ما و محمدتقی خان ( 2)

 

دیشب در راستای مراعات حال ما ، کُپل جان به امر خطیر آشپزی پرداختند .

و چون ويار سمبوسه سيب زميني داشتند خودشان آستين بالا زده و هر فروند سمبوسه را به سايز و ابعاد خودشان عمل آوردند .
و با وجود بوي مطبوع غذا خودمان را كنترل نموده و به اميد امروز شام نخورديم . 

 صبح كه غذا را تحويل محمدتقي خان داديم ، فرموديم لطفاً اين غذا را در تابه گذاشته و روي فن كوئل گرم نماييد . چرا كه اين سمبوسه ها در قابلمه جا نمي شود .

ايشان هم چنان سري تكان دادند كه ما تصور نموديم الان يكسره تا فرحزاد مي روند .

ظهر كه به اتاق روبرو رفتيم براي صرف ناهار ، ديديم كه سه عدد سمبوسه  را در يك قابلمه كوچك چنان چپانده كه هيچ نشانه اي از هويتش برجا نيست و درِ قابلمه را هم گذاشته و دوجلد دفترچه برآورد و صورت وضعيت را هم رويش گذاشته و يك كاغذ بزرگ هم رويش چسبانده و با دستخط خرچنگي خود نوشته :

"همكاران گرامي لطفاً دست نزنيد . امانت است "

كارد ميزديد خونمان درنمي آمد كه با آن همه سفارش ، چنين بلايي سر غذاي ما آورده است .

صدايش كرده مي گوييم محمدتقي خان مگر ما نگفتيم كه غذا را در قابلمه نريزيد كه لِه مي شود و حتماً در تابه گرم كنيد؟ با قيافه حق به جانبي مي فرمايند :

- آخه درِ قابلمه اندازه تابه نداشتيم .....

-  خب در مهم بود يا ظرف زيرين ؟ اينجوري كه همه سمبوسه ها خاکشیر شد ...

-  خب عوضش درش كيپ بوده ..

-  مگه من ميخواستم درِقابلمه رو بخورم ؟

درحالي كه براي خودش داشت به توجيهات مستدل ادامه مي داد ، رفتم كه غذا را بخورم .

غذايي كه با وجود آن همه بقچه بندي روي فن ، انگاري تو سردخانه بوده باشد مزه آب سرد مي داد .
از خير دوتا سمبوسه گذشتم و سومي را با همان قابلمه روي اجاق گاز گذاشته و مراتب را به اطلاع محمدتقي خان رسانديم كه حواسشان باشد .

 نيم ساعت بعد با بوي سوختگي متوجه قصور آقا شديم و در پاسخ به اعتراض ما فرمودند كه مگه نگفتي قابلمه رو ميذاري روي فن ؟

درحالي كه مشغول سق زدن ناهار سوخته بويدم محمدتقي خان آمده و مي گويند:

-  بيا ناهارت را با ما عوض كن .....

- چرا ؟

- من كباب دارم بيا عوض كنيم .

 - آخه چرا ؟

 - خب به جبران اينكه غذات رو تو قابلمه ريختم بيا تو كباب ما رو بخور .......

 

حالا ما با اين حال خراب بايد حرص بخوريم يا بخنديم به دنيا و تعلقاتش ؟

 

حکایت این روزهای ما 8

 

ما ملت شریفی هستیم که در هر شرایطی دست از خلقیات ایرانی مان برنمی داریم .

اینکه می گوییم ایرانی بدین دلیل است که خبر از روحیات مردم ممالک دیگر نداریم و شاید هم واقعاْ منحصر بفرد باشیم .

اين درست كه دايي جانم از رنج و عذاب رها شدند اما اين حادثه يك پيامد مثبتي هم براي فاميل محترم داشت كه بعد از يك سال و اندي بدون تهيه بليط ، چشمشان به جمال مبارك ما روشن شود .

ما از زمان ازدواج فرخنده مان به جز خانواده عمه دايي جان ، با بقيه فاميل هيچ ارتباطي نداشتيم . 
البته بنا به دلايل موجهي كه خودمان مي دانيم و خانواده مان و نه آنكه پاي خانواده شوهر در ميان باشد در اين تحريم كردن ...

و اين مراسم مجالي بود براي رويت ما توسط چشمان كنجكاو عمه ها و عمو و زن عمو و ديگران تا ببينند ما بعد از اين يك سال شاخ درآوره ايم يا دم ؟

كه البته هيچ كدام را نداريم جز آنكه از منظر نگاه آنان ما بسيار حجيم شده ايم .

 اول در آن شيون و واويلاي خانه دايي جان كه ما از ديدن جاي خالي دايي عزيزم سروصورتمان را با ناخن نوازش مي داديم ، عمه شمسي جان كه از در داخل شدند ، در آن اوج عزاداري و ميان مويه هاي خود به ما فرمودند كه، اي چشم درآمده ما بايد بعد از يك سال تو رو اينجا ببينيم ؟

و ما كه بند دلمان پاره شده بود از اينهمه غضب ، عرض كرديم عمه جان چرا چادرتان را درنمي آوريد كه راحت بنشينيد ؟

و خان اول را اينگونه با موفقيت گذرانديم .

 اين طايفه پدري ما رسم وحشتناكي دارند كه تا هفت شبانه روز در خانه صاحب عزا لنگر اندازند كه مبادا صاحبخانه نفسي تازه كند و ما كه شب مي خواستيم به بنده منزل برويم ، بازهم عمه شمسي ما را مورد لطف قراردادند كه اگر شوهر خوب بود چرا تا حالا شوهر نكردي ؟

بعد از تشييع كه به سالن رفتيم براي صرف ناهار ، ما ديديم كه دخترخاله هاي باباجان هي سرتاپاي ما را برانداز كرده و با هم پچ پچ مي كنند . گفتيم شايد از شيونهاي ما در عجب باشند كه البته حق داشتيم براي تنها دايي عزيزمان عنان اختيار از كف دهيم . اما طاقت نياورده و يكي از آنها به نمايندگي از طرف ديگران پيش ما آمده و فرمودند :

- پوري جون تبريك ميگم .

-  تبريك برای از دست دادن دايي جان ؟

-  نه .... تبريك ميگم كه حامله اي ....

-  كي ؟ ما ؟ حامله ؟

-  آره ديگه چند ماهت هست حالا ؟

-  كي گفته من حامله ام ؟ !!!!!!!!!!!!!!

-  خب معلومه ديگه حسابي چاق شدي ....

-  اي تو روحتون با اين نتيجه گيري . به عقلتون نرسيده كه من تو اين برف و سرما پالان تنم كردم ؟ شما كه ميدونين من چقدر سرمايي ام ....

- واااااااا ..... يعني بعد از يك سال هنوز خبري از بچه نيست ؟!!!!!!

- اي خدااااااااااااااااااااااااااا

 

*عاقلان فاميل فرمودند كه در فرداي دفن قبل از روشن شدن هوا بايد سرخاك باشيد كه متوفا چشم به راه است و ما و دخترعمه ها هم ساعت 5 صبح  داوطلبانه عازم قبرستان شديم كه عمه شمسي دستور اكيد فرمودند كه سرراه برگشت حتماً نان بربري خشخاشي تازه براي صبحانه من بگيريد كه هوس كرده ايم .
و اين سواي ويارهاي ناهارو شام ايشان بود كه در اين هفت شبانه روز اردهاي ناشتا مي دادند و همه ملزم بودند به برآوردن حاجات ايشان كه مجلس مجلس محترمي بود و جلب رضايت ايشان واجب كفايي ........

و خلاصه آنقدر از دست ايشان حرص خورديم كه درد خودمان را فراموش كرده و با تشكيل يك ستاد بحران در پي آن بوديم كه چگونه از خرده فرمايشات عمه شمسي خلاص شويم تا سرفرصت گريه هايمان را بكنيم .....

پي نوشت :

اين مشت را نمونه خروار داشته باشيد كه بيش از اين حوصله بازگويي نداريم از اين روزهاي سياه كه جاي خالي دايي جان بدجوري اشكمان را روان مي كند .......

 

چرایی وجود ما برای خودمان

 

هر ماه در روزی مشخص از خودمان می پرسیم که ما چرا زن بابا شدیم ؟!!!!!!!!!

و در راستای پاسخ بدین سوال مهم چنان با خودمان گلاویز می شویم که دلمان می خواهد به پاداش

تصمیمی که در این زندگی گرفته ایم شخص شخیص خودمان را به دار مجازات بیاویزیم تا فقط و فقط

درس عبرتی باشد برای خودمان .

چرا که بعد از این بحران گذرا اصلاْ یادمان هم نمی آید که این ماییم که زن بابای دو جوان رشید هستیم .

و باز فردایی دیگر تا رسیدن به ماهی دیگر .....

.........

 

سپاس بیکران از همدردی دوستان و عزیزانی که با یادداشتهای محبت آمیز  و یا تلفنی ما را

مورد لطف خود قرار دادند .

امیدواریم که در شادی هایتان جبران کنیم این همه مهربانی را .

پایان یک زندگی

 

دایی جانم از رنج و عذاب این دنیا راحت شدند .

التماس فاتحه برای شادی روحشان ...

ما و محمدتقی خان ( 1)

 

گرسنگي  به اعصابم فشار آورده بود ، كه  گفتم بروم آبدارخانه  تا چيزي بخورم .
به محض اينكه قدم به آشپزخانه گذاشتم نمي دانم رنگ صورتم تو كدام قسمت طيف رنگ سفيد بود كه محمدتقي خان با نگراني گفت :

- چي شده ...... باز مريضي ؟

 گفتم ،  نه حالم خوبه. فقط ضعف دارم . محمدتقي خان كتري را با عصبانيت روي گاز كوبيد و گفت :

- خوب معلومه ديگه آدم كه چيزي نخوره همين ميشه ديگه .

- محمدتقي خان من كه مي خورم ......

حرف من را  قطع كرد و گفت :

- چي مي خوري ؟ اون از صبحونه خوردنت ، اينم از ناهار خوردنت .

 بعد در حالي كه نزديك من مي آمد تو چشمهايم خيره شد و گفت :

- ببينم نكنه شامم نمي خوري ؟ ......  هان؟ آره ؟  شام نمي خوري ؟

گفتم ، خوب نه ......آخه رژيم دارم. محمدتقي خان با ناراحتي دستمال چركي رو برداشت و شروع كرد به پاك كردن ميز آشپزخانه و همينطور كه سرش را تكان مي داد با خودش گفت :

- رژيم......  رژيمه چي ؟!! آخه من نمي دونم اين ادا اطوارا چيه كه شما خانوما از خودتون درميارين . الان جون نداري رو پات وايستي اونوقت رژيم مي گيري. آخه تو كه چاق نيستي ( تو دلم گفتم كاش همه با عينك تو به من نگاه مي كردن ) كمي فكر كرد و با لهجه خاصش  ادامه داد :

- اَلبَت هر كس يه اِخلاقي داره . چي بگم والا . منم يه دختردايي دارم كه رژيم گرفت .

اَلبَت رژيمي كه فقط آب مي خورد. هيچي ديگه نمي خورد . آب و آب .....بعدم مريض شد و افتاد گوشه مريضخانه .

 با نگراني گفتم ،  آخي ، چرا مريض شد ؟ اونوقت خانواده اش چي؟ چيكار كردن؟

قبل از اينكه  جواب من را بدهد ، تلفن زنگ زد . اما محمدتقي خان اعتنايي به آن نكرد . گفتم، چرا تلفنو بر نمي داري ؟ با خونسردي گفت :

-  ولش كن بابا . باز اين همكارت چايي ميخواد . صبح تا حالا 20 تا چايي خورده بازم چايي ميخواد......  من نمي دونم اينهمه چايي رو كجا جا ميده ؟!

 - همكارم ؟ كدوم همكارم ؟

 -  همين آقاي برزو رو ميگم ديگه .

 – خوب حالا نمي خواي تلفنو جواب بدي ؟

-  نه انقدر زنگ بزنه تا خودش خسته بشه.

–خوب از دختردايي تون مي گفتين 0000.

– ها ...... هيچي ديگه مريض شد و ديگه م خوب نشد  .

 – چند سالشه ؟

- تقريبا  همسن و سال شوما بايد باشه . اما اَلبَت اونم مث شوما شوهر نكرده ها .

 – چرا ؟!!

-خوب حتما مشتري نداشته ديگه .

 با تعجب گفتم ، مشتري نداشته ؟

 - آره ديگه مشتري براش نيومده .

-  منظورتون خواستگاره ؟  

- آره ديگه همون كه شما ميگين . حالا بيا يه لقمه نون بخور جون بگيري . از صبحم كه كار زياد بوده . سرت شلوغه . ميافتي مريض ميشيا .

– نه مرسي ديگه ميل ندارم . صبر مي كنم تا موقع ناهار .

- همچين ميگه ناهار ، انگار چقدر ميخوره .

- خوب محمدتقي خان تعريف مي كردي .......

– آره توي ده هر كس كه مشتري نداشته باشه ، ميمونه خونه . اَلبَت  اين دختر دايي من يه خورده ام بد گِلِه.

– بدگِلِه ؟!!  يعني چي ؟

- بدگِل ديگه . زن بدگِلو كه تا ، كسي مجبور نشه نميره سراغش .

– يعني چي ؟ هر كس خوشگله بايد ازدواج كنه ؟!!

– خوب آره ديگه . منم مجبور شدم با خانمم ازدواج كنم . توي ده كه بودم ميخواستم يه دختري رو از ده بالا بگيرم كه خيلي خوشگل بود  اما خوب نشد . قيمتش بالا بود .

-  قيمتش بالا بود ؟!!

 - آره ديگه داييم   گفت ،   اين دختر قيمتش بالاست . بيا از همين ده خودمون  زن بگير . منم اين خانممو گرفتم كه بدگِلِه .

– ولي خانم شما كه خوبه ! زشت نيست !

- نه شما نمي دونين . زن بايد خوشگل باشه .

نگاهي به سراپاي او انداختم . قد 5/1 متر ، تك و توك موهايش عين شويد آفتاب زده  در يك مزرعه از خاك

رس ،  يك  ته ريش كوسه مانند ، جثه اي ريز كه به زحمت  40 كيلو ميشه و چشماني از حدقه بيرون

 زده ....

 – خب محمدتقي خان ولي به نظر من خانم شما خوشگله .

-  نه زن خوشگل كه اين نيست .

-  پس چه شكليه ؟

محمدتقي خان آب دهانش را قورت داد و گفت :

 -  زن بايد سفيد باشه ، صورت گرد ، چشماي درشت  (و با دست خود پياله اي  را براي چشم استاندارد

 نشان داد) . دهنش تنگ باشه مثل غنچه گل ، يه كمي ام چاق باشه .

هاج و واج نگاهش كردم .

 اول فكر كردم  آلن دلون  رو بروم ايستاده  .
كمي چشمهایم را  ماليدم و ديدم نخير  همان محمدتقي خان خودمان است .

در پس ذهن اين مرد مشخصاتي  براي يك زن زيبا وجود داشت  كه فكر مي كنم  داوران انتخاب  دختر شايسته  دنيا هم اگر نيمي  از آن  را داشتند اين قدر بي سليقگي به خرج نمي دادند .

در اين موقع يكي از آبدارچي هاي طبقه دوم آمد تو آشپزخانه . محمدتقي خان كه چشمش به همكارش افتاد بي مقدمه گفت :

- خوب همشهري راستي نگفتي برادرت بالاخره زن گرفت يا نه؟

 آقاي فرجي كه چشمهاي تا به تايي داره ،  در حالي كه نفهميدم من را نگاه ميكند يا محمدتقي خان را ، گفت :

 -  آره بابا...... رفت از ده گرفت .

 – خب به سلامتي ............ خب دختره چند سالش هست ؟ خوشگله ؟

- 16 سالشه .......... اما خوشگل كه نيست هيچ  ، بدگِلِم هست .

 و با ناراحتي سرش را پايين انداخت . محمدتقي خان كمي فكر كرد و گفت:

-  عيب نداره همشهري بدگِل باشه ،   عوضش فعلاً كار راه انداز كه هست .

من كه نمي دانستم بايد همدردي كنم  يا خجالت بكشم  آنچنان  حيرتزده  وسط آشپزخانه ايستاده بودم كه انگار تنها وسط برف زمستان  سر گردنه حيران  مانده ام . در همين موقع سارا وارد آشپزخانه شد و گفت :

- محمدتقي خان پس  چرا ناهار مارو نمي گيري ؟

- الان ميرم الان ...........

و بعد با خونسردي  در حالي كه سيني و بشقابش  رو برمي داشت و به اتفاق  آقاي فرجي  از در بيرون مي رفت و سعي مي كرد كه او را دلداري بدهد گفت :

- عيب نداره قسمت منم همين جورا بوده .......... مي دوني كه ؟

 سارا كه ديد من همچنان  حيرتزده برجا خشك شده ام گفت :

- وا ............ چي شده ؟

گفتم ، هيچي  خدا را شكر با اين مشخصاتي  كه محمدتقي خان گفت ، به خودم اميدوار شدم . لااقل از نظر آبدارچي  اداره بدگِل نيستم ! سارا متعجب  به من نگاه كرد  و رفت بيرون  .

اما من قبل از اينكه برگردم  به دفتر ، رفتم دستشويي  و تو آيينه  به خودم خيره شدم . خوب  چشم كه بايد درشت  باشه ، صورت گرد و سفيد .......  ديوانه شدي دختر ؟!!  بيا برو پشت ميزت ....

 نيم ساعت بعد محمدتقي خان از توي راهرو در حالي كه مثل افسران سر چهار راهها دست خود را از بالا به پايين حركت ميداد داد زد :

-  غذا سرد شد بفرما ناهار .

 البته در اين مواقع ايشان  اصلا كاري ندارند كه شما بيكاريد يا ارباب رجوع داريد و اين ارباب رجوع  همكار شماست يا جناب وزير يا نه اصلا  شخص اول مملكت . شما در هر شرايطي كه قرار داريد  بايد كار خود را رها كرده و برويد براي صرف ناهار كه سرد نشود . البته اين ناهار از فاصله ناهارخوري  در طبقه همكف  تا دفتر ما در طبقه  اول  كه   مي رسد ،  سردِ سرد است و هيچ فرقي نمي كند كه شما  چه وقت براي صرفش

 خلاصه با عجله خود را به اتاق بچه ها مي رسانم كه ناهار بخوريم اما  طبق معمول مي بينم كه غذا روي ميز افتاده و سارا و يلدا آنچنان با نگراني و تعجب به آن چشم دوخته اند كه انگار بارقه اي از آشنايي با غذا مي بينند و فقط اسمش را بياد نمي آورند .

– پس قاشق چنگال كو ؟ ماست كو ؟

 -  هنوز نياورده  ...........

من هم  مي نشينم كنار آنها و با دقت غذا را نگاه مي كنم ، بلكه از طريق قواي بصري كمي سير شويم . محمدتقي خان سلانه سلانه با يك سيني ديگر داخل مي آيد .

- محمدتقي خان پس چرا اين قاشق و چنگالو اينقدر دير مياري ؟!!

 با خونسردي  مي گويد :

- آخه رفته بودم ناهارو بگيرم . مگه من چند تا  دست دارم ؟

مي گويم ،  آخه  چند بار بگم . شما كه ميدونين  چه ساعتي  دنبال ناهار ميرين  خب قبل از اون  قاشقو چنگالو ماستو بيارين . اينجوري غذا سرد ميشه . محمدتقي خان با قيافه اي حق به جانب مي گويد:

-  آخه اونوقت  ماست گرم ميشه .

 – ماست گرم ميشه ؟!!

– آره ديگه  ......... من اگه قاشقو چنگالو با ماست قبل از ناهار بيارم ماست گرم ميشه !

 نفس عميقي مي كشم و مي گويم :

-  آخه اينجوري كه بدتره ..........  غذا سرد ميشه .

 – نه شما نمي فهمين .......... ماست گرم ميشه .

نخير مرغ يك پا دارد . در اين مملكت غذاي سرد را مي شود خورد اما ماست گرم را نمي توان خورد !

سارا با دلخوري گفت :

- محمدتقي خان چرا باز براي ما تو ظرف ملامين غذا آوردي ؟ مگه قرار نبود براي ما هم تو ظرف بلور غذا بياري ؟

 محمدتقی خان در حالي كه سر بي موي خود را مي خاراند گفت :

- خوب آخه نميشه .

– چرا نميشه ؟!!

- خوب ظرف بلور مي شكنه .

يلدا با تعجب گفت :

- وا چطور براي پوران  تو ظرف بلور  غذا مي گيري  ولي براي ما مي شكنه ؟!!

محمدتقي خان كه جوابي نداشت بدهد ،  بدون اعتنا از اتاق خارج  شد . اما چند لحظه بعد صداي جر و بحث  او با يكي از همكاران مي آمد.   

ما كه نگران بر هم خوردن آرامش دفتر بوديم  بلافاصله كميته تحقيق تشكيل داديم و من داوطلبانه و به نمايندگي از طرف كميته از خير خوردن غذاي سرد و ماست گرم گذشتم تا ببينم چه خبره ؟!! 

وارد آشپزخانه كه شدم ديدم وُلوم صداي محمدتقي خان آنچنان  بالاست كه هيچ نيازي به  دستگاه شنود ندارد. در حالي كه از عصبانيت قرمز شده بود مي گفت :

- نه آقاجان ، گفتم كه نه !

من هم كه مثل همه هموطنان نقش ميانجي گري  يكي از وظايف شرعي و اخلاقي آنهاست گفتم ، چي شده ؟ چه خبره ؟ محمدتقي خان كه احساس كرد فرشته  عدالت نازل  شده  نفس راحتي كشيد و گفت :

- بيا  اصلاً خانم شما بگو من بد ميگم ؟

- چي رو بد ميگي  ؟!!

– هيچي ....... آقا ميگه چايي بيار من ميگم  بعد از ناهار خوب نيست  كه چايي بخوري  . مرد حسابي بذار غذا  از گلوت  بره پايين ، بعد بگو چايي  بيار . بد ميگم  خانم ؟ 

اگه شما جاي  من بر اين مسند قضاوت  بوديد چه مي گفتيد ؟!!

 پینوشت :

ما دیدیم همه از آبدارچی هایشان تعریف می کنند گفتیم مگر ما چیمان کمتر از دوستان دیگر است؟ تازه دوتا هم داریم . یکی محمدتقی خان و دیگری حسینقلی خان .........

* این اتفاق قبل از ازدواج فرخنده ما بود ....

 

قصه زن بابای امروزی 52

 

من كه تا چند ماه پیش از آن  هنوز یاد نگرفته بودم در لحظه ها زندگی کنم ،

منتظر بودم .......................

منتظر یک اتفاق بزرگ و نه ساده . که ساده  دیگرکار زندگی مرا راه نمی انداخت .

سالها انتظار برای رسیدن به یک اتفاق ساده ، خیلی بی انصافی بود .

حالا که سالهای عمر رفته  را سرمایه گذاری کرده بودم ، حق داشتم که منتظر کسی باشم که می آید .

کسی که مثل هیچ کسی نیست ................

و چه لحظات ناب و شیرینی را در این انتظار ، تلخ کردم ..........

خدا را شکر که آدمیزاد به جهلش معروف است و هر کجا که به بیراهه می رود ، دیگران را توجیه می کند که انسان جایزالخطاست . اما به خودش که نمی تواند دروغ بگوید .

البته می گوید ، اما تا یک مرز و محدوده خاصی . از یک سنی به بعد که دیگر حنایت پیش خودت هم رنگ ندارد ، تمام گذشته  خود را زیر یک علامت  سوال بزرگ می بری و ساعتها و روزها با خیره شدن به این تابلوی استفهام ، چهره یک آدم درمانده را پیدا می کنی .

و این نشخوار گذشته است که موجب می شود تا حال را و به دنبال آن آینده خود را هم از دست بدهی ......

به همین سادگی .

کلاهی که خود بر سرمان می گذاریم ، همیشه مناسب  و سایز سرمان است . برخلاف کلاهی که وقتی دیگران بر سرت می گذارند ، گشادی اش توی چشم می زند.

اما اگر روزی مثل من فهمیدی که گذشته دیگر گذشته ،

آن وقت یاد می گیری که از لحظه لحظه عمرت استفاده کنی و حتی تلخی ها را هم گاهی شیرین ببینی .

اگر به این اعتقاد برسی که پشت هر حادثه و اتفاقی که بر خلاف میل توست ، حکمتی نهفته است که من و تو از درک آن ناتوانیم ، آنگاه می توانی در عین تلاش ، همه چیز را بسپاری به یک بزرگتر .   

 و خیالت آسوده باشد که خداوند همیشه بزرگتر از مشکلاتی است که ما را احاطه می کند .

ادعای دین و مذهب ندارم . اما نشانه های قدرت خالق را حتی در افتادن یا نیفتادن برگی از درخت ، با چشم جان بارها دیده ام .

ما آدمها فاکتورهای فراوانی داریم برای آنکه در اوج ناامیدی و رخوت احساس خوشبختی کنیم .

من این احساس را با تمام وجود لمس می کردم  . چرا که حتی در 38 سالگی ، وقتی خیلی از زندگی

ناامید و افسرده بودم  ، با خوردن یک لیوان شیر ، این احساس را در خود زنده می کردم .

باورتان می شود ؟

کسی که بارها تا مرز نیستی پیش رفته ، تنها با خوردن یک لیوان شیر احساس خوشبختی کند ؟!!

وقتی 7 ساله بودم ، در مدرسه هر روز به ما شیر می دادند . از این شیرهای پاکتی 3 گوش به رنگ آبی و سفید ...........  

و حالا هر وقت که من شیر می خورم ، احساس می کنم هنوز در 7 سالگی هستم .
در آن دوران خوش کودکی و آرامش . هرچند آرامشی قبل از طوفان سال ....

و احساس می کنم که همه چیز خوب است و همه چیز سر جای خودش است و مردم همه خوشبختند و راضی .

 آنقدر خوشبخت ، که خیالی برای بر هم زدن این خوشبختی در سر ندارند .

در آن روزهاي 38 سالگي صبح هاکه از خانه خارج می شدم ، وقتی صدای غارغار کلاغها را می شنيدم ، تمام غم و غصه های عالم از یادم می رفت  . بی اختیار می خنديدم و با چه عشقی به صدای کلاغها گوش می دادم................

آن روز تا پایان ، روز خوبی برایم بود .
چون باز هم قبل از آنکه درگیر کشمکش و جنگ شویم ، صبحها با صدای غارغار کلاغها بیدار می شدم  و عصرها که دسته جمعی در آسمان پرواز می کردند ، بزرگترها می گفتند کلاغها دارند از مدرسه برمی گردند .....

و آن زمان آنقدر خوشبخت بودیم که حتی کلاغهای شهرمان هم مدرسه می رفتند و عصرها با شادی دسته جمعی به لانه های خود برمی گشتند .

می بینید انسان چه موجود عجیبی است ؟!!

قدیمیها به این آدمها می گفتند ، طرف با یک کشمش گرمی اش می کند و با یک نخودچی سردی اش !

اما من می گویم در لحظه زندگی کردن بسا گواراتر است  از چشم به آینده دوختن در انتظاری عبث .

حیف که دیر فهمیدم ........ افسوس بر عمر رفته ............

اما من هنوز در 38 سالگی با شنیدن صدای غارغار کلاغها و یا خوردن یک لیوان شیر ،    

 احساس خوشبختی می کردم .

 

سپاس

 

با سپاس از خوانندگان عزیز

که نمی دانستیم اینقدر به خواندن سرگذشت ما تمایل دارند

باید بگوییم که حق دربست باشماست .

هیچ گاه برای یک بی نماز درمسجد را نخواهند بست .

اما شاید ما خسته ایم و این انتظار بیهوده برای شفای دایی جان صبر و تحمل ما را به تحلیل برده و باعث شده تا با یک نخوچی سردی مان کند .

گمان نمی کنیم که راههای بازارگرمی را بلد باشیم که در آن صورت در شرایط کنونی نبودیم ....

پس به احترام تمامی دوستان موافق و مخالف هنوز هستیم .

 

..........

 

با توجه به تحلیل بعضی از خوانندگان

متاسفم از اینکه انرژی گذاشتم و از گذشته خود نوشتم و وقت گرانبهای دیگر عزیزان را هم گرفتم .

با احترام به همه

دیگر حوصله ای برای ادامه دادن ندارم .

نظرشما چیست؟

 

دوستان عزیز

یکی از خوانندگان خوب وبلاگ ما به نام بابای آرتاخان در کامنتی به مطلب بسیار مهمی اشاره نموده اند که با توجه به خصوصی نبودن این کامنت با اجازه ایشان می خواهم تا شما دوستان گرامی هم با توجه به جامعه شناسی خود در بررسی این موضوع و پاسخ مشارکت داشته باشید .

آقای بابای آرتا خان مرقوم فرموده اند :

هیچ کدام از مطالب که نوشتید که البته همه منطقی و زیبا و دردناک بود این مطلب رو توجیه نمی کنه که " چرا فقط مردان با سابقه ی ازدواج ؟ " . شما در خونواده ت مشکل داشتی و لی آیا همه ی خانوم هایی که در زندگی با پدر و مادرشون دچار مشکل هستن همسر دوم می شن ؟
مگر اینکه نقش موثر شما در خونواده باعث شده باشه که خونواده تمایل نداشته باشه شما رو شوهر بده ! چون یک نان آور کم می شه !
یعنی تمام هم نسلانی که می توانستند با شما ازدواج کنند همان رزمندگان و یا خارج رفته ها بودند ؟ آیا تمام هم نسلان شما همان پسرک معضوق دوران نوجوانی شما بود که روبروی پنجره ی خانه ی شما سیگار می کشید ؟
آیا همه ی هم نسلان شما که با فرهنگ قدیم " عاشق نشو " بزرگ شدن زن دوم شدند .
من قصد اهانت ندارم و حتی به شما حق می دم که به خاطر شرایط خاص خودتون بدینگونه راه رهایی رو دیر به دست آوردید . مشکل من با زن اول شدن یا دوم شدن نیست مشکل من و در واقع سوال من اینه که چرا شما دیر ازدواج کردید . دلایل شما برای دیر ازدواج کردنتون برای من توجیه کننده نیست و من کماکان ماندن و سوختن به پای عشق اول رو دلیل همه ی اینها می دونم . وقتی که رغبتی برای همزیستی با کسی دیگر ایجاد نمی شد تنها مسئله ای که امکان داشت شوری در شما به پا کنه و به اصطلاح بی ارزه همون قضیه ی اوکازیون خارج رفتن بود که البته باز هم نتونست بر قدرت عشق اول غلبه کنه و شما رو بکشونه .
من به شما به زندگی شما و راهی که برای زندگیتون انتخاب کردید احترام می گذارم و معتقدم هیچ شرایطی بهتر از شرایط دیگه نیست و قابل مقایسه هم . . . چه بسا شما در این کسوت خوشبخت تر ا خیلی از همسالان خود باشید . من تنها می خواستم در خصوص " چرا دیر ازدواج کردید " چیزهایی بدونم اما هنوز توجیه نشدم .

 

قصه زن بابای امروزی 47

 

پيش نوشت :
اين را حتماً ملاحظه بفرماييد براي روشن شدن بسياري از سوالات مطرح شده توسط شما دوستان

خداوند ما را نبخشايد اگر ذره اي اندر محسنات خانه پدري گفته باشيم كه شما عزيزان را به اين خيال خام برسانيم كه ما در آنجا از هفت دولت آزاد بوديم و هر درست و غلطي كه دلمان مي خواست مي كرديم . شما كه خود در اين سرزمين زندگاني كرده يا مي كنيد ، البته آگاهيد كه يك دختر تا زماني كه در منطقه تحت پوشش خانواده قرار دارد ، بايد طبق قوانين همان مستعمره نشست و برخاست كند حتي اگر نيم قرني از عمر پربركت را هم پشت سر گذاشته باشد .

البته كه ما موظف به تامين هزينه هاي خانواده و پرداخت اجاره مسكن و خريد اقلام مورد نياز و هزارويك وظيفه ديگر بوديم ، اما اين دليل لازم و كافي نبود كه به هر كجا و در هر ساعت و با هر كس كه دلمان مي خواهد رفت و آمد كنيم .

ما خودمان كه جزو عجايبيم به جاي خود ، خانواده مان هم نهاد غريبيست كه اجازه مي دادند ما به هر كشور خارجي كه دلمان مي خواست تنها سفر كنيم . اما اگر شب ديرتر از ساعت 11 به خانه برمي گشتيم ، حسابمان با كرام الكاتبين بود كه يك هفته قهر و ناز و اداي مامان جان و گاهي باباجان را بايد به جان مي خريديم كه ما هم ديگر بودجه اي براي اين ولخرجيها نداشتيم .

ما و سه نفر از دوستان دانشكده كه هنوز هم شكر خدا رفيق گرمابه و گلستان يكديگريم ، هر چند وقت يك بار دوره هاي دوستانه داشته ايم كه هر بار در منزل يكي از ما برگزار مي شد به صرف شيريني و چاي و ميوه و شام و تا خود صبح در كنار يكديگر مي نشستيم و به نوبت درددلهايمان را بيرون مي ريختيم تا قدري از زخمهاي روح و جانمان التيام يابد .

 اما هميشه هضم اين مسئله براي مامان جان و باباجان ما ثقيل بود و هربار كه مي خواستيم به اين دوره هاي دوستانه 4 نفره برويم ، يك اوقاتي از ما و خودشان تلخ مي نمودند كه انگاري به ناكجا آباد مي رويم خداي ناكرده و ما هنوز هم نفهميديه ايم كه چرا  اقامت مثلاً يك ماهه ما در منزل دوستمان در لندن موجه است اما يك شب اقامت در منزل دوستي كه از نزديك بارها زير ذره بين خانواده بوده و نمره قبولي گرفته اند ، موجبات كن فيكون شدن دنيا و آخرت مي شود !

پس ما چندان هم آزاد و رها نبوديم از استنطاق هاي سنتي خانواده با اين استدلال محكم كه تا وقتي شوهرد نكرده اي ، همين است كه هست .

ما هم كه از اول هستي نشيمنگاهمان مشكل داشت و گردشدانمان درد مي كرد براي چرخيدن با دوستان ، روزهاي بسيار سختي را تحمل مي كرديم و روزهاي جمعه كه به اجبار بايد در كانون گرم خانواده ثبت نام مي نموديم ، عذاب جانكاهي براي ما بود كه بي بروبرگرد با همه متانتي كه خرج مي كرديم ، سرانجام وقت غروب جمعه يك گردگيري حسابي با اهل خانواده كرده و سرجايمان مي نشستيم به شمردن ثانيه ها تا كي صبح صادق بدمد و ما از آن زندان رها شويم و با كار صدارتخانه خودمان را درگير كنيم . و شايد دلمان بيشتر از اين مي سوخت كه پولمان خوب بود و خودمان بد ......

همين جنگ هاي سرد خانه بود كه باعث مي شد اجازه دهيم پدران  مطلقه به خواستگاري بيايند و چنين خاطرات شيريني را براي ما رقم بزنند كه نشخوار روزهاي پيري مان باشد .

وقتي هم نسلان ما با افتخار شهادت زير خروارها خاك خفته بودند و آن عده انگشت شمار هم يا جلاي وطن كرده و يا متاهل بودند ، از كجا بايد خواهاني مي داشتيم كه در گروه سني خودمان باشند و مجرد و البته موجه ؟!

آيا بايد از همان كلاههاي گشادي كه هر كسي يكي دوتا براي روزمباداي خود دارد تا جبر روزگار را بگذراند ، به سرِ خودمان مي دوختيم و عمري شعار مي داديم كه ما و اين ازدواجها؟ هرگز؟

آيا بايد تا ابد زير بار نگاه سنگين پدرومادر در آرزوي استقلال سر به گريبان فرو مي برديم ؟

 آيا بايد باقي عمر را هم در حسرت خريد يك وسيله كوچك براي خانه خودمان ، سر مي كرديم و به جبرانش هي جهيزيه مستعمل مامان جان و هزينه هاي خواهر و برادر را تامين كنيم و غرغرهاي باباجانمان را بشنويم كه اين دختره فكر خودش نيست كه سروسامان بگيرد؟

و ما ندانيم كه سروسامان گرفتن چگونه در دست ماست كه در فرهنگ ما زن بايد انتخاب شود و نه انتخاب كند . آيا بايد گوشهايمان را به روي حديثهاي خانواده مي بستيم كه علت مجرد ماندن ما را بلندپروازيهايمان مي دانستند و خبري از آشفته بازار ازدواج و خواستگاران آنچناني نداشتند؟

خب البته واضح و مبرهن است كه ما صاحب چنان گوشهاي درازي نبوديم كه باقي عمر را هم بدين روال سر كنيم و برخلاف ظاهر آرام و بي تفاوتمان نسبت به امر خطير زندگي مشترك ، به هر كسي اين فرصت را داديم تا ببينيم آيا مي توانيم زير يك سقف يارهم باشيم و طرحي نو دراندازيم ؟

حتي زماني كه آن شخص يك زندگي را پشت سرگذاشته بود و يادگارهايي هم با خود داشت كه پاره تنش بود و ما را به افتخار زن بابا بودن نائل مي نمود .

 ما اين اجازه را به همگان داديم تا با مطرح كردن خود ، ما هم دريابيم كه چقدر توانايي تحمل را داريم و چقدر هدف برايمان متعاليست تا موانعي را كه ديگران هرگز به سراغش نمي روند ، داوطلبانه به استقبال رويم تا خود را بيشتر بشناسيم كه كيستيم ؟

آيا بعد از آن زندگي پرفراز و نشيب گذشته ، به دنبال لقمه آماده  بي زحمت هستيم يا هنوز هم مي توانيم قابليتهاي نهفته خود را به ظهور برسانيم حتي اگر زخمهاي گذشته ناسور شوند در اين نبرد زندگي ؟

 و درست در روزهايي كه خسته بوديم از اينهمه مردان رنگارنگ متاهل كه هر كدام به دنبال هرچيزي بودند به جز زندگي ، روزگار آن روي خود را نشانمان داد كه ديگر در آستانه سي و هشت سالگي ، جواناني به دنبال نرد عشق با ما بودند كه تازه در آغاز راه بودند .

ديگردر بين مردان جوان از سن نوزده تا سي و سه سالگي خواهان داشتيم به جبران آنكه در روزهاي جواني خودمان ،  فقط مردان مسن و پيرمردها هوادارمان بودند و ما در عجب از بازي روزگار ، نوشتيم :

 

* ما هنوز هستيم

نسل ما را كه در دهه 60 تربيت مي كردند ، خيلي برايمان انرژي گذاشتند.
با وجود دوران دفاع مقدس و محدوديتهاي طبيعي آن زمان ، ما را به حال خود رها نكردند كه مثل علف خودرو بارآييم !

 به هر حال ما اولين نسل پس از انقلاب بوديم و مي بايست الگوي مناسبي براي آيندگان باشيم .
و اينكه چقدر توانستند براي الگو كردن ما موفق شوند يا نشوند ، ارتباطي به مايي كه مو به مو درسهايمان را آموختيم ، نداشت .
شايد اشكال الگو نگرفتن نسلهاي بعد از ما از آنرو بود كه آن وقتها امكانات در حدي نبود كه فتوكپي برابر اصل باشد. پس به ما خرده وارد نيست .

اما به ما خوب آموختند كه دوست داشتن و عشق ورزيدن ، گناهي است كه كفاره اي بس گران دارد.

و تازه به اين سادگيها هم نيست كه  دلت در گشاده کاروانسرای شاه عباسی باشد تا هر كسي را مي خواهي به قلبت راه دهي .

و اگر هم راه مي دهي بايد فقط خودت بداني و بس .
حتي آن محبوب قلب هم در بيشتر موارد اصلاً ملتفت اين محبوبيت نمي شد. كه ابراز عشق كردن در دهه 60 ، شهامتي مي خواست كه در كمتر كسي يافت مي شد.

چه بسيار كسان بودند كه خود را در خط مقدم جبهه هاي حق عليه باطل سپر بلا كردند ، بدون آنكه بدانند در شهرشان دلي براي برگشتن و دوباره ديدنشان مي طپد و چنان مي طپید كه فقط از عشقهاي اساطيري برمي آمد.

و اين عشقها در دل ما بازماندگان  ، حسرتي  شد براي باقي عمر ، كه هميشه زخمش جایگاه  قابل توجهي  براي خود داشته باشد .

و ما بزرگ و بزرگتر شديم ، با سركوب هر نوع دوست داشتن و ابراز علاقه ، كه ديگر كسي از نسلمان نمانده بود تا بشنود كه ماهم بلديم بگوييم دوستت دارم . حتي به آهستگي و نجوايي زير لب ...........

ما نسل اول انقلاب را اينگونه بارآوردند .
با دروني متلاطم و سرشار از عشق ، اما ظاهري سرد و خشن . تا مبادا متهم شويم به مثلاً بي حيايي .......... يا مبادا با نشان دادن احساسات و نيازهاي طبيعي مان متهم شويم به عوامل بروز دوران آخرالزمان ..............

ما با اين احساسات در عالم برزخ ، جواني خود را سوزانديم تا به اين دوره رسيديم كه ديگر انتظاري هم نداشته باشيم تا شنونده اي براي درد دلهايمان باشد و يا نگاه نوازشگري به حسرت نگاههاي سرگردانمان .

و چه دردناک ناظر ابراز احساسات بین جوانان نسل سوم و گاهی دوم انقلاب بودیم ، تنها با آهی از ته دلهای سوخته مان که هر چه کردیم ، خاکستر عشق را جایی برای پنهان کردنش نبود.

اما غافل بوديم از بازيهاي بسيار روزگار ، كه هر محالي را ممكن مي كند اگر بخواهد .

حالا كه ما عادت داده ايم خود را به بي همزباني ، روزگار نامراد از در دوستي وارد شده و آن بي همزباني هاي جواني مان را با همدلي جوانان امروز جبران مي كند. .

البته واضح و مبرهن است كه تقدير ،  از ديدن نگاه سرگردان و حيرت زده ما قند در دلش آب شود.
كه حتي به خواب هم نمي ديديم بعد از گذراندن دوران جواني ، حالا در ميانسالي ما  ، جواناني در بن بست زندگي سر راهمان قرار گيرند كه به ما بياموزند هنوز هم مي توانيم دوست داشته باشيم يكديگر را فارغ از مرزبندي هاي شناسنامه اي .

و چقدر درك اين محبتها براي مايي كه عمري خودمان را جارو كرده ايم تا باور كنيم دوران ما گذشته است ، مشكل است . تا جايي كه روزي هزار بار از خود بپرسيم اين جوانان پر شور امروزي ، چرا دوست داشتنشان را نثار ما حسرت كشيدگان گذشته مي كنند؟  

ما که عمری یاد گرفته بودیم تنها مرغی انجیر می خورد که نوکش کج باشد ..........

و ما مرغکان بی پروبالی بودیم که داشتن لانه ای ویرانه برای جیک جیک ، آرزوی محالمان بود ، چه رسد به داشتن نوکی هر چند کج برای خوردن انجیر !

آیا ما فرصت مغتنمی هستیم برای این جوانان که درس عشق و دلدادگی خود را با ما دوره کنند برای یادگیری بهتر ؟

و یا زمانه ،  دیگر زمانه گذشته ،  نیست که هر ارتباطی ، تعریفی داشته باشد ؟

 و نااميد از يافتن پاسخي منطقي ، ياد بگيريم كه همه روابط در چارچوب نمي گنجند .

و احساسات قلبي آدمها نه مليت مي شناسد ، نه فرهنگ و نه سن و سال . آنگونه كه به ما آموخته بودند و عمري خودمان را پايبند آن آموزشهاي تئوري نموده بوديم .

و ما هم در این سالهای میانسالی ، دوستان جوانی داشته باشیم که ما را از پریشانی کابوسهای جوانی  بر باد رفته به امیدواری سالهای باقیمانده دلخوش کنند .

اکنون  ما هم مي توانيم دوست داشته باشيم و دوست داشته شويم .

و شايد به جبران آن محروميتهاست كه حالا كساني به سراغ ما مي آيند كه به خواب هم نمي ديديم اين قلبهاي دوست داشتني را .

حتي اگر نرم و آهسته بيايند و آهسته تر از کنارمان بگذرند .

شاید سهم ما از دوست داشته شدن ، تنها همین آمدن و رفتن باشد که از ازل گفته اند :

چون که تقدیر چنین است ، چه تدبیر کنم ؟ !

می بینید ، حتی وقتی از روزهای عسلی زندگی مان می خواهیم بگوییم ، باز هم یک تلخی نهفته ای زبانمان را بار می دهد !

ای لعنت بر این جنگ خانمان سوز که تا سالها ، سالهاست ، التیامی بر جانهای سوخته مان یافت نخواهد شد.

اما امید ریشه داری در اعماق جانم می گوید که ما هستیم برای بودن و برای عشق ورزیدن ، هرچند  بی گاه ، اما خواهیم بود.

 

* اين مطلب را در وبلاگ قبلي ام نوشته بودم .

پي نوشت :ظاهراً ديگر طنز پيش كشمان ! دوستان يك پولي جمع كنيد و بدهيد به ما ،كه تلخ ننويسيم !

 

 

حکایت این روزهای ما 7

 

سپاس خداي عز وجل را كه روابط با آقاي همسر چنان حسنه است كه در راستاي كاهش مصرف انرژي در طول شبانه روز حتي در حد دو شبه جمله هم با ما حرف نمي زنند . چه رسد به يك جمله كامل ....

ديروز كه مجدداً عازم بيمارستان شديم تا ببينيم اين سنگ بدمصب تكاني به خودش داده است يا خير ، به دستور پزشك معالج دوباره به اتاق سنگ شكن راهنمايي شديم و با وجود  تزريق دو عدد مرفين ، شدت درد حاصل از 8000 ضربه اشعه به كليه و حالب چنان بود كه از آه كشیدن هم محروم بوديم تا مبادا مسير ضربه ها منحرف شود و در تمام آن دو ساعت ما فقط اشك ريختيم و اشك ...

و وقتي غول تهوع به سراغمان آمد از متخصص سنگشكن خواستيم كه كمكمان كند و ايشان كاسه اي زير چانه ما گرفتند كه ديديم اين ظرف كوچكتر از آنست كه ظرفيت بالا آوردن يك زندگي چهل ساله را داشته باشد . 

در نتيجه در پايان اين دو ساعت يك گلوي ورم كرده و كاسه خوني كه درونش دو چشم ماتزده قرار داشت ، سوغات به خانه آورديم .

همسرت كنارت باشد و حتي كلمه اي را كه بويي از محبت در آن باشد از تو دريغ كند ، چه فرقي دارد با آنكه تنها و غريب رفته باشي به مسلخ خانه ..

وقتي از فشار درد دست و پايتان چنان بلرزد كه نتوانيد روي پا بند شويد و در همراهي همسرتان در رستوران آنقدر لرزش دست داشته باشيد كه نتوانيد قاشق را نگه داريد ، و همسرعزيزتان بپرسد كه خودت داري دست و پايت را مي لرزاني ؟ چه فرقي مي كند كه گرسنه بمانيد يا روبروي نگاههاي عاقل اتدر سفيه همسرتان ، بهترين غذا را تماشا كنيد ؟ 

البته واضح و مبرهن است كه بر همسرجان ايرادي وارد نيست كه با مشغوليات ذهني كه درگيرش هستند غير از اين انتظاري نيست . اگر فرزند شما هم براي تحويل گرفتن خانه از مستاجرش از شما كارمند بازنشسته دولت فخيمه بخواهد كه در عرض شش روز  9 ميليون تومان وجه ناقابل رايج مملكت را از جيب بغلتان درآورده و تقديم كنيد ، شما هم راهي جز خيره شدن به سقف اتاق خوابتان نخواهيد داشت .
خب واضح است كه نمي توان به فرزند بي مادر گفت ، ندارم . حتماً داريد كه در برابر درخواستش نه تنها اعتراضي نمي كنيد ، بلكه با كمال ميل قبول مي فرماييد كه اين پول توجيبي را در اختيارش قرار دهيد .

حالا اگر در نيمه شبها با صداي ناله هاي شما در خواب ، همسرتان نگران مي شود و افسرده ، آن ديگر مشكل اوست كه از نژاد سيب زميني نبوده و وارد چنين خانواده اي شده است .

اگر شما هم با دست خالي هر روز شهر را دوره مي كرديد تا مغازه اي براي فرزند بيكار مجرد خود كه بيخ ريشتان مانده ، دست و پا كنيد و هر شب دست از پا درازتر به خانه برمي گشتيد ، چاره اي جز آن نداشتيد كه گلهاي كاغذ ديواري اتاقتان را بشماريد تا مبادا مجبور شويد كلمه اي با همسر جوان خود حرف بزنيد .

و البته نگران هم نخواهيد بود كه اين همسر عاشق امتحان درك شما  را بارها با نمرات عالي پشت سر گذاشته و بر فرض هم كه گاهي از روي ناداني اعتراضي كند به اين بي توجهي هاي شما نسبت به خودش ، يك جمله پرصلابت مردانه مريخي " راه باز و جاده دراز" كافيست تا زن ونوسي خود را سر جايش بنشانيد .

اگر برادر پنجاه ساله شما هم با پانزده ميليون بدهكاري ورشكست شده بود و هر شب راس ساعت 10 پاي تلفن روضه عروسي قاسم را برايتان مي خواند و اشك شما برادر بزرگتر و بزرگ فاميل را درمي آورد تا شما هر لحظه نگران خودكشي او و ديگر ديوانگي هايش باشيد ، البته كه نه تنها حوصله خانه مادرزن را نداشتيد ، بلكه زنتان را هم در كنار خود حس نمي كرديد كه بودن و نبودنش وقتي نمي تواند قدمي براي برادر شما بردارد ، چه تفاوتي مي كند ؟‌!

و آن زن در لحظاتي كه درد مي كشد از جسم و روزگار با هم ، و اگر دو ساعت تمام زير دستگاه سنگ شكن براي دل شكسته اش اشك مي ريزد شما غمي از اين بابت به دل خود راه ندهيد كه او زن است و حساس و بيهوده مسائل را درشت نمايي مي كند و به حكم زن بودن خود ، نمي تواند مصائب بزرگ و مردانه شما را درك كند كه مردي هستيد براي تمام فصول ...

اگر در ساعت دو نيمه شب ، اين زن از فشار ميگرن و درد كليه از كابوسهايش بيدار مي شود و مي بيند كه بجاي مهر و محبت شما ، بالشت را در آغوش دارد و بغض فروخورده اش را بيشتر هل مي دهد به اندرونش و دست به قلم مي برد تا ثبت كند اين لحظات نامهرباني ناخواسته شما را كه البته مشغولياتي مهم تر از درك احساسات پيش پا افتاده زنانه داريد ، غمي به دل راه ندهيد كه مبادا لحظه اي از فكر ياري رساندن به همجنسان خود غافل شويد كه آنها پاره تنتان هستند و اين زن ، تنها زن باباي آنها و ........

پی نوشت :

شما عزیزان هم غمی به دل راه ندهید که این زن هر روز با تمام این بغضهای فروخورده از خواستگاران آنتیکش برای شما می گوید تا لبخندی بر گوشه لبهای شما بنشاند ...

 

 

؟؟؟!!!!!!!

 

چرا ما دیگر نمی توانیم طنز بنویسیم ؟

آیا نگاهمان به دنیا تغییر کرده یا آن یک سر سوزن استعدادمان به باد رفته است؟

هرچه هست نگرانیم ....

حکایت این روزهای ما 6  

 

حالا خدا را شکر که ما خیلی وابسته خانواده و باباجان و مامان جان نیستیم که هر روز دلمان تنگ شود . طبق یک برنامه مدون نشده هر جمعه شب که برادرجان به منزل پدری می روند ما هم می رویم تا فشار اقتصادی به ایشان وارد نکنیم .

اما همین هفته ای یک بار را هم آقای همسر تا بتوانند وِتو مي كنند و ما هم به روي مباركمان نمي آوريم . و همه اينها در حاليست كه همسرجان ، جانشان هم براي باباجان و مامان جان ما در مي رود !

برای شب يلدا گفتيم افتخار مي دهيد در خدمت پدرومادرمان باشيم ؟ فرمودند ببينيم برنامه بچه ها چيست ، بعد تصميم بگيريم .
تا ظهر سه شنبه ما را معلق نگه داشتند تا فهميدند كه باربي و اخمالو براي خودشان قرار شام دونفره در رستوران دارند و ما هم كه بدون آنها هويج هستيم و فاقد هويت . در نتيجه خودمان برنامه را كنسل كرديم تا بيش از اين باباجان حرص نخورند كه بالاخره مي رويم يا نه .

عصر سه شنبه آقاي همسر بعد از گرفتن زيرلفظي فرمودند اصلاً با اين شرايطي كه دايي جان دارند صلاح نيست كه ما مزاحم مامان جان شويم .
حالا با آنكه  دايي جان در خانه خودش خوابيده اما از نظر همسر عزيز  صلاح نبود كه ما به خانه باباجانمان برويم .
در نتيجه من و كپل و همسرجان كانون خانواده را گرم نگه داشتيم ....

 گذشتيم تا چهارشنبه كه گفتيم جمعه شب برويم منزل مامان جان ؟
مي گويند وقتي پنج شنبه شب مي رويم شبِ سال داماد خواهرم و جمعه ناهار منزل مامان باربي دعوتيم ، ديگر نمي توانيم كه جمعه شب هم برويم منزل مامان جان شما . چون اصلاً با ناهاري كه مي خوريم جايي براي شام نداريم .

گفتيم باشد هيچ اشكالي ندارد.
پنج شنبه شب كه به مراسم شبِ سالِ داماد خواهر شوهر جان رفتيم . بعد از پر شدن تالار و آمدن همه مهمانان ، آقاي مداح شروع كردند به خواندن و ما هم كه در همه مجالس شادي و عزا بنا به اصرار خواهران شوهر بايستي در كنار شوهرجان بنشينيم تا مبادا فاصله اي بينمان باشد ، كنار همسر عزيز نشسته بوديم و هاي هاي گريه مي كرديم .

خب اول مجلس كه از امير مومنان و رشادتهايش گفته شد ، گريه هاي ما طبیعی بود و بعد تبديل شد به زار زدن و حالا تمام آقايان و خانمهاي محترم  با حيرت ما را نگاه مي كنند و چشمه جوشان اشكهاي ما را .
 اما مگر بند مي آمد اين اشكهاي تلمبار شده سرِ دلمان ؟!

وسط روضه خواني ديگر دستمال كاغذي كفاف نداد و ما با همان كت و دامن مشكي مان راه افتاديم به سمت دستشويي و سنگيني نگاه حضار چنان بود كه نفهميديم چطور خودمان را به مقصد مربوطه رسانديم .
در آينه كه نگاه كرديم ديديم ملت هميشه در صحنه حق دارند كه شاخ هم دربياورند كه با آن دامن يك وجب بالاي زانو و جوراب ساپورت كلفت  و چكمه اي كه ما پوشيده بوديم ، هيچ شباهتي به دلسوختگان آل علي نداشتيم كه چنين چشمان شهلايمان را كاسه خون كنيم .

دوباره كه كنار همسرجان برگشتيم ، سانس دوم زاري را ادامه داديم آنقدر كه كم مانده بود خانواده متوفي به ما شك كنند كه چرا كاسه داغتر از آش شده ايم ما ...

و بعد از 45 دقيقه عزاداري پر شوري كه ما داشتيم ، يكي از خواهران شوهر، پرسان  كنار ما آمد و دليل اينهمه شيون ما را پرسيد و ما داشتيم غم و غصه هامان را توجيه مي كرديم كه همسرجان  انگار كه در ضمير ناخودآگاه خود تصور مي نمودند ما را به باغ دلگشا آورده اند ، با لبخندي فرمودند خوب گريه كردي ها !! يك دلِ سير از عزا درآوردي ....

و ما هم با لبخند معني داري رو به خواهران ايشان  عرض كرديم  خيلي ممنون كه امشب مرا اينجا آورديد تا بتوانم دلي از عزا دربياورم ....

همسر جان مدتي بود كه هرجا مي نشست از هوس خوردن آبگوشت مي گفت و البته اينكه ما اين غذا را برايش درست نمي كنيم . چرا كه حتي حضرت اجل هم مي دانند كه ما تنفر عجيبي به اين غذاي سنتي داريم و حاضر نيستيم كه حتي بوي آن را در خانه تحمل كنيم .

خلاصه ايشان آنقدر از ويارشان گفتند كه مامان باربي ما را به ناهار به صرف آبگوشت دعوت نمودند و البته براي ما هم قرار شد كه كته اي تهيه كنند .
سر سفره كه نشسته بوديم باباي باربي يك تغار بلوري آبگوشت را كه لب به لب پر بود در داخل يك سيني آوردند و از همسرجان ما  دستِ ياري خواستند  .
همسر عزيز هم كه هميشه داوطلبانه در خط مقدم حضور دارند كاسه داغ را از روي سيني برداشتند تا وسط سفره بگذارند و از بختِ بد كاسه چنان داغ بود كه ايشان نفهميدند ارتفاع بين كاسه و سطح زمين را چطور طي كردند كه نرسيده به سفره كاسه را چنان داخل سفره گذاشتند كه مقداري از آبِ آبگوشت كذايي تا شعاع چند متري سفره را رنگين نمود و دست همسر عزيز را سوزاند چه سوزاندني كه اشك در چشمانش حلقه زد و نگاههاي هاج و واج حضار كه همگي فقط به صحنه چشم دوخته بودند و تا چند ثانيه مبهوت بودند كه چي به چي شد ...

و تازه بعد از آنكه پيام مربوطه  توسط نرونها يكي يكي به مغز بينندگان رسيد ، هر يك پيشنهادي مي دادند براي امداد كه يكي مي پرسيد خمير دندان بياورم ؟ ديگري مي گفت سيب زميني رنده كنم ؟ ديگري مي گفت پماد سوختگي بياورم ؟ مامان باربي هم توي سر خودش مي زد و با شوهرش بگومگو مي كرد كه اين چه كاري بود كه كردي ؟ و از شرمندگي گريه را سر داد  و من هم كه البته واضح و مبرهن است كه لال بودم و فقط تماشا مي كردم ..

تا اينكه يكي از خواهران باربي عصباني شد و فرياد زد چرا همه فقط نگاه مي كنيد و سوال مي پرسيد . ؟ خب يك كاري بكنين ديگر .و با اين كلام دست به داخل پارچ آب كرد و يك مشت يخ برداشته و كف دست همسر عزيز ما گذاشت و ما كه از شوك درآمديم با اين سخن حكيمانه خواهر باربي چنان قهقه اي سر داديم كه تلافي گريه هاي مجلس شب گذشته درآمد و بي حساب شديم . 

 همسر جان هم براي آنكه ديگران را ناراحت نكند و از عمق فاجعه بكاهد ، تند تند با يك دست سالمش غذا مي خورد و مي گفت چيزي نشده ....
من هم بعد از آنكه غذايم را نوش جان كردم و دستگاه عقلم به كار افتاد ، بلند شدم و يك سيب زميني رنده كرده و كف دست همسرعزيزم ماليدم تا چندان هم بي تفاوت نباشم در اين ميانه ....

خلاصه عصر كه با وجود اصرار مامان باربي براي شام ماندن ، به خانه مامان جان ما آمديم تا حالي بپرسيم ، كپل مثل بچه هاي تازه پا از باباجانش اجازه گرفت كه شام را خانه مامان جان ما بماند و من و همسر عزيز به خانه برگشتيم و ما نفهميديم كه اين وسط آيا فقط وجود ذيوجود ما در خانه پدري زيادبود ؟

و نزول اجلال ما در سرسراي خودمان و بعد از ساعتي اعلام گرسنگي آقاي همسر كه تصور مي نمودند با خوردن آبگوشت ديگر جايي براي شام نخواهند داشت و البته بي تفاوتي ما به نان و پنير خوردن ايشان ...

باز هم در ظاهر گذشتيم اما در دلمان مقدمات انقلابي برپا بود و صد البته خوابهاي پريشاني داشتيم كه با طلوع صبح و صداي زنگ ساعت ، در كمال معصوميت  از همسرجان پرسيديم كه آيا ما امروز بايد برويم سركار ؟!!!!!!! و پاسخ مثبت ايشان هيچ راهي برايمان نگذاشت جز آنكه با مراسم صبحگاهي نثار به روحِ هر چه مسبب ِ ..... از جايمان بلند شويم .

حالا با كلي دردهاي جسمي و روحي آمده ايم به صدارتخانه كه مي بينيم آبدارچي محترم دفتر آه و ناله مي كند كه دل مباركشان درد مي كند و عشوه هاي ويژه مردانه كه وقتي يك پشه لگدشان مي كند ....

و بعد از ده دقيقه دوباره به اتاق ما آمده و مي پرسد شما بلدي شكم را ماساژ بدهي ؟

و ما كه چشمانمان از حدقه درآمده بود عرض كرديم كه خير و ايشان غرغري فرمودند كه اي بابا هيچ كدوم از همكارا بلد نيستن كه ....

و ماي عوام چه مي دانستيم كه اگر در مورد همسرمان به هر دليلي كوتاهي مي كنيم ، امريست خانوادگي . اما در حيطه نوكري دولت البته بايد كه آموزشي مي ديديم بابت خدمات دادن به آبدارچي دفتر و ماساژ دادن شكم ايشان در موقعيت بحراني عارضه دلپيچه شكم مبارك ...

 

طلب بخشش

دوستان
ياران
عزيزان

از اينكه فرصت نمي كنم تا براي همه كامنت بگذارم از شما پوزش مي خواهم .
اما من هر روز همه لينكهاي وبلاگم را مي خوانم و پيگير احوال شما دوستان هستم .
اين نظر نگذاشتن را به حساب بي توجهي نگذاشته و بدانيد كه خيلي از اوقات شما دوستان عزيز مطالبي از خود و زندگي مي نويسيد كه واقعاً نمي دانم چه برايتان بنويسم جز آرزوي داشتن روزهاي بهتر براي همه ....در حالي كه در تمام اوقات به شما فكر مي كنم و با شما نگران مي شوم و از شادي شما خوشحال .....و خيلي دوست دارم كه زندگي مجالي دهد تا بتوانم در يك جمع صميمي همه شما عزيزان را از نزديك ببينم  ....