سفرنامه 1
هشت سال پیش در چنین روزهایی ما در فرودگاه نشسته بودیم به انتظار ساعت پرواز تهران - پاریس .
و در حالی که اطرافمان عده ای خانمهای مسن بودند و خیلی ریلکس از زندگی بچه هایشان در غربت می گفتند و خوشحال از اینکه دارند دیداری تازه می کنند اما ما مثل فلان حلاجها می لرزیدیم و می لرزیدیم و در آن گرمای خردادماه ، سرما ، تا مغز استخوانمان نشسته بود که حالا مثلا در قیاس با آن خانمها جوان هم بودیم خیر سرمان .
حتي چندتايي از آن خانمهايي كه سن مادربزرگ ما را داشتند ، داوطلب شدند تا لباس گرمي از چمدانشان درآورده و بر تن ما كنند كه ما با بزرگواري نپذيرفتيم .
البته واضح و مبرهن است كه ما از وقتي كتابهاي صادق خان هدايت را مي خوانديم عاشق سفر به پاريس شديم و در زماني كه تاتر كار مي كرديم و در نتيجه با ادبيات و هنر فرانسه بيشتر آشنا شديم ، شيفته گي مان به ديدن عروس دنيا صدچندان شده بود .
از طرفي دوست عزيزي داريم كه سالهاست بين تهران و پاريس در رفت و آمد و زندگيست و ايشان خانمي هستند با شصت و خرده اي سن كه آرشيتكت قهاري بوده و مدتي هم در صدارتخانه با هم همكار بوديم و البته اين اقامت ايشان در آنجا ، مزيد بر علت بود تا ما بيشتر به سفر به فرانسه فكر كنيم .
تا اينكه شبي در خواب ديديم كه در پاريس سوار تاكسي هستيم و البته ما تنها ايراني جمع و باقي خانمهاي فرانسوي كه همگي به زبان شيرين پارسي صحبت مي كردند تا مبادا ما مشكلي در درك مطلب داشته باشيم و البته ما هم مشغول گفت و شنود با آنها بوديم .
تا آنكه به خانه مينا جان رسيديم و ديديم مشغول سرخ كردن بادمجان است براي ناهار . كه آن خورش بادمجان در آن عالم رويا چنان به ما چسبيد كه وقتي از خواب بيدار شديم با خودمان عهد كرديم هر طور شده بايد سفري به فرانسه داشته و ضمن اينكه آرزوي ديرينه خود را جامه عمل مي پوشانيم ، از خجالت آن خورش بادمجان هم درآييم .
و از آنجا كه خواستن توانستن است ، چند ماه بعد توانستيم از طريقي ، يك ويزاي بيزينس بگيريم .
اما اشكال آنجا بود كه مدت اين ويزا فقط يك هفته بود .
اما ما با تفكرات ساده لوحانه خود تصور نموديم كه حالا اگر چند روزي هم بيشتر در آنجا بمانيم به جايي برنخواهد خورد .
در نتيجه بليط رفت و برگشت مان را براي دو هفته گرفتيم و خوش و خرم عازم فرودگاه شديم .
در اينجا كه كسي ايرادي به ويزاي يك هفته اي و بليط دو هفته اي ما نگرفت ، سوار هواپيما شديم با يك بغل كتابهاي قطور محمدعلي خان جمالزاده كه در طول سفر بخوانيم و ترس خود از پرواز را كمرنگ كنيم .
جاي ما كنار پنجره بود و كنارمان خانمي نشسته بود فرانسوي .
بيشتر كه دقت كرديم ديديم نيمي از هواپيما مردان و بيشتر زنان فرانسوي هستند كه به عنوان توريست به ايران آمده و حالا در راه بازگشت به فرانسه بودند .
و در اين بازگشت چنان حمام زنانه مردانه اي راه انداخته بودند ديدني . و ما هم از فضولي داشتيم هلاك مي شديم كه اينها با آن زبان شيرين فرانسه چه به هم مي گويند .
صبحانه را كه دادند ما همچنان مشغول مطالعه " يكي بود يكي نبود " جمالزاده بوديم و از آنجا كه علاقه اي به خوردن ملزومات صبحانه نداريم ، همه صبحانه مان را به خانم فرانسوي كنارمان بخشيديم و ايشان هم هزارماشالله چنان اشتهايي داشتند كه با خرسندي اين بخشش ما را به ديده منت پذيرفتند .
و هي با تعجب به ما و كتاب خواندن ما نگاه مي كردند و لابد با خودشان مي گفتند كه ايرانيان چه خلقيات عجيبي دارند كه حتي وقت غذا خوردن هم از مطالعه دست برنمي دارند .
بنده خدا نمي دانستند كه ما از استرس پرواز است كه دودستي كتاب را چسبيده ايم تا نفهميم كجا به كجاست .
بساط صبحانه را كه جمع كردند برگه هايي بين مسافرين عزيز پخش كردند تا ما به سوالاتش پاسخ دهيم .
ما هم كه شكر خدا جز شكر بودن پارسي ، اعتقادي به زبانهاي ديگر نداشته ايم ، هيچ زبان بين المللي و حتي داخلي را نياموخته و همه جا با همان فارسي خودمان كارمان را راه مي اندازيم .
سوالات به زبان فرانسه بود و ما كه تسلط كامل داشتيم به زبان فرانسه ، شروع كرديم به پاسخ دادن .
و البته از آنجا كه چيزي از اين زبان نمي دانستيم تنها با حدس و گمان اينگونه پرسشنامه ها ، داشتيم جوابها را عين بلبل مي نوشتيم .
قدري كه گذشت ديديم خانم كناري دارد با زبان خودشان با ما حرف مي زند و ما هم كه جز لبخندي مليح پاسخي بلد نبوديم ، هرازگاهي سرمان را از روي برگه امتحاني بلند كرده و لبهايمان را به علامت صميميت گشاد مي كرديم .
اما هر چه ما مهرباني در صورتمان نشان مي داديم ، خانم با هيجان بيشتر و بلندتر سعي در تفهيم موضوعي را به ما داشتند .
كه البته تلاشي عبث بود كه ما اصلا در باغ كلمات ايشان نبوديم .
ايشان با حركات دست روي شكم خود كلماتي را بلغور مي كردند و با دست هي سايز شكمش را بزرگتر مي كرد تا جايي كه ديگر تفاوتي با يك خانم پابه ماه در اتاق زايمان نداشت . و ما هي پيش خودمان فكر مي كرديم كه مبادا اين خانم با خوردن سهم صبحانه ما و خودش دارد از احتمال تركيدن صحبت مي كند و حالا چرا اينقدر نگران ؟!
خانم فرانسوي كه ديگر از فهم ما نااميد شده بودند ، از جا بلند شده و سراغ هم وطنانشان رفته و از آنها كمك مي خواستند و چندتايي از آنها را بالاي سر ما آورده و مشغول شرح ماجرا بودند و البته ملاحظه لبخند احمقانه ما .
آنها هم تمام سعي خود را نمودند كه باز نتيجه اي عايدشان نشد و مجبور شدند از مهمانداران هواپيما مدد بگيرند .
و در اينجا ما تازه متوجه شديم كه اين خانم چرا اينقدر بال بال مي زند از باب پاسخهاي ما در برگه .
كه كاشف به عمل آمد در برابراين سوال كه متولد كجا هستيد ما نوشته ايم پاريس به خيال آنكه پرسيده است عازم كجا هستيد .
كه با اين پاريس نوشتن ما به غلط ، خانم فرانسوي خودش را متعهد دانسته تا به ما بفهماند ما داريم پاسخ غلط مي دهيم و با آن پانتوميمي كه باز ي كردند مي خواستند تا ما بفهميم كه سوال راجع به محل تولد است و نه مقصد پرواز .
ما هم كه هزارماشالله هوشمان از قدمان هم فراتر بود و منظور را در نمي يافتيم .
فقط نفهميديم كه چرا آن خانم فرانسوي حتي يك درصد هم احتمال نداد كه پاسخ ما درست بوده و متولد پاريس باشيم كه با اين اطمينان خاطر همه را خبر كرد تا جامعه اي را از اشتباه ما آگاه كند.
و تازه در اينجا بود كه مما متوجه شديم پشت صفحه به زبان انگليسي بوده و ما مي توانستيم راحتتر از حافظه حداقل معلومات دبيرستاني مان كمك گرفته و پاسخ دهيم .
اما مديونيد اگر فكر كنيد ما ذره اي حس شرمندگي داشته و خودمان را باخته باشيم .
حتي در برابر مهماندار هموطن هم كوتاه نيامده و فرموديم خودمان مخصوصا مي خواستيم به زبان فرانسه جواب دهيم .
غائله كه ختم شد خانم فرانسوي خيالش راحت شده و به خواب عميقي فرو رفت در حالي كه ما همچنان به مطالعه خود ادامه مي داديم .
وقتي به فرودگاه اورلي رسيديم ، هنگام پياده شدن از هواپيما كه با مهماندار ارشد خداحافظي مي كرديم ايشان را در جريان شاهكار خود قرار داديم كه ويزاي يك هفته اي داريم و بليط برگشتمان براي دوهفته بعد است و فكر نمي كنيم كسي متوجه موضوع شود .
و مهماندار عزيز با چشمان گرد شده فرمودند نكنيد خانوم نكنيد اين كار را كه اينجا ايران نيست كه شما هركاري دلتان خواست بكنيد . اينجا مهد تمدن است خانوم .....
ادامه دارد....
پي نوشت : الان خبر دادند شوهر جوان دوست عزيز و صميمي ام درگذشته است و ما در كمال ناباوري توسرزنان مي رويم براي همدردي و تف كردن به اين روزگار نامراد