حكايت آن روزهاي گذشته 1
دوباره چند روزيست كه در گذشته نه چندان نزديك زندگي مي كنيم . البته اين گذشته با آن گذشته اي كه نوشته بوديم تفاوت دارد.
در اين گذشته زندگي اي داشتيم كه هيچ نقشي در شكل گيري اش نداشتيم كه حالا بخواهيم خودمان را بابتش سرزنش كنيم . اين گذشته ، بهترين سالهاي عمرمان مي توانست باشد كه به هر دليلي اينگونه رقم خورد .
البته اين به ياد بودن براي آدمي مثل ما كه تا مدتها با شخصيتهاي كتابهايي كه مي خواند هم زندگي مي كند ، چيز غريبي نيست كه هرازگاهي بخواهد به ياد آدمهاي بيست و سي سال پيش باشد و زندگي آن روزهايش را مرور كند.
وقتي هشت ساله بوديم باباجان يك خانه نيمه كاره از دوستش خريد تا ما هم بي منت صاحبخانه ، سقي بالاي سرمان داشته باشيم .
خانه اي جنوبي با دواتاق و يك راهرو و حياطي كه شامل آشپزخانه بود و توالت و حمام و البته اين خانه در حد يك اسكلت نيمه كاره بود كه وقتي براي اولين بار براي ديدنش رفتيم ، مامان جان گفتند كه حاضرند در همين مخروبه چادر زده و زندگي كنند اما ديگر به آن اتاق اجاره اي برنگردند.
و چنين شد كه با دستي خالي از پول ، شروع كرديم به ساختن آن خانه نيمه كاره .
مامان جان و باباجان و ما كه فرزند ارشد بوديم و دو برادرمان كه شش و چهارساله بودند هركدام بسته به توانايي خود فرقون خاك و سيمان را پرو خالي مي كرديم و آجرها را جابجا مي كرديم و شب تا صبح هم ناله هاي يكديگر را گوش مي كرديم از خستگي كار روز .
و به لطف پروردگار توانستيم در آن تابستان 57 خانه را به جايي برسانيم كه بتوانيم اثاث مختصرمان را به آنجا منتقل كرده و بدون داشتن نعمت برق در آن زندگي كنيم .
مدتي كه گذشت با قرض مقداري پول ، خانه را گچكاري كرده و سروساماني داديم كه حالا ديگر براي خودش كاخي شده بود از آرزوهاي خانواده اي بي خانمان .
بعد خانه ديوار به ديوار ما را زوج جواني خريده و مستقر شدند .
اوايل ارتباطي با يكديگر نداشتيم جز شنيدن صداي زن همسايه كه عادت داشت بلند بلند حرف بزند و اين ولوم آنقدر بالا بود كه ايشان در داخل اتاق كه حرف مي زدند ما در انتهاي حياط و داخل آشپزخانه يك شنونده بي هزينه بوديم .
بعدها اين خانم را در كوچه مي ديديم كه كنار در خانه شان ساعتها مي نشست به تماشاي مردم و گاهي سبزي پاك كردن در همان ملا عام كه در آن زمان البته امري عادي بود كه زنها براي آنكه حوصله شان سرنرفته و از اتفاقات كوچه و خيابان هم غافل نباشند ، اكثر كارهايشان را در كوچه جلوي خانه شان انجام مي دادند .
حتي عده اي هم بودند كه صبح زود قبل از طلوع آفتاب بيدار شده و كارهاي خانه شان را به سرعت انجام داده و بعد از آب و جارو كردن جلوي خانه شان ، بساط سبزي پاك كردن و يا تخمه شكستن را در جلوي خانه علم كرده و كم كم همسايه هاي ديگر را هم ترغيب مي كردند به اين همنشيني كه تا صلات ظهر ادامه داشت و بعد از ناهار هم دوباره تا آمدن مردهاي كوچه اين كنفرانس برقرار بود و ناهيدخانوم ( همسايه ديواربه ديوارما ) هم البته جزو اعضاي اصلي اين هيئت بودند .
بعد از مدتي كاشف به عمل آمد كه ناهيد خانوم همسردوم آقاولي مي باشند. آقاولي از ازدواج اول خود دو دختر داشتند كه با مادرشان در يكي از روستاهاي شمال زندگي مي كردند .
آقاولي بعد از جداشدن از همسر اول ، با ناهيدخانوم از خطه شمال غربي كشور با فرهنگي متفاوت ازدواج كرده و بچه اي هم نداشتند .
ناهيدخانوم كه نمي دانيم آن زمان چند سال داشتند ، زني بودند با دوپاره استخوان بدون هيچ جذابيت زنانه و صدايي ناهنجار و كلفت و صورتي زمخت و مردانه با پوستي تيره كه هميشه چادر گلدار را طوري به سر مي كردند كه انگاري عاريه است و بلد نبودند چادر را روي سر خود نگه دارند .
و براي حفظ آن ، گوشه هاي بال چادر را زير بغل خود نگه مي داشتند و با اين پزيشن چادر را به دندان گرفته و خرامان خرامان البته با بدلي از راه رفتن شتر ، راه مي رفتند اما وقتي كنار در ِخانه توي كوچه مي نشستند ، چادر هوشمندشان از سرشان افتاده و گيسوان سياه و بافته شان از دو طرف آويزان بود روي سينه نداشته شان كه انگار هر روز صبح يك غلتك از رويش رد شده بود .
و هميشه به رسم آنروزگار يك پيراهن گل گلي تا زيرزانو به تن داشتند با شلواري گلي تر و كمر كشي و پاي بي جوراب و دمپايي پلاستكي به پا و صداي قهقه اش كه شبيه "هاهاهاهاهاي" جادوگر قصه هاي بچه ها بود ، تا ته كوچه را هم پوشش مي داد.
آقا ولي اما مردي بود با پوستي سفيد و سري كم مو و قد وقامتي معقول كه هميشه با دوچرخه در محل تردد مي نمود و البته بسيار سربه زير بودند و آرام .
و درنهايت چهره و البته رفتار آقاولي فتوكپي برابر اصل بود از شخصيت كارتوني " پت و مت " كه در آن زمان كسي اين دو نفر را به اين نام نمي شناخت و اسم كارتونش بود " همينه "
ناهيد خانوم بعد از مدتي صاحب يك پسر به نام قدير شد كه البته در اين بين روزبه روز اعصابش رو به تحليل مي رفت .
دائم با آقاولي بگومگو داشتند و چنان روي مغز اين مرد رژه مي رفت كه كار به كتك كاري مي كشيد و ما شنونده بي جيره مواجب عربده هاي ناهيدحانوم بوديم كه دائم باباجان و مامان جان ما را صدا مي زد براي كمك و نجات دادنش از زير دست آقا ولي .
و البته منتي نباشد كه با توجه به خلقيات باباجان مبني بر دخالت نكردن در امورديگران ، مامان جان اجازه كمك رساني به اين زوج خوشبخت را نداشت .
در نتيجه ناهيدخانوم براي فرار از دست آقاولي ، با همان لباس خانه و پابرهنه به كوچه مي دويد و توسرزنان ، مردم را به مدد مي طلبيد .
و جا دارد در اينجا تقديري داشته باشيم از ملت هميشه در صحنه كه در گروههاي چندنفري به تماشاي واقعه ايستاده و چشم از اين صحنه ها برنمي داشتند كه در اداي تكليف شرعي خود كوتاهي نكرده باشند مبادا .
ناهيدخانوم كه مي ديد مجلس ، مجلس محترمي ست ، شروع مي كرد به فحش دادن به زمين و زمان و كم كم دامنه اين فحشها به اعضاي حياتي زنان و مردان هم رسيد و ما كه از قدرت خدا اسم اين اعضا را هم به زور و با كلي تقلب مي دانستيم ، در يك دوره فشرده تقويتي براي دانستن اين اطلاعات قيمتي قرار گرفته بوديم كه آن زمان جزو اسرار مگو بود البته .
دفعات اولي كه اين فحشها را شنيديم ، چنان برق از چشممان پريد كه تا ساعتها گيج بوديم از اين شنيده ها و هنوز مسائل را براي خودمان حلاجي نكرده بوديم كه ناهيدخانوم در يك اقدام جهشي اين درس را در واحدهاي آموزشي خود چپاندند كه ، اعضاي زن و مرد چگونه در تقابل با يكديگر قرار مي گيرند .
خدا به سرشاهد است كه هنوز قيافه بهت زده خودمان را در عصر آن روز كه ناهيدخانوم با يكي از همسايه هاي ديگر كوچه دعوا يشان شده بود و ما كه ناخواسته شنونده عربده هاي ناهيدخانوم بوديم از ياد نمي بريم كه با وجود آنكه يك دختر چهارده ساله بوديم ، با يك احمق بالفطره تفاوتي نداشتيم كه هنوز نمي دانستيم اين عضو شريف در اين جنس مي تواند جايگاهي بس محترم داشته باشد در عضو آن يكي جنس .
و تا ساعتها هاج و واج مانده بوديم ازتجسم اين صحنه مچ شدن اعضا....
و ناهيدخانوم عزيز كه اصلا تفاوت سني و قدرت درك مستمعين حاضر در صحنه را در نظر نگرفته بودند ، به يكباره آدرس جايي ديگر را دادند كه يكي از اعضاي مهم و بدون جانشين آقاولي مي توانست در يكي از اعضاي يدكي خانم همسايه هم قرار گيرد بدون هيچ اشكالي از نظر ايشان .
و تازه با سخاوت تمام و مايه گذاشتن از عضو شريف آقا ولي ، اين حواله را هم نقدي صادر كرده و با صداي بلند منت آن را به سر آقا و خانوم همسايه گذاشتند .
و لازم به ذكر نخواهد بود كه در اين مواقع باباجان كه تا گوشهايش سرخ شده بود ، ما را به هواي يافتن نخود سياه به دورترين نقطه خانه مي فرستادند تا مبادا بيش از اين مستفيض شويم از اين درافشاني ها .
چندي بعد اين زوج خوشبخت صاحب يك دختر و بعد يك پسر ديگر هم شدند و اين سه بچه در كانون گرم خانواده خود رشد مي نمودند .
روزگار ناهيدخانوم و آقاولي به همين روال ادامه داشت تا آنكه زمزمه هايي از همسايگان و اهالي محل شنيديم مبني بر اينكه ناهيدخانوم در محلات مجاور بدون آنكه دفتر و مكاني داشته باشد بنگاه شادماني براي آقايان متقاضي راه انداخته و مشغول امر خطير سرويس دهي به اين مخلوقات عزيز خداوند هستند .
اگر اين نوع زندگي در اين برهه از زمان امري بديهي و معمول است از نظر همگان ، اما بايد آگاه باشيد كه در دهه شصت ، چنين مراكزي داير نبوده و اين نوع خدمات از نظر عرف جامعه اصلا و ابدا پذيرفته شده نبود و اين ناهيدخانوم ما مسافتهاي طولاني را با پاي پياده طي نموده و سر ظهر در آن گرما وگاهي هم سرما به خدمت در نواحي همجوار اهتمام ويژه داشتند .
البته كه مامان جانمان هميشه منكر چنين داستاني بوده و در هر حال حافظ آبروي همسايه خود بودند اما از آن طرف اين بچه هاي ناهيدخانوم بودند كه با راستگويي هاي بيجاي خود ، زندگي مادرشان را به روي دايره مي ريختند .
و باباجان همواره در عجب بودند از صبرو تحمل آقاولي براي داشتن چنين زني .
با گذشت زمان ، اعصاب ناهيدخانوم بدجوري تحليل رفته بود به گونه اي كه جگرگوشه هاي خود را نيز مشمول فحشهاي آب نكشيده نموده و هر دق و دلي كه از شوهرش داشت با كتك زدن بچه ها تعديل مي نمود و بعد كه بچه هايش را سياه و كبود به كوچه مي فرستاد ،آرزوي شنيدن خبر مرگ آقاولي را هم بدرقه راهشان كرده و در خانه يا كاروانسرايشان را به هم مي كوبيد و اين فلك زدگان معصوم در كوچه بودند تا پدرشان از راه رسيده و آنها را به خانه ببرد.
وقتي مامان جان علت اين همه تشدد اعصاب را از ناهيدخانوم جويا مي شدند ، اين زن شكايت از گذشته درخشان خود داشتند كه زيردست زن بابا به اين روز افتاده و بعد براي رهايي از اين مصيبت عظما به خانه برادر رفته و چندسالي هم مشمول محبتهاي بي دريغ زن برادر خود بوده و در نهايت از سر ناچاري به همسري آقاولي در آمده بود كه با كمال شرمندگي در اينجا هم ما ريشه حضور يك زن بابا را در بزهكاريهاي اجتماعي مي بينيم .
يكي دوباري هم دخترهاي آقاولي از ازدواج اولشان به آنجا آمده و مدتي ميهمانشان بودند كه انصافا ناهيدخانوم رفتار خوبي با آنان داشت تا روانشناسان بازهم سردرگم بمانند از نقش مخرب يا سازنده زن بابا در زندگي فرزندان زندگي گذشته .
سالها بعد كه ما از آنجا مهاجرت كرده و ويزاي اقامت در غرب تهران را داشتيم گاهي خانواده معظم ما از احوال هم محلي هاي قديم باخبر بودند تا آنكه ما بنا به دلايلي براي انجام كاري به آنجا رفتيم كه با وجود آنكه گذر زمان بدجوري پنجه هايش را بر صورت ما كشيده است اما از فاصله چندمتري اين ناهيدخانوم بود كه ما را شناخت و با خوشحالي به سويمان آمد و قول گرفت تا تابستان آينده در عروسي پسرش قدير شركت كنيم .......
و اين گذشت تا آنكه يك ماه پيش باباجان در مغازه دوستشان كه بودند ناهيدخانوم خودش را رسانده و به باباجان گفته بودند راستي آقاولي هم مرد !
و اين خبر را به گونه اي دادند كه در دسته بندي اخبار اگر جايش دهيم مثل اين بود كه گربه همسايه دوكوچه بالاترشان به دليل كهولت سن مرده است كه ناهيدخانوم را تا همين ميزان متاثر نموده است .
و ما كه خبر را از باباجان شنيديم چنان هول كرديم كه انگار ر فت و آمد تنگاتنگي داشته ايم و علت را كه جويا شديم دريافتيم صبوريهاي آقاولي سرانجام به بار نشسته و ايشان دق كردند .