این روزها و شبهای دراز همه فکرمان مشغول دوستان دنیای مجازیست .
البته که برای مايي که دوست در زندگی مان جایگاه ویژه ای دارد تفاوتی نمی کند که این دوستان را دیده باشيم یا در همان چارچوب دنیای مجازی باشند .
چرا که وقتی با مطالعه کتاب تا مدتها با شخصیتهای آن زندگی می کنيم پس دوستان مجازی هم که هر روز با غم و شادیشان شریک هستيم ذهنمان را مشغول خود و گرفتاریهایشان کنند .
این روزها بسيار نگران ليلي عزيزم هستم با آن يلداي كوچكش كه چگونه با يك غريبه زير يك سقف سر مي كند و احساسات جريحه دار شده اش را در خود مي ريزد .
نگران صحرا هستم كه با داشتن دو نوگل چه تلاشي براي نجات شوهرش دارد و چگونه هر روز به خودش اميد مي دهد كه همه چيز درست مي شود .
با آنكه از صبر سپيده عزيز در حيرتم كه چطور اين بي حرمتيها را به خاطر عشق به حميد تحمل مي كند اما بسيار هم دركش مي كنم كه حالا با نااميدي از داشتن حمايت شوهرش ، عشقش به تنفر تبديل شود .
نگران آيداي عزيز هستم كه در دلش غوغاييست و به روي خودش نمي آورد .
نگران زن كلبه عشق هستم كه به عشق همسر دلبندش چه حرف و حديثهايي را تحمل مي كند تا بلكه آن شخص آزاردهنده سرعقل بيايد .
دلم شور خانم توت فرنگي را مي زند كه با وجود غمي كه در دل دارد و بي مهريهاي هراز گاهي كه از همسرش مي بيند چگونه سعي مي كند با شادي و شيطنت چشمان قشنگش را به روي زشتيهاي روزگار ببندد.
از سي سي عزيز خيلي خبر ندارم كه هر وقت رمزش را وارد مي كنم پيامي مي آيد كه رمز اشتباه است .
روزگار بيتاي عزيز با همه آرامشي كه در ظاهر دارد و مي دانم كه مسائل ريزو درشت زيادي براي اين دختر جوان هست ، اما عجيب دلم روشن است كه او با پشتكار و قلب مهرباني كه دارد ، آينده خوبي خواهد داشت .
قندك بانوي عزيز با آن خريدهايي كه از فروشگاههاي دوبي مي كند ، دلم را هوايي مي كند كه دوباره قرض كنم و راهي شوم براي يك چمدان خريد حسابي .
الماي عزيز با آنكه در اول راه زندگي مشترك است و پر انرژي ، اما همذات پنداريهايي كه با مشكلات من چهل ساله دارد ، گاهي نگرانم مي كند .
تمام مدت به اين فكر مي كنم كه من كه بدون داشتن بچه ، خودم را به زور به اداره مي كشم ، فريده عزيز چطور با آن دو بچه كوچك اين همه مسوليت را به دوش خسته خود مي كشد .
تنهايي هاي پري عزيز در نبود دارايش مرا هم دلتنگ مي كند كه چطور تحمل مي كند اين فراق را .
نگران احساس معلق سحر عزيز هستم كه با وجود شيريني نبات در زندگي شلوغ و در عين حال خلوتش ، چگونه بايد هم مادر باشد و هم با احساسات خود بجنگد و نداند كه آيا بايد از خواسته هاي شخصي اش بگذرد يا براي جواني خود كاري كند كه فردا پشيمان نشود .
دلم شور مغازه دار فرنگ را مي زند كه با آن سن كم خود و همسرش بايد علاوه بر درد غربت كه مي دانم چيست ، سخت كار كند و كار كند و كار كند تا آينده را با دستان تپل خودش بسازد .
من نگران زني هستم كه با وجود زندگي با مردي كه دوستش ندارد و هيچ وجه اشتراكي با هم ندارند ، بايد زير يك سقف روز را شب كند و به ديگري بيانديشد كه از او دور است و با وجود عزيزترين بودن ، شايد دست نيافتني .
خيالم از پرنده مهاجر راحت است كه با تشكيل زندگي مشترك حالا آنقدر مشغله هست كه خانم دكتر حتي وقت نداشته باشد وبلاگش را بنويسد .
نگران آن زن عادي اما لجباز هستم كه تنهايي در غربت را چگونه پر خواهد كرد .
دلم مي خواهد حالا كه شيرين خانومي در استراحت است براي رسيدن به آرزويش ، مادرش قدري بيشتر همراه و همپايش باشد .
سايه عزيز را مي دانم كه به هر حال گليم زندگي اش را طوري با مادرشوهر تقسيم مي كند كه آب از آب تكان نخورد .
زندگي آلما خانوم مرا به سالهاي گذشته مي برد كه فقط كار مي كردم و كار و كار و درگيريهاي احساسي با آدمهاي اطراف كه انتظار درك متقابل داري اما ....
براي باران عزيز كه به تازگي پدر عزيزش را از دست داده ناراحت و دلگيرم و مي دانم كه زمان مي خواهد كنار آمدن با اين فقدان . اما دلم مي خواهد در خانه جديدش به زندگي فكر كند و اميد به آينده .
صباي عزيز كه مي دانم با تجربه اي كه دارد ، غم غربت را كمرنگ خواهد كرد براي خود و همسر عزيز و همراهش و هميشه در تنگناهاي زندگي دلم را گرم كرده به ادامه دادن و نهراسيدن .
دلم مي خواهد سميه عزيز با تحمل بيشتري با خاله جانش كنار بيايد تا از شيريني زندگي با همسرش غافل نماند .
بته جقه را مي دانم كه وقتي دلش مي گيرد با رفتن به مراكز خريد و خريدن حتي يك چيز كوچك همه سطحيات زندگي را فراموش مي كند .
نمي دانم چه كاري مي توانم براي ساراي عزيز بكنم كه در شهري غريب دو بچه را به دندان مي كشد و از ناگفته هايي مي گويد كه ايمان مي آورم به قدرت و درايت اين زن خستگي ناپذير .
اميدوارم بانوي عزيز كه به اين سادگي زندگي زير يك سقف را با ميرزايش آغاز نموده ، خوشبخت باشد و سلامت و گذشته را فراموش كند و مطمئن باشد كه او چيزي را از دست نداده و ازدواج برادرانش با دو خواهر مربوطه ، لطمه اي به زندگي محكم او نخواهد زد .
مارگزيده هم كه از اسمش پيداست جانب احتياط را خواهد داشت براي حفظ زندگي كه شريك زندگي اش خدا را شكر حواسش به او و احساساتش هست و اميدوارم به زودي صاحب خانه اي از آن خود شوند .
ربيعه عزيز هم كه اگر يكي از آقا رجب بخورد ، حتماً با ظرافت تمام دوتا پاسخ خواهد داد و خوشحالم كه در كارش موفق است و چيزي از شوهرش كم ندارد .
الميرا خانم خوشبخت هم كه اصلاً ديگر نه سراغي از كسي مي گيرد و نه به خانه خودش سري مي زند . اما مي دانم كه با شيريني ذاتي اش سخت درگير كارهاي خانه و به كار گرفتن سعيد خان است .
دختر معمولي عزيز هم كه يكي توي سر درسهايش مي زند و يكي توي سر خاطرات گذشته و سرانجام كاري خواهد كرد كه سينيورخان به دست و پايش بيافتد .
نمي دانم پگاه عزيز هنوز در غم از دست دادن دوست عزيزش افسرده است يا سعي مي كند بپذيرد اين قانون لعنتي طبيعت را ....
اميدوارم كه بانوي مهروماه بيشتر قدر جواني اش را بداند و حداكثر استفاده را از اين دوران طلايي داشته باشد كه مي دانم كه مي داند .
ماهور عزيز هم كه سرگرم گذراندن دوران انتظار مادر شدن است و خودش را براي اين آزمون بزرگ آماده مي كند .
نگران پريشادخت عزيزم هستم كه تا به كي مي خواهد نقش يك زن خوشبخت و بي دغدغه را براي خانواده بازي كند و سرپوشي باشد بر كوتاهي هاي نامزدش .........
باباي آرتاخان هم كه به قدر كافي كفايت دارند براي وظايف پدري و البته صبوري قابل تحسيني كه كمتر در مردان سراغ داريم .
مامان حنا هم كه ما نفهميديم با اين بنايي دارند چه مي كنند كه اگر كاخ سفيد هم بود تا به حال تمام شده بود . و سخت وحشت داريم از خُلق و خوي مادرشوهرش كه تحملش صبر ايوب مي خواهد كه خدا به ليلا جان داده است .
از بابت كامشين عزيز و بانوي آبي عزيز و شاپرك عزيز ويلداي عزيز و ساره عزيزو كفشدوزك عزيز و لي لي پوت عزيز، يه وجب وب و خانومي عزيز و نازي و رز عزيز و دخترشاه پريون و ميم عزيز و عسل و رها و امي عزيز و يك مادر يك همسر ، خدا را شكر تا هفت دولت خيالمان آسوده است كه چرخ زندگيشان مي گذرد .
نگران يك زن هستيم كه روزگار سختي را با صبوري و متانت مي گذراند .
و نگران توت فرنگي روي خامه كه با آن خاطرات خوش گذشته ، چه مسوليت سنگيني به عنوان خواهر و همسر و مادر بردوش خود دارد . البته ناديده مي دانيم كه زن محكم و خودساخته ايست كه اين روزگار كمك بيشتري به صيقل دادنش خواهد كرد .
و اينها همه افكاريست كه از صبح در ذهن خسته مان دوره مي كنيم تا پاسي از شب كه هر كس نداند فكر مي كند كه ما در زندگي شخصي مان از شدت بيكاري حوصله مان سر رفته و به زندگي ديگران سرك مي كشيم .
درحالي كه اين ديگران دوستان عزيز ما هستند و نمي توانيم بي تفاوت از كنارشان بگذريم .
پی نوشت : ما سواد آن نداشتیم که اسامی را طوری بگذاریم که با اشاره ای به وبلاگها برسید بنابراین خودتان در لیست پیوندهایمان همدیگر را پیدا کنید .