در راه که آقای ابراهیمی از زندگی گذشته خود صحبت می کردند باز هم ما حس مددکاری مان شکوفه داده بود و به جای آنکه فکر آینده مشترک خودمان باشیم دنبال همدردی با مسائل ایشان بودیم .
آقای ابراهیمی فرمودند که با وجود گذشت پنج سال از درگذشت همسرشان ، هنوز هم ياد و خاطره ايشان در خانه زنده و پابرجاست و اين مانع بزرگي براي ازدواج ايشان است كه با وجود عكسهاي آن مرحومه بر دروديوار خانه ، و جو عزادار كانون خانواده ، نمي شود كه به راحتي اين فضا را تغيير داد.
و ما نفهميديم كه چطور دو سال قبل در همين فضاي غم انگيز پسر كوچكترشان با دختر دلخواهش ازدواج كرده ، اما خود آقاي ابراهيمي نمي توانند از تنهايي درآيند .
آن هم در جامعه اي كه اين عمل بسيار عاديست و اصولاً آقايان قبل از اولين سالگرد همسر مرحومشان ، زندگي مشترك جديدي را آغاز مي كنند !
و ديگر اينكه با توجه به مجرد بودن پسر ديگر ، ايشان نمي توانند ازدواج كنند و ما هم در جا فرموديم كه مطمئن باشيد كه آن فرزند به خاطر رعايت حال شما و تنها نماندنتان است كه دركنار شما مانده و اگر شما ازدواج كنيد او هم خيالش آسوده شده و به زندگي خود مي رسد و ايشان گفتند كه شايد حق با ماست و تا به حال از اين زاويه به مسئله نگاه نكرده اند .
در يكي از رستورانهاي فشم در حالي كه تمامي حركات ما زير ذره بين قرار داشت ، شام خورده و برگشتيم .
در راه بازگشت در خيابانهاي تهران به دليل روزهاي تبليغات انتخاباتي ، ترافيك بود و در آن ساعت شب ، جوانان با شور و حال عجيبي در خيابانها بودند و ما كه در آن ترافيك گير افتاده بوديم و از خدا خواسته از هر دري سخني مي گفتيم و آقاي ابراهيمي پرسيدند كه چرا ما تا به حال ازدواج نكرده ايم و ما هم مختصر و مفيد عرض كرديم كه هنوز كسي كه مطابق با معيارهاي ما باشد يافت نشده است .
ضمن اينكه اكثر پيشنهادات براي زندگي در غربت بوده كه ما نمي خواستيم از ايران دور شويم .
و ديگر صحبتها دلبري دو طرفه اما در چارچوب بود كه به يكباره خانمي از يكي از ماشينهاي همجوار رو به آقاي ابراهيمي داد زدند كه روسري خانومتون خيلي خوشگله .... و ما كه از برداشت آن خانم بابت همسر بودن ما ، هم مشعوف بوديم و هم از شرم داشتيم كه مي رفتيم زير صندلي ، شنيديم كه آقاي ابراهيمي هم در پاسخ آن دختر جوان فرمودند كه خودش هم خوشگله !
و ما ديديم با توجه به اين ديالوگها ديگر زير صندلي ماشين جاي مناسبي براي پنهان شدن نيست و اگر هم مي خواهيم تغيير مكان دهيم ، بهتر است كه در آسمان پرواز كنيم و با توجه به نبود امكانات ، ترجيح داديم كه با سري افراشته در همان صندلي كنار آقاي ابراهيمي بمانيم و به روي مباركمان هم نياوريم كه چه شنيديم .
هر چند كه صداي سابيدن كله قندها در دلمان ، به بيرون درز كرده باشد.
نيازي به گفتن نيست كه آن شب ما توانستيم بخوابيم يا از شدت هيجان تا صبح سگ خوابيد و ما نخوابيديم كه اصولاً اگر درجه خوشي يا ناخوشي مان از حد استاندارد وطني بالاتر رود ، خواب تعطيل است تا بتوانيم حادثه وارده را هضم كنيم .
حالا در اينكه ما نديد بديد هستيم ترديدي نيست اما انصافاً اگر صبح كه از خواب بيدار مي شويد ، اين Message را از دلدارتان دريافت كنيد كه :
صبح زيبايت به خير مرجان من هيچ مي داني كه هستي جان من ؟
و اگر باز هم خوددار باشيد ، اما با خواندن اين Message كه :
من دور ز چشمان قشنگت چه كنم ؟ با چشم هميشه رنگ رنگت چه كنم ؟
ديگر محال است كه همان آدم روز قبل باشيد .
بنابراين ما ساعت به ساعت واله تر مي شديم .
و از آن طرف هم بي رغبت تر به قرار آخر هفته با فريدون خان ....
آقاي ابراهيمي كه مي خواستند آخر هفته به اتفاق بيرون برويم ، وقتي در جريان داستان فريدون خان قرار گرفتند ، چنان آب روغني مخلوط نمودند كه ساعتي بعد يك فاكس با اين مضمون براي ما فرستادند :
من و اين همه صداقت
اين همه سن و لياقت
اين همه هوش و ذكاوت
اين همه فهم و درايت
همشون يه ادعاست
همشون باد هواست
چون كه پيدا شده بود آدمي كه
با نگاهش مي تونست
آدمو مسخ كنه
تير چشماي قشنگش مي تونست
قلبا رو پاره كنه
منو ديوونه كنه
پشت اون چهره طناز و مليح آدم ديگه اي بود
آدمي كه قلبشو
به كسي فروخته بود
لباسي كه دوخته بود واسه قلب سوخته بود
يه ديالوگ يه پييس يا يه نمايش همه غمگين و درام
تو هنرپيشه اول
با يه كبريت كه در دست خودت پنهونه
سر وقتش بايد آتيش ميزدي
آخه وقتي كه توي وجود من صدهزار درخت نو پيدا شد!
وقتي درياي دلم طوفان شد!
و توي جنگل چشماي قشنگت يه نفر آدم بيچاره و بدبخت گم شد !
بايد آتيش ميزدي ؟!
من ندانم آن كيست ؟
آنكه بايد به وصال تو رسد
هركه باشد بر من محترم است
عرض تبريك بود خدمت ايشان كه توانسته چنين
گوهري را به كف آورده و سرمست شود
و تو اي دلبر من :
لحظاتي كه كنارم بودي عمر و ساعت متوقف بودي
سعي بنما كه دگر اين چنين رخنه به قلب بشري ننمايي
يا كه اينگونه جنايت به دلي بنمايي
بگذرم من دگر از باديه عشق ولي
تو بدان درس جديدم دادي
طرف عشق نگردم به بيان چون كه از عشق نباشد به ميان
قسمتم تنهايي است .
قسمتم تنهايي است .