اگر سلطان دور است ، خدا نزدیک است

 

دیروز که در اوج ناامیدی از اوضاع و احوال زندگی و بیکاری کپل که هم خودش در عذاب است و هم همسرجان را رنج می دهد و ما اگر نقش دیوار را هم داشته باشیم در این زندگی باز هم باید تَرَک برداریم از این روزمرگیها .......

ومهمتر از آن ،  پیدا نشدن لانه ای برای زندگی با خودمان دست به یقه بودیم ، بعد از صرف ناهار البته به وقت عصرانه،  وقتي به قصد خواب قيلوله رفتيم ، در دل با خداي خودمان كه انصافاً بدجوري سرش شلوغ است ، درددلي كرديم از باب آنكه ،  اي خدا با اين نذرهاي خرده ريزي كه بابت حل مشكلاتمان داشته ايم كه به نتيجه اي نرسيديم .خودت بگو ما چه نذري كنيم كه گره از مشكلاتمان باز شود و با اين افكار به خواب رفتيم .

در خواب ديديم كه در محله اي غريب هستيم و نزديك مسجدي كه صداي موذن از گلدسته هايش به گوش مي رسد و زمان ،  زمان غروب بوده و وقت اداي نماز مغرب و ما كه با شنيدن صداي موذن تصميم داشتيم به مسجد داخل شويم با خودمان گفتيم وقتي ما وضو نداريم چگونه نماز بخوانيم .

 با اينحال با خودمان به اين نتيجه رسيديم كه اگر نمي توانيم نماز بخوانيم حداقل دعا كه مي توانيم بكنيم ......

و با اين نيت وارد مسجد شده و كنار صف خانمهاي نمازگزار نشستيم كه ناگهان ديديم خانم كناري در ركوع كه بود ناگهان چادر و تمام لباسهايش از تنش افتاد و با همان حالت برهنه كه مشخص بود عذر شرعي هم دارد به نمازش ادامه داد بدون آنكه كسي نگاهش كند.  

و ما در كنارش نشستيم به دعا كردن و گريه هاي جانسوزي به درگاه خداوند داشتيم و در آن حال از خدا گره گشايي مشكلاتمان را مي خواستيم .

و بعد از تمام شدن نماز ديگران و عجز و ناله هاي خودمان ، از در مسجد بيرون آمده و مامان جان را ديديم كه از ما پرسيدند نماز خواندي ؟

و ما با ترديد گفتيم كه بعله خوانديم ......

و از خواب كه بيدار شديم ، تازه نماز مغرب و عشا تمام شده بود كه فهميديم درست در زمان اذان اين خواب را ديده ايم .

و البته كه تا ساعتها چنان مسخ اين خواب عجيب بوديم كه حوصله هيچ كسي را نداشتيم جز خلوت كردن با خود و مرور خوابهايي كه در اين سالها در باب ترك نماز ديده بوديم .

اما اين خواب چيز ديگري بود . چرا كه قبل از خوابيدن خودمان از خالق يكتا پرسيده بوديم چه نذري كنيم كه به مقصود برسيم .

و هر چند ، ديدن اين خواب ديگر مجالي براي تعلل بيشتر در بازگشت به قبله خداوندي برايمان نگذاشته اما مي ترسيم خداوند اين بازگشت ما را به نياز به حل مشكلمان حساب نمايد.

 

حکایت این روزهای ما  63

 

گفتیم این افسردگی ادواری کمرنگ می شود و می آییم از پاییز می گوییم . 

 فصل مورد علاقه مان که هر سال ۹ ماه انتظار آمدنش را می کشیم تا با دیدنش سرشار از انرژی باشیم و زندگی .

پاییزی که با خود امید و آرزو همراه دارد و عشق به زندگی .

 اما افسوس که نه افسردگی ما رنگ باخت و نه پاییزی درمیان بود كه دلمان را خوش كند .  

که به یکباره رفتیم به سرمای زمستان بی آنکه خزانی باشد در خیابانهای شهر برای لذت بردن و پشت پنجره نشستن و دیدن برگریزان درختان .

خودمان هم خسته شديم از بغل كردن زانوي غم در حسرت رسيدن به آرزوهاي هرچند كوچك اما دور از دسترس .

گفتيم رها كنيم اينها را و لحظه ها را دريابيم هرچند با استرس از ساعت بعد كه چه خواهد شد.

آن قدر فهميده ايم كه چه بخواهيم و چه نخواهيم ، آنچه مقدر است اتفاق خواهد افتاد و بنابراين چه جاي ناراحتي روح و روان كه فرموده اند :

چون كه تقدير چنين است ، چه تدبير كنم .

تصميم كبرا داريم كه ديگر به آرزوهايمان فكر نكنيم و دربست تسليم سرنوشتي باشيم كه رقم خورده است كه قسمت را سيمرغ هم نمي تواند تغيير دهد چه رسد به ما كه نقطه كمرنگي بيش نيستيم در اين دنياي كائنات .

 اگر قرار است در همين كاشانه اي كه هستيم با همين مشكلات موجود زندگي كنيم و قرار نيست كه زندگي رو به بهبود باشد ، چرا بايد روزها و شبهايمان را به فنا دهيم در حسرت آينده نامعلوم .

 امروز و اين لحظه را درمي يابيم كه كسي سند پابه مهر از يك ساعت بعد خود ندارد .

ببينيم مي توانيم بي خيال اين تعلقات دنيوي شويم كه البته براي ما دنيويست و براي از ما بهتران ، مسائل دم دستي كه بي هيچ تلاشي بدست مي آورند.

اصلاً برپدر هرچي آرزو و خيال خام كه ما در سر مي پرورانديم .

اكنون را دريابيم كه هوا هوايي زيباست هرچند پاييز را جا انداخته باشند .

اما شايد سال دگر مجالي باشد براي لمس پاييزي كه اينهمه ارادت داريم به آن و تمام متولدين اين فصل قشنگ .

 و از ايزد يكتا مي خواهيم ما را ياري كند در پيمودن اين بي تفاوتي به دنيا و تعلقاتش كه ما مراتب تسليم خود را در برابر آنچه مقدر است اعلام مي كنيم .

به اميد آنكه اين مقدرات خارج از توان ما نباشد كه ديگر مجالي براي بازسازي خود نداريم .

و درپايان با صداي رسا اعلام مي كنيم كه ما در مبارزه زندگي كم آورده و خودمان را از دور مسابقات حذف مي كنيم تا عرصه براي جوانان ، بازتر باشد .

پي نوشت : از همين جا به تمام دوستاني كه در اين فصل به ويژه آبانماه تقويم تولدشان را ورق مي زنند تبريك مي گوييم و آرزوي روزهاي بهتري از براي همه داريم .

 

حکایت این روزهای ما  62

 

کی فکرش را می کرد کارمان به جایی برسد که در توهم روزگارمان را سپری کنیم .

وقتی در دنیای واقعی کم می آوری بهترین راه برای فرار از واقعیت ساختن یک دنیای خیالی مطابق میل خودت است که در آنجا نه غصه ای می خوری و نه افسوسی بر عمر رفته .

فقط احساس می کنی زندگیت همانیست که در خیال برای خودت ساخته ای و فعلاْ بنا بر جبر زمانه مدتی باید دور از آن امکانات و آرمانهایت به سرببری.

هر روز كارمان اين بود كه با بي تفاوتي امور صدارتخانه را به انجام رسانيده و در لابلاي آن صفحات روزنامه را به دنبال يافتن يك لانه سگ زيرورو كنيم و با ديدن قيمتهاي تخيلي خريد مسكن ، آهِ از نهاد برآمده را فرو برده و حسرتها داشته باشيم از نيافتن مرواريدي كه علاوه بر لرزان و غلتان بودن ، آنقدر ارزان هم باشد كه از عهده خريدش برآييم به قيمت آنكه تا پايان عمر همه حقوقمان را براي پرداخت اقساطش بپردازيم .

و بعد از مدتي كه نااميد شديم از يافتن و تنها دو چشم تابه تا برايمان باقي ماند با قلبي دردمند كه حالا ديگر دامنه دردش را تا بازوي دست چپمان هم گسترش داده ، و نگاهي تهي از زندگي برايمان به يادگار گذاشته ، ديگر قيد مطالعه روزنامه را زديم و مدتيست كه به جاي آن ، در سايتهاي خارجي مي چرخيم و صفحات مربوط به كيف و كفش و لباس و زيورآلات بدلي زنانه را از لحاظ گذرانده و عشق دنيا را مي كنيم با ديدن قيمتهاي ناچيز آن اجناس شيك و ديدني و تازه در بين آنها انتخاباتي برگزار كرده و مدلهاي مورد نظر را در فايلمان ذخيره مي كنيم تا موقع خريد كارمان راحتتر باشد.

بعد مي رويم سروقت وسايل خانه و آنچه را مي پسنديم براي آن خانه خيالي خود كه ظاهراً در دنياي باقي قرار دارد و نه در اين دنياي فاني ، با شوق تمام آنها را هم ذخيره مي كنيم و با ماشين حساب جمع مي زنيم قيمتهاي اجناس انتخابي را تا ببينيم چقدر بايد بپردازيم بابت خريد و هزينه پست آنها به اين سرزمين .

و درپايان هر روز چنان سرخوشيم از اين گشت و گذار كه گويي واقعاً آنها را در سبد خريدمان داريم و روز بعد كه دوباره مرور مي كنيم سايتهاي مربوطه را ، وقتي مي بينيم كه هر جنس از درصد قابل توجهي تخفيف نسبت به روز قبل برخوردار شده ، چنان گل از گلمان مي شكفد كه پنداري سود سرشاري برده ايم از اين حراجهاي روزانه .

وقتي مي تواني يك لباس شب  ساده اما شيك امريكايي را فقط با هشتاد دلار بر تنت ببيني كه لنگه اش در اينجا نيست ، چه جاي آنكه يك لانه 51 متري دوخوابه در غرب تهران را قيمت كني كه نوشته باشند فقط و فقط 130 ميليون تومان و اين " فقط " مثل سوزني تا شبكيه چشمت را سوراخ كند كه منت فروشنده مربوطه را هم يدك داشته باشد كه از قفسي 51 متري دو اتاق خواب هم درآورده باشد و فقط و فقط فلان قيمت ..........

همان بهتر كه اين روزها در اين عالم نباشيم تا نبينيم چه بر روزگارمان مي رود با اين قيمتهايي كه زماني بابت خونبها هم نمي داديم چه رسد به خشت و گلي براي يك روز و نصفي زندگي از عمر بازمانده .

باشد كه قدمي بسوي بهبودي نسبي برداشته باشيم با كمك به اندازه كردن  اين كلاهي كه ديگران بر سرمان مي گذارند .

پي نوشت : نيره عزيزم بسيار سپاسگزار محبت بي دريغت هستم .

 

حکایت این روزهای ما  61

 

از دست عزيزن چه بگويم ؟

گله اي نيست

گر هم گله اي هست ،

دگر حوصله اي نيست .....

 

نمي دانيم از قدرت خداوند آيا ما به حال روزهاي گذشته برخواهيم گشت يا آنكه پروردگار اينگونه مقدر فرموده اند كه لال بمانيم و البته كه اين حرف نزدن براي يك زن ، عواقب وخيمي خواهد داشت كه از همين حالا سخت ما را نگران نموده است .

اما دست خودمان نيست كه قفسه سينه مان به روزي افتاده است كه گنجايش بيش از سه كلمه را نداشته و اگر بخواهيم يك شبه جمله را به جمله تبديل كنيم ، پنداري تخته سنگي روي سينه مان سنگيني مي كند كه نمي توانيم حرفي بزنيم .

و البته واضح و مبرهن است كه هرگاه نااميد بوده ايم از زمين و زمان ، نوشتن حالمان را بهتر كرده ، و حالا با اين ننوشتن ، خودمان هم بدجوري نگران آينده نزديك و گاهي هم دورمان شده ايم .

بگذريم از آنكه صداي همه دوستان و آشنايان رساتر شده از اين سكوت و نگاههاي ديوانه باري كه به اطراف خود داريم .

درد اينجاست كه دردت را نه مي خواهي و نه ديگر مي تواني تكرار كني براي اين ملت هميشه در صحنه و دلت مي خواهد كسي تو را زير ذره بين نگذارد كه مجبور باشي به پاسخگويي اندر احوالاتي كه داري اما چه بخواهي چه نخواهي ، در اجتماع هستي و دوستاني داري كه نگران حال و روزت هستند و دلشان مي خواهد كاري براي بهبودت كنند اما به مجرد آنكه لب به سخن مي گشايي ،خودت هم شرمزده اي از تكرار مكررات اين روزمرگيها كه گريبان همه را در دست دارد و يكي اش هم تويي با همه سابقه مقاوتي كه داري .

مدتيست كه با مقدرات  خداوند عالم بدجوري  درگير شده ايم و شب و روز در حال چرا گفتن و بعد كه خسته مي شويم از تكرار اين سوالات بي جواب ، مي خواهيم كه در اين جبر مطلقي كه هست ، هر آنچه را كه صلاح مي داند پيش آيد كه ما بيش از اين ياراي مبارزه براي رسيدن به هدف هرچند كوچك را نداريم .

اما وقتي خالقت هم تو را در بلاتكليفي رها مي كند ، ديگر نمي داني كه بايد چنگ به كدامين ريسمان بزني كه در اين معلق بودن تكليفت را بداني كه سرانجام به زمين گرم خواهي خورد يا به عرش اعلا خواهي رسيد .

خودش گفته است كه بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را و ما هر چه با نامها و لحنهاي مختلف مي خوانيمش ، كمترين جوابي نمي شنويم .

و شايد گوشهايمان را و چشمهايمان را از دست داده ايم براي دريافت نداي خداوندي كه در آنصورت هم بي انصافيست رها كردن ما در اين برزخ .

نمي دانيم ما بندگان ناتوان به كدامين گناه بايد چنين كيفري ببينيم وقتي بارها و بارها گفته ايم كه در آزمون الهي روي ما حساب نكنند و برگه مردودي خود را هميشه روي سينه داشته ايم كه بارالها ما را معاف فرماييد از امتحانات كه ما ديگر نه سن و سالمان اقتضا دارد براي اين آزمونها و نه ديگر آنقدر ايمان داريم براي شروع كردن از صفر .

 اما دريغ و درد كه چنان ما را به حال خود رها كرده كه احساس مي كنيم چه تنها و غريبيم در اين دنياي وانفسا كه خداوندمان هم روي از ما برتافته است ......

و چنين بنده اي دلش را به چه چيز اين زندگي خوش كند كه بي او همان بهتر كه نباشد .

دلمان خوش بود به آمدن پاييز كه حال خوش گذشته را داشته باشيم اما افسوس در عالمي هستيم كه نه خزان را مي بينيم و نه بهار را .......

و اين ما را چنان نگران نموده است كه مي خواهيم برويم آنجا كه ديگر نباشيم .

 

حکایت این روزهای ما  60

 

از کرامات خداوندی یک هم اینست که به سلامتی و مبارکی لال هم شده ایم و نه با کسی حرفی داریم که صدایی از حنجره زخمی مان خارج شود و نه دیگر می توانیم بنویسیم .

پروردگار همه را عاقبت به خیر کند . ما که  رستگار شدیم .

آب شیرین و مشک گندیده

 

آمدیم از سایه عزیز تشکر و قدردانی نماییم بابت زحمت بسیار سنگینی که برای درست کردن پیوندهای این خانه انجام دادند .

کاری که ماهها بود عزمش را داشتیم اما حواسمان به جا نبود برای چنین امر خطیری. سایه جانم واقعاْ نمی دانم این محبتت را چگونه جبران کنم . الهی که خیر ببینی مادر از دنیا و آخرت .

گفتيم تا اينجا آمده ايم جوابي هم بدهيم به كامنت يكي از دوستان كه گفته بودند احساس مي كنند ما عضو اين خانواده خودمان نبوده ايم .

از آنجا كه آدميزاد از پايان حياتش بي خبر بوده و احتمال دارد در شرايطي قرار گيرد كه نتواند نطقي حتي دست و پاشكسته براي اطرافيان داشته باشد و در يك كلام لال از دنيا برود ، اين راز را حالا مي گوييم كه فردا روزي كه دستمان از دنيا كوتاه بود ، حداقل در آن دنيا افسوس حرفهاي ناگفته را نخوريم .

 از شما چه پنهان ما از همان زمان كه مثلاً كودكي سه ساله بوديم براي خودمان ، هميشه اين باور را داشتيم كه فرزند اين خانواده نبوده و طي حادثه اي از خانواده اصلي خود دور افتاده ايم و كجا هم افتاده بوديم ؟

 توي يك حياط درندشت مثل خانه قمرخانوم كه دورتادور حياط اتاقهاي متعددي بود با يك حوض در وسط حياط و يك اتاقكي براي رفع حاجت كه با توجه به امكانات نداشته اش نه مي شد توالت صدايش كرد ، نه دستشويي و نه حتي مستراح كه حداقل مجالي براي استراحت داشته باشد چون در هم نداشته و تنها حفاظش يك پرده سوراخ سوراخ بود  و تنها اسمي كه البته با ارفاق برازنده اش بود ، همان خلا بود و بس .

و هر خانواده در يكي از اين اتاقها زندگي مي كرد بدون داشتن آشپزخانه و حمام و .......

و همگي پاي همان حوض شست و شوي ظرف و رخت و حمام بچه ها را انجام مي دادند .

و البته واضح و مبرهن است كه ما از دار دنيا هيچ عروسك يا اسباب بازيي نداشتيم كه سرمان را گرم كنيم .

در نتيجه با همان سن كم كه شايد در باور شما نگنجد ، از آنجا كه بيش فعال بوديم ، هميشه در حال تفكر و سير آفاق و انفس بوديم كه من چرا در اين خانه و خانواده هستم ؟

و بعد به اين نتيجه مي رسيديم كه فرزند خانواده سلطنتي بوده و بنا به دلايل نامعلومي دور از خانواده اشرافي خود هستيم تا آنكه آنها به طريقي مرا پيدا كرده و پيش خودشان ببرند.

و دراين راستا هرازگاهي دور از چشم مامان جان ، خودمان را به آن كوچه خاكي مي رسانديم و خودي نشان مي داديم تا ماموران جستجوگر ما را رويت فرموده و زودتر ما را به خانه اصلي مان برسانند .

و دايي جانمان ( باباي علي كه مفقود شد) يك عروسكي براي ما خريده بودند كه تقريباً همقد خودمان بود.

و البته كه ما تنها اجازه داشتيم در آن اتاق كاهگلي خودمان با آن بازي كنيم و حق گشت و گزار با اين يارغارمان را نداشتيم .

تا اينكه روزي از روزها كه چشم مامان جانمان را دور ديديم ، چادر گل گلي مان را سركرده و عروسك را هم به بغل زديم و رفتيم توي كوچه كنار در خانه به انتظار ايستاديم تا شايد بيايند آنان كه بايد مي آمدند و ما را نجات مي دادند از آن ماتمكده .

چند دقيقه اي كه گذشت آقايي كه سرو شكل متشخصي داشته و هيچ شباهتي به مردمان آن محل نداشت به طرفمان آمده و از ما خواست تا عروسك را بدهيم به ايشان .

ما هم با آن عوالم كودكي نمي دانيم چه تجزيه تحليلي براي خود كرديم كه تصور نموديم اين آقا مي خواهد با بردن عروسك قشنگ ما و نشان دادن به ماموران جستجو ، ثابت كند كه ما همان فرزند گمشده اعليحضرتيم و بدين وسيله ما برويم پيش پدرومادر اصلي خودمان .

اما آن مرد بعد از گرفتن عروسك رفت كه رفت و ما همچنان به انتظار در كوچه نشسته بوديم ..........

تا ساعتي بعد كه مامان جان به دنبال ما آمده و با ديدن جاي تر عروسك ، آنچه دق و دلي از روزگار داشتند روي سرما هوار كردند كه عرضه نگهداري يك عروسك را هم نداريم ........

و البته در آن زمانها اين انتظارات بجا بود حتي از كودكي سه ساله .

خلاصه ما همچنان در اين خانواده مانديم با اين تفكر و هرگاه اختلاف سليقه اي با باباجان داشتيم ، ايشان با ناراحتي معترض مي شدند كه تو اگر پدرت را نمي ديدي مي گفتي من دختر شاهم .

غافل از آنكه حتي با ديدين پدرم هم بر اين اعتقاد راسخ بودم و  هنوز كه هنوز است شواهدي مي بينيم دال بر اينكه ما مال اين خانواده نيستيم و حالا كي به اصل خود برسيم ، ديگر اميدي نداريم .

 

وای به روزی که نخواهد خدا

 

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم .

.........

كسي مرا به مهماني گنجشكها نخواهد برد

 ............

بنا به شرايط درهم و برهمي كه اين روزها داريم و تمركزي در اين ذهن خسته يافت نمي شود ، همان بهتر كه ننويسيم تا خلقي را نيازاريم .

اما مثل هميشه به دوستان عزيزمان سر زده و مي خوانيمشان تا آرامشي نسبي نصيبمان شود اگر خدا خواهد .