاري بود و بقيه موارد حل شدني بود به مرور زمان .........

و ما در جدال احساس و عقل خود ، از هرچه منطق بود ، بيزار بوديم و بعد از ساليان سال ، مي خواستيم كه به دنبال آن چيزي برويم كه دلمان حكم مي كرد كه در شانزده سالگي براي ازدواج با حميد ، عقل حاكم بود و بود تا اكنون كه ديگر بيش از اين تحمل خرده فرمايشات خانواده معظم له را نداشتيم كه پله اي بوديم براي ترقي ديگران .......

و خسته از اين همه از خود گذشتن كه كسي نه تنها ارزشي براي اين ايثار قائل نبود ، بلكه طلبكار اين بي عرضه گي ما هم بودند و ما در گذر اين سالها نه اندوخته اي داشتيم براي مباداي عمر و نه انگيزه و تواني  براي جان كَندن بيشتر  .........

و در همين روزها بود كه خاكستر آن عشق جواني دوباره داشت زنده مي شد نه براي زنده بودن ، بلكه براي حسرت خوردن گذشته اي كه ديگر نبود ......

 و بدين سان تصميم گرفتم تا بعد از 22 سال دوباره بروم به همان كوچه قديمي و وداعي داشته باشم با گذشته درگذشته و وقتي برگشتم ، چنين نوشتم :

 

ادامه نوشته

قصه زن بابای امروزی 70

 

آقای ابراهیمی آپارتمانی در کرج برای پسر و عروسشان تهیه کرده بودند که آنها به دلیل بُعد مسافت به اعتراف خودشان ماهی یک بار به آنجا سرکشی می کردند و در بقیه ایام ، در منزل ایشان اقامت داشتند .

و آپارتماني ديگر در جنوب غربی تهران برای فرزند دیگر خریده و اجاره داده بودند .

و یک آپارتمان هم در غرب تهران داشتند با قدمتی سی ساله که در آنجا ساکن بودند .

روزی كه به اتفاق مشغول ماشين سواري و گفتگو بوديم ، ما را به منطقه اي بردند كه خانه پسرمجرد در آن قرار داشت و دورادور از محل بازديد كرده و خانه را هم نشانمان دادند .

و بعد كه از نبود فرزندان در خانه خود مطمئن شدند ، پيشنهاد كردند كه حالا برويم و خانه اي را كه بايد در آن زندگي مشترك را آغاز كنيم ، ببينيم .

به محل مورد نظر كه رسيديم ، دروغ چرا ؟

 از محيطش اصلاً خوشمان نيامد .

گفتيم حالا برويم داخل شايد نظرمان عوض شد .

از ساختمان كه داخل شديم ، در جلوي هر آپارتمان نمايشگاهي از كفشها و دمپايي هاي ساكنين ساختمان برپا بود كه مثل تيري در چشم ما فرو رفت ، تا طبقه چهارم كه پله ها را گز كرديم و رسيديم به آپارتمان مذكور .

 از در كه وارد شديم خانه بسيار تمييز و مرتبي ديديم كه اصلاً انتظارش را نداشتيم .

اول كل آپارتمان را نشانمان دادند و بعد در اتاق پذيرايي نشستيم و اصرار داشتند تا با ميوه يا شربتي از ما پذيرايي كنند .

اما با آن بغضي كه گلوي ما را چنگ مي زد ، نفس هم به سختي جابجا مي شد چه رسد به تنقلات .

هر چه نگاه مي كرديم ، ديواري در آن خانه نديديم كه عكس همسر مرحوم با قاب خاتم بر آن ننشسته باشد .

 آن  ديوارهاي كوتاه  هم با قاب عكسهاي عريض و طويلي كه روي آن بود ، مثل ما جايي براي تنفس هواي تازه نداشت .

خانه تمييز و مرتب بود .

اما فقط يك زن مي فهميد كه زني در اين خانه حضور ندارد تا آن فرش لوله شده در زير مبلها را برداشته و به جاي ديگري ببرد .

 زني در خانه نبود تا روكش پلاستيكي روي ميزهاي پذيرايي را برداشته و جايش شيشه بگذارد .

زني در خانه نبود تا پرده هاي تور قديمي را كه بيست سال پيش براي خودش زيبا بود با پرده هاي حرير عوض كند .

زني در خانه نبود تا مبلهاي استيل در آن فضاي تنگ را با يك دست مبل راحتي و شيك عوض كند .

البته عروس خانواده كه تنها زن خانه بود ، برايش مهم نبود كه ميز قديمي زير تلويزيون LCD را با ميزي شيشه اي عوض كند .

كه لوازم برقي بالاي كابينهاي فلزي را از آن نمايشگاهي كه بازديدش براي عموم آزاد بود ، بردارد .

كه وسايل آن دو اتاق خواب را كه از قرن هجدهم به يادگار مانده بود ، قدري به محيط خواب نزديكتر كند .

وقتي نفس در سينه حبس شد از ديدن اين فضا ، از آقاي ابراهيمي خواستيم تا ليواني آب به دستمان دهند كه ديديم حتي روي در يخچال هم عكسي از همسر مرحوم و و فرزندان هست تا هميشه هميشه ياد و خاطره شان زنده باشد براي هر كسي كه به اين خانه بيايد .

و ما فقط توانستيم يك ربع در آن خانه دوام بياوريم و با هزارويك بهانه خواستيم تا ما را به منزلمان برسانند كه بيش از اين نمي توانستيم بغضمان را فرو دهيم .

هر چند كه آقاي ابراهيمي پي به ناراحتي ما برده بودند ، اما ما كلامي از فضاي دلگير آنجا نتوانستيم بر زبان آوريم .

وقتي به خلوت خود پناه برديم ، ديديم ما زن اين ميدان  نيستيم كه چنين فضايي را تحمل كرده و چشم بر آرزوهاي خفته خود ببنديم .....

كه هميشه اميد به آينده داشتيم تا  خانه مان را آنگونه بچينيم كه دلمان مي خواست و حالا در تنگنايي قرار داشتيم كه بعيد مي نمود بتوانيم حتي يك سوزن را جابجا كنيم .

روزهاي زيادي را با افسردگي و سرخوردگي گذرانديم .

با خود مي گفتيم كه آقاي ابراهيمي با سياست ظريفي اول ما را به آن يكي آپارتمانشان بردند تا با مقايسه دو محيط ، قدر اين يكي را بدانيم .

در حالي كه يلدا جان ما را اميد مي دادند كه ما قدرت آن را داريم كه همه چيز را آرام آرام به دلخواه خود تغيير دهيم .

 اما او نمي دانست كه آن خانه ، خانه آرزوهاي ما نبود .

 

 

قصه زن بابای امروزی 69

 

روزها با انتظار و نگراني  ما می گذشت که من نمی دانستم آیا باباجان با این ازدواج موافقت خواهند کرد ؟

و آقای ابراهیمی هم در دلهره عکس العمل فرزندان خود بودند که سرانجام با فشارهای من و برادرشان موضوع را علنی ساختند .

پسرمتاهل ایشان بسیار استقبال کردند از این ازدواج و در عوض پسر مجرد که هنوز هم مرگ مادر را باور نداشت جبهه گرفتند برای ما و هر چه زن است .

و بدين سان كار ما كه نمي خواستيم در اين ميانه كسي ناراضي باشد ، بسي سختتر شد.

آقاي ابراهيمي اصرار داشتند ما صبر كنيم تا جو خانه شان آمادگي اين زندگي مشترك را پيدا كند .

در صورتي كه ما ديگر نه حوصله داشتيم و نه اميدي به آينده مبهم خود كه هر چه مي گذشت اين دوري از ايشان بيشتر هر دو  را آزار مي داد .

روزها در خانه يلداي عزيزم به درددلهاي من مي گذشت و اين دوست و همراه ارزنده ما با وجود دردهاي بارداري ، با صبوري به شكوه هاي من گوش مي كرد و راهكارهايي را پيشنهاد مي نمود .

از آنجا كه ما اصولاً با دوستان خود كه دوست هستيم با خانواده و بويژه مادرانشان هم دوستيم ، رابطه صميمي با مامان جان يلدا داشته و داريم و ايشان كه در جريان اين آشنايي تاريخي ما بودند خواستند تا به اتفاق آقاي ابراهيمي به منزلشان برويم تا از نقطه نظر يك بزرگتر هم محك زده شوند كه ما با همه وسواسهاي خود در ازدواج  ، هيچ بعيد نبود كه عشق كورمان كرده باشد .

يك روز عصر به اتفاق آقاي ابراهيمي راهي خانه مامان جان يلدا شديم و اين جلسه آشنايي بسيار مثبت بود و ايشان امتياز بالايي از مامان يلدا هم گرفتند و خيال ما آسوده تر از قبل شد .

حتي مامان جان يلدا گفته بودند كه اگر هم اين ازدواج سر نگرفت ما به اين ارتباط ادامه دهيم كه بسيار روحيه خوبي پيدا كرده ايم از اين آشنايي و  صورت شادابمان گواهيست بر اين عشق .....

مدتي كه گذشت ما آنقدر از اين كِش آمدن زمان كلافه بوديم كه از يلدا خواستيم تا با آقاي ابراهيمي صحبت كرده و از او بخواهد كه هر اقدامي دارد ، زودتر عملي كند كه ما بيش از اين نمي توانستيم با مامان جان درگير شويم كه چرا  هر روز بيرون مي رويم .

با وجود آنكه سني از ما گذشته بود ، اما خانواده معظم له مثل يك كودك پيش دبستاني با ما رفتار كرده و هر روز جلسه پرسش و پاسخ داشتيم كه كجا مي رويم و با چه كسي و براي چه ؟

و استدلالشان هم اين بود كه تا زماني كه شوهر نكرده و در اين خانه هستي ، ملزم به رعايت اصول اين خانه اي .....

يلداي عزيزم كه شرايط ما را در كانون خانواده براي آقاي ابراهيمي تشريح نمودند ، ايشان قول مساعد دادند كه براي رفاه حال ما هر اقدامي خواهند كرد و در اين راستا به ما اعلام نمودند كه مي خواهند براي خواستگاري به منزل ما قدم رنجه كنند .

و ما كه چشممان از انرژيهاي منفي اطرافيان بسيار ترسيده بود ، اجازه نداديم كه از فاميل كسي در اين جلسه حضور داشته باشد به جز برادر ارشدمان كه او هم از ما كوچكتر است .

با هزار ترس و لرز در انتظار اجازه باباجان بوديم كه مردي با اين مشخصات آيا اصلاً اجازه ورود از در ِ خانه ما را دارد يا خير و تا مامان جان از راههاي ديپلماسي زنانه با باباجان صحبت كرده و نتيجه را به ما اعلام نمايند ، شكر خدا مقدار قابل توجهي از وزن ما كاسته شد .

و اين آخرين وزن كشي ما تا امروز بوده و ديگر تحت هيچ شرايطي موفق به تكرار آن نشديم .

در روز موعود كه آقاي ابراهيمي به تنهايي به خواستگاري آمدند البته كه كار بسيار سختي بود .

 اما با اين همه ، ايشان بسيار مسلط بر اوضاع و با بياني سليس از گذشته و حال خود سخن گفته و تمامي حقايق را بازگو نمودند كه تحصيلات حسابداري داشته و در يكي از سازمانهاي زيرمجموعه وزارتخانه مزبور سالها عامل ذيحساب بوده و با فوت همسرشان در بخش فرهنگي همان سازمان انجام وظيفه مي نمايند .

 و در اين پنج سالي كه از درگذشت همسرشان مي گذرد هيچ گاه قصد ازدواج نداشته و پاي هيچ زني به خانه شان باز نشده كه تمام تلاش خود را براي به ثمر رساندن فرزندان خود داشته اند و اكنون فقط به دليل شناختي كه از من پيدا كرده و دريافته اند كه تنها كسي هستم كه مي توانم با اين شرايط كنار بيايم ، تصميم به ازدواج گرفته و از همه مهم تر آنكه ما همديگر را دوست داريم .

و با گفتن اين كلام آخر ما از شرم در خود مچاله شديم كه در تمام اين سالها جلوي باباجان و مامان جان هيچ وقت واژه دوست داشتن را هجي نكرده بوديم .

و اين جلسه معارفه با خوبي و خوشي پايان يافت و بعد از رفتن ايشان ، مامان جان كه دلشان بدجوري رفته بود ، نظر باباجان را جويا شدند و ايشان هم طبق معمول هيچ نظري نداشتند .  نه مثبت و نه منفي و با اصرار مامان جان گفتند كه ظاهرشان خوب بوده و مامان جان بلافاصله گفتند ، خب باطن را هم كه فقط خدا مي داند و بس .

و بدين سال خان اول با موفقيت گذشت .

 پي نوشت :

احساس مي كنيم خيلي كليشه اي مي نويسيم .
بنظر شما بهتر نيست مدتي موضوع نوشتنمان را عوض كنيم ؟

 

قصه زن بابای امروزی 68

 

خبر بسته شدن پرونده فریدون خان برای آقای ابراهیمی بسیار مسرت بخش بود و ایشان دوباره سر ذوق آمده و زندگی ،  شیرینی روزهای قبل را بدست آورد .

در همین روزها بود که ما تصمیم گرفتیم به اتفاق آقای ابراهیمی سفری یک روزه داشته باشیم .

چرا که مادربزرگ عزیزمان همیشه ما را نصیحت می کردند که زن و مرد قبل از ازدواج حتماْ باید یک مسافرت با هم بروند تا ببینند می توانند زیر یک سقف زندگی کنند یا خیر ...

و بدین سان ما به ایشان پیشنهاد دادیم که برای سرکشی به باغ و بستانشان به سفر رویم و البته واضح و مبرهن است که ایشان با كمال ميل موافقت فرمودند كه رنج اين سفر يك روزه را بر خود هموار نمايند .

از طرفي ايشان يكي از خواهران خود را در جريان  آشنايي با ما قرار داده و بنا بود سري هم به خانه ويلايي خواهرشان در آن ديار بزنيم .

از حلاوت اين سفر كوتاه هرچه بگوييم ، حق مطلب ادا نخواهد شد كه بسيار مفرح بود و در عين حال كمك زيادي كرد به آشنايي بيشتر ما به روحيات يكديگر و هنگام عصر كه قصد بازگشت به تهران را داشتيم ، خواهر آقاي ابراهيمي با اصرار از ما خواستند كه قدري بيشتر در جوارشان باشيم و فردا به تهران حركت كنيم و ما هم كه از قبل احتمالش را مي داديم ، با مامان جان هماهنگ كرده بوديم كه در اين سفر با پريساي عزيز ( مثلاً ) ممكن است دو روزي بمانيم . خلاصه اين سفر دو روزه بسيار كمك كرد به ما در شناخت هر چه بيشتر آقاي ابراهيمي و فاميل تابعه .............

چند روزي كه گذشت و احساس تعلق خاطر عميقي به آقاي ابراهيمي پيدا كرديم ،  مامان جان را در جريان اين ارتباط جهت ازدواج قرار داديم و هر روز عصر به اتفاق آقاي ابراهيمي به كوه و دشت رفته و راس ساعت 10 شب مثل يك دختر خوب در منزل مشغول دادن گزارش به مامان جان بوديم ...

و تمامي دلهره مان آن بود كه با اين شرايطي كه آقاي ابراهيمي دارند ، محال است كه باباجان با اين ازدواج موافقت كنند كه در مورد فرامرز خان با وجود اختلاف 10 سال سن شديداً مخالف بودند و حالا با اين بيست سال اختلاف ، ديگر تكليفمان مشخص بود .

از آن طرف عمه جان كه روحشان هم از اين ارتباط خبر نداشت ، خواستگاري پسر همسايه شان را به ما ابلاغ نمودند كه ده سال از ما كوچكتر بودند و ما به هيچ عنوان حتي اگر تا پايان عمر هم بي شوهر مي مانديم چنين ازدواجي نمي كرديم .

اما از آنجا كه آقاي ابراهيمي به عناوين مختلف مراتب نگراني خود را بابت تصميم نهايي ما اعلام مي كردند كه ما با اين شرايط موجود ممكن است بعد از مدتي از ازدواج با ايشان پشيمان شويم ، ما براي اطمينان خاطرشان عرض كرديم كه با وجود داشتن خواستگار جواني كه از ما كوچكترند ، آقاي ابراهيمي را با جان و دل پذيرفته ايم و جاي هيچ نگراني نخواهد بود .

غافل از آنكه بازگويي خواستگار جديد ، ايشان را چنان از زندگي نااميد خواهد كرد كه به غار تنهايي خود پناه خواهند برد .

و اين سرآغاز بگومگويي بين ما شد كه ايشان مدعي بودند ما او را دست انداخته و قصد بازي با احساسشان را داريم .

در صورتي كه ما براي آنكه از علاقه خود مطمئنشان كنيم ، داستان خواستگار جديد را گفتيم تا آگاه باشند كه با وجود فرصتهاي ديگر ازدواج ، ما تنها و تنها به ايشان فكر مي كنيم و بس .

 اما نمي دانيم چرا اين استدلال ما براي ايشان سروته حاصل داد و هرچه ما مي ريسيديم ، ايشان پنبه مي نمودند ....

تا آنكه نااميد از گفتگوي بيشتر در اين باب ، تصميم گرفتيم تا احساسمان را به اين مرد روياهايمان بنويسيم و چنين نوشتيم :

 

ادامه نوشته

قصه زن بابای امروزی 67

 

در روز ملاقات کذایی با فریدون خان ، ما را ساطور هم می زدند یک قطره خون برای اهدا نداشتیم از بس که عصبانی بودیم از این توفیق اجباری که روز روشنش هم دل خوشی از ایشان نداشتیم حالا که دیگر در مقایسه با آقای ابراهیمی فریدون خان از هیچ امتیازی هم برخوردار نبودند و اگر حساب آن فامیل دور نبود ، هيچ وقت تن به آن ذلت همنشيني نمي داديم .  

از در پارك پرنس كه رفتيم تو ، مثل سگ سوزن خورده به كافي شاپ غريب آنجا  داخل شده و فريدون خان را سرخوش و خندان يافتيم .

در حالي كه سعي فراوان داشتيم تا اعصاب خود را كنترل كرده و آن يك ساعت را تحمل كنيم ، پاي ندامت نامه ايشان نشستيم كه نمي دانستند تقصير را به گردن كدام غايبي بياندازند .

 اما در سخنان گهربار تاكيد زيادي داشتند بر نصيحتهاي همسر دوستشان كه به ايشان آموخته بودند كه زنان ايراني فقط به د نبال پول و ثروت هستند و خالي كردن جيب مردان غيور .....

و از رقمهاي خريد خانه و مراسم ازدواج به اين نتيجه درخشان رسيده بودند كه فريدون خان در تله يكي از اين شياطين زن نما گرفتار شده و نجات ايشان در دستان توانمند اوست تا اين مرد بدبخت را از اين فلاكت نجات داده و او را به دوست خود معرفي كنند كه خانومي مطلقه و داراي فرزند بودند و فريدون خان در ديدار با آن خانوم كانديد شده ،  از ايشان و رفتار و گفتارشان خوششان نيامده و زير استثمار اين دسيسه نرفته بودند .....

و بعد جاي خالي ما در زندگي آنقدر آزارشان داده كه تصميم به زيرپا گذاشتن غرور مردانه خود گرفته و دوباره به ما روي آورده بودند كه به اتفاق با والده محترمشان در يك آپارتمان زندگي را بگذرانيم....

 و در طي آن دوران طلايي زندگي مشترك بايد به ظاهر خود اهميت داده و وقتي در را به رويشان مي گشاييم مرتب و تمييز باشيم و با رويي گشاده به استقبال ايشان برويم .

كه در اينجا ما متذكر شديم كه با توجه به بيكاري ايشان و اقامتشان در منزل ، اين ما هستيم كه از كار بيرون به خانه برمي گرديم و اين ايشان هستند كه بايستي با روي گشاده به استقبال ما بيايند .

ديگر از تفاوت زنان متوقع ايراني و زنان قانع اروپايي و امريكايي داستانها گفتند و ما هم ايشان را در جريان آخرين تحولات اجتماعي زنان در منطقه و كشورهاي غربي قرار داديم ....

و ايشان اصرار داشتند تا اطلاعاتي از خواستگار جديد ما داشته باشند كه ما دليلي بر اين بازگويي نديديم .

ما كه از اول ملاقات روي ميخ نشسته بوديم ، خواستيم تا اين جلسه پُر بار را خاتمه دهيم ، كه ايشان اصرار داشتند كه شام هم در خدمت ما باشند و ما كه تا اينجايش هم آن مايع نسكافه را به زور در مري خود جاري كرده بوديم ، ديگر جايي براي هضم غذا در ركاب ايشان نداشتيم .

در نتيجه يك ربع ساعتي در اين باب  ، مناظره داشتيم تا آنكه ما از رو رفتيم و حاضر شديم تا در رستوران فرانسوي همان محل ، افتخار همنشيني بيشتر را بدهيم كه مي دانستيم اين پرونده كه براي تجديد نظر گشوده شده ، براي هميشه مختومه خواهد شد.

منوي غذاهاي فرانسوي را كه ديديم با آن قيمتهاي نجومي ، قدري دلمان براي آن بدبخت هيچي ندار سوخت ، اما به خودمان گفتيم كه حقش است وقتي خودش مي خواهد چنين تاواني براي رفتار گذشته خود بدهد.

البته لازم به ذكر است كه در حين صرف شام ، ايشان كه چشم از روي ماه ما برنمي داشتند ، همان تيكهاي عصبي همراه با لبخند ژكوند مذكر را تحويل ما مي دادند. و در پايان كه به فضاي سبز مجموعه آمديم ، باز هم دل از ما نمي كندند و فرمودند كه :

- خب جواب ؟

-  جواب ؟

-  بله جواب شما چيه ؟

-   بابت ؟

-  ازدواج ديگه

-  ازدواج با كي ؟

-  با من ديگه

-  من كه قبل از اين قرار ، از تصميمم به شما گفته بودم .

- مي دونم اما حالا چي ؟

-  حالا چي ؟!‌‌

-  حالا نظرتون چيه ؟

-  مگه چيزي عوض شده ؟

- خب من ميخوام كه شما يك فرصت ديگه به من بدين

-  اما من در مورد شخص ديگري فكرهايم را كرده ام

-   مي دونم اما از شما ميخوام كه دوباره تجديد نظر كنيد .

-  خب پس در اين صورت اجازه بديد تا من فكر كنم

- پس 5 دقيقه فرصت داريد كه فكر كنيد

-   5 دقيقه ؟!!!!!!!!!

-  بعله ديگه

-     اما شما براي فكر كردن يك ماه به جنگلهاي شمال  رفتيد حالا از من ميخواهيد كه در اين فضاي سبز محوطه يك مجتمع در تهران در عرض 5 دقيقه فكر كنم ؟ اين بي انصافي نيست ؟  

-  خب باشه پس به من خبر بديد

-   حتماً ..........

و بدين سان ما موفق شديم كه از اسارت ايشان خلاص شده و با پرت كردن خودمان به داخل آژانس ماشين ، خودمان را به منزل برسانيم و تا اين تاريخ اگر شما با ايشان تماسي گرفتيد ، ما هم گرفتيم .

چرا كه هنوز داريم به اين فرصت اكازيون فكر مي كنيم .

 

قصه زن بابای امروزی 66

 

در راه که آقای ابراهیمی از زندگی گذشته خود صحبت می کردند باز هم ما حس مددکاری مان شکوفه داده بود و به جای آنکه فکر آینده مشترک خودمان باشیم دنبال همدردی با مسائل ایشان بودیم .

آقای ابراهیمی فرمودند که با وجود گذشت پنج سال از درگذشت همسرشان ، هنوز هم ياد و خاطره ايشان در خانه زنده و پابرجاست و اين مانع بزرگي براي ازدواج ايشان است كه با وجود عكسهاي آن مرحومه بر دروديوار خانه ، و جو عزادار كانون خانواده ، نمي شود كه به راحتي اين فضا را تغيير داد.

و ما نفهميديم كه چطور دو سال قبل در همين فضاي غم انگيز پسر كوچكترشان با دختر دلخواهش ازدواج كرده ، اما خود آقاي ابراهيمي نمي توانند از تنهايي درآيند .

آن هم در جامعه اي كه اين عمل بسيار عاديست و اصولاً آقايان قبل از اولين سالگرد همسر مرحومشان ، زندگي مشترك جديدي را آغاز مي كنند !

 و ديگر اينكه با توجه به مجرد بودن پسر ديگر ، ايشان نمي توانند ازدواج كنند و ما هم در جا فرموديم كه مطمئن باشيد كه آن فرزند به خاطر رعايت حال شما و تنها نماندنتان است كه دركنار شما مانده و اگر شما ازدواج كنيد او هم خيالش آسوده شده و به زندگي خود مي رسد و ايشان گفتند كه شايد حق با ماست و تا به حال از اين زاويه به مسئله نگاه نكرده اند .

در يكي از رستورانهاي فشم در حالي كه تمامي حركات ما زير ذره بين قرار داشت ، شام خورده و برگشتيم .

در راه بازگشت در خيابانهاي تهران به دليل روزهاي تبليغات انتخاباتي ، ترافيك بود و در آن ساعت شب ، جوانان با شور و حال عجيبي در خيابانها بودند و ما كه در آن ترافيك گير افتاده بوديم و از خدا خواسته از هر دري سخني مي گفتيم و آقاي ابراهيمي پرسيدند كه چرا ما تا به حال ازدواج نكرده ايم و ما هم مختصر و مفيد عرض كرديم كه هنوز كسي كه مطابق با معيارهاي ما باشد يافت نشده است .

ضمن اينكه اكثر پيشنهادات براي زندگي در غربت بوده كه ما نمي خواستيم از ايران دور شويم .

و ديگر صحبتها دلبري دو طرفه اما در چارچوب بود كه به يكباره خانمي از يكي از ماشينهاي همجوار رو به آقاي ابراهيمي داد زدند كه روسري خانومتون خيلي خوشگله .... و ما كه از برداشت آن خانم بابت همسر بودن ما ، هم مشعوف بوديم و هم از شرم داشتيم كه مي رفتيم زير صندلي ، شنيديم كه آقاي ابراهيمي هم در پاسخ آن دختر جوان فرمودند كه خودش هم خوشگله !

و ما ديديم با توجه به اين ديالوگها ديگر زير صندلي ماشين جاي مناسبي براي پنهان شدن نيست و اگر هم مي خواهيم تغيير مكان دهيم ، بهتر است كه در آسمان پرواز كنيم و با توجه به نبود امكانات ، ترجيح داديم كه با سري افراشته در همان صندلي كنار آقاي ابراهيمي بمانيم و به روي مباركمان هم نياوريم كه چه شنيديم .

هر چند كه صداي سابيدن كله قندها در دلمان ، به بيرون درز كرده باشد.

نيازي به گفتن نيست كه آن شب ما توانستيم بخوابيم يا از شدت هيجان تا صبح سگ خوابيد و ما نخوابيديم كه اصولاً اگر درجه خوشي يا ناخوشي مان از حد استاندارد وطني بالاتر رود ، خواب تعطيل است تا بتوانيم حادثه وارده را هضم كنيم .

حالا در اينكه ما نديد بديد هستيم ترديدي نيست اما انصافاً اگر صبح كه از خواب بيدار مي شويد ، اين Message  را از دلدارتان دريافت كنيد كه :

صبح زيبايت به خير مرجان من         هيچ مي داني كه هستي جان من ؟

و اگر باز هم خوددار باشيد ، اما با خواندن اين Message  كه :

من دور ز چشمان قشنگت چه كنم ؟    با چشم هميشه رنگ رنگت چه كنم ؟

ديگر محال است كه همان آدم روز قبل باشيد .

بنابراين ما ساعت به ساعت واله تر مي شديم .

و از آن طرف هم بي رغبت تر به قرار آخر هفته با فريدون خان ....

آقاي ابراهيمي كه مي خواستند آخر هفته به اتفاق بيرون برويم ، وقتي در جريان داستان فريدون خان قرار گرفتند ، چنان آب روغني مخلوط نمودند كه ساعتي بعد يك فاكس با اين مضمون براي ما فرستادند :

من و اين همه صداقت  

                           اين همه سن و لياقت

                                                 اين همه هوش و ذكاوت

                                                                           اين همه فهم و درايت

همشون يه ادعاست

همشون باد هواست

چون كه پيدا شده بود      آدمي كه

با نگاهش مي تونست

آدمو مسخ كنه

تير چشماي قشنگش مي تونست

قلبا رو پاره كنه

منو ديوونه كنه

پشت اون چهره طناز و مليح    آدم ديگه اي بود

آدمي كه قلبشو

به كسي فروخته بود

لباسي كه دوخته بود          واسه قلب سوخته بود

يه ديالوگ     يه پييس     يا     يه نمايش     همه غمگين و درام

تو هنرپيشه اول

با يه كبريت كه در دست خودت پنهونه

سر وقتش بايد آتيش ميزدي

                                    آخه وقتي كه توي وجود من     صدهزار درخت نو    پيدا شد!   

                                                                            وقتي درياي دلم طوفان شد!

                             و توي جنگل چشماي قشنگت  يه نفر آدم بيچاره و بدبخت گم شد !

                                                                                      بايد آتيش ميزدي ؟!

من ندانم آن كيست ؟

آنكه بايد       به وصال تو رسد

هركه باشد    بر من محترم است

عرض تبريك بود خدمت ايشان       كه توانسته چنين

گوهري را     به كف آورده     و        سرمست شود

و تو اي دلبر من :

لحظاتي كه كنارم بودي                عمر و ساعت متوقف بودي

سعي بنما كه دگر                        اين چنين رخنه به قلب بشري ننمايي

                                               يا كه اينگونه جنايت به  دلي    بنمايي

بگذرم من دگر از باديه عشق    ولي

تو بدان درس جديدم        دادي

طرف عشق نگردم   به بيان          چون كه از عشق نباشد به ميان

قسمتم تنهايي است .

قسمتم تنهايي است .

 

قصه زن بابای امروزی 65

 

ما در آن زمان وبلاگی داشتیم که از مسائل اجتماعی و درددلهای تلنبار شده مان می نوشتیم و برای آنکه آقای ابراهیمی بیشتر با روحیات ما آشنا شوند ،  آدرس وبلاگ را دادیم تا جای ابهامی باقی نباشد .

غافل از آنکه ایشان هم مثل تمامی رجال این سرزمین  ، خُلقیات مشترک و گریزناپذیری دارند .

 اولین ایرادی که ایشان به ما وارد کردند این بود که چرا تمثال مبارکمان را گوشه وبلاگ به نمایش گذاشته ایم ؟ و ما هم دلايل خود را ذكر كرده و از كنارش گذشتيم .

ايشان هم يك آفرين به شيوه نگارش ما دادند و شدند خواننده آن وبلاگ كه حالا ديگر وجود خارجي ندارد .

ما در Message  هاي ارسالي ، دريافتيم كه ايشان انگاري خيلي هم خيال ازدواج با ما را نداشته و اصلاً نمي دانند ما را كجاي زندگي شان بگذارند .

در نتيجه ما كه ديگر حوصله موش و گربه بازي را نداشتيم ، از ايشان خواستيم تا قرار ملاقاتي خارج از محيط كار داشته باشيم تا بيشتر صحبت كنيم و قرار موعود در روزي تعطيل و وفات يكي از ائمه گذاشته شد .

صبح كه مشغول كارهاي عقب افتاده بوديم ، تلفنمان كه زنگ خورد ديديم  شماره فريدون خان است كه به ما دهن كجي مي كند .

با تعجب سلام و احوالپرسي سردي كرديم و فريدون خان فرمودند كه در اين مدت فكرهايشان را كرده و به اين نتيجه رسيده اند كه نمي توانند ما را فراموش كنند .

و ما گفتيم كه حالا چه كاري از دست ما برمي آيد ؟

ايشان فرمودند كه مي خواهند با ما زندگي كنند و با گفتن اين جمله كبريتي به زير ما كشيدند كه با آتشش مي توانستيم تا ثريا هم برويم از اين همه وقاحت و .........

ما هم كوتاهي نكرده و خيلي ريلكس فرموديم كه متاسفيم كه ديگر مرغ از قفس پريد .

و ايشان اصرار كه ما تجديد نظري كرده و همين امشب با ايشان قرار ملاقاتي داشته باشيم .

ما كه حتي اگر با آقاي ابراهيمي هم قرار نداشتيم ، زير بار چنين حقارتي نمي رفتيم ، حقيقت را گفته و اعلام نموديم كه ما ديگر تصميم خود را گرفته و امشب با خواستگار ديگري كه به توافق رسيده و قرار ازدواج هم گذاشته ايم ، قرار ملاقات داريم و چنان سنگدل شده بوديم كه حتي آه از نهاد برآمده فريدون خان هم دل ما را نرم نكرده و حاضر به تجديد نظر نبوديم .

نيم ساعتي از ايشان اصرار بود و از ما انكار تا اينكه عصباني شده و فرمودند يعني اين آقا از من خيلي بهترند ؟

و ما اطمينان خاطر داديم كه البته واضح و مبرهن است كه قياس ايشان با شما اصولاً مع الفارق است و جاي هيچ بحثي ندارد .

و با اين سخن خود مشت محكمي بر دهان ياوه گوي ايشان زديم .

اما ايشان كه از رو نرفتند !

 با اصرار خواستند تا ما يك فرصت ديگري بدهيم تا جامه هاي از فراق چاك شده را رفو كنند و ما هم با اكراه قرار آخر هفته را گذاشتيم تا فقط شنونده دردلهاي ايشان باشيم و نه چيز ديگر .....

شب كه آقاي ابراهيمي به دنبال ما آمدند ، بقچه حاوي شله زرد نذري را هم زير بغلمان زده و هن هن كنان سوار ماشينشان شده و راهي فشم شديم تا در آن هواي بهاري شامي بخوريم و از هر دري صحبتي كنيم .

در مسير زيباي خيابان مصدق به سمت تجريش ، ايشان از زندگي خانوادگي خود و چگونگي فوت همسرشان گفتند و ما هم آرام آرام اشك ريختيم .

 

قصه زن بابای امروزی 64

 

می بینیم که دوستان با دقت درسهای ما را نخوانده  و در بعضی از قسمتها دچار ابهام شده اند .

در صورتی که ما در بخشی از جزوه هایی که برایتان گفتیم ، توضیح داده بودیم که سه چهار سال پیش که دولت فخیمه مصلحت دیدند تا کارمندان ،  سرویس ایاب و ذهاب نداشته و با پای مبارک خود به اداره مربوطه قدم رنجه نمایند ، تعدادي از همكاران كه مسيرهاي مشتركي داشتند ، با هزينه شخصي سرويس تهيه كردند و چون تعداد به حد نصاب نمي رسيد ، ناچار همكاراني كه در سازمانهاي ديگر زيرمجموعه وزارتخانه مربوطه بودند و در يك مسير اشتراك داشتند ، يك سرويس داشتند .

و بدين صورت در يك سرويس ، از شركتها و سازمانهاي مختلف كه همگي از يك سرچشمه آب مي خوردند همنشين شدند و همكار بودن آقاي ابراهيمي با ما از همين نوع بود .

ايشان سالها در يكي ديگر از سازمانهاي وزارتخانه مشغول بودند و ما هم در سازماني ديگر از همان وزارتخانه . بدون آنكه يكديگر را بشناسيم و يا حتي ارتباط كاري داشته باشيم .

و از آنجا كه ايشان فرد مسوليت پذير و ليدر خوبي بودند زحمت جمع آوري هزينه سرويس از همكاران و تحويل به آقاي راننده را به عهده داشتند .

ضمن اينكه اگر روزي ميني بوس مربوطه به دليلي خراب مي شد و يا در ترافيك مي ماند ، ايشان مسول هماهنگي با همكاران بودند و بدين دليل خواه ناخواه شماره تلفن همه را داشتند . البته ما چون هميشه يك گوشه اي نشسته و با كسي جز يلدا حرفي نمي زديم ، شماره اي از ايشان نداشتيم .

و ترتيب نشستنمان در ميني بوس بدين صورت بود كه در صندلي تكي كنار درب ،  ايشان مي نشستند و در صندلي جفت به موازات صندلي ايشان كه در جهت قرينه قرار داشت من و يلدا و در صندلي پشت ما هم مرضيه مي نشست . از اينكه امكانات در حدي نيست كه ما كروكي نحوه نشستنمان را بكشيم و صحنه را براي ملت بيدار دل و هميشه در صحنه بازسازي كنيم ، البته ما را خواهيد بخشيد .

فرداي آن شب كه توسط Message  باب آشنايي گشوده شد ، وقتي سوار سرويس شديم آقاي ابراهيمي  جواب سلام ما را با چنان لبخند دلنشيني همراه كردند كه روزمان هم روز ديگري شد.

و از آنجا كه نمي خواستيم كسي به اين ارتباط پي ببرد ، به ناچار در دلمان شادي مي كرديم و در ظاهر همان آدم خشك روز قبل بوديم . البته واضح و مبرهن است كه همان شب قبل ، بچه هاي تيم ( يلدا و مرضيه ) را در جريان امر قرار داده بوديم .

غافل از آنكه همان روز آقاي ابراهيمي در يك Message از ما خواستند كه اين آشنايي و ارتباط را با هيچ كس در ميان نگذاريم و ما هم به ايشان اطمينان داديم كه نه تنها كسي از دوستان اطلاع ندارند بلكه خودمان هم خيلي در جريان نيستيم مثلاً ......

صحبت از متنهاي قشنگ و ادبي گذشت و رسيد به آنجا كه اسم كوچك ما را پرسيدند و در لفافه آن سوال حياتي را كه اگر دوست پسري داريم ، ايشان زحمت را كم كنند ....

و ما كه از روز ازل هم چنين كسي در زندگيمان نبود و تازه اگر هم مي بود به خاطر آقاي ابراهيمي هم كه شده سر به نيستش كرده و مادرش را در عزايش مي نشانديم .

ايشان كه خيالشان آسوده شد از نبودن رقيب ، تازه به اين صرافت افتادند كه چرا ؟

چرا ما با اين سروشكل معمولي  و ارتباط خوب اجتماعي و روابط عمومي مثبتي كه با ملت داريم ، كسي در زندگي عاطفي مان وجود ندارد ؟

 و ما هم هزارويك دليل آورديم بابت اين مسئله و اينكه حوصله ادا اطوار جوانان را هيچ گاه نداشته ايم و آناني هم كه سني ازشان گذشته و مورد پسند ما بودند ، زن و زندگي داشتند و ما كسي نبوديم كه بخواهيم بر ويرانه هاي زندگي ديگري ، خانه خود را بسازيم و در نتيجه به اين سن رسيده و يكه و يالقوز در خدمت ايشانيم .

و همه اينها در قالب همان سيستم پيشرفته Message بود كه از قدرت خدا ما كه محصول سالهايي بوديم كه حتي حسرت يك تلفن عمومي در محله مان را داشتيم...

 حالا آنقدر مانديم تا تلفن همراهي داشته باشيم تا هر وقت كه اراده كرديم به صغير و كبير زنگ بزنيم و اگر حجب و حيايي هم از كسي داشتيم ، تكنولوژي كه نمرده بود ، يك Message بزنيم و خلاص ........

 

قصه زن بابای امروزی 63

 

در راستای آنکه هر کسی می خواست به ما فکر کند ممکن بود در عمق تفکراتش غرق شود ، این همکار عزیز هم از این قاعده مستثنا نبودند .

تازه این در شرایطی بود که اسمی از ما به میان نیامده و ایشان می خواستند فعلاْ  فلسفه ازدواج را بررسی کنند بدون آنکه مفعول را بشناسند .

وقتي آن يكي كه دو جلسه ما را نقد و بررسي كرده بود ، يك ماهي در جنگلها سرگردان بود تا فكر كند ، ديگر ايرادي به اين يكي كه ما را هم نمي شناختند ، وارد نبود .

مدتي كه گذشت و در وجنات آقاي ابراهيمي هيچ علائمي دال بر تفكر مشاهده نشد ، ما دوباره در لاك خودمان فرو رفتيم كه به دم نداشتن خرمان از كُره گي عادت داشتيم .

حالا درد خودمان كم بود ، اين مرضيه در به در هم هر روز از ما مي پرسيد كه پس چرا آقاي ابراهيمي فكرهايش تمام نمي شود ؟!

 و ناخواسته  با اين جمله نمك بيشتري بر زخم ناسور شده ما مي پاشيد .

و ما هم دلداري اش مي داديم كه خب آسان نيست فكر و خيالي چنين مهم كه بخواهند بي گدار به آب بزنند .

بعد از آنكه از بي آبي كلاً آسيابها تعطيل شدند ، يك روز كه پول سرويس را به آقاي ابراهيمي داده و راهي منزل شديم تا يكي ديگر از روزهاي تكراري را شب كنيم ، يك ساعتي كه گذشت ،  يك   Message  با اين مضمون رسيد كه :

از اينكه اولين نفري بوديد كه پول سرويس را پرداخت كرديد ، متشكرم . ابراهيمي

اول فكر كرديم يكي از دوستان با ما بناي شوخي دارد ، اما شماره تلفن ناشناس بود و ما با ترديد پاسخ داديم كه :

خواهش مي كنم . انجام وظيفه بود . ممنون از شما كه زحمت اين كار را مي كشيد .

و ايشان هم در پاسخ فرمودند كه  :

مي توانم  «گاهي »  متنهاي زيبا را براي شما بفرستم ؟

و ما هم كه مدتها بود كور بوديم و از پروردگار دو چشم بينا مي خواستيم با كمال ميل اجازه داديم .

و اين لفظ "گاهي " كه ايشان بكار بردند تبديل به "‌آني " شد و تعداد بسيار زيادي Message هاي زيبا و ادبي براي ما فرستادند و نمي دانيم چه شد كه در حوالي ساعت 12 شب ، ديديم كه اي دل غافل عاشق كه بوديم ، حالا شيدا هم شده ايم .

و با توجه به Message ايشان كه نوشته بودند امشب ستاره و آسمان ، زيبايي ديگري دارند چون ايشان حال ديگري دارند ، دريافتيم كه ظاهراً جاده يك طرفه نيست .

 

قصه زن بابای امروزی 62

 

از آنجا كه عشق در وجودمان لانه كرده بود حتي به عبث ،  اما اين دوست داشتن كسي كه حتي خودش هم خبر نداشت چنان شوري به زندگي ما داده بود كه بسيار مهربان بوديم و حُسن خُلق محمدي مان چنان شكوفه زده بود كه آثارش در سروصورت و زلف پريشانمان هم نمايان بود .

به ويژه وقتي سوار سرويس مي شديم و سلام شيريني به آقاي ابراهيمي مي كرديم و ايشان با لبخند مليحي پاسخ مي دادند و با يلداي عزيزم  در صندلي نزديك ايشان مي نشستيم ، توجه ظريف ايشان را كه به خودمان مي ديديم ، دست يلدا را بيشتر مي فشرديم و در دلمان يك مراسم مفصل  حنابندان اعلام مي كرديم .

كه روزگار به ما آموخته بود در حال زندگي كنيم و قدر لحظه لحظه هاي زندگي را بدانيم .

از طرفي با توجه به آنكه از سي و پنج سالگي براي خودمان يك حلقه برليان خريده و هميشه در انگشت دست چپمان مي انداختيم ، تا با توجه به خيل عظيم خواستگاران اكازيون ، حداقل  در كوچه و خيابان كسي مزاحممان نشود ،  اكثر بينندگان تصور مي كردند كه ما ازدواج كرده ايم .

البته رفتار سنگين و جاافتاده مان هم مزيد بر علت بود كه ديگران فقط مانده بودند كه ما  مادر چند بچه هستيم با اين انبان تجربه ..........

در نتيجه حالا با اين عشق و علاقه اي كه به آقاي ابراهيمي داشتيم ، نمي دانستيم به چه زباني به ايشان برسانيم كه ما مجرديم و فريب اين متانت و ظاهر سنگين ما را نخورند .

يك روز يلدا را به اتاقمان در صدارتخانه صدا كرده و با شهامت تمام اعتراف نموديم كه ما آقاي ابراهيمي را چنان دوست داريم كه حاضريم حتي با ايشان ازدواج كنيم و تودوست عزيز هر كاري كه در اين راستا بايد بكني تا ما به دلدار برسيم ، وكيلي ......

يلداي عزيزم كه تازه به عمق علاقه ما پي برده بود ، اول مات و متحير ما را نگاه كرده و بعد كه از گزيدن  انگشت حيرتش فارغ شد ، مراتب خوشحالي خود را به سمع و نظر ما رساند كه تا به حال نديده بود ما با اين جديت از ازدواج صحبت كنيم .

بعد نشستيم و عقلهايمان را جمع و تفريق كرديم تا راهي براي اعلام اين تمايل پيدا كنيم .

 به هر فرمولي كه فكر كرديم ، ديديم بايد اين حجب و حيا را به حراج بگذاريم كه جز اين نمي شود .

و در آخر مرضيه ( همكار و هم سرويسي ديگرمان ) را هم در جريان قرار داديم تا تيم مان كم و كسري نداشته باشد .

اولين قدم آن بود كه به طريقي به آقاي ابراهيمي بفهمانيم كه ما مجرديم .

و دوم آنكه دوستان معتقد بودند با اين رفتار خشك و خشن ما كه بلانسبت سگ ، پاچه ملت شريف را مي گيريم ، هيچ گاه كسي به خودش اجازه نمي دهد به ما نزديك شود چه رسد به آقاي ابراهيمي با آن شخصيت موجه ......

چه كنيم ، چه نكنيم ،

روزي در جمعي كه آقاي مدير و مادرشان حضور داشتند ، از آقاي مدير پرسيديم كه در شركت  فلان آشنايي ندارند تا ما تحقيقي در مورد آقاي ابراهيمي داشته باشيم ؟

و آقاي مدير كه در سابقه همكاري بيست ساله با ما  ، چنين جملاتي از ما الهه خشونت ،  نشنيده بودند ، بعد از آنكه ابروهايشان را از بام تعجب به سرجايش كشيدند ،  با عصبانيت فرمودند كه كسي را در آنجا نمي شناسند .......

و ما با سرخوشي تمام براي مادر ايشان تعريف كرديم از محسنات منحصربفرد آقاي ابراهيمي كه بسيار خوش اخلاق هستند و خوش تيپ و اصيل و دلمان را بدجوري به غارت برده اند .   

سرانجام مرضيه تصميم گرفت تا با آقاي ابراهيمي صحبت كرده و ايشان را كه همگان مي گفتند به دليل داشتن دو پسر حاضر به ازدواج نيستند ، راغب به ازدواج كند .

 و روزي كه ما طبق معمول اولين نفري بوديم كه از سرويس پياده شديم ، مرضيه كه ده سالي از ما كوچكتر بود ، باب صحبت را با آقاي ابراهيمي گشود كه چرا ازدواج نمي كنند ؟

و اگر بخواهند ، كسي را سراغ دارند كه خيلي مناسب ايشان هستند و با توجه به شرايط ايشان ، گزينه بسيار مناسبي هستند كه مي توانند اين تنهايي را پر كنند.

و آقاي ابراهيمي هم فرموده بودند كه آن عروس خوشبخت چه كسي است ؟

 و مرضيه گفته بود كه يكي از همكاران در سازمان بهمان كه شما هم مي شناسيد .

 و آقاي ابراهيمي فرموده بودند كه فكرهايشان را خواهند كرد .

 هرچند كارمان به جايي رسيده بود كه داوطلبانه به خط مقدم رفته و اعلام آمادگي نموده بوديم و اين براي مايي كه با شاه هم شُلٌه نمي خورديم ، بسيار گران بود ، اما براي خودمان اينگونه توجيه مي كرديم كه با اين اخلاقي كه ما داريم ، البته واضح و مبرهن است كه بني بشري به خود اجازه ندهد كه نزديكمان شود تا بفهمد كه ما بر خلاف ظاهرمان چه دل پرمهري در صندوقخانه مان داريم .

 

جل الخالق !!!!!!!!!!!!!!!

 

حالا اگر هر مردی دو پسر و یک عروس داشت ، می شود همسر ما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

در حیرتیم که چرا با تعریف کردن از آقای ابراهیمی ، شما دوستان اینقدر هول شده اید ؟

خانواده معظم له که چهل سال ما روی دستشان مانده بودیم ، اینقدر هیجان زده نبودند که

شمایید !!!!!!!!!!!!

یعنی اینقدر از ما و روده درازی هایمان خسته اید عزیزان ؟

قصه زن بابای امروزی 61

 

با آنکه فریدون خان را خوب شسته و بجای آفتاب در سايه پهنش كرده بوديم تا مثل پلاس كهنه اي بپوسد ، اما هنوز زخمهاي التيام نشده  احساسمان ، تازه مثل يك دمل چركين سرباز كرده بود و هر چه با خودمان منطقي صحبت مي كرديم كه اين آدم مناسب ما نبود كه افسوسي داشته باشيم ، اما نمي توانستيم پرونده پرافتخار خواستگاران رنگارنگمان را بي هيچ قضاوتي ببنديم كه چرا در اين دنيا هرچه سنگ است مال پاي لَنگ است ؟

 روزها از پی هم می گذشتند و ما بدون آنکه بر لب جوی آبی نشسته باشیم حواسمان به گذر عمر هم بود که ما را به آینده نامعلوم نزدیک و نزدیکتر می کرد ......

 و در این میان ، سرمان را با وبلاگ نویسی و هدایت جوانان وطن به راه راست گرم کرده بودیم .

جواناني كه تمام دغدغه ذهني شان اين بود كه ما به اين سن رسيده و ازدواج نكرده و به قول خودشان دوست پسري هم نداشتيم ، با مسئله حياتي نيازهاي جنسي چه كرده ايم  ؟!

و با اين سوال شرعي آنان ،  ما يادمان مي آمد كه چنين نيازي هم هست كه از نظر آنها در اولويت اول است و از نظر ما در رده آخر مسائل ريزو درشت زندگي در اين جامعه .

و ناگفته پيداست كه در اين رهگذر چه پتروس هاي فداكاري كه سر راه ما سبز نشدند تا ما را از اين تنگنا نجات داده و داوطلب بودند تا به قول خودشان به ما مزه يك زندگي با لذت را مفت و مجاني بچشانند و ما هم كه در اين زمينه گويا از مرحله پرت بوديم كه بعد از عمري روزه داري نمي خواستيم با غذاي سگ افطار كنيم .

روزي از روزها كه در سرويس اداره بوديم  و يكي از خانمهاي سرويس كه شيريني زايمانش را گرفته بود از آقاي ابراهيمي خواست تا زحمت پخش كردن جعبه شيريني را بكشد .....

 وقتي به ما رسيد من طبق معمول كه علاقه اي به شيريني جات ندارم ، تشكر كرده و برنداشتم و با يلدا جان دستمان در دست هم  از خوبي هاي آقاي ابراهيمي مي گفتيم و افسوس  كه از بخت ما ايشان هم متاهل هستند و دست ما در حنا ....

كه يكي از خانمهايي كه پشت سرما نشسته و صحبتهاي ما را شنيدند گفتند كه با اين همه تميزي و ظاهر خوش تيپشان ، تازه مجرد هم هستند .

و دهان ما كه نمي دانست تا كجا بايد گشوده شود از شنيدن اين خبر سرنوشت ساز ....

 اما يلدا جون صحبت را ادامه داده و دريافتند كه آقاي ابراهيمي با داشتن دو پسر شاخ شمشاد و يك عروس گلاب ، مجردند و اين يعني اينكه راه ما براي برقراري ارتباط قدري هموارخواهد بود و ما كه مدتها بود شيفته اخلاق و منش اين آقا بوديم ، ديگر سر از پا نمي شناختيم .

از همان انتهاي سرويس تمايل خود را به شيريني خوردن اعلام نموديم و آقاي ابراهيمي دوباره جعبه را جلوي ما گرفتند ....

و ما با چنان چهره شكفته اي شيريني برداشتيم كه انگاري خوشمزه ترين شيريني دنيا را مي خوريم .

و نور اميد دوباره در دلمان تابيدن گرفت از آن باب كه حداقل به كسي ارادت داريم كه از قضا به كسي تعهد  ندارد .

 

خواسته های زنانه

 

درجمعی که نشسته بودیم و صحبت درباره سفرهای برون مرزی بود ، دوباره داغ دلمان تازه شد و به آقای همسر پیشنهاد دادیم که در تابستان به اتفاق ، سفری به سوئد داشته باشیم .

بعد که دیدیم پیشنهاد ما در هیئت یک نفره همسر رای اعتماد نیاورد ، اصرار كرديم .

اصرار كه بي فايده بود ، التماس كرديم .....

و آنقدر تكرار كرديم كه آقاي همسر موافقت نمودند تا دونفري به سوئد برويم  .

بعد كه آقاي همسر رضايت نامه را امضا كردند ، بلافاصله فرموديم كه :

- به زن و شوهر با هم ويزا نمي دهند كه !

آقاي همسر گفتند :

- پس چرا اصرار مي كني ؟

عرض كرديم اين همه پافشاري از براي آن بود كه به من بگوييد ، خودت تنها برو ....

و آقاي همسر كه بهت زده بودند فرمودند كه :

- خب خودت تنها برو .

و ما با سرخوشي تمام با صداي بلندي كه همگان بشنوند ، فرموديم :

- من كه بدون تو جايي نخواهم رفت .

حالا خودتان قيافه آقاي همسر را حدس بزنيد .  

 

حکایت این روزهای ما 27

 

ما كه به اين سن رسيديم هنوز نفهميديم چرا عده ای تلاش مضاعف دارند تا انرژی منفی زندگی خود را به دیگران منتقل کنند ؟

به ديگراني كه با حداقل ها سرشان را به زير انداخته و و زندگي شان را مي كنند بدون آنكه طلبكار بنده اي از بندگان مرفه خداوند باشند .

با وجود تمام ناملايماتي كه در زندگي مشترك داريم ، اما وقتي با خانواده معظم له در مراوده هستيم كرور كرور بار پرودگار را شكر مي كنيم كه از آن مسائل آزاردهنده قدري و فقط قدري ، دور شده و سرمان به مشكلات خودمان گرم است .

و وقتي فاميل محترم را زيارت مي كنيم ، نمي دانيم چرا اصرار دارند كه بدبختي هاي ما را پررنگتر كرده و توي چشم ما فرو كنند تا ثابت كنند كه ما اشتباه كرده ايم كه زن بابا شده ايم .

اگر دلتان مي سوزد به حال و روزما ، پس بيش از اين آزارمان ندهيد و اگر احساس مي كنيد كه سر سوزني شرايط ما بهتر از شماست ، پس چرا ما را با اين انتخابمان به طوفان انتقاد مي گيريد ؟

خسته ايم از اين حرف و حديثها و بيش از پيش مصمم به قطع ارتباط با فاميل خودمان كه جز زخم زبان و پشت چشم نازك كردن ، ره آورد ديگري برايمان ندارند.

بگذاريد در همان خوشبختي يا به اعتقاد شما بدبختي زندگي مشتركمان بسوزيم و بسازيم و بيش از اين كاسه داغتر از آش نباشيد از براي ما ....

اصلاْ ما را به عنوان خرترین خر جامعه بشری بپذیرید و دست از سر بی کلاه ما بردارید .