گرسنگي به اعصابم فشار آورده بود ، كه گفتم بروم آبدارخانه تا چيزي بخورم .
به محض اينكه قدم به آشپزخانه گذاشتم نمي دانم رنگ صورتم تو كدام قسمت طيف رنگ سفيد بود كه محمدتقي خان با نگراني گفت :
- چي شده ...... باز مريضي ؟
گفتم ، نه حالم خوبه. فقط ضعف دارم . محمدتقي خان كتري را با عصبانيت روي گاز كوبيد و گفت :
- خوب معلومه ديگه آدم كه چيزي نخوره همين ميشه ديگه .
- محمدتقي خان من كه مي خورم ......
حرف من را قطع كرد و گفت :
- چي مي خوري ؟ اون از صبحونه خوردنت ، اينم از ناهار خوردنت .
بعد در حالي كه نزديك من مي آمد تو چشمهايم خيره شد و گفت :
- ببينم نكنه شامم نمي خوري ؟ ...... هان؟ آره ؟ شام نمي خوري ؟
گفتم ، خوب نه ......آخه رژيم دارم. محمدتقي خان با ناراحتي دستمال چركي رو برداشت و شروع كرد به پاك كردن ميز آشپزخانه و همينطور كه سرش را تكان مي داد با خودش گفت :
- رژيم...... رژيمه چي ؟!! آخه من نمي دونم اين ادا اطوارا چيه كه شما خانوما از خودتون درميارين . الان جون نداري رو پات وايستي اونوقت رژيم مي گيري. آخه تو كه چاق نيستي ( تو دلم گفتم كاش همه با عينك تو به من نگاه مي كردن ) كمي فكر كرد و با لهجه خاصش ادامه داد :
- اَلبَت هر كس يه اِخلاقي داره . چي بگم والا . منم يه دختردايي دارم كه رژيم گرفت .
اَلبَت رژيمي كه فقط آب مي خورد. هيچي ديگه نمي خورد . آب و آب .....بعدم مريض شد و افتاد گوشه مريضخانه .
با نگراني گفتم ، آخي ، چرا مريض شد ؟ اونوقت خانواده اش چي؟ چيكار كردن؟
قبل از اينكه جواب من را بدهد ، تلفن زنگ زد . اما محمدتقي خان اعتنايي به آن نكرد . گفتم، چرا تلفنو بر نمي داري ؟ با خونسردي گفت :
- ولش كن بابا . باز اين همكارت چايي ميخواد . صبح تا حالا 20 تا چايي خورده بازم چايي ميخواد...... من نمي دونم اينهمه چايي رو كجا جا ميده ؟!
- همكارم ؟ كدوم همكارم ؟
- همين آقاي برزو رو ميگم ديگه .
– خوب حالا نمي خواي تلفنو جواب بدي ؟
- نه انقدر زنگ بزنه تا خودش خسته بشه.
–خوب از دختردايي تون مي گفتين 0000.
– ها ...... هيچي ديگه مريض شد و ديگه م خوب نشد .
– چند سالشه ؟
- تقريبا همسن و سال شوما بايد باشه . اما اَلبَت اونم مث شوما شوهر نكرده ها .
– چرا ؟!!
-خوب حتما مشتري نداشته ديگه .
با تعجب گفتم ، مشتري نداشته ؟
- آره ديگه مشتري براش نيومده .
- منظورتون خواستگاره ؟
- آره ديگه همون كه شما ميگين . حالا بيا يه لقمه نون بخور جون بگيري . از صبحم كه كار زياد بوده . سرت شلوغه . ميافتي مريض ميشيا .
– نه مرسي ديگه ميل ندارم . صبر مي كنم تا موقع ناهار .
- همچين ميگه ناهار ، انگار چقدر ميخوره .
- خوب محمدتقي خان تعريف مي كردي .......
– آره توي ده هر كس كه مشتري نداشته باشه ، ميمونه خونه . اَلبَت اين دختر دايي من يه خورده ام بد گِلِه.
– بدگِلِه ؟!! يعني چي ؟
- بدگِل ديگه . زن بدگِلو كه تا ، كسي مجبور نشه نميره سراغش .
– يعني چي ؟ هر كس خوشگله بايد ازدواج كنه ؟!!
– خوب آره ديگه . منم مجبور شدم با خانمم ازدواج كنم . توي ده كه بودم ميخواستم يه دختري رو از ده بالا بگيرم كه خيلي خوشگل بود اما خوب نشد . قيمتش بالا بود .
- قيمتش بالا بود ؟!!
- آره ديگه داييم گفت ، اين دختر قيمتش بالاست . بيا از همين ده خودمون زن بگير . منم اين خانممو گرفتم كه بدگِلِه .
– ولي خانم شما كه خوبه ! زشت نيست !
- نه شما نمي دونين . زن بايد خوشگل باشه .
نگاهي به سراپاي او انداختم . قد 5/1 متر ، تك و توك موهايش عين شويد آفتاب زده در يك مزرعه از خاك
رس ، يك ته ريش كوسه مانند ، جثه اي ريز كه به زحمت 40 كيلو ميشه و چشماني از حدقه بيرون
زده ....
– خب محمدتقي خان ولي به نظر من خانم شما خوشگله .
- نه زن خوشگل كه اين نيست .
- پس چه شكليه ؟
محمدتقي خان آب دهانش را قورت داد و گفت :
- زن بايد سفيد باشه ، صورت گرد ، چشماي درشت (و با دست خود پياله اي را براي چشم استاندارد
نشان داد) . دهنش تنگ باشه مثل غنچه گل ، يه كمي ام چاق باشه .
هاج و واج نگاهش كردم .
اول فكر كردم آلن دلون رو بروم ايستاده .
كمي چشمهایم را ماليدم و ديدم نخير همان محمدتقي خان خودمان است .
در پس ذهن اين مرد مشخصاتي براي يك زن زيبا وجود داشت كه فكر مي كنم داوران انتخاب دختر شايسته دنيا هم اگر نيمي از آن را داشتند اين قدر بي سليقگي به خرج نمي دادند .
در اين موقع يكي از آبدارچي هاي طبقه دوم آمد تو آشپزخانه . محمدتقي خان كه چشمش به همكارش افتاد بي مقدمه گفت :
- خوب همشهري راستي نگفتي برادرت بالاخره زن گرفت يا نه؟
آقاي فرجي كه چشمهاي تا به تايي داره ، در حالي كه نفهميدم من را نگاه ميكند يا محمدتقي خان را ، گفت :
- آره بابا...... رفت از ده گرفت .
– خب به سلامتي ............ خب دختره چند سالش هست ؟ خوشگله ؟
- 16 سالشه .......... اما خوشگل كه نيست هيچ ، بدگِلِم هست .
و با ناراحتي سرش را پايين انداخت . محمدتقي خان كمي فكر كرد و گفت:
- عيب نداره همشهري بدگِل باشه ، عوضش فعلاً كار راه انداز كه هست .
من كه نمي دانستم بايد همدردي كنم يا خجالت بكشم آنچنان حيرتزده وسط آشپزخانه ايستاده بودم كه انگار تنها وسط برف زمستان سر گردنه حيران مانده ام . در همين موقع سارا وارد آشپزخانه شد و گفت :
- محمدتقي خان پس چرا ناهار مارو نمي گيري ؟
- الان ميرم الان ...........
و بعد با خونسردي در حالي كه سيني و بشقابش رو برمي داشت و به اتفاق آقاي فرجي از در بيرون مي رفت و سعي مي كرد كه او را دلداري بدهد گفت :
- عيب نداره قسمت منم همين جورا بوده .......... مي دوني كه ؟
سارا كه ديد من همچنان حيرتزده برجا خشك شده ام گفت :
- وا ............ چي شده ؟
گفتم ، هيچي خدا را شكر با اين مشخصاتي كه محمدتقي خان گفت ، به خودم اميدوار شدم . لااقل از نظر آبدارچي اداره بدگِل نيستم ! سارا متعجب به من نگاه كرد و رفت بيرون .
اما من قبل از اينكه برگردم به دفتر ، رفتم دستشويي و تو آيينه به خودم خيره شدم . خوب چشم كه بايد درشت باشه ، صورت گرد و سفيد ....... ديوانه شدي دختر ؟!! بيا برو پشت ميزت ....
نيم ساعت بعد محمدتقي خان از توي راهرو در حالي كه مثل افسران سر چهار راهها دست خود را از بالا به پايين حركت ميداد داد زد :
- غذا سرد شد بفرما ناهار .
البته در اين مواقع ايشان اصلا كاري ندارند كه شما بيكاريد يا ارباب رجوع داريد و اين ارباب رجوع همكار شماست يا جناب وزير يا نه اصلا شخص اول مملكت . شما در هر شرايطي كه قرار داريد بايد كار خود را رها كرده و برويد براي صرف ناهار كه سرد نشود . البته اين ناهار از فاصله ناهارخوري در طبقه همكف تا دفتر ما در طبقه اول كه مي رسد ، سردِ سرد است و هيچ فرقي نمي كند كه شما چه وقت براي صرفش
خلاصه با عجله خود را به اتاق بچه ها مي رسانم كه ناهار بخوريم اما طبق معمول مي بينم كه غذا روي ميز افتاده و سارا و يلدا آنچنان با نگراني و تعجب به آن چشم دوخته اند كه انگار بارقه اي از آشنايي با غذا مي بينند و فقط اسمش را بياد نمي آورند .
– پس قاشق چنگال كو ؟ ماست كو ؟
- هنوز نياورده ...........
من هم مي نشينم كنار آنها و با دقت غذا را نگاه مي كنم ، بلكه از طريق قواي بصري كمي سير شويم . محمدتقي خان سلانه سلانه با يك سيني ديگر داخل مي آيد .
- محمدتقي خان پس چرا اين قاشق و چنگالو اينقدر دير مياري ؟!!
با خونسردي مي گويد :
- آخه رفته بودم ناهارو بگيرم . مگه من چند تا دست دارم ؟
مي گويم ، آخه چند بار بگم . شما كه ميدونين چه ساعتي دنبال ناهار ميرين خب قبل از اون قاشقو چنگالو ماستو بيارين . اينجوري غذا سرد ميشه . محمدتقي خان با قيافه اي حق به جانب مي گويد:
- آخه اونوقت ماست گرم ميشه .
– ماست گرم ميشه ؟!!
– آره ديگه ......... من اگه قاشقو چنگالو با ماست قبل از ناهار بيارم ماست گرم ميشه !
نفس عميقي مي كشم و مي گويم :
- آخه اينجوري كه بدتره .......... غذا سرد ميشه .
– نه شما نمي فهمين .......... ماست گرم ميشه .
نخير مرغ يك پا دارد . در اين مملكت غذاي سرد را مي شود خورد اما ماست گرم را نمي توان خورد !
سارا با دلخوري گفت :
- محمدتقي خان چرا باز براي ما تو ظرف ملامين غذا آوردي ؟ مگه قرار نبود براي ما هم تو ظرف بلور غذا بياري ؟
محمدتقی خان در حالي كه سر بي موي خود را مي خاراند گفت :
- خوب آخه نميشه .
– چرا نميشه ؟!!
- خوب ظرف بلور مي شكنه .
يلدا با تعجب گفت :
- وا چطور براي پوران تو ظرف بلور غذا مي گيري ولي براي ما مي شكنه ؟!!
محمدتقي خان كه جوابي نداشت بدهد ، بدون اعتنا از اتاق خارج شد . اما چند لحظه بعد صداي جر و بحث او با يكي از همكاران مي آمد.
ما كه نگران بر هم خوردن آرامش دفتر بوديم بلافاصله كميته تحقيق تشكيل داديم و من داوطلبانه و به نمايندگي از طرف كميته از خير خوردن غذاي سرد و ماست گرم گذشتم تا ببينم چه خبره ؟!!
وارد آشپزخانه كه شدم ديدم وُلوم صداي محمدتقي خان آنچنان بالاست كه هيچ نيازي به دستگاه شنود ندارد. در حالي كه از عصبانيت قرمز شده بود مي گفت :
- نه آقاجان ، گفتم كه نه !
من هم كه مثل همه هموطنان نقش ميانجي گري يكي از وظايف شرعي و اخلاقي آنهاست گفتم ، چي شده ؟ چه خبره ؟ محمدتقي خان كه احساس كرد فرشته عدالت نازل شده نفس راحتي كشيد و گفت :
- بيا اصلاً خانم شما بگو من بد ميگم ؟
- چي رو بد ميگي ؟!!
– هيچي ....... آقا ميگه چايي بيار من ميگم بعد از ناهار خوب نيست كه چايي بخوري . مرد حسابي بذار غذا از گلوت بره پايين ، بعد بگو چايي بيار . بد ميگم خانم ؟
اگه شما جاي من بر اين مسند قضاوت بوديد چه مي گفتيد ؟!!
پینوشت :
ما دیدیم همه از آبدارچی هایشان تعریف می کنند گفتیم مگر ما چیمان کمتر از دوستان دیگر است؟ تازه دوتا هم داریم . یکی محمدتقی خان و دیگری حسینقلی خان .........
* این اتفاق قبل از ازدواج فرخنده ما بود ....