به حساب سرانگشتی ما یازده سال می شد .

هرچند خواهر سابق و همسرعزیزشان از گذر دوازده سال شمسی سخن می گفتند .

 اما به هر حال دیروز بعد از این همه انتظار ،  به پیشنهاد خواهر سابق که حالا نمی دانیم چه صدایش بکنیم ،  روی ماه یکدیگر را بوسیدیم .

البته شاید هم نیازی نباشد که ما خواهران و برادران ،  به دنبال یافتن اسم و نسبت جدیدی برای ایشان باشیم . چرا که ظاهر امر اینگونه نشان می داد که ایشان بیش از هر چیز دل مهربانشان برای باباجان و مامان جان ما پر می کشد . و ما فعلاً در نقش سياهي لشكر هستيم تا اگر توانستيم دل خواهر سابق را برباييم ارتقاي نقشي هم بگيريم .

اما آنچه براي من مهم بود برقراري ارتباط بين او و مامان جان و باباجان بود و از اول هم با وجود گذشتن از همه كدورتهايي كه بود اگر مي خواستيم بهايي برايش در نظر بگيريم ، به اين دنيا وصلت نمي داد اين گذشتن از گذشته .

سه چهار روز پيش كه به اتفاق خانواده معظم له در مسافرت شمال بوديم ، از خانواده عمه جان خبر رسيد كه خودتان را به پايتخت برسانيد كه هماي سعادت به زودي بر سر مباركتان نزول اجلال خواهد نمود و مثل هميشه از ما خواستند كه تا لحظه موعود ، ما رازدار اين ديدار باشيم كه مبادا با تغيير استراتژي خواهر سابق ، مامان جان و باباجان آزرده خاطر شوند .

و طبق روال هميشه تاريخ ، گور پدر پدر دل ما كه چه كشيديم با اين راز سر به مهر تا ديروز كه خانواده هم در جريان قرار گرفتند و از آنجا كه هميشه براي برقراري ارتباط بين دو گروه متخاصم ، كشور ثالثي براي ديدار در نظر گرفته مي شود ، خواهر سابق ما هم خانه دايي عمه جان را براي اين ديدار تاريخي و سرنوشت ساز در نظر گرفته و به ما ابلاغ نمودند .

 البته با شرط و شروطي تعيين شده كه ما حق نداريم هيچ اشاره اي به گذشته داشته و گلايه اي از ايشان داشته باشيم بابت آن همه سالي كه خون به جگرحداقل  باباجان و مامان جان كرده بودند و باز هم ما خواهران و برادران محلي از اعراب در اين بخش هم نداشتيم .

و البته واضح و مبرهن است كه براي ما هم گذشته ديگر درگذشته بود و گذر زمان همه ما را به اين بلوغ سانده بود كه زندگي آهيست و دمي كه ارزش اين بازگشت به بي مهري هاي دفن شده در دلمان را ندارد .

و ما چقدر روي توك سياه كار كرديم تا ايشان هم از همين زاويه نگاه كنند به اين گونه مسائل و شركت داشته باشند در اين پروژه عظيم و مثل هميشه موفق شديم كه جمع را سواي برادر كوچكتر راهي اين ديدار كنيم .

 البته رئيس جلسه تاكيد نموده بودند كه در اين هيئت همراه ، نبايستي همسر عزيز ما شركت كنند كه بدون التيماتوم ايشان هم ، ما همسرجان را در اين جلسه بدون پيش بيني صورتجلسه همراه نمي كرديم كه مبادا به ايشان بي احترامي شود .

ضمن آنكه معتقد بوديم كه ما خانه و كاشانه داريم و اگر هم قرار بر ديداري باشد اين خواهر سابق است كه طبق سلسله مراتب كوچك و بزرگي بايستي به ديدن همسر ما بيايد نه همسر ما به دستبوس ايشان .

حسرت الملوك هم با اين استدلال كه چرا اين جلسه در خانه باباجان و مامان جان تشكيل نمي شود از حضور امتناع نمودند .

به هرحال باباجان و مامان جان پا به روي غرور خود گذاشته و حاضر شدند حتي دم درِ جهنم هم كه شده دختر دلبندشان را ببينند چه رسد به خانه دايي عمه جان .

ما هم كه حل المسائل خانواده ايم حضور خود را الزامي ديديم و به اتفاق توك سياه و برادر ( همسر حسرت الملوك ) در اين ديدار حضور به هم رسانديم .

برخلاف پيش بيني ما كه تصور مي كرديم بازار اشك و آه به راه باشد كه ناسلامتي ايشان قدم به خانه اي مي گذاشتند كه ديگر دايي عزيزم تنها در قابي نشسته و ناظر است ، اما خواهر سابق با چنان خنده و شادي اي قدم رنجه كردند كه دهان ما باز مانده بود از اينهمه غليان احساس . كه بعد از به قول خودشان دوازده سال به جايي بروي و جمعي را ببيني كه جاي خالي  يكي از بهترين عزيزان در چشمت فرو رود و تو نبيني اين نبودن را .........

در تمام دو ساعتي كه اين جمع صميمي و پرشور حضور داشتند البته خواهر سابق فقط با مامان جان و باباجان بسيار گرم و صميمي بودند و با ديگران هم خيلي معمولي و با ما و توك سياه بسيار بسيار غريبه .

البته از آنجا كه ما اصولاً اعتماد به نفس خوبي داريم ، به خودمان نگرفتيم اين كم محلي را و حتي در جا اينگونه استدلال نموديم براي دل خودمان كه ايشان با توجه به روابط درخشان گذشته ، از ما واهمه اي دارند كه نمي خواهند بي گدار و بدون مطالعه به آب بزنند  .

اما توك سياه معتقد بود كه اين رفتار ناشي از فخر فروشي او به ماست .

و مجالي براي بازگشايي عقده هاي گذشته خواهر سابق و طبق نظر توك سياه كه ماهميشه مثل سيب زميني بي رگ بوده ايم ، ديشب هم نقشي در حد پشندي داشتيم .

كه البته اين نظريه براي ما مهم نبوده و تنها رسيدن به برقراري ارتباط و صلح و آرامش براي دل مامان جان و باباجان هدف بود كه شكر خدا به نتيجه مطلوب رسيديم و ديگر باقي قضايا اصلاً ارزش فكر كردن و تجزيه و تحليل را هم ندارد.

وحضور ما ديشب به دو دليل  بود ، يكي براي دل باباجان و مامان جان كه تصور نكنند كدورتي بين بچه ها وجود دارد و ديگر اينكه ديگران از نبود ما اين سوژه را نداشته باشند كه ما دلخوري از خواهرسابق داريم و به اين اختلافات دامن زنند كه ديگر حوصله اين حرف و حديثها را نداريم . 

هرچند كه ديشب كه پاسي از شب گذشته و ما خسته از روزي پرهيجان بوديم ، همسرجان كل داستان را چنان تجزيه و تحليل كردند كه ما از رفتنمان پشيمان شديم ، اما طبق اخلاق بي رگ بودن ما ، اين هم مهم نبود .

چرا كه در پايان ايشان هم به همان نتيجه مطلوب رسيدند كه براي ما حياتي بود . هرچند كه خواهر سابق از راههاي رسيدن به خدا ، بعيدترين راه را انتخاب كرده بودند .

 

پي نوشت : از همه دوستان عزيز و انرژيهاي ارسالي مثبتشان بي نهايت سپاسگزاريم و به

اطلاع توت فرنگي عزيز روي خامه مي رسانيم كه به خودشان اميدوار باشند كه رابطه بسيار

بسيار خوبي با خداوند دارند و خودشان احتمالاً غافلند از اين نعمت .