حكايت آن روزهاي گذشته 1

 

دوباره چند روزيست كه در گذشته نه چندان نزديك زندگي مي كنيم . البته اين گذشته با آن گذشته اي كه نوشته بوديم تفاوت دارد.

در اين گذشته زندگي اي داشتيم كه هيچ نقشي در شكل گيري اش نداشتيم كه حالا بخواهيم خودمان را بابتش سرزنش كنيم . اين گذشته ، بهترين سالهاي عمرمان مي توانست باشد كه به هر دليلي اينگونه رقم خورد .

البته اين به ياد بودن براي آدمي مثل ما كه تا مدتها با شخصيتهاي كتابهايي كه مي خواند هم زندگي مي كند ، چيز غريبي نيست كه هرازگاهي بخواهد به ياد آدمهاي بيست و سي سال پيش باشد و زندگي آن روزهايش را مرور كند.

 وقتي هشت ساله بوديم باباجان يك خانه نيمه كاره از دوستش خريد تا ما هم بي منت صاحبخانه ، سقي بالاي سرمان داشته باشيم .

خانه اي جنوبي با دواتاق و يك راهرو و حياطي كه شامل آشپزخانه بود و توالت و حمام و البته اين خانه در حد يك اسكلت نيمه كاره بود كه وقتي براي اولين بار براي ديدنش رفتيم ، مامان جان گفتند كه حاضرند در همين مخروبه چادر زده و زندگي كنند اما ديگر به آن اتاق اجاره اي برنگردند.

و چنين شد كه با دستي خالي از پول ، شروع كرديم به ساختن آن خانه نيمه كاره .

مامان جان و باباجان و ما كه فرزند ارشد بوديم و دو برادرمان كه شش و چهارساله بودند هركدام بسته به توانايي خود فرقون خاك  و سيمان را پرو خالي مي كرديم و آجرها را  جابجا مي كرديم و شب تا صبح هم ناله هاي يكديگر را گوش مي كرديم از خستگي كار روز .

و به لطف پروردگار توانستيم در آن تابستان 57 خانه را به جايي برسانيم كه بتوانيم اثاث مختصرمان را به آنجا منتقل كرده و بدون داشتن نعمت  برق در آن زندگي كنيم .

مدتي كه گذشت با قرض مقداري پول ، خانه را گچكاري كرده و سروساماني داديم كه حالا ديگر براي خودش كاخي شده بود از آرزوهاي خانواده اي بي خانمان .

 بعد خانه ديوار به ديوار ما را زوج جواني خريده و مستقر شدند .

اوايل ارتباطي با يكديگر نداشتيم جز شنيدن صداي  زن همسايه كه عادت داشت بلند بلند حرف بزند و اين ولوم آنقدر بالا بود كه ايشان در داخل اتاق كه حرف مي زدند ما در انتهاي حياط و داخل آشپزخانه يك شنونده بي هزينه بوديم .

 بعدها  اين خانم را در كوچه مي ديديم كه كنار در خانه شان ساعتها مي نشست به تماشاي مردم و گاهي سبزي پاك كردن در همان ملا عام كه در آن زمان البته امري عادي بود كه زنها براي آنكه حوصله شان سرنرفته و از اتفاقات كوچه و خيابان هم غافل نباشند ، اكثر كارهايشان را در كوچه جلوي خانه شان انجام مي دادند .

حتي عده اي هم بودند كه صبح زود قبل از طلوع آفتاب بيدار شده و كارهاي خانه شان را به سرعت انجام داده و بعد از آب و جارو كردن جلوي خانه شان ، بساط سبزي پاك كردن و يا تخمه شكستن را در جلوي خانه علم كرده و كم كم همسايه هاي ديگر را هم ترغيب مي كردند به اين همنشيني كه تا صلات ظهر ادامه داشت و بعد از ناهار هم دوباره تا آمدن مردهاي كوچه اين كنفرانس برقرار بود و ناهيدخانوم ( همسايه ديواربه ديوارما ) هم البته جزو اعضاي اصلي اين هيئت بودند .

 بعد از مدتي كاشف به عمل آمد كه ناهيد خانوم همسردوم آقاولي مي باشند. آقاولي از ازدواج اول خود دو دختر داشتند كه با مادرشان در يكي از روستاهاي شمال زندگي مي كردند .

 آقاولي بعد از جداشدن از همسر اول ، با ناهيدخانوم از خطه شمال غربي كشور با فرهنگي متفاوت ازدواج كرده و بچه اي هم نداشتند .

ناهيدخانوم كه نمي دانيم آن زمان چند سال داشتند ، زني بودند با دوپاره استخوان بدون هيچ جذابيت زنانه و صدايي ناهنجار و كلفت و صورتي زمخت و مردانه  با پوستي تيره كه هميشه چادر گلدار را طوري به سر مي كردند كه انگاري عاريه است و بلد نبودند چادر را روي سر خود نگه دارند .

و براي حفظ آن ، گوشه هاي بال چادر را زير بغل خود نگه مي داشتند و با اين پزيشن چادر را به دندان گرفته و خرامان خرامان البته با بدلي از راه رفتن شتر ، راه مي رفتند اما وقتي كنار در ِخانه توي كوچه مي نشستند ، چادر هوشمندشان از سرشان افتاده و گيسوان سياه و بافته شان از دو طرف آويزان بود روي سينه نداشته شان كه انگار هر روز صبح يك غلتك از رويش رد شده بود .

و هميشه به رسم آنروزگار يك پيراهن گل گلي تا زيرزانو به تن داشتند با شلواري گلي تر و كمر كشي و پاي بي جوراب و دمپايي پلاستكي به پا و صداي قهقه اش كه شبيه "هاهاهاهاهاي"  جادوگر قصه هاي بچه ها بود ،  تا ته كوچه را هم پوشش مي داد. 

 آقا ولي اما مردي بود با پوستي سفيد و سري كم مو و قد وقامتي معقول كه هميشه با دوچرخه در محل تردد مي نمود و البته بسيار سربه زير بودند و آرام .

و درنهايت چهره و البته رفتار آقاولي فتوكپي برابر اصل بود از شخصيت كارتوني " پت و مت " كه در آن زمان كسي اين دو نفر را به اين نام نمي شناخت و اسم كارتونش بود " همينه "   

ناهيد خانوم بعد از مدتي صاحب يك پسر به نام قدير شد كه البته در اين بين روزبه روز اعصابش رو به تحليل مي رفت .

دائم با آقاولي بگومگو داشتند و چنان روي مغز اين مرد رژه مي رفت كه كار به كتك كاري مي كشيد و ما شنونده بي جيره مواجب عربده هاي ناهيدحانوم بوديم كه دائم باباجان و مامان جان ما را صدا مي زد براي كمك و نجات دادنش از زير دست آقا ولي .

و البته منتي نباشد كه با توجه به خلقيات باباجان مبني بر دخالت نكردن در امورديگران ، مامان جان اجازه كمك رساني به اين زوج خوشبخت را نداشت .

در نتيجه ناهيدخانوم براي فرار از دست آقاولي ، با همان لباس خانه و پابرهنه به كوچه مي دويد و توسرزنان ، مردم را به مدد مي طلبيد .

 و جا دارد در اينجا  تقديري داشته باشيم از ملت هميشه در صحنه كه در گروههاي چندنفري به تماشاي واقعه ايستاده و چشم از اين صحنه ها برنمي داشتند كه در اداي تكليف شرعي خود كوتاهي نكرده باشند مبادا .

ناهيدخانوم كه مي ديد مجلس ، مجلس محترمي ست ، شروع مي كرد به فحش دادن به زمين و زمان و كم كم دامنه اين فحشها به اعضاي حياتي زنان و مردان هم رسيد و ما كه از قدرت خدا اسم اين اعضا را هم به زور و با كلي تقلب مي دانستيم ، در يك دوره فشرده تقويتي براي دانستن اين اطلاعات قيمتي قرار گرفته بوديم كه آن زمان جزو اسرار مگو بود البته .

دفعات اولي كه اين فحشها را شنيديم ، چنان برق از چشممان پريد كه تا ساعتها گيج بوديم از اين شنيده ها و هنوز مسائل را براي خودمان حلاجي نكرده بوديم كه ناهيدخانوم در يك اقدام جهشي اين درس را در واحدهاي آموزشي خود چپاندند كه ،  اعضاي زن و مرد چگونه در تقابل با يكديگر قرار مي گيرند .

خدا به سرشاهد است كه هنوز قيافه بهت زده خودمان را در عصر آن روز كه ناهيدخانوم با يكي از همسايه هاي ديگر كوچه دعوا يشان شده بود و ما كه ناخواسته شنونده عربده هاي ناهيدخانوم بوديم از ياد نمي بريم كه با وجود آنكه يك دختر چهارده ساله بوديم ، با يك احمق بالفطره تفاوتي نداشتيم كه هنوز نمي دانستيم اين عضو شريف در اين جنس مي تواند جايگاهي بس محترم داشته باشد در عضو آن يكي جنس .

و تا ساعتها هاج و واج مانده بوديم ازتجسم اين صحنه مچ شدن اعضا....

و ناهيدخانوم عزيز كه اصلا تفاوت سني و قدرت درك مستمعين حاضر در صحنه را در نظر نگرفته بودند ، به يكباره آدرس جايي ديگر را دادند كه يكي از اعضاي مهم و بدون جانشين  آقاولي مي توانست در يكي از اعضاي  يدكي خانم همسايه هم قرار گيرد بدون هيچ اشكالي از نظر ايشان .

و تازه با سخاوت تمام و مايه گذاشتن از عضو شريف آقا ولي ،  اين حواله را هم نقدي صادر كرده و با صداي بلند منت آن را به سر آقا و خانوم همسايه گذاشتند .  

و لازم به ذكر نخواهد بود كه در اين مواقع باباجان كه تا گوشهايش سرخ شده بود ، ما را به هواي يافتن نخود سياه به دورترين نقطه خانه مي فرستادند تا مبادا بيش از اين مستفيض شويم از اين درافشاني ها .

چندي بعد اين زوج خوشبخت صاحب يك دختر و بعد يك پسر ديگر هم شدند و اين سه بچه در كانون گرم خانواده خود رشد مي نمودند .

روزگار ناهيدخانوم و آقاولي به همين روال ادامه داشت تا آنكه زمزمه هايي از همسايگان و اهالي محل شنيديم مبني بر اينكه ناهيدخانوم در محلات مجاور بدون آنكه دفتر و مكاني داشته باشد بنگاه شادماني براي آقايان متقاضي راه انداخته و مشغول امر خطير سرويس دهي به اين مخلوقات عزيز خداوند هستند .

اگر اين نوع زندگي در اين برهه از زمان امري بديهي و معمول است از نظر همگان ، اما بايد آگاه باشيد كه در دهه شصت ، چنين مراكزي داير نبوده و  اين نوع خدمات از نظر عرف جامعه اصلا و ابدا پذيرفته شده نبود و اين ناهيدخانوم ما مسافتهاي طولاني را با پاي پياده طي نموده و سر ظهر در آن گرما وگاهي هم سرما به خدمت در نواحي همجوار اهتمام ويژه داشتند .  

البته كه مامان جانمان هميشه منكر چنين داستاني بوده و در هر حال حافظ آبروي همسايه خود بودند اما از آن طرف اين بچه هاي ناهيدخانوم بودند كه با راستگويي هاي بيجاي خود ،  زندگي مادرشان را به روي دايره مي ريختند .

و باباجان همواره در عجب بودند از صبرو تحمل آقاولي براي داشتن چنين زني . 

 با گذشت زمان  ، اعصاب ناهيدخانوم بدجوري تحليل رفته بود به گونه اي كه جگرگوشه هاي خود را نيز مشمول فحشهاي آب نكشيده نموده و هر دق و دلي كه از شوهرش داشت با كتك زدن بچه ها تعديل مي نمود و بعد كه بچه هايش را سياه و كبود به كوچه مي فرستاد ،آرزوي شنيدن خبر مرگ آقاولي را هم بدرقه راهشان كرده و در خانه يا كاروانسرايشان را به هم مي كوبيد و اين فلك زدگان معصوم در كوچه بودند تا پدرشان از راه رسيده و آنها را به خانه ببرد.

وقتي مامان جان علت اين همه تشدد اعصاب را از ناهيدخانوم جويا مي شدند ، اين زن شكايت از گذشته درخشان خود داشتند كه زيردست زن بابا به اين روز افتاده و بعد براي رهايي از اين مصيبت عظما به خانه برادر رفته و چندسالي هم مشمول محبتهاي بي دريغ زن برادر خود بوده و در نهايت از سر ناچاري به همسري آقاولي در آمده بود كه با كمال شرمندگي در اينجا هم ما ريشه حضور يك زن بابا را در بزهكاريهاي اجتماعي مي بينيم .

يكي دوباري هم دخترهاي آقاولي از ازدواج اولشان به آنجا آمده و مدتي ميهمانشان بودند كه انصافا ناهيدخانوم رفتار خوبي با آنان داشت تا روانشناسان بازهم سردرگم بمانند از نقش مخرب يا سازنده زن بابا در زندگي فرزندان زندگي گذشته .

سالها بعد كه ما از آنجا مهاجرت كرده و ويزاي اقامت در غرب تهران را داشتيم گاهي  خانواده معظم ما از احوال هم محلي هاي قديم باخبر بودند تا آنكه ما بنا به دلايلي براي انجام كاري به آنجا رفتيم كه با وجود آنكه گذر زمان بدجوري پنجه هايش را بر صورت ما كشيده است اما از فاصله چندمتري اين ناهيدخانوم بود كه ما را شناخت و با خوشحالي به سويمان آمد و قول گرفت تا تابستان آينده در عروسي پسرش قدير شركت كنيم .......

و اين گذشت تا آنكه يك ماه پيش باباجان در مغازه دوستشان كه بودند ناهيدخانوم خودش را رسانده و به باباجان گفته بودند راستي آقاولي هم مرد !

 و اين خبر را به گونه اي دادند كه در دسته بندي اخبار اگر جايش دهيم مثل اين بود كه گربه همسايه دوكوچه بالاترشان  به دليل كهولت سن مرده است كه ناهيدخانوم را تا همين ميزان متاثر نموده است .

و ما كه خبر را از باباجان شنيديم چنان هول كرديم كه انگار ر فت و آمد تنگاتنگي داشته ايم و علت را كه جويا شديم دريافتيم  صبوريهاي آقاولي سرانجام به بار نشسته و ايشان دق كردند .

 

حكايت اين روزهاي ما 81

 

روزي بيست بار خواهيم نوشت :

گذشته  ، درگذشته است .

اما بازهم سايه شوم مسائل گذشته در زندگي امروز سايه داشته و مانع بزرگيست براي آنكه نتوانيم از لحظه هاي اكنون لذت ببريم .

خودمان نيك مي دانيم كه اگر آن گذشته تا امروز ادامه مي يافت ، ما اين زن امروزي نبوديم .

كه دنيايي ديگر با دغدغه ديگري داشتيم .

و نيك تر از آن مي دانيم كه ذره اي حسرت ديدن آن روي سكه را نداشته و نداريم كه خداوند را سپاسگزاريم كه زندگي ما را اينگونه رقم زد كه اكنون هستيم .

اما چرا افسوس بر عمر رفته و گذشته اي كه مي توانست بهتر از آن باشد كه بود ، نمي گذارد امروز زندگي كنيم ؟!‌

بارها گفته ايم و باز هم مي گوييم كه عاشق همسر عزيزتر از جانمان هستيم و يك تار مويش را با دنيا عوض نمي كنيم اما چرا اين گذشته پر از اشتباه نمي گذارد ما لذتي از داشته هاي كنوني داشته باشيم ؟

 اين سوالات  ، ما را درگير كرده و زخمهايي در روان ما برجاي گذاشته كه مثل خوره خوشبختي را آرام آرام  از ما خواهد گرفت .

 بايد بر اين افكار غلبه كنيم و در اين راه پر فراز و نشيب نيازمند آموختن تجربه هاي شما عزيزان هستيم .

 

سفرنامه 3

 

امان از دست شما ملت قهرمان پرور كه براي آدم زنده هم حرف در مي آوريد.

ما كجاي واقعه گفتيم بدون ويزا رفتيم به ينگه دنيا ؟!

به آنچه شما اعتقاد داريد قسم ياد مي كنيم كه ما ويزاي مربوطه را در يكي از صفحات پاسپورتمان حك شده داشتيم و حتي الان هم اين سند در دستمان است .

فقط طبق قانون جديد شينگن ، كه آن زمان ظاهرا تنها دو هفته از تصويبش گذشته بود ، مسافران عزيز بايستي علاوه بر مُهر ويزا در پاسپورتشان ، يك برگه ويزا هم شبيه اين برگه هايي كه الان دفاتر هواپيمايي براي بليط مي دهند ، مي داشتند كه ما به دليل آنكه از آن گروه پزشكان مربوطه جدا شده و  براي خودمان تنها تنها رفته بوديم به ديار غربت ، در نتيجه فاقد اين برگه كذايي بوديم .

وگرنه ما كار خلاف قانوني نكرده بوديم به خيال خودمان لابد .

از فرودگاه كه خارج شديم خودمان را به خانه رسانديم كه آپارتماني بود در طبقه 23 يك ساختماني كه البته  هيچ شباهتي به آنچه ما در خواب ديده بوديم نداشت .

ناهار را كه يك كته فرداعلا بود با مرغي بسيار خوشمزه ، با اشتهاي تمام خورديم و سوغاتيهاي ميناجان را داخل يخچال جاسازي نموديم به اتفاق و تازه عصر شوهرميناجان كه براي يك جراحي كوچك در بيمارستان بودند به خانه آمدند و ما حال و احوالي پرسيديم و ايشان كه در جريان شيرين كاري ما قرار گرفتند هي مي گفتند پوري عجب كاري كردي و چقدر خدا بهت رحم كرده كه پليسهاي سياهپوست اينجا خيلي قلدر و زبان نفهمند و به اين سادگي كسي را رها نمي كنند و عجيب است كه ديپورتت نكرده اند و ميناجان هم با حرص درحالي كه رگهاي گردنش بيرون زده بود ، مي گفتند حالا خانوم تازه ميخواست به پليس فرانسه رشوه هم بدهد .

و ما هم غش غش مي خنديديم و اگر باز هم شما دوستان مي خواهيد خونسردي ما را زير سوال ببريد بدانيد و آگاه باشيد كه ما آن زمان هنوز به عمق فاجعه پي نبرده بوديم كه بخواهيم از اتفاقات پيش آمده بترسيم .

شايد اگر سن حالا را داشتيم با ديدن اين صحنه ها چندين كفن هم عوض مي نموديم .

فردايش به گشت و گذار و ديدن خيابان قشنگ شانزليزه گذشت .

خياباني بسيار ديدني كه پياده روهايش پر از ميز و صندلي هاييست با مشتريهاي دائمي براي خوردن يك فنجان قهوه و كشيدن يك نخ سيگار ......

و اين صندلي ها چنان كيپ هم چيده شده اند كه  انگاري توي بغل مشتري كناري ات هستي و با هر نوع پوششي كه مي نشيني اما دريغ از يك سر سوزن نگاه كنجكاو آقايي كه كنارش چسبيده اي و اين افسوسي ست براي ما كه در اينجا با وجود لباس فرم صدارتخانه و سادگي شكل و شمايل ، از يك فرسخي ،  سنگيني نگاهي را روي خود داريم كه به خودمان شك مي كنيم و هي خودمان را جمع مي كنيم .

در روز يكشنه اعلام كرديم كه مي خواهيم برويم به قبرستان پرلاشز .

ميناجان هرچه كردند ما را از اين تصميم كبرا منصرف سازند ، ما زيربار نرفتيم كه يكي از دلايل سفر به پاريس ديدن پرلاشز بود و حضور بر آرامگاه صادق هدايت .

و اين نيت خالصي بود براي سفر به پاريس قربته اله الله و جالب آن بود كه مينا بعد از اين همه سال زندگي در آنجا هنوز به پرلاشز نرفته بود .

قرار شد بعد از صرف ناهار عازم قبرستان شويم . شوهر ميناجان كه مثل همه چاقهاي دنيا خوش اخلاق است يك خوراك زبان خوشمزه براي ناهار درست كرد و ما در يك محيط صميمي به اتفاق مينا جان و دخترشان جاي همگي خالي ،‌نوش جان كرديم .

و با عجله راهي مترو شديم براي رفتن به آنسوي شهر پاريس و زيارت پرلاشز .

به قبرستان كه رسيديم فضايي ديديم با هيبتي عظيم كه دم در ورودي يك راهنماي قبور دست ما دادند كه بتوانيم آرامگاه عزيزان  از دست رفته را راحتتر پيدا كنيم .

ما كه طبق قاعده از اين نقشه خواني به زبان فرانسه نبايد چيزي مي فهميديم .  

اما ميناجان هم هر چي نقشه را بالا پايين مي نمود چيزي جز گيجي بيشتر نصيبش نمي شد. ما كه ديديم بعد از يك ساعت گم شدن ، ميناجان كلافه شده و هر كه را نمي خواستيم از مشاهير بزرگ قرن 17 و 18 به اين طرف را رويت مي كرديم جز صادق خان عزيز را ، هوش و حواس نداشته مان را جمع جور نموده و در ميان آن درختان كهن هزارساله يك راهي را انتخاب كرده و مينا را هم به دنبال خود كشانديم .

و بخش جالب اين سفر همينجا بود كه ما بدون آنكه قبلا پرلاشز را ديده باشيم تحت تاثير يك نيروي نامرئي از راههاي پرپيچ و خم در بين درختان گذشته و سرانجام اول قبر غلامحسين خان ساعدي را يافتيم و چند قبر آن طرفتر هم مزار صادق خان را ديديم كه بر روي سنگ قبرش يك دسته گل پلاستيكي قرار داشت كه دهن كجي مي كرد به آن جغد حك شده كنار سنگ و گند زده بود به آن سنگ زيبا با طراحي منحصربفردش كه قطعا اگر صادق دستش از دنيا كوتاه نبود آن گل پلاستيكي را تكه تكه مي نمود كه خب ميناجان زحمت اينكار را كشيدند.

بعد از آنكه كلي با صادق خان درد دل نموديم و چند عكس هم به يادگار برداشتيم ، يك بطري آبي بر مزار اين عزيزان ريختيم به رسم اينجا و قبرها را شستيم  و  خداحافظي ......

و همان راه رفته را كه برمي گشتيم ، احساس مي كرديم قبلا هم اينجا آمده ايم البته در آن زمان كه نه ، احساسمان مال  قرن هجده يا هفده بود كه پنداري در پاريس زندگي كرده و در يكي از همان قبرهاي پرلاشز هم دفن شده ايم .

به خانه كه رسيديم غروب شده بود و ما كه بسيار خسته بوديم در اتاقمان بيهوش شديم و يك ساعت بعد ، از تب و لرزي كه گرفته بوديم بيدار شديم و حالا نلرز كي بلرز .

نمي توانستيم دندانهاي مان را كنترل كنيم آنقدر كه به هم مي خورد و حال بسيار غريبي داشتيم كه پنداري وهم قبرستان بدجوري روي ما اثر گذاشته بود و بعد هم گل و گلاب به رويتان كه هي بالا آورديم و خانه هم طبق اصول شهرسازي آنجا البته  شير آب و شيلنگ توالت نداشت و توالت فرنگي بود و يك آفتابه ايراني كه براي هربار قضاي حاجت بايستي آفتابه را از شير حمام آب مي كرديم و استفاده مي نموديم ......

و حالا ما كه ناغافل براي دومين بار در عمر پربارمان استفراغ كرده بوديم ، از وحشت و بيچارگي نمي دانستيم چه جوري آفتابه را ببريم به حمام و پر از آب كرده و با آن حال و اوضاع ناخوشايندي كه لباسمان هم كثيف شده بود دوباره به توالت برگرديم براي نظافت توالتي كه كفپوش آن موكت بود و ما به گند كشيده بوديمش .

 البته اينكه ما از حالت تهوع وحشت عجيبي داريم يك مسئله اثبات شده است كه حتي با خواندن چندباره كتاب تهوع ژان پل سارتر هم نتوانستيم سرنخي از اين معما پيدا كنيم كه اين نويسنده عزيز در آن اثر از تنها چيزي كه حرف نزده تهوع است .

خلاصه با بدبختي توانستيم آثار الباقي خود را تميز نموده و خودمان را هم مرتب كنيم و به اتاقمان برگرديم كه ميناجان يك پالتويي به ما دادند و پوشيديم و رفتيم زير لحاف تا نيمه شب كه ظاهرا هيچ علائم حياتي از خود نشان نداده و ميناجان را نصفه عمر كرده بوديم بابت وجود ذيوجود خودمان كه امانتي بوديم براي ايشان .

نيمه شب كه بيدار شديم شوهر ميناجان پاي كامپيوتر مشغول نقشه كشي بودند و جوياي احوال ما شده و مراتب نگراني اهل خانه را به ما اعلام نمودند و اينكه چرا اينجوري شده ايم ؟!

 و ما هم توضيح داديم كه هنوز در فكر آن قبرستاني هستيم كه رفتيم . و يك لحظه آن فضا را فراموش نمي كنيم انگار سنگيني آن باغ و آشنا بودن آن فضايي كه تاكنون نديده بوديم ، ما را بدجوري درگير كرده بود.

 

روان پزشكان پاسخ دهند

دوستان مستحضر هستند كه خوابهاي ما در خانه قبلي همه سراسر كابوس بود و ارتباطي پاياپاي با زندگي روزمره ما داشت و در واقع ما در خواب هم همان درگيريهاي زمان بيداري را داشتيم البته با هيجان و خشونت بيشتر .

اما از وقتي در خانه جديد مستقر شديم وضعيت به گونه ديگري شد.

همان شب اولي كه در اين خانه خوابيديم اصلا خواب نديديم و تا خود صبح از دنيا و تعلقاتش فارغ بوديم و اين خواب چنان شيرين بود كه مثل شب اول اقامت  در بريتانياي كبير بود كه چنان خواب راحتي داشتيم كه هنوز يادمان نرفته است .

شب اول خانه جديد را كه بدون ديدن خواب گذرانديم و در شبهاي بعدي هم هر چه خواب مي ديديم وقتي بيدار مي شديم نمي توانستيم آن را به خاطر آوريم .

 بعد كم كم خوابها تار و تيره بود و درست مثل اين فيلمها كه مي خواهند گذشته يك داستان را نشان دهند و با جلوه هاي ويژه رنگ آن تصاوير را قهوه اي يا بي رنگ و يا خاكستري مي كنند ، ما هم خوابهايمان اينگونه بود ضمن اينكه در اين خوابها ما به عنوان يك ناظر بوديم و يا خواننده داستاني از كتاب زندگي .

اما چند شبي كه گذشت خوابها واضحتر شد و پررنگتر و البته سريالي .

و آنچه ذهن ما را بدجوري به خود مشغول نموده اينست كه ما در اين خوابها فاعل هستيم و داراي نقش اول داستان و مادري هستيم كه هفت هشت بچه قدو نيم قد شِتِره شلخته داريم كه دائم بايد دماغشان را با پرِ چادري كه به كمر بسته ايم پاك كنيم .

و خودمان هم زني هستيم بسيار متفاوت با آنچه اكنون هستيم .

يك زني با شكل و شمايلي ديگر و بي سواد و فوق العاده عامي و پرمسوليت كه با آن بي سوادي مان دائم هم درگير درس و مشق اين بچه هاي ذليل مرده هستيم و واقعا مستاصل شده ايم كه با اين ورپريده ها كه ديوار صاف را هم بالا مي روند و مشكلات رنگارنگشان چه خاكي به سرمان بريزيم .

معماري خانه درست مثل خانه قمرخانوم است با حياطي بزرگ و چندين اتاق و كاملا واضح و مبرهن است كه اين زندگي مال دهه بيست يا سي مي باشد.

و در اين زندگي كه شبها داريم خبري از آقاي همسر كنوني نبوده و اصلا معلوم نيست اين ارازل و اوباش تخم و تركه كدام حاج آقايي هستند كه ما روزها و شبهاي متمادي خبري از ايشان نداشته و جايي در زندگي ما ندارند گويا .

با همه اينها و فهم و شعور متعارفي كه يك مادر بايد داشته باشد و ما فاقد آنيم اما خيلي سعي مي كنيم مراقب بچه ها بوده و مسائلشان را خودمان حل كنيم .

 اما قضيه به اين سادگيها هم نيست و اين بچه ها مشكلاتي دارند كه بعضي از آنها را حتي نمي توانيم براي شما بنويسيم .

البته نمي خواستيم به اين خوابها اهميتي بدهيم . اما چون هرشب ادامه داشته و در هر قسمت ما به عنوان شخص اول اين زندگي درگير آنها هستيم گفتيم از شما كمك بگيريم .

 لازم به ذكر است كه اين پست اصلا و ابدا ً طنز و شوخي نبوده و واقعيتيست كه با فعلا با آن درگيريم .

 

سفرنامه 2

 

از هواپيما كه پياده شده وارد فرودگاه شديم در ساعت 12 ظهر به وقت محلي در صف چك كردن پاسپورتها به انتظار ايستاديم .

و طبيعي بود كه اكثر منتظرين ايراني باشند اما البته اين غير طبيعي ست كه ايرانيان در اين صحنه ها با يكديگر همكلام نمي شوند و حتي چنان قيافه اي به خود مي گيرند كه پنداري شهروند درجه يك آن سرزمين بيگانه هستند .

مدتي گذشت تا نوبت به ما رسيد . پاسپورت را كه نشان خانم مسول مربوطه داديم نگاهي به سروشكل ما كرده و با زبان شيرين فرانسه جمله اي گفت كه ما تصور نموديم بليطمان را مي خواهد ببيند .

 با آن همه باروبنه اي كه داشتيم به سختي بليط را از كيف دستي مان بيرون كشيده و تقديم خانم نموديم .

خانم كه متعجب بود از ارائه بليط ، شروع كردن به چك كردن آن و به يكباره چنان از صندلي خود بلند شد كه فكر كرديم دنبال فرش قرمز مي گردد براي پهن كردن زيرپاي ما .

 اما ايشان به پشت باجه و دفتر مافوق خود رفته و بعد از چند لحظه با يك پليس برگشته و ما را به پشت ساختمان راهنمايي نمود. ما هم كه تصور مي نموديم خارج از نوبت به كارمان رسيدگي مي شود خوشحال و خندان با پليس همراه شديم .

 از راهروهاي پرپيچ و خمي گذشته و وارد دفتر كاري شديم كه از در وديوارش پليسهاي مذكر و مونث بالا مي رفتند و البته با دست و پاي بلوري .

 خدا خيرشان دهد كه وقتي ديدند ما كلي بارو بنديل داريم ،  از ما خواهش كردند كه روي صندلي بنشينيم .

روبروي ما يك دختروپسر سياهپوست نشسته بودند كه خيلي هم مضطرب بوده و هي با هم مشورت مي كردند . در حالي كه ما خيلي ريلكس نشسته و هي لبخندهاي ژكوند تحويلشان مي داديم .

 قدري كه گذشت ، حوصله مان سررفت . بلند شده و رفتيم سراغ كانتر سكرتر دفتر و با همان زبان فارسي خودمان پرسيديم ما تا كي بايد اينجا منتظر باشيم ؟

 و البته خانم سكرتر هم با زبان خودشان پاسخي دادند و ما به جاي خود برگشتيم و اين گفتگوي تمدنها چندين بار در آن يك ساعت و اندي تكرار شد.

ما كه از تنهايي رنج مي برديم هي دلمان مي خواست برويم بنشيم كنار آن سياهپوستان و قدري با هم گپ بزنيم اما روي خوشي به ما نشان نمي دادند از  قدرت خدا .

نيم ساعت ديگر هم گذشت و ما ديديم كه انگاري شيفت برادران و خواهران پليس دارد عوض مي شود كه آن شيربرنجها حالا جايشان را مي دادند به عده اي زغال اخته و البته با هيبتهاي غول آسا .

اما ما كه كاري نكرده بوديم تا ذره اي بترسيم ، همچنان با تفريح ناظر اين جابجاييها بوديم .

 بعد از مدتي يكي از برادران ارشد مسول آمد و بعد از بگومگو با آن دو سياهپوست دستبندي به دستشان زده و آنها را بردند به نمي دانيم كجا .

چقدر خدا را شكر گفتيم كه طرح دوستي با آنها نريختيم كه به هر حال دوباره تنها مي شديم .

حالا ديگر نوبتي هم بود نوبت ما بود كه همان افسر مافوق به سراغمان آمده و با احترام تمام ، سوالاتي را از ما پرسيدند كه البته با اينكار خود تنها آب مفت بود كه در هاون مي كوبيدند .

چون ما هم به زبان خودمان شرح ماوقع را گفتيم . وقتي ديدند نتيجه اي از اين گفتمان حاصل نمي شود ، دوباره از ما خواستند كه بنشينيم سرجايمان .

 بعد يك آقاي بلند قامت و خوش تيپ آمده و با زبان شيرين خودمان و البته به تلخي و عصبانيت از ما پرسيدند كه خانم شما اينجا چكار مي كنيد ؟!

ما كه با ديدن يك همزبان گل از گلمان شكفته بود اما در عين حال وحشت كرده بوديم از ديدن اين انكر و منكر شب اول قبر كه هنوز نيامده با ما دعوا داشتند ، سعي نموديم كه اعتماد به نفسمان را حفظ كرده و در كمال خونسردي توضيح دهيم كه در صف چك پاسپورت چه اتفاقي برايمان افتاده . اما آن آقاي هموطن كه هي حرف ما را قطع نموده و براي پليس ترجمه مي كردند صحبتهاي ما را ،  هي عصباني تر مي شدند .

كه كاشف به عمل آمد ايشان مترجم همان هواپيمايي خودمان هستند .

 ايشان از ما پرسيدند خانم چرا وقتي از شما ويزا خواسته اند ، بليط نشانشان داده ايد ؟ اصلا ويزاي شما كو ؟

گفتيم ما داروندارمان همين پاسپورت است و بليط و ديگر هيچ . كسي برگه ويزا دست ما نداده كه ما حالا رونمايي كنيم .

آقا عصبي تر شده و فرياد زدند يعني چي ؟ شما بدون ويزا آمده ايد به يك كشور ديگر ؟ اصلا چطوري بدون ويزا آمديد؟

ما هم فرموديم والا سفر قبلي هم كه ما به سوئد رفتيم برگه ويزا ندادند همين مهر سفارت كه در پاسپورتمان خورده كارمان را راه انداخت . حالا اينكه شما مي فرماييد ، قانون جديد است ؟ ما كه خبري از آن نداشتيم . اصلا مگر اينها سفارت خودشان را قبول ندارند كه مهر رواديد در پاس ما زده است ؟!

 آقا فرياد خود را بلندتر كرده و گفتند اصلا شما آمده ايد اينجا چكار كنيد؟

ما هم گلويمان را صاف كرده و فرموديم ما براي شركت در يك سمينار پزشكي به اينجا دعوت شده ايم .

ايشان پرسيدند خب بقيه اعضا الان كجا تشريف دارند ؟

 فرموديم آنها تهران هستند با پرواز سه شنبه مي رسند .

 گفتند شما چرا با آنها نيامديد ؟

گفتيم ما زودتر آمديم كه دوستمان را در اينجا ببينيم و اصلا قرار است كه در خانه ايشان اقامت داشته باشيم .

 آقا فرمودند خانوم عزيز بدون ويزا آمده ايد پاريس و مي گوييد براي سمينار پزشكي آمده ايد و آن وقت مي رويد منزل دوستتان ؟ اصلا شما چه سمتي در اين سمينار پزشكي داريد؟

قوه تخيل خود را به كمك گرفته و فرموديم ما براي تنظيم صورتجلسات اين سمينار آمده ايم .

آقا فرمودند آنوقت اين صورتجلسات را به چه زباني مي نويسيد ؟ شما كه فرانسه بلد نيستيد. اصلا شما كه براي يك هفته اجازه اقامت در فرانسه را داريد براي چي بليط برگشتتان مال دوهفته ديگر است ؟ فكر كرده ايد كه مي توانيد در  اينجا هر كاري دلتان خواست بكنيد ؟ و در حالي كه رگهاي گردن آقا بيرون زده و چهره اش سرخ شده بود ، هي سر ما فرياد مي زد .

مي خواستيم بگوييم حسن خُلق محمدي را از اين برادران بيگانه ياد بگير كه چقدر با احترام با ما رفتار كردند آنوقت تو هموطن مثل اينكه با يك قاتل بالفطره طرفي هي سرما هوار مي زني . اما به جاي اينها با خونسردي گفتيم آقاي محترم ما نمي دانيم چرا برگه ويزا را به ما ندادند اما مي دانيم كه ويزايي كه در پاسپورتمان حك شده اجازه ورود به خاك اين كشور را به ما مي دهد .

كه در اينجا آقاي مترجم عصباني تر شده و فرياد زدند خانوم حرف اضافه نزن . هر چي ازت مي پرسم همان را جواب بده . اينجا ايران نيست كه توضيح اضافه بدهي .

ما هم در حالي كه تكاني زنانه به سرو گردنمان مي داديم فرموديم خب شما هر چقدر كه لازم است ترجمه كنيد مجبور نيستيد توضيحات اضافي را هم برايشان بگوييد .

 و با اين سخن كبريتي البته از نوع با خطر به جان آقا كشديديم كه اگر حضور برادران بيگانه نبود حتما از خجالت ما لابد با نواختن يك سيلي برمي آمدند.

 بعد از بحث و تبادل نظر با طرفين فرانسوي به ما فرمودند خانوم پول همراه  داريد ؟

 با تعجب گفتيم پول ؟ چقدر مي خواهيد ؟

 ايشان با برافروختگي گفتند پول داريد كه بليط برگشت بگيريد به تهران ؟

 ما با تعجب گفتيم برگرديم تهران ؟ براي چي ؟

 فرمودند براي اينكه ويزا نداريد حق ورود به خاك فرانسه را نداريد.

 گفتيم يعني اين ويزاي داخل پاسپورت از نظر اينها اعتبار ندارد ؟ يعني اينها با سفارتشان در تهران مشكل دارند ؟

و اين سوالات ما باعث يك تذكر آيين نامه اي ديگر از جناب مترجم شد كه اضافه حرف نزنيم كه برايمان دردسر و زندان دارد.

ما هم با دلخوري گفتيم خب ترجمه نكن آقا مگر هر چي ما گفتيم شما بايد مثل حسنعلي راستگو بگذاريد كف دست اينها ؟ ما داريم با شما دردل مي كنيم آقا تو اين غربت .

به اينجا كه رسيد ديديم صبح راه افتاده ايم و صلات ظهر به  پاريس رسيده ايم خسته و كوفته و حالا هم كه بايد برگرديم تا شب به تهران برسيم لااقل قدری استراحت کنیم در اینجا .

 از طرفي يادمان آمد كه در ساكهاي متعددي كه در دست داريم مواد خوراكي به سوغات آورده ايم كه دارد خراب مي شود .

دوستمان سفارش والك داده بود براي ويارونه والك پلو براي شوهرش . خيار و نان بربري و گوجه سبز و هزارويك چيز ديگر كه روي دستمان سنگيني مي كرد .

به آقاي مترجم گفتيم حداقل اجازه دهيد اين سفارشات ايراني را به دوستمان تحويل داده بعد برويم از اين ولايت ،  ما تنها  .....

 آقاي مترجم كه تازه يواش يواش داشت عِرق ملي شان يك تكاني مي خورد پرسيدند مگر دوستتان كجاست ؟

 عرض كرديم همين پايين توي سالن انتظار فرودگاه بي صبرانه منتظر استقبال از ما هستند .

بعد از مشورت با برادران مسول فرمودند اگر الان دوستتان را ببينيد مي شناسيد ؟

 خنده مان گرفته بود كه سالها با اين دوست عزيزمان روزها را به شب رسانده بوديم و حالا چرا نبايد بشناسيمشان .

 فرمودند با يك پليس برويد پايين و دوستتان را بياوريد اينجا .

ما هم باروبنديلمان را به امانت گذاشته و خوش و خندان به اتفاق يكي از اين خانمهاي پليس راهي سالن انتظار فرودگاه شديم .

در آن همهمه مسافران و مستقبلين مينا را يافتيم و با شعف برايش دست تكان داديم . اما ميناجان كه با تاخير زياد و بعد هم ما را با پليس رويت نمودند داشتند قالب تهي مي كردند كه چه اتفاقي براي ما افتاده و آيا ما جنس قاچاق همراه داشته ايم كه با پليس همراهمان كرده اند ؟

 و هي توي سروصورت خودش مي زد كه پوري چه غلطي كردي كه اينجوري شده ؟ ما هم با خنده خوش خوشانمان مي گفتيم چيزي نشده ميناجان بيا برويم بالا  با شما كار دارند .

تا به طبقه بالا و دفتر مربوطه برسيم مينا جان ديگر رنگ به چهره نداشت .

 از در كه  وارد شد با زبان فرانسه با آقايان صحبت كرده و در جريان واقعه قرار گرفت .

بعد از گفتماني كه بين آنها صورت گرفت مينا آدرس منزلش را داده و كارتهاي اعتباري اش را نشان پليس داد و قول شفاهي داد كه در اين مدت مرا ساپورت خواهد نمود و آنها بدين شرط كه من در پايان مدت يك هفته اي ويزا ، خاك فرانسه را ترك كنم ، با بزرگواري اجازه دادند كه وارد خاكشان شوم .

 از پله ها كه پايين مي آمديم در حالي كه ميناجان از عصبانيت قرمز شده بود اما ما مثل يك شندره خوشان اصيل بوديم كه ناگاه يادمان آمد براي تشكر مي توانستيم يك بسته از پسته هاي فرداعلاي وطني را به يادگار به برادران و خواهران پليس بدهيم كه حالا ديگر با هم دوست شده بوديم .

 اما مينا جان شديدا جلوي ما را گرفته و گفتند از اين غلطها نكن كه اينجا نشانه رشوه دادن است و ما گفتيم ميناجان چه اشكالي دارد مي خواهيم يادگاري بدهيم .

كه ميناجان فرمودند پوري خفه ميشي يا خفه ات كنم ؟ مرده شور اون يادگاري دادنت كه مرا نصف عمر كردي با اين آمدنت.

به پايين كه رسيديم تازه يادمان آمد كه ما هنوز چمدانمان را تحويل نگرفته ايم و پيش خودمان گفتيم كه حتما چمدان در اين صحراي محشر به ديار باقي شتافته است و حالا يقه كي را بگيريم بابت آن ؟

 اما با راهنمايي مسولين امر وارد اتاقي شده و ديديم چمدانهايمان خيلي محترم در گوشه اي گذاشته شده تا صاحبش بيايد.  

    

سفرنامه 1

 

هشت سال پیش در چنین روزهایی ما در فرودگاه نشسته بودیم به انتظار ساعت پرواز تهران - پاریس .

 و در حالی که اطرافمان عده ای خانمهای مسن بودند و خیلی ریلکس از زندگی بچه هایشان در غربت می گفتند و خوشحال از اینکه دارند دیداری تازه می کنند اما ما مثل فلان حلاجها می لرزیدیم و می لرزیدیم و در آن گرمای خردادماه ،  سرما  ، تا مغز استخوانمان نشسته بود که حالا مثلا در قیاس با آن خانمها جوان هم بودیم خیر سرمان .

حتي چندتايي از آن خانمهايي كه سن مادربزرگ ما را داشتند ، داوطلب شدند تا لباس گرمي از چمدانشان درآورده و بر تن ما كنند كه ما با بزرگواري نپذيرفتيم .

البته واضح و مبرهن است كه ما از وقتي كتابهاي صادق خان هدايت را مي خوانديم عاشق سفر به پاريس شديم و در زماني كه تاتر كار مي كرديم و در نتيجه با ادبيات و هنر فرانسه بيشتر آشنا شديم ، شيفته گي مان به ديدن عروس دنيا صدچندان شده بود .

 از طرفي دوست عزيزي داريم كه سالهاست بين تهران و پاريس در رفت و آمد و زندگيست و ايشان خانمي هستند با شصت و خرده اي سن كه آرشيتكت قهاري بوده و مدتي هم در صدارتخانه با هم همكار بوديم و البته اين اقامت ايشان در آنجا ، مزيد بر علت بود تا ما بيشتر به سفر به فرانسه فكر كنيم .

تا اينكه شبي در خواب ديديم كه در پاريس سوار تاكسي هستيم و البته ما تنها ايراني جمع و باقي خانمهاي فرانسوي كه همگي به زبان شيرين پارسي صحبت مي كردند تا مبادا ما مشكلي در درك مطلب داشته باشيم و البته ما هم مشغول گفت و شنود با آنها بوديم .

 تا آنكه به خانه مينا جان رسيديم و ديديم مشغول سرخ كردن بادمجان است براي ناهار . كه آن خورش بادمجان در آن عالم رويا چنان به ما چسبيد كه وقتي از خواب بيدار شديم با خودمان عهد كرديم هر طور شده بايد سفري به فرانسه داشته و ضمن اينكه آرزوي ديرينه خود را جامه عمل مي پوشانيم ، از خجالت آن خورش بادمجان هم درآييم  .

و از آنجا كه خواستن توانستن است ، چند ماه بعد توانستيم از طريقي ، يك ويزاي بيزينس بگيريم .

 اما اشكال آنجا بود كه مدت اين ويزا فقط يك هفته بود .

 اما ما با تفكرات ساده لوحانه خود تصور نموديم كه حالا اگر چند روزي هم بيشتر در آنجا بمانيم به جايي برنخواهد خورد .

در نتيجه بليط رفت و برگشت مان را براي دو هفته گرفتيم و خوش و خرم عازم فرودگاه شديم .

در اينجا كه كسي ايرادي به ويزاي يك هفته اي و بليط دو هفته اي ما نگرفت ، سوار هواپيما شديم با يك بغل كتابهاي قطور محمدعلي خان جمالزاده كه در طول سفر بخوانيم و ترس خود از پرواز را كمرنگ كنيم .

جاي ما كنار پنجره بود و كنارمان خانمي نشسته بود فرانسوي .

بيشتر كه دقت كرديم ديديم نيمي از هواپيما مردان و بيشتر زنان فرانسوي هستند كه به عنوان توريست به ايران آمده و حالا در راه بازگشت به فرانسه بودند .

و در اين بازگشت چنان حمام زنانه مردانه اي راه انداخته بودند ديدني . و ما هم از فضولي داشتيم هلاك مي شديم كه اينها با آن زبان شيرين فرانسه چه به هم مي گويند .

صبحانه را كه دادند ما همچنان مشغول مطالعه " يكي بود يكي نبود " جمالزاده بوديم و از آنجا كه علاقه اي به خوردن ملزومات صبحانه نداريم ، همه صبحانه مان را به خانم فرانسوي كنارمان بخشيديم و ايشان هم هزارماشالله چنان اشتهايي داشتند كه با خرسندي اين بخشش ما را به ديده منت پذيرفتند .

و هي با تعجب به ما و كتاب خواندن ما نگاه مي كردند و لابد با خودشان مي گفتند كه ايرانيان چه خلقيات عجيبي دارند كه حتي وقت غذا خوردن هم از مطالعه دست برنمي دارند .

بنده خدا نمي دانستند كه ما از استرس پرواز است كه دودستي كتاب را چسبيده ايم تا نفهميم كجا به كجاست .

بساط صبحانه را كه جمع كردند برگه هايي بين مسافرين عزيز پخش كردند تا ما به سوالاتش پاسخ دهيم .

ما هم كه شكر خدا جز شكر بودن پارسي ، اعتقادي به زبانهاي ديگر نداشته ايم ، هيچ زبان بين المللي و حتي داخلي را نياموخته و همه جا با همان فارسي خودمان كارمان را راه مي اندازيم .

سوالات به زبان فرانسه بود و  ما كه تسلط كامل داشتيم به زبان فرانسه ، شروع كرديم به پاسخ دادن .

 و البته از آنجا كه چيزي از اين زبان نمي دانستيم تنها با حدس و گمان اينگونه پرسشنامه ها ،  داشتيم جوابها را عين بلبل مي نوشتيم .

قدري كه گذشت ديديم خانم كناري دارد با زبان خودشان با ما حرف مي زند و ما هم كه جز لبخندي مليح پاسخي بلد نبوديم ، هرازگاهي سرمان را از روي برگه امتحاني بلند كرده و لبهايمان را به علامت صميميت گشاد مي كرديم .

اما هر چه ما مهرباني در صورتمان نشان مي داديم ، خانم با هيجان بيشتر و بلندتر سعي در تفهيم موضوعي را به ما داشتند .

كه البته تلاشي عبث بود كه ما اصلا در باغ كلمات ايشان نبوديم .

ايشان با حركات دست روي شكم خود كلماتي را بلغور مي كردند و با دست هي سايز شكمش را بزرگتر مي كرد تا جايي كه ديگر تفاوتي با يك خانم پابه ماه در اتاق زايمان نداشت . و ما هي  پيش خودمان فكر مي كرديم كه مبادا اين خانم با خوردن سهم  صبحانه ما و خودش   دارد از احتمال تركيدن صحبت مي كند و حالا چرا اينقدر نگران ؟!

خانم فرانسوي كه ديگر از فهم ما نااميد شده بودند ، از جا بلند شده و سراغ هم وطنانشان رفته و از آنها كمك مي خواستند و چندتايي از آنها را بالاي سر ما آورده و مشغول شرح ماجرا بودند و البته ملاحظه لبخند احمقانه ما .

آنها هم تمام سعي خود را نمودند كه باز نتيجه اي عايدشان نشد و مجبور شدند از مهمانداران هواپيما مدد بگيرند .

و در اينجا ما تازه متوجه شديم كه اين خانم چرا اينقدر بال بال مي زند از باب پاسخهاي ما در برگه .

كه كاشف به عمل آمد در برابراين سوال كه متولد كجا هستيد ما نوشته ايم پاريس به خيال آنكه پرسيده است عازم كجا هستيد .

كه با  اين پاريس نوشتن ما به غلط ، خانم فرانسوي  خودش را متعهد دانسته تا به ما بفهماند ما داريم پاسخ غلط مي دهيم و با آن پانتوميمي كه باز ي كردند مي خواستند تا ما بفهميم كه سوال راجع به محل تولد است و نه مقصد پرواز .

 ما هم كه هزارماشالله هوشمان از قدمان هم فراتر بود و منظور را در نمي يافتيم .

فقط نفهميديم كه چرا آن خانم فرانسوي حتي يك درصد هم احتمال نداد كه پاسخ ما درست بوده و متولد پاريس باشيم كه با اين اطمينان خاطر همه را خبر كرد تا جامعه اي را از اشتباه ما آگاه كند.

 و تازه در اينجا بود كه مما متوجه شديم پشت صفحه به زبان انگليسي بوده و ما مي توانستيم راحتتر از حافظه حداقل معلومات دبيرستاني مان كمك گرفته و پاسخ دهيم .

 اما مديونيد اگر فكر كنيد ما ذره اي حس شرمندگي داشته و خودمان را باخته باشيم .

 حتي در برابر مهماندار هموطن هم كوتاه نيامده و فرموديم خودمان مخصوصا مي خواستيم به زبان فرانسه جواب دهيم .

غائله كه ختم شد خانم فرانسوي خيالش راحت شده و به خواب عميقي فرو رفت در حالي كه ما همچنان به مطالعه خود ادامه مي داديم .

وقتي به فرودگاه اورلي رسيديم  ، هنگام پياده شدن از هواپيما كه با مهماندار ارشد خداحافظي مي كرديم ايشان را در جريان شاهكار خود قرار داديم كه ويزاي يك هفته اي داريم و بليط برگشتمان براي دوهفته بعد است و فكر نمي كنيم كسي متوجه موضوع شود .

 و مهماندار عزيز با چشمان گرد شده فرمودند نكنيد خانوم نكنيد اين كار را كه اينجا ايران نيست كه شما هركاري دلتان خواست بكنيد . اينجا مهد تمدن است خانوم .....

ادامه دارد....

پي نوشت : الان خبر دادند شوهر جوان دوست عزيز و صميمي ام  درگذشته است و ما در كمال ناباوري توسرزنان مي رويم براي همدردي و تف كردن به اين روزگار نامراد