ده به كدخدا خوب است و شايد برادرش

 

دوستان امسال حواستان را جمع كنيد .  يا چيزي از پروردگار نخواهيد ، يا اگر مي خواهيد حتماً باقيد و شرط بخواهيد كه مثل ما پشيمان نشويد .

در راستاي وارونه شدن دعاهاي سر عقد و سال تحويل و ........ ديروز كه از اداره فخيمه به سراي آقاي همسر رسيديم به ياد چند سال پيش ، با احساسي ناب فرموديم :

آنقدر دلم مي خواست الان در بازار شانزليزه پاريس قدم مي زدم ........

از خواب قيلوله كه بيدار شديم ، آقاي همسر پاي مباركشان را در يك لنگه كفش كردند كه ما را ببرند به يكشنبه بازار محله .......

و ما كه همينجوري هم از دروديوار شهرك محل سكونتمان بيزاريم ، با ديدن كهنه فروشان يكشنبه بازار در آن دم غروب چنان دلمان گرفت كه به خداوندي خدا شك كرديم كه اينگونه اجابت نمود خواندن ما را ....

تا ما باشيم كه ديگر هيچ دعاي ريزو درشتي نكنيم و آرزوهايمان را هم در صندوقخانه دلمان دفن كنيم .

 

حسرتهاي ته نشين دل

 

ازحكمتهاي خداوندي يكي هم آنست كه هريك از بندگانش آرزوهايي در دل داشته باشند كه با تمام تلاش و كوشش براي رسيدن به آنها ، باز هم حداقل يكي از اين آمال در دلشان بماند تا همچين دست خالي هم به به آن دنيا نرفته و آرزويي را با خود به گور ببرند ........

و اي كاش كه ما آنقدر حواسمان باشد كه خودمان تشخيص دهيم كدام رويا پابه پاي ما تا قبرستان خواهد آمد و  وقتمان را در اين دنياي فاني بابتش تلف نكنيم .

 در همان چهارسال اول زندگي كه درخانه اي به سبك خانه قمرخانوم ، اتاقي كاهگلي داشتيم با سقفي گنبدي كه در روزهاي آفتابي  از روزنه آن سقف هميشه گردوغباري در هوا معلق بود و ماي بدون اسباب بازي ، سرگرمي مان آن بود كه با دستهاي كوچك خود به خيال خودمان آن ذرات را در هوا شكار كنيم ، آرزوي داشتن خانه اي از آن خود را داشتيم .

وقتي در توالت اشتراكي انتهاي حياط كه كاسه توالتش آنقدر عميق بود كه تازه وقتي شلوارمان را بالا مي كشيديم ، محصول ارسالي به ته مستراح مي رسيد ،

وقتي همه همسايگان دور  حوض وسط حياط رخت و ظرف و بچه هاي خود را مي شستند ،

آرزوي بزرگ ِ خانه داشتن را در دل كوچكمان مي پرورانديم .

سالها بعد در خانه اي بهتر پنج نفري در يك اتاق زندگي مي كرديم كه هم اتاق پذيرايي و هم نشيمن و هم اتاق خوابمان بود و مادر غذاي خانواده را در راهروي خانه روي چراغ علائالدين مي پخت ، آرزوي خانه اي با آشپزخانه در دلمان بود .  

و آن زمان كه دست چپ و راستمان را شناختيم و مدادي به دست گرفتيم ، با همه بي استعدادي در نقاشي ، اما يك چيز را خوب مي دانستيم و آن كشيدن خانه اي بود براي نشان دادن آرزوي نهفته در دلمان و با گذشت سي و اندي از آن سالها هنوز كه هنوز است با وجود آنكه هيچ پيشرفتي در نقاشي نداشته ايم ، اما آن خانه را بدون هيچ تجملي به همان شكل روي كاغذ مي آوريم حتي با وجود امكان گرفتن مجوز تراكم ساختمان ، اما ما باز هم آن اولين خانه ذهنمان را مي كشيم .

 **

 

كه سقف شيرواني زرد رنگ داشت با دو پنجره كه پرده هايش را به كناري زده بوديم و دري كه به يك جوي آب باز مي شد و ديگر هيچ ................

در سالهاي ابتدايي اشتغال به كار كه اداره فخيمه در شهرك غرب بود و ما ساعت چهار صبح از خانه مان در اطراف تهران خودمان را به  كوچه پس كوچه هاي شهرك مي رسانديم ، با حسرت آن خانه هاي ويلايي را نگاه كرده و آهمان را فرومي خورديم كه چون كه تقدير چنين بود ، چه مي كرديم ؟

كه با وجود بيست سال سابقه كاري به دليل مسوليت خانواده معظم له نتوانستيم ديناري پس انداز براي خود داشته باشيم تا بلكه ما هم اتاقي از آن خود داشته باشيم .

حتي در بتهرين سالهاي عمر هم كه اجاره خانه پدري را پرداخت مي كرديم هم ،  اين امكان نبود كه اتاقي مجزا داشته باشيم كه به حسرت استقلال نداشته مان در چهل سالگي تن به ازدواج ندهيم .

با همه اينها نمي دانيم چرا در زمان آن عهد بستن براي زندگي مشترك اين تنها آرزوي خود را فراموش كرده و كنكاش بيشتري نكرديم تا همسر عزيز را مجاب به عوض كردن خانه اي كنيم كه از همان ديدار اول به دلمان ننشست و دروديوارش چنان ما را در خود فرو برد كه تا مدتها افسرده بوديم از آينده خود در اين خانه .

شايد ما هم مثل ديگر همنوعانمان فكر مي كرديم كه آرام آرام حرفمان را به كرسي نشانده و همسر را راضي به تعويض خانه خواهيم نمود .......

 و چه تصور ساده لوحانه اي كه اكنون با وجود عشق بي نظيري كه ميان ما حاكم است اما حرف مرد يكي است و ايشان چون توانايي تعويض خانه را ندارند ، حتي حاضر نيستند به راههاي رسيدن به مقصود فكر كنند چه رسد به آزمودن راههاي ممكن .

و ما كه در خانه پدري با همه پرداختهايي كه بابت وسايل خانه آنها داشتيم ، اجازه نداشتيم كه جاي ميزي را تغيير دهيم ، همه اميدمان به زندگي آينده بود تا در خانه خودمان عقده هاي دل را بگشاييم و عشق به خانه داري را به ظهور برسانيم .

 اما افسوس و صد افسوس كه در زندگي خودمان هم دستمان را با استدلال يادگاريها و خاطرات گذشته شان چنان بسته اند كه تمامي آن شوق و انگيزه ازلي را از ما گرفته اند .

اگر جوانتر بوديم حتماً براي احقاق حق خود در اين خانه ، گونه ديگري برخورد مي كرديم ، اما حالا نه حوصله اي هست و نه تواني براي بگومگو با دو مردي كه يكي در نقش همسر و ديگري در نقش فرزند همسر ، به همه چيز خانه شان حساس و دقيق اند .....

و ما بايد در راستاي نظر آنها چيدمان داشته باشيم چرا كه تنش در محيط خانه را تاب نمي آوريم .

اين آپارتمان هشتاد متري كه تنها ده سال از ما كوچكتر است ، چنان قديميست كه سالن پذيرايي نداشته و اتاقي با دروديوار محصور شده را پذيرايي صدا مي زنند ........

و اين ديوارهاي بتني چنان فضا را تنگ كرده كه ما درنهايت مي توانيم پذيراي هفت نفر مهمان باشيم و تازه مسير رفت و آمد مهمانان درفضاي  خانه ما بايد حساب شده باشد كه با هم تصادف نكنند ......

و شما بدانيد و آگاه باشيد كه همسر ما بزرگ فاميل هستند و البته واضح و مبرهن است كه به مناسبتهاي مختلف بايستي ميزبان پنج خواهر و دو برادرشان باشيم كه با احتساب  فرزندان و نوه و نتيجه و زادورود آنها سرجمع مي شود هفتادو دو نفر كه فقط فاميل درجه يك محسوب مي شوند .

و ديگر جايي براي عمه قزي و خاله خانباجي هاي فاميل نخواهد ماند .

و وقتي ما اعتراض داريم به كوچك بودن فضاي خانه براي مهمان داشتن ، آقاي همسر مي فرمايند كه

خانه مان كوچك است اما دلمان بزرگ .....

كه البته متين مي فرمايند كه اگر دل بزرگي نداشتند همه حق و حقوق خود را در اين سالها به فرزندان دسته گلشان تقديم نمي كردند كه حالا در اين سن روزگار به سختي بگذرد .

و آنچه كه ما را با خدايمان درمي اندازد اينست كه در زندگي هميشه حداقل ها را از او خواسته ايم و اگر مي خواهيم خانه را عوض كنيم يك خانه نود متري در همين غرب تهران مي خواهيم و نه در شمال شهر .

خانه اي كه سالن پذيرايي اش تا دم در ِ آپارتمان كشيده شود كه بتوانيم براي خودمان يك چهارپايه دمِ در بگذاريم و مهمانان را تماشا كنيم .

اما نمي دانيم اين آرزوي ما چرا بايد محال باشد از نظرِ بلند خداوندي كه به همه مي بخشد و از ما دريغ دارد .

و با اين دريغ خود تكليف ما را با آرزويي كه به گور خواهيم برد روشن نموده اند .

بد نيست شما هم توشه همراهتان را بشناسيد كه در اين روزگارِ گراني ،  وقت ارزشمندتان را برايش خرج نكنيد .

 پند و اندرزمان ندهيد كه بايد چنان باشيم و چنين ، كه همه راهها را آزموده ايم در اين شهر و تنها راه باقيمانده بيرون كشيدن رخت بختمان  از اين واديست .

 

پي نوشت :

در آن جاي خالي ** ما خانه آرزوهايمان را كشيديم كه ظاهراً بلاگفا هم از نشان دادنش اكره دارد !!!!!

 

حکایت این روزهای ما 26

 

این روزها و شبهای دراز همه فکرمان مشغول دوستان دنیای مجازیست .

البته که برای مايي که دوست در زندگی مان جایگاه ویژه ای دارد تفاوتی نمی کند که این دوستان را دیده باشيم یا در همان چارچوب دنیای مجازی باشند .

چرا که وقتی با مطالعه کتاب تا مدتها با شخصیتهای آن زندگی می کنيم پس دوستان مجازی هم که هر روز با غم و شادیشان شریک هستيم ذهنمان  را مشغول خود و گرفتاریهایشان کنند .

این روزها بسيار نگران ليلي عزيزم هستم با آن يلداي كوچكش كه چگونه با يك غريبه زير يك سقف سر مي كند و احساسات جريحه دار شده اش را در خود مي ريزد .

نگران صحرا هستم كه با داشتن دو نوگل چه تلاشي براي نجات شوهرش دارد و چگونه هر روز به خودش اميد مي دهد كه همه چيز درست مي شود .

با آنكه از صبر سپيده عزيز در حيرتم كه چطور اين بي حرمتيها را به خاطر عشق به حميد تحمل مي كند اما بسيار هم دركش مي كنم كه حالا با نااميدي از داشتن حمايت شوهرش ، عشقش به تنفر تبديل شود .

نگران آيداي عزيز هستم كه در دلش غوغاييست و به روي خودش نمي آورد . 

نگران زن كلبه عشق هستم كه به عشق همسر دلبندش چه حرف و حديثهايي را تحمل مي كند تا بلكه آن شخص آزاردهنده سرعقل بيايد .

دلم شور خانم توت فرنگي را مي زند كه با وجود غمي كه در دل دارد و بي مهريهاي هراز گاهي كه از همسرش مي بيند چگونه سعي مي كند با شادي و شيطنت چشمان قشنگش را به روي زشتيهاي روزگار ببندد.

از سي سي عزيز خيلي خبر ندارم كه هر وقت رمزش را وارد مي كنم پيامي مي آيد كه رمز اشتباه است .

روزگار بيتاي عزيز با همه آرامشي كه در ظاهر دارد و مي دانم كه مسائل ريزو درشت زيادي براي اين دختر جوان هست ، اما عجيب دلم روشن است كه او با پشتكار و قلب مهرباني كه دارد ، آينده خوبي خواهد داشت .

قندك بانوي عزيز با آن خريدهايي كه از فروشگاههاي دوبي مي كند ، دلم را هوايي مي كند كه دوباره قرض كنم و راهي شوم براي يك چمدان خريد حسابي .

الماي عزيز با آنكه در اول راه زندگي مشترك است و پر انرژي ، اما همذات پنداريهايي كه با مشكلات من چهل ساله دارد ، گاهي نگرانم مي كند .

تمام مدت به اين فكر مي كنم كه من كه بدون داشتن بچه ، خودم را به زور به اداره مي كشم ، فريده عزيز چطور با آن دو بچه كوچك اين همه مسوليت را به دوش خسته خود مي كشد .

تنهايي هاي پري عزيز در نبود دارايش مرا هم دلتنگ مي كند كه چطور تحمل مي كند اين فراق را .

نگران احساس معلق سحر عزيز هستم كه با وجود شيريني نبات در زندگي شلوغ و در عين حال خلوتش ، چگونه بايد هم مادر باشد و هم با احساسات خود بجنگد و نداند كه آيا بايد از خواسته هاي شخصي اش بگذرد يا براي جواني خود كاري كند كه فردا پشيمان نشود .

دلم شور مغازه دار فرنگ را مي زند كه با آن سن كم خود و همسرش بايد علاوه بر درد غربت كه مي دانم چيست ، سخت كار كند و كار كند و كار كند تا آينده را با دستان تپل خودش بسازد .

من نگران زني هستم كه با وجود زندگي با مردي كه دوستش ندارد و هيچ وجه اشتراكي با هم ندارند ، بايد زير يك سقف روز را شب كند و به ديگري بيانديشد كه از او دور است و با وجود عزيزترين بودن ، شايد دست نيافتني .

خيالم از پرنده مهاجر راحت است كه با تشكيل زندگي مشترك حالا آنقدر مشغله هست كه خانم دكتر حتي وقت نداشته باشد وبلاگش را بنويسد .

نگران آن زن عادي اما لجباز هستم كه تنهايي در غربت را چگونه پر خواهد كرد .

دلم مي خواهد حالا كه شيرين خانومي در استراحت است براي رسيدن به آرزويش ،  مادرش قدري بيشتر همراه و همپايش باشد .

سايه عزيز را مي دانم كه به هر حال گليم زندگي اش را طوري با مادرشوهر تقسيم مي كند كه آب از آب تكان نخورد .

زندگي آلما خانوم مرا به سالهاي گذشته مي برد كه فقط كار مي كردم و كار و كار و درگيريهاي احساسي با آدمهاي اطراف كه انتظار درك متقابل داري اما ....

براي باران عزيز كه به تازگي پدر عزيزش را از دست داده ناراحت و دلگيرم و مي دانم كه زمان مي خواهد كنار آمدن با اين فقدان . اما دلم مي خواهد در خانه جديدش به زندگي فكر كند و اميد به آينده .

صباي عزيز كه مي دانم با تجربه اي كه دارد ، غم غربت را كمرنگ خواهد كرد براي خود و همسر عزيز و همراهش و هميشه در تنگناهاي زندگي دلم را گرم كرده به ادامه دادن و نهراسيدن .

دلم مي خواهد سميه عزيز با تحمل بيشتري با خاله جانش كنار بيايد تا از شيريني زندگي با همسرش غافل نماند .

بته جقه را مي دانم كه وقتي دلش مي گيرد با رفتن به مراكز خريد و خريدن حتي يك چيز كوچك همه سطحيات زندگي را فراموش مي كند .

نمي دانم چه كاري مي توانم براي ساراي عزيز بكنم كه در شهري غريب دو بچه را به دندان مي كشد و از ناگفته هايي مي گويد كه ايمان مي آورم به قدرت و درايت اين زن خستگي ناپذير .

اميدوارم بانوي عزيز كه به اين سادگي زندگي زير يك سقف را با ميرزايش آغاز نموده ، خوشبخت باشد و سلامت و گذشته را فراموش كند و مطمئن باشد كه او چيزي را از دست نداده و ازدواج برادرانش با دو خواهر مربوطه ، لطمه اي به زندگي محكم او نخواهد زد .

مارگزيده هم كه از اسمش پيداست جانب احتياط را خواهد داشت براي حفظ زندگي كه شريك زندگي اش خدا را شكر حواسش به او و احساساتش هست و اميدوارم به زودي صاحب خانه اي از آن خود شوند .

ربيعه عزيز هم كه اگر يكي از آقا رجب بخورد ، حتماً با ظرافت تمام دوتا پاسخ خواهد داد و خوشحالم كه در كارش موفق است و چيزي از شوهرش كم ندارد .

الميرا خانم خوشبخت هم كه اصلاً ديگر نه سراغي از كسي مي گيرد و نه به خانه خودش سري مي زند . اما مي دانم كه با شيريني ذاتي اش  سخت درگير كارهاي خانه و به كار گرفتن سعيد خان است .

دختر معمولي عزيز هم كه يكي توي سر درسهايش مي زند و يكي توي سر خاطرات گذشته و سرانجام كاري خواهد كرد كه سينيورخان به دست و پايش بيافتد .

نمي دانم پگاه عزيز هنوز در غم از دست دادن دوست عزيزش افسرده است يا سعي مي كند بپذيرد اين قانون لعنتي طبيعت را ....

اميدوارم كه بانوي مهروماه بيشتر قدر جواني اش را بداند و حداكثر استفاده را از اين دوران طلايي داشته باشد كه مي دانم كه مي داند .

ماهور عزيز هم كه سرگرم گذراندن دوران انتظار مادر شدن است و خودش را براي اين آزمون بزرگ آماده مي كند .

نگران پريشادخت عزيزم هستم كه تا به كي مي خواهد نقش يك زن خوشبخت و بي دغدغه را براي خانواده بازي كند و سرپوشي باشد بر كوتاهي هاي نامزدش  .........

باباي آرتاخان هم كه به قدر كافي كفايت دارند براي وظايف پدري و البته صبوري قابل تحسيني كه كمتر در مردان سراغ داريم .

مامان حنا هم كه ما نفهميديم با اين بنايي دارند چه مي كنند كه اگر كاخ سفيد هم بود تا به حال تمام شده بود . و سخت وحشت داريم از خُلق و خوي مادرشوهرش كه تحملش صبر ايوب مي خواهد كه خدا به ليلا جان داده است .

 از بابت كامشين عزيز و بانوي آبي عزيز و شاپرك عزيز ويلداي عزيز و ساره عزيزو كفشدوزك عزيز و لي لي پوت عزيز،  يه وجب وب و خانومي عزيز و  نازي و رز عزيز و دخترشاه پريون و ميم عزيز و عسل و رها و  امي عزيز و يك مادر يك همسر ، خدا را شكر تا هفت دولت خيالمان آسوده است كه چرخ زندگيشان مي گذرد .

نگران يك زن هستيم كه روزگار سختي را با صبوري و متانت مي گذراند .

و نگران توت فرنگي روي خامه كه با آن خاطرات خوش گذشته ، چه مسوليت سنگيني به عنوان خواهر و همسر و مادر بردوش خود دارد . البته ناديده مي دانيم كه زن محكم و خودساخته ايست كه اين روزگار كمك بيشتري به صيقل دادنش خواهد كرد .

و اينها همه افكاريست كه از صبح در ذهن خسته مان دوره مي كنيم تا پاسي از شب كه هر كس نداند فكر مي كند كه ما در زندگي شخصي مان از شدت بيكاري حوصله مان سر رفته و به زندگي ديگران سرك مي كشيم .

درحالي كه اين ديگران دوستان عزيز ما هستند و نمي توانيم بي تفاوت از كنارشان بگذريم .

پی نوشت : ما سواد آن نداشتیم که اسامی را طوری بگذاریم که با اشاره ای به وبلاگها برسید بنابراین خودتان در لیست پیوندهایمان همدیگر را پیدا کنید .

 

 

حکایت این روزهای ما 25

 

نمی دانیم چرا قبل از تحویل گرفتن سال نود امر برما مشتبه شده بود که اگر از خدا چیزی بخواهیم مرغ آمینش درحال انجام وظیفه خواهد بود .

حالا گفته و می گویند که لحظه سال تحویل و هنگام جاری شدن خطبه عقد و هنگام زایمان ، دعای بندگان مستجاب خواهد شد اما ما که به چشم خودمان ندیدیم .

حداقل در مورد نو شدن سال و ساعت عقد مقدسمان وقتي خلاف اين فرمايش را ديديم ، ديگر عقل حكم مي كند كه براي استجابت دعا هنگام درد زايمان ، خودمان را مضحكه قرار نداده و فريب اين وعده ها را نخوريم كه علاوه بر درد زايمان ، يك دسته هاون هم در بغلمان داشته باشيم و هربار كه به آن نگاه مي كنيم يادمان آيد كه اين محصول بدون گارانتي وبال گردنمان خواهد بود بدون استجابت دعاهايمان .

قبل از تحويل سال كه بسيار خسته و خاكشير بوديم از كارهاي عام المنفعه اداري و خانوادگي ، از پروردگارمان خواستيم كه به اين خواسته بنده ناتوانش گوش دهد و آهسته طوري كه آقاي همسر نشنوند در گوش خداوند گفتيم كه اي خدا تو را به بزرگي ات قسم مي دهيم حالا كه خودت شاهد خستگي ما هستي ، اين ايام فرخند عيد سعيد باستاني ، مهمان شام و ناهار نداشته باشيم كه از توان ما خارج است .

و سرخوش كه حالا با آن خواسته هاي درشت بندگان ديگر ، اين درخواست كوچك ما حتماً از فيلتر خداوندي گذر خواهد نمود ، به خواب رفتيم .

 اما چشمتان روز بد نبيند كه اگر شما دعايتان مستجاب شد ، خوشا به حالتان كه درخواست ما از خالق يكتا ، سروته حاصل داد و فقط حسينقلي خان و محمدتقي خان اداره فخيمه شام و ناهار خانه ما را ميل نفرمودند ....

و ما چقدر ياد آن پيرزني كرديم كه با بقچه اي از آرد كه روي سر خود گذاشته و به سوي تنور روشني مي رفت كه ناني براي بچه هاي صغيرش بپزد و در دل با خداي خود رازونياز مي كرد كه اي خدا گره از كار بسته من بگشا و ناگهان گره از بقچه باز شد و تمام آرد روي زمين به باد رفت و پيرزن بدبخت فرياد برآورد كه اي خدا بعد اينهمه سال خدايي هنوز فرق گره مشكل و گره بقچه را نمي داني ؟ !!

خلاصه در راستاي دعايي كه داشتيم ، آخر اين هفته هم مهمان شام دعوت كرده ايم كه خواهر آقاي همسر كه بسيار هم عزيزند براي ما ، از سفر ينگه دنيا برگشته و براي اولين بار قدم به خانه ما خواهند گذاشت ....

و البته واضح و مبرهن است كه جنگ داخلي از هفته پيش آغاز شده و ما همچنان مشغول دست و پنجه نرم كردن با آقاي همسر و گاهي كُپل خان هستيم كه چه غذاهايي خواهيم پخت و اعمال نفوذ ايشان بابت تغيير دادن برنامه آشپزي ما و در پايان هر جنگ سرد ، جمله تكراري ما حُسن ختام خواهد بود كه اصلاً چه معني دارد كه مرد در كار آشپزي خانم خانه دخالت كند ؟

و تصديق ايشان در فرمايش گهربار ما و دوباره در پلان بعدي همان آش و همان كاسه روي ميز مذاكره خودنمايي مي كند .

حالا خودمان كم استرس داريم كه از اين آزمون الهي سربلند بيرون آييم ، آقاي همسر عزيزتراز جان هم چندين شب است كه پابرهنه مي خوابند تا ما راضي شده و قورمه سبزي را در برنامه پنج شنبه شب بگنجانيم و ما هم قاطعانه مي گوييم كه اين غذا مجلسي نبوده و معلوم نيست كه چه از آب درآيد .

و با توجه به سابقه درخشان اين سالها ،  بيش از پيش مُصرهستيم كه قورمه سبزي هم فقط قورمه سبزي هاي قبل از انقلاب كه عطرش در كوچه و خيابان پاي هر رهگذري را سست كرده و باعث افتادن بچه ها از شكم مادرانشان مي شد نه حالا كه هر چه بهش ور مي روي و خون دلها برايش مي خوري تا جا بيافتد ، اما باز هم در نهايت امر آبش يك طرف دهن كجي مي كند و سبزي اش يك طرف ظرف مي نشيند .

حالا بياييد و اين اصل مسلم را حالي آقايان كنيد .

كه اين انتقال موضوع خودش از پختن يك ديگ قورمه سبزي جاافتاده بيشتر وقتتان را مي گيرد .

پس يك گوشتان را در و ديگري را دروازه كرده و به كارتان برسيد كه در اين فصل مزخرف بهار با آن آلرژي ارثي ، جدتان هر لحظه عرض ادبي به شما خواهد كرد كه واقعاً ما نمي دانيم كجاي اين فصل قشنگ است كه دائم بايد يك چادرشب جلوي بيني و چشم شهلايمان بگيريم كه از شدت عطسه هاي پي در پي زمين و زمان را منور نكنيم .

حالا اين گويندگان راديو و تلويزيون هي بنشينند و از رويش و زايش بهار و طبيعت بگويند و ما هم بلند بلند مراتب انزجار خود از اين فصل لوس و بيمزه اعلام كنيم .

پي نوشت : ذهن مشوش ما را ملاحظه فرموديد كه از كجا به كجا رسيديم ؟‌

 

حکایت این روزهای ما 24

 

اگر این روزها سکوت نموده ایم حمل بر کم حرفی ما نباشد خدای ناکرده ، كه بسيار هم سخنهاي شيرين داريم از براي گفتن .

اما  چه كنيم كه اين ذهن مشوش ما بين خانه و اداره سرگردان است و با كم شدن ساعات كاري ، بايد  با تردستي حجم زياد كار را در زمان كمتري به سرانجام برسانيم .

و ديدوبازديدهاي عيد هم قربانش برويم تا پاسي از ارديبهشت ادامه خواهد داشت و البته اين مراسم براي آقايان خانه بسيار دلنشين است و كسي هم برايشان توضيح نمي دهد كه اين مهمان بازي ها چه فشاري بر دوش خانم خانه خواهد داشت كه تا نيمه شب پلكهايش را با داربست چوب كبريت باز نگه دارد و صبح آفتاب سرنزده به محل كار بشتابد .

ما كه همين جوري بدون فوق برنامه هم صبح كه از كابوسهايمان بيدار مي شويم ، خسته و درمانده فحشهاي آب نكشيده را نثار زندگان مي كنيم و تا ساعت 10 صبح هم چنان قيافه اي داريم كه انگاري طلبكار سهم الارث خود از اجدادمان  هستيم و نزديكيهاي ظهر كه خيالمان راحت مي شود كه آبي از اموات گرم نخواهد شد ، قدري گشاده روي مي شويم و بقيه روز را سرگرم چرتكه انداختن زندگي هستيم كه چگونه روزمرگي هايمان را متنوع تر كنيم .

و خسته و خاكشير كه به خانه مي رسيم هنوز رخت صدارت بر تنمان است كه خاله خانباجي و عمه قزي و خواهرزادگان آقاي همسر لشكر كشي مي كنند به خانه ما تا رسم ادب را بجا آورده و تبريكات صميمانه خود بابت حلول سال جديد را با صرف شام ابلاغ نمايند .

و اين چرخه زندگي همچنان در گردش است و آقاي همسر متعجب از خستگي ماندگار ما كه مگر كوه جابجا كرده ايم با آشپزي كردن خود ، كه تازگيها دستمان هم نمك نداشته و ايرادات جالبي از دستپخت مايي مي گيرند كه دوستانمان عمري  براي اين آشپزي سرودست شكسته اند .

هي روزگار كه چرخيدي و چرخيدي و ما را كجا نشاندي كه اينهمه هم منت بر سرمان داري بابت اين سرنوشت .....

ناسپاسي نكنيم كه به مرگ گرفته بودنمان كه حالا به تب راضي باشيم و خشنود .

مي خواهيم بازگويي سيكل خواستگاران را به سرانجام برسانيم ، مي خواهيم از تعطيلات مزخرف عيد بگوييم ، مي خواهيم از اتفاقات ريزودرشت خانه و خانواده بگوييم ، مي خواهيم از زمين و زمان بگوييم ، اما درد بي درماني در جانمان ريشه داده كه روي هيچ مطلب جدي و شوخي نمي توانيم تمركز نماييم .

پنداري چه بخواهيم ، چه نخواهيم ، مغزمان در تعطيلات ساليانه به سر مي برد و حالاحالاها خيال آن ندارد كه از اين رخوت و سستي خدادادي بيرون آمده و خانواده اي را از نگراني نجات دهد . شايد هم تعطيلات چهل سالگي باشد كه اينقدر خسته ايم و خسته ايم و ...........

 

ای آرزوها ............

 

امسال ما هم خودمان را داخل آدم حساب کرده و از اول سال دنبال اهداف بلندمرتبه برای سال جدیدمان بودیم .

حضور انور شما عرض کنیم که هرچه زندگی مان را زیروبالا کردیم دیدیم سه برنامه برای امسال کافیست . كه بلبل هم هفت بچه مي گذارد ، يكي اش بلبل مي شود ، شش تايش سيسك .

و در راستاي برنامه ريزي ،  البته رفع مسائل آزاردهنده در اولویت اول قرار داشت ،كه سه لايحه تقديم خودمان كرديم .

به اين نتيجه رسيديم كه تمام كارهاي مهم دنيا را كنار گذاشته و بطور جدي به مسئله كاهش وزن فكر كنيم .

البته چون فكرش را از اواخر سال كهنه داشتيم ، حالا ديگر بايد عمل كنيم .

و با توجه به سوابق درخشان خود در عرض اين زندگي پربار ، دريافتيم كه اين بدن صاحب مرده ما ، ديگر با هيچ گونه رژيم غذايي سازگاري نداشته و اصلاً اين كار مثل كوبيدن ميخ در سنگ خارا بيهوده است .

ضمن آنكه با توجه به رژيمهاي رنگارنگ در اين سالها ، زبان بدنمان ديگر فريب اين تبليغات را نخواهد خورد ، خودمان هم به عنوان صاحب مجلس ، ديگر تواني براي اين قرتي بازيها نداشته و بايستي راههاي رسيدن به خدا را گسترش بيشتري دهيم .

به هرحال اين پروژه عظيم با وجود كسري بودجه در سال جديد ، با هر مشقتي دنبال خواهد شد قبل از آنكه بيش از اين از فرم معقول خارج شويم .

 هدف دوم رسيدگي بيشتر به به خويشتن خويش است كه سالهاست به دليل مشغله فراوان در اين زمينه كوتاهي كرده ايم و با استدلال بي حوصلگي سروتهش را هم آورده ايم .

اما حالا كه به سلامتي و ميمنت در چهل سالگي قرار داريم ، وقت آنست كه از اين اداها دست كشيده و فرصت بيشتري براي خود و حفظ بقاياي چهره مان گذاشته و بيش از اين زلف بر باد ندهيم كه غفلت موجب پشيماني در سالهاي پيري خواهد بود .

البته اگر آنقدر بمانيم كه بميريم .

و هدف سوم كه در راستاي دو هدف قبلي دنبال خواهد شد نوشتن كتاب است تا ببينيم آيا زن اين ميدان هستيم كه هر آنچه در چنته داريم به روي دايره بريزيم يا كاهلي اجداديمان دستمان را در اين زمينه هم خواهد بست .

البته اينكه چنين جسارتي به خود داده ايم كه ما هم چيزكي بنويسيم ، به دليل سريالهاي تلويزيون بود كه در مزخرف گويي ، مسابقه تنگاتنگي با يكديگر داشتند .

و البته واضح و مبرهن است كه آدم جايي جيك جيك مي كند كه بلبل نباشد . و چه زماني بهتر از حالا براي كشف استعدادهاي نهفته و نشكفته ما ؟   

اينها را نگفتيم تا بگوييم ما هم بلديم و يا زندگي ما براي ديگران مهم است .  بلكه دليل اين ثبت تاريخي آن بود تا فراموش نكنيم كه قولهايي به خودمان داده ايم و حداقل در سايه خجالت از شما ، عمل كنيم .

 

پي نوشت : مي بينيم كه بلاگفا در راستاي نظام هماهنگ ، همه وبلاگها را به يك سروشكل درآورده تا بيش از اين شاهد آه حسرت ما كه توانايي طراحي قالب را نداريم ، نباشد .  

 

قصه زن بابای امروزی 55

 

ملت عجیبی هستیم ما ملت پرشور و انقلابی ....

آنقدر عجیب که خیلی از اوقات خودمان هم که عضوی از این امت 70 یا به روایتی 80 میلیونی هستیم ، چنان از کار و کردار یکدیگر در عجبیم که برای حفظ انگشت حیرتمان هم که شده ، مجبوریم از کنار بسیاری از شنیده ها بگذریم .

ما که مویمان را در این مرز و بوم و گاهی در بلاد کفر سفید کرده ایم ، از بعضی رفتارها چشمان گردمان گردتر از گردی کره زمین می شود . آنچنان که نیازی به اثبات گالیله و آنهمه دردسر نداشت ، وای به حال دیگران که سرشان به کارشان بوده و بی خبر ، از کنار یکدیگر گذشته اند. .

کتابهای زیادی از ادبیات روس خوانده بوديم .
اما هرگز تفاوتی بین زنان روس با دیگر زنان مخلوق خداوند ندیده بوديم . تا آنکه زمزمه هایی از اطرافیان دور و نزدیک شنیديم که هر از گاهی ما را نسبت به این واژه کنجکاو می نمودند.

اولین بار در یک مهمانی دوستانه که هر سال به مناسبت تولد یکی از دوستان عزیز برگزار می شود و شرایط سنی شرکت کنندگان به گونه ای است که من افتخار آن را دارم که کوچکترین عضو گروه باشم ، آقایی از من پرسیدند که : 
- شما روس هستید ؟
با تعجب گفتيم ، نه ... گفتند :
-  پدرتان روس است ؟
-   نه !
-  مادرتان روس است ؟
-  نه !
-  مادربزرگتان روس است ؟
-  نه !!!

و ما آخرین " نه " را چنان محکم گفتيم تا دیگر اجداد خفته در گور، به زحمت معارفه نیافتند.

اما ساعتی بعد دوباره همان آقا پرسیدند :

- شما گفتید که روس هستید ؟

عجب مخمصه ای بود ! دیگر داشتيم به خودمان و اجدادان باهم ،  شک می کردم . گفتيم کاش شناسنامه همراهمان بود و سوراخ سنبه هایش را نگاهی می کرديم شاید حداقل نشانه ای از حروف زبان روسی در آن به یادگار باشد .

خلاصه تا آخر مجلس ،آن مهمان گرامی از موضع خود کوتاه نیامدند که شما یک زن روس هستید.

و جالب آنکه این پرسش و پاسخ در سالهای بعد نیز در همان مناسبت و دیدار مجدد تکرار شد. به گونه ای که دیگر به شنیدن آن عادت کردیم .

این گذشت تا ما در وبلاگ سابقمان ، تمثال مبارکمان را جهت بازدید عموم گذاشتیم . چون معتقدیم خواننده محترم یک وبلاگ باید بداند که نویسنده کیست و چیست . از کجا آمده و آمدنش بحر چه بود ...

هنوز چند ساعتی از این رونمایی نگذشته بود که یکی از هموطنان از یکی از شهرها که چند باری پای چت با ما درددلی کرده بودند و به قول خودش از بازماندگان نسل سوخته بود و دل سوخته ما را در رثای این نسل از دست رفته بیشتر سوزانده بود ، بلافاصله آنلاین شدند و پرسیدند :

-  این عکس کیست ؟

گفتيم ، چه فرقی می کند ؟ پرسیدند :

- این خودتی ؟!!

و با این سوال چنان ما را نگران سرنوشت صاحب عکس نمودند که انگار جواب آزمایش تست سرطان صاحب عکس روی میزشان پرپر می زند. گفتيم :

-  عکس کیست ؟ دختر همسایه ! خوب خودم هستم دیگر ............گفتند :

-  جان من راستش را بگو ...

-به جان شما این مسئله آنقدر اهمیت ندارد که شما پای جان عزیزتان را به میان بکشید . اما با اجازه بزرگترها عکس خودم است . با حیرت گفتند :

- چقدر شبیه زنهای روس هستی .......

- چطور ؟

از جواب طفره رفتند . اما شروع کردند اندر شکل و شمایل بی مثال ! ما داد سخن دادن ...

و بعد آن سوال حیاتی که :

- ازدواج نکرده ای ؟ !!

گفتيم ما در بیوگرافی مان نوشته ايم . چه جای تردید ؟ فرمودند:

- جان من یعنی اصلاً شوهر نکرده ای ؟

گفتيم ، شوهر کردن سرتاپایش چیست که حالا یک کلمه تاکیدی "اصلاً " هم برایش بگذاریم یا نگذاریم ؟!

و بعد مسئله بغرنج بعدی که ذهن این هموطن عزیز را آشفته کرده بود ، اینکه :

-   تو چطور تا به حال شوهر نکرده ای ؟ !!

-  خوب قسمت نبوده عزیز دل برادر .... لابد چون شبیه زنهای روس هستم ، از مردان غیرتمند ایرانی کسی این خطر را به جان نخریده که با من همسر و شریک زندگی شود ...

-  یعنی دوست پسر هم نداشته ای ؟ !!

عجب گیری افتادیم ما .........

38 سال عمر گرانمایه را صرف کردیم تا پاسخگوی چه سوالات کارشناسی باشیم ! گفتيم :

- برادر عزیز حالا شما با این سوالات مددکاری که می پرسید منظورتان چیست ؟

خواهران عزیز که خواننده این مطلب هستید ، دلتان نخواهد . شما را به جان عزیزتان قسم می دهيم که

قول بدهید حداقل اینجا حسادت زنانه نکنید به من ناتوان ...

ایشان فرمودند :

نگران نباش . خودم میام تهران و صیغه ات می کنم .

فکرش را بکنید که با شنیدن این پیشنهاد اکازیون چه کله قندی در دل تنهای ما سابیدند که هنوز که

هنوز است به شیرینی این سخن ، چایمان را تلخ تلخ سرمی کشیم .

تصور بفرمایید که یک نفر جوانمرد با داشتن همسر و 3 فرزند قدو نیم قد ، به یک دختر 38 ساله مجرد

( آنهم بدون دیدن روی ماهش از نزدیک ) که شبیه زنهای روس است ، پیشنهاد بدهد که از شهری دیگر

به پایتخت آمده و آن ضعیفه را صیغه کند .

چه کسی فکر می کرد که من آنقدر نظرکرده شوم که به این خوشبختی برسم ؟ خواب و رویا هم کم

آوردند ، چه رسد به واقعیت !

اما این برادر عزیز یک شرطی گذاشتند که موجب سر نگرفتن این سپیدبختی شد. ایشان از ما خواستند

که قول دهيم این صیغه محرمانه باشد و همسرشان مطلع نشوند تا بنیان مستحکم خانواده شان که

حتماً آجرهای عشق و وفایش از دیوار چین هم محکم تر بود ، دستخوش تزلزل نشود . اما ما هر چه فکر

کرديم دیديم نمی توانيم این خوشبختی را به تمام زبانهای زنده دنیا جار نزنيم ! !!

از اول هم گوشه دلمان یک نگرانی داشتيم که  ،

من و این همه خوشبختی  ؟ محاله .........

چگونه صیغه مرد متاهلی شويم که به خاطر ما از شهری دیگر رنج سفر را بر خود هموار می کند تا مرا از نگرانی بی شوهری نجات دهد ، اما ما این راز را در دل نگه داريم .

حتی اگر بی شوهری جزو بیماریهای خاص مملکت ما باشد .......... شما جای من بودید ، می توانستید زن این میدان باشید ؟

هر چند که اين جوانمرد ، چندین بار به شما اطمینان خاطر دهد که :

غصه نخوری ها ، خودم میام صیغه ات می کنم ....

این درست که من نتوانستم جلوی زبان سرخ را بگیرم و شرط این جوانمرد فداکار را در پنهان کاری عملی

ساخته و خود را از این درد رها کنم ، اما این پیشنهاد هر چه نداشت ، حداقل باعث شد که ما دیگر غصه

هیچ چیز این دنیای فانی را نخوريم .............

دیگر زن روسی را که در جانمان لانه کرده بود ، فراموش کرده بوديم که  یکی دیگر از خوانندگان وبلاگ

اظهار کردند که من شبیه زنان رئیس جمهور دیگر کشورها هستم ! و وقتی پرسیديم مثلاً ؟

گفتند :

-  مثلاًَ زن رئیس جمهور روسیه !!!

نخیر !  مسئله به این سادگی ها هم که فکر می کرديم نبود .
این بختک زن روسی بدجوری روی ما افتاده بود و هیچ کس هم حاضر نبود توضیح اضافی دهد که حالا چرا همگی متفق القولند در شبیه بودن ما به زنان روسی !

این درست که ما به خیلی جاها سفر کرده ایم و تا زبان مبارک را به شکرزبان فارسی مزین نکرده ایم ، کسی به ایرانی بودن ما پی نبرده و با ما مثل هموطنان اروپایی خود رفتار نموده اند ، اما کلاهمان هم به روسیه که همسایه دیوار به دیواریم ، نیافتاده است که برای گرفتنش برویم و برگردیم . البته رویمان سیاه است که تا هفت اقلیم را رفته ایم ، اما دیدار همسایه را که جزو واجبات است ، بجا نیاورده ایم . فقط و فقط به دلیل سرمای کشنده آن سرزمین ......

تا آنکه برادرم و همسرشان حسرت الملوك در ماموریتی که به روسیه داشتند ، یک ماه در آنجا رحل اقامت افکندند و در بازگشت به میهن عزیزمان که از دیدنی های مسکو و سن پترزبورگ تعریف می کردند ، یکی هم زنان زیبای روس بود که با چه آب و تابی از قد و قامتشان می گفتند .

و این تعریف و تمجیدها نه تنها کمکی به ما نکرد در حل معما ، بلکه پیچیدگی موضوع را صدچندان نمود . از آن باب که من که مثل "فلرتشیا " در کنار " گالیور" می مانم ، چه ربطی دارم به زنان زیبای روسی با آن قامت سرو خرامانشان ؟!!

اما به خودمان گفتيم ، پروردگار اگر قامتت را سرو نکرد ، در عوض مردی را سر راهت قرار داد که حاضر شد با پیشنهاد خود کاری کند که تو دیگر غصه نخوری . و این کم چیزی نیست در این دنیایی که عروس عجوزه ای بیش نیست ....

حالا اگر خودمان لگد به بخت سپيدمان زديم دیگر حسابی است جدا که تنها امید شفاعت سر پل صراط ، دل سردمان را گرم می کند.  

 

پايان شب سيه و كمرنگي سپيدي

 

به حساب سرانگشتی ما یازده سال می شد .

هرچند خواهر سابق و همسرعزیزشان از گذر دوازده سال شمسی سخن می گفتند .

 اما به هر حال دیروز بعد از این همه انتظار ،  به پیشنهاد خواهر سابق که حالا نمی دانیم چه صدایش بکنیم ،  روی ماه یکدیگر را بوسیدیم .

البته شاید هم نیازی نباشد که ما خواهران و برادران ،  به دنبال یافتن اسم و نسبت جدیدی برای ایشان باشیم . چرا که ظاهر امر اینگونه نشان می داد که ایشان بیش از هر چیز دل مهربانشان برای باباجان و مامان جان ما پر می کشد . و ما فعلاً در نقش سياهي لشكر هستيم تا اگر توانستيم دل خواهر سابق را برباييم ارتقاي نقشي هم بگيريم .

اما آنچه براي من مهم بود برقراري ارتباط بين او و مامان جان و باباجان بود و از اول هم با وجود گذشتن از همه كدورتهايي كه بود اگر مي خواستيم بهايي برايش در نظر بگيريم ، به اين دنيا وصلت نمي داد اين گذشتن از گذشته .

سه چهار روز پيش كه به اتفاق خانواده معظم له در مسافرت شمال بوديم ، از خانواده عمه جان خبر رسيد كه خودتان را به پايتخت برسانيد كه هماي سعادت به زودي بر سر مباركتان نزول اجلال خواهد نمود و مثل هميشه از ما خواستند كه تا لحظه موعود ، ما رازدار اين ديدار باشيم كه مبادا با تغيير استراتژي خواهر سابق ، مامان جان و باباجان آزرده خاطر شوند .

و طبق روال هميشه تاريخ ، گور پدر پدر دل ما كه چه كشيديم با اين راز سر به مهر تا ديروز كه خانواده هم در جريان قرار گرفتند و از آنجا كه هميشه براي برقراري ارتباط بين دو گروه متخاصم ، كشور ثالثي براي ديدار در نظر گرفته مي شود ، خواهر سابق ما هم خانه دايي عمه جان را براي اين ديدار تاريخي و سرنوشت ساز در نظر گرفته و به ما ابلاغ نمودند .

 البته با شرط و شروطي تعيين شده كه ما حق نداريم هيچ اشاره اي به گذشته داشته و گلايه اي از ايشان داشته باشيم بابت آن همه سالي كه خون به جگرحداقل  باباجان و مامان جان كرده بودند و باز هم ما خواهران و برادران محلي از اعراب در اين بخش هم نداشتيم .

و البته واضح و مبرهن است كه براي ما هم گذشته ديگر درگذشته بود و گذر زمان همه ما را به اين بلوغ سانده بود كه زندگي آهيست و دمي كه ارزش اين بازگشت به بي مهري هاي دفن شده در دلمان را ندارد .

و ما چقدر روي توك سياه كار كرديم تا ايشان هم از همين زاويه نگاه كنند به اين گونه مسائل و شركت داشته باشند در اين پروژه عظيم و مثل هميشه موفق شديم كه جمع را سواي برادر كوچكتر راهي اين ديدار كنيم .

 البته رئيس جلسه تاكيد نموده بودند كه در اين هيئت همراه ، نبايستي همسر عزيز ما شركت كنند كه بدون التيماتوم ايشان هم ، ما همسرجان را در اين جلسه بدون پيش بيني صورتجلسه همراه نمي كرديم كه مبادا به ايشان بي احترامي شود .

ضمن آنكه معتقد بوديم كه ما خانه و كاشانه داريم و اگر هم قرار بر ديداري باشد اين خواهر سابق است كه طبق سلسله مراتب كوچك و بزرگي بايستي به ديدن همسر ما بيايد نه همسر ما به دستبوس ايشان .

حسرت الملوك هم با اين استدلال كه چرا اين جلسه در خانه باباجان و مامان جان تشكيل نمي شود از حضور امتناع نمودند .

به هرحال باباجان و مامان جان پا به روي غرور خود گذاشته و حاضر شدند حتي دم درِ جهنم هم كه شده دختر دلبندشان را ببينند چه رسد به خانه دايي عمه جان .

ما هم كه حل المسائل خانواده ايم حضور خود را الزامي ديديم و به اتفاق توك سياه و برادر ( همسر حسرت الملوك ) در اين ديدار حضور به هم رسانديم .

برخلاف پيش بيني ما كه تصور مي كرديم بازار اشك و آه به راه باشد كه ناسلامتي ايشان قدم به خانه اي مي گذاشتند كه ديگر دايي عزيزم تنها در قابي نشسته و ناظر است ، اما خواهر سابق با چنان خنده و شادي اي قدم رنجه كردند كه دهان ما باز مانده بود از اينهمه غليان احساس . كه بعد از به قول خودشان دوازده سال به جايي بروي و جمعي را ببيني كه جاي خالي  يكي از بهترين عزيزان در چشمت فرو رود و تو نبيني اين نبودن را .........

در تمام دو ساعتي كه اين جمع صميمي و پرشور حضور داشتند البته خواهر سابق فقط با مامان جان و باباجان بسيار گرم و صميمي بودند و با ديگران هم خيلي معمولي و با ما و توك سياه بسيار بسيار غريبه .

البته از آنجا كه ما اصولاً اعتماد به نفس خوبي داريم ، به خودمان نگرفتيم اين كم محلي را و حتي در جا اينگونه استدلال نموديم براي دل خودمان كه ايشان با توجه به روابط درخشان گذشته ، از ما واهمه اي دارند كه نمي خواهند بي گدار و بدون مطالعه به آب بزنند  .

اما توك سياه معتقد بود كه اين رفتار ناشي از فخر فروشي او به ماست .

و مجالي براي بازگشايي عقده هاي گذشته خواهر سابق و طبق نظر توك سياه كه ماهميشه مثل سيب زميني بي رگ بوده ايم ، ديشب هم نقشي در حد پشندي داشتيم .

كه البته اين نظريه براي ما مهم نبوده و تنها رسيدن به برقراري ارتباط و صلح و آرامش براي دل مامان جان و باباجان هدف بود كه شكر خدا به نتيجه مطلوب رسيديم و ديگر باقي قضايا اصلاً ارزش فكر كردن و تجزيه و تحليل را هم ندارد.

وحضور ما ديشب به دو دليل  بود ، يكي براي دل باباجان و مامان جان كه تصور نكنند كدورتي بين بچه ها وجود دارد و ديگر اينكه ديگران از نبود ما اين سوژه را نداشته باشند كه ما دلخوري از خواهرسابق داريم و به اين اختلافات دامن زنند كه ديگر حوصله اين حرف و حديثها را نداريم . 

هرچند كه ديشب كه پاسي از شب گذشته و ما خسته از روزي پرهيجان بوديم ، همسرجان كل داستان را چنان تجزيه و تحليل كردند كه ما از رفتنمان پشيمان شديم ، اما طبق اخلاق بي رگ بودن ما ، اين هم مهم نبود .

چرا كه در پايان ايشان هم به همان نتيجه مطلوب رسيدند كه براي ما حياتي بود . هرچند كه خواهر سابق از راههاي رسيدن به خدا ، بعيدترين راه را انتخاب كرده بودند .

 

پي نوشت : از همه دوستان عزيز و انرژيهاي ارسالي مثبتشان بي نهايت سپاسگزاريم و به

اطلاع توت فرنگي عزيز روي خامه مي رسانيم كه به خودشان اميدوار باشند كه رابطه بسيار

بسيار خوبي با خداوند دارند و خودشان احتمالاً غافلند از اين نعمت .

 

 

تمناي وصال ......؟!

دوستان عزيز

امروز اگرآفريدگار مهر بخواهد ، روزي بسيار مهم براي خانواده معظم له خواهد بود .

و ما نيازمند دعاهاي تك تك شما هستيم تا با انرژي مثبتي كه براي ما مي فرستيد ، فردا روز ديگري برايمان باشد .

 

پي نوشت : درراستاي مشغوليت ذهني امروزمان ، كامنتهاي سرشار از محبت شما را بي پاسخي شايسته ، تايدد نموديم كه مثل هميشه ، انتظار بخشش از شما بزرگواران داريم .

سالی دگر..........

 

سالی دگر گذشت .

سالی سرشار از امیدها و آرزوهای کوچک و بزرگ و دست یافتنی و نافرجام .

سالی پر از استرس و استرس و استرس .

سال از دست دادن عزیزان و خالی بودن جای آنها در این دنیای وانفسا .

سالی به سان همه این سالها در آرزوی داشتن سالی بهتر از همه این سالها .

و با وجود محال بودن این آرزو در ظاهر ....... اما

امید ریشه داری در اعماق جانم می گوید که ما می مانیم با همه زخمها و شکستگی های دلهایمان .

ما می مانیم با وجود آن پوسته شکننده بیرونی و درون تکه تکه شده مان از غم و درد .

ما همچنان می مانیم .

هرچند که در سالی که گذشت باز هم بدرقه گر دوستان بیشتری از این آب و خاک بودیم که چونان گل صدبرگ در تمامی دنیا پخش شدند و جای خالی این پرستوهای مهاجر را هیچ خوشی گذرایی پر نخواهد کرد .

آمدیم برگردیم به سالهای رهایی از قیدهای دنیوی و شکوفایی ادبی سالهای جوانی ، اما این خانواده معظم که همگی پای جعبه جادو نشسته اند ، با سوال حیاتی "شام چی بخوریم " تمامی افکار ما را با آن قیچی باغبانی گوشه باغ چنان تکه تکه کردند که با هیچ قلمه ای نتوانیم این بوته های به جای مانده را از خطر پرپرشدن نجات دهیم .

بعد از دهه مبارک آمادگی برای آمدن نوروز و روزهای اول سال جدید که ما پای اجاق گاز و پذیرایی از مهمانان و شغل شریف نظافت هر روزه ، اصلاً نفهمیدیم چگونه گذشت ، گفتیم حالا که در هوای ابری شمال همه سر مبارکشان به فارسی الکن فارسی وان گرم است ، ما هم دکمه های کیبورد لب تاب را از خطر بیکاری نجات دهیم که ناگهان نگاه پرسشگر یازده جفت چشم به ما دوخته شد و ما شرمزده از آنکه ساعت هفت و سی دقیقه بعد از ظهر نهمین روز از فروردین است و ما هنوز فکری برای پر کردن خندق بلای این جماعت نکرده ایم .

هر چه نباشد امشب مهمان ویژه ای داریم  و اخمالو و باربی عزیز نیمه شب به این جمع ملحق خواهند شد که نمی شود شام را به سادگی برگزار نمود و باید دیگ را در دیگچه بگذاریم تا آقای همسر که بعد از ساعتها حداقل بابت شام شب التفاتی  به ما نموده و یادشان آمده که ما هم در این سفر حضور داریم ، بیش از این با نگاههای خشمگین خود ، زن بابای بچه ها را که ایل و تبار محترم خود را در اینجا جمع نموده ، نوازش ندهند .

................................................