حكايت اين روزهاي ما 111

 

مثل اين بچه هاي تنبل كه درسهاي زيادي براي نوشتن دارند وروي هم انباشته شده ، حالا بعد از اين همه مدت نمي دانيم از كجايش بگوييم كه خدا را خوش آيد .

گفته بودم كه در پايان سال گذشته مديريت صدارتخانه چنان ما را مورد لطف خود قراردادند كه در آخرين روزكاري در مسير برگشت به خانه آنقدر با همسرجان درد دل كرديم كه آن بنده خدا سردرد گرفت از غرغرهاي ما .

و در تمام تعطيلات هي حرص خورديم و هي كارنامه بيست و دوسال خدمت صادقانه مان را ورق زديم و چيزي جز نوكري خالصانه براي اين مجموعه نديديم و باز هي حرص خورديم و ته دلمان اين نويد را داديم كه بعد از تعطيلات ديگر اين همكاري را ادامه نداده و خودمان را بازنشسته خواهيم نمود و بدين ترتيب با خوردن آرامبخش روزانه و شبانه و اميد به قطع خدمت ، توانستيم خودمان را تا آخر تعطيلات سرپا نگه داريم .

و البته گفتن ندارد كه بعد از شانزده روز ، با چه زجري خودمان را راضي كرديم بياييم به صدارتخانه براي گرفتن تصميم نهايي كه كفه  نماندن بيشتر مي چربيد بر ماندن .  

غافل از آنكه تقدير برنامه ديگري براي ما تدارك ديده است .

همان اول صبح از امور اداري زنگ زدند كه تشريف بياوريد در خدمت باشيم .

در كمال نارضايتي داخل اتاق كارگزيني شديم كه آقاي رئيس مربوطه فرمودند شما نمي خواهيد شيريني بدهيد ؟ عرض كرديم بابت چه ؟

 گفتند بابت تغيير وضعيتي كه داشته ايد . سوال را كه در صورت ما خواندند فرمودند شما از بيست و هشتم اسفند گذشته از يك كارمند قراردادي به كارمند پي ماني تبديل شده ايد .

ما با حيرت فراوان گفتيم چطور ؟ ما كه شكايتي نكرده بوديم ؟

 گفتند مگر بايد شكايت مي كرديد ؟

گفتيم ولي بقيه همكاران با دوندگي هاي فراوان و يك پروسه يك ساله در ديوان عدالت اداري به دنبال تغيير وضعيت بودند ، در حالي كه ما قدم از قدم برنداشتيم براي اين كارها . 

 فرمودند ، شرايط شما و عده ديگري از همكاران شامل پست پي ماني شده و حالا تغيير وضعيت داده ايد .

 گفتيم ، حالا ما بايد چه كنيم ؟ فرمودند قرارداد جديد كه آماده شد بفرماييد امضا كنيد به شرط آنكه شيريني ما فراموش نشود .

ما هم مثل هميشه اين دهان لامصب را بي موقع باز كرده و چنين سخنسرايي نموديم كه ما خوشمان نمي آيد شيريني از قنادي تهيه كنيم .

 بعد تابي به سروگردن خود داده و ادامه داديم ما به عنوان شيريني به  شما ناهار مي دهيم .

و از آنجا كه درافشاني ما هنوز تمام نشده بود ، ادامه داديم البته ناهار رستوران نه ها ! ما خودمان ناهار مي پزيم و مي آوريم براي كارگزيني .

 بدمصب اين آسياب دهان مباركمان كه كار مي افتد ، به اين راحتي ميدان را خالي نمي كند كه .

با اين قولي كه ما به رئيس كارگزيني داديم بنده خدا چند لحظه هنگ كرده و فكر كرد سند مالكيت سازمان را به نام ما زده كه چنين جوگير شده ايم .

از كارگزيني كه درآمديم قطعا همان آدمي نبوديم كه چند دقيقه قبل وارد شده بوديم .

حالا ديگر نه تنها قصد قطع همكاري نداشتيم ، بلكه بعد از سالها دلهره از دست دادن كار ، ديگر مي دانستيم كه زين پس آرامشي مهمان دلمان خواهد بود به جبران آنهمه دغدغه هاي هرساله بابت تمديد قرارداد خدمت .

  و البته خوشحال بابت آنكه بيهوده به دنبال سلسله مراتب شكايت و دادگاه نرفتيم .

چند روز بعد كه صدايمان كردند براي امضاي حكم ، كارگزيني چنان غلغله اي بود كه وقتي وارد شديم فكر كرديم سهام سازمان را به حراج گذاشته و كارمندان عزيز را يك شبه ميليونر كرده اند كه چنين بلوايي برپاست .

همكاران عزيز هر كدام با نامه اعمالشان در حال شور و مشورت بودند .

و البته آن چند نفري كه پي ماني شده بودند ، نه اينكه حالا ديگر آدمهاي مهمي در سطح مملكت بودند ، كاغذهاي بيشتري را بايد امضا مي نمودند .

تصورش را بفرماييد كه ما كارمندان دون پايه به يكباره هم پي ماني شده بوديم و هم لطف دولت شامل حالمان شده بود بابت بيست درصد اضافه حقوقي كه بايد با آن به جنگ تن به تن با تورم مثلا چهل درصدي برويم .

همين كه از شادي  ، تنها به شيون كردن اكتفا كرده بوديم ، مايه بسي آبروداري بود لابد .

وقتي مي بايستي در جا انفاركتوس كنيم اما در كمال خويشتن داري ، نكرده بوديم .

 ناگفته نماند كه همكاران عزيزي كه همچنان درگير دادگاه و شكايت بوده و هنوز به نتيجه اي نرسيده بودند ، ما را مورد محبت خود قرار داده و دادو قال داشتند از بي عدالتيهاي موجود كه چرا ما پي ماني شده ايم و آنها نه .

و مدرك تحصيلي ديپلمشان را معادل ليسانسي مي دانستند كه ما با خون جگر گرفته و حالا بعد از اينهمه سال ، تازه مي خواهيم نفسي بكشيم اگر خدا خواهد .

چنان گوشه اتاق نشستيم به مطالعه قرارداد كه پنداري سند مرگ و زندگي مان است .

همان اول كه كاغذها را جلوي چشمان شهلايمان گرفتيم ، ديديم به  لطف ميانسالي ، نمي توانيم خطوط را خوب ببينيم .

و اگر كاغذ را در فاصله دورتر نگيريم محال است بتوانيم چيزي بخوانيم .

 البته اينكه ما اين سر ميز بنشينيم و كاغذ را آن سر ميز بگيريم براي آنكه بتوانيم بخوانيم ، مسئله جديدي نيست اما هر چه مي گذرد هضمش سختتر مي شود .

به هرحال سوزن نخ كردن نيست كه از خيرش بگذريم ، ماييم و زندگي و خواندن و نوشتن . اين هم يكي ديگر از اسناد گذر عمر است كه شوخي ندارد با كسي . 

 با خواندن هر بند از قرارداد كه مشت محكمي بود بر دهان بندهاي قراردادهاي پيشين ، البته واضح و مبرهن است كه به ازاي اضافه شدن هر پانزده ريال ، معادل پانزده ميليون تومان قند در دل خجسته ما آب شده و هي در دلمان ته نشين مي شد .

 و مي توانست شربتي باشد براي روزهاي متوالي تكرار زندگي . اگر تلخي ضعف سوي چشمانمان مي گذاشت .

به هرحال اسناد پايبندي دوباره به كار و تلاش را در ميان همهمه همكاران امضا نموديم و خداوند را سپاس گفتيم از اينكه هنوز شاغليم و يك آب باريكه اي نصيبمان مي شود .

حكايت اين روزهاي ما 110

 

اينكه ما چقدر مي گيريم تا ديگر تصميمي نگيريم ، البته خودمان هم نمي دانيم .

اما مبلغ بايد قابل تامل باشد تا ما ديگر تصميمات كلان براي خودمان نگيريم كه به محض قرار گذاشتن با خودمان براي انجام امري مهم ، تمام نيروهاي بازدارنده اقليمي و محيطي و صد البته دروني ما دست به دست يكديگر مي دهند تا نگذارند ما قدمي برداريم .

البته قدم اول را با شور و شوق فراوان برمي داريم،  اما فقط همين و ديگر هيچ .

بعد از آن ما مي مانيم و جدالي دروني بين خودمان با خودمان بابت عمل نكردن به تصميماتي كه با كلي انگيزه گرفته ايم .

و اين اولين باري نيست كه چنين شرمزده مي شويم از ارائه توجيهات به خود و گاهي اطرافيانمان .

 حالا اينكه ريشه اينها كجاست ، مقوله ايست كه نميخواهيم براي آن هم پرونده اي تشكيل دهيم بي نتيجه . مهم اينست كه فعلا ما اينگونه هستيم .

سرافكنده و شرمسار از رها كردن زندگي و البته واضح و مبرهن است كه مدتيست زندگي هم ما را به حال خود رها كرده به تلافي اين بي حوصله گيها كه خرج مي كنيم .

وقتي مدتها ننويسي ، ديگر نوشتن كاري مي شود سخت .

در واقع حالا كه مي خواهيم بنويسيم انگاري داريم با يك سنگپا صورتمان را خراش مي دهيم و چنين جانفرساست كاري كه زماني مفرح بود براي ما .

نمي خواهيم صنايع ادبي را زيرورو كنيم براي نوشتن . كه بازگويي وقايع اتفاقيه ، نثر مصنوع و مزين نمي خواهد .

وقتي به زبان ساده مي توان گفت حنايي جان ما رفت .

و شايد با رفتن خود حوصله و انرژي ما را هم برد.

در آخرين پنجشنبه سال كه اصولا همه مي روند به زيارت اهل قبور ، چندين سال است كه به دليل شلوغي اين روز ، ما اين سنت را به جا نمي آوريم .

در نتيجه از صبح مشغول جمع كردن بقاياي خانه تكاني بوديم  و حنايي هم در دست و پاي ما مي پلكيد. صبحانه اش را كه داديم تلفن زديم به خواهرجان كه اگر قبول كند همسرجانمان سر راه اين بچه را ببرد پيش خاله اش تا ما به كارمان برسيم  .

اما خواهرجان طبق معمول آي و واي راه انداختند كه حالشان از اين حنايي ما به هم مي خورد و صدالبته كه وحشت دارند از اين جنس چارپا .

به همسرجان گفتيم داريد مي رويد بيرون اين بچه را هم سوار كنيد يك دوري بزنيد دلش باز شود و ايشان هم در نقش ناپدري  شانه خالي كردند از سروس دادن به بچه ما .  

ما هم حناجان را فرستاديم برود توي باغچه تا به كارمان برسيم . البته روزها كه ما نبوديم حنايي عادت داشت با دوستانش توي باغچه بازي كند اما لابد انتظار داشت حالا كه در خانه ايم ، او هم كنار دست ما باشد .

و لعنت به اين كار ِخانه كه تمامي ندارد . چنان سرگرم كار شديم كه حتي چندباري كه بچه آمد پشت پنجره آشپزخانه و با همان چشمان باهوشش با ما حرف زد ، قربان صدقه اش رفتيم و دوباره مشغول كار شديم .

ساعتي بعد كه همسرجان برگشتند سراغ حنايي را گرفتيم كه گفتند او را نديده اند .

گفتيم شايد براي آخر هفته رفته مهماني دوستان كه قبلا هم رفته بود .

شب شد و باز هم نيامد .

فردا صبح هم به انتظار گذشت .

اما هيچ خبري از او نبود و تنها ما بوديم و ناله هاي كشدار ريقو در فراغ حناخان .

دوسه روزي كه گذشت همسرجان از آقاي شريفي همسايه چند بلوك آن ورتر جوياي حنايي شدند و ايشان كه هميشه ميزبان هيئتي از دوستان حنايي هستند گفتند نگران نباشيد به احتمال زياد رفته است براي جفتگيري .

گفتيم مگر ما مادر سختگيري بوديم كه اين بچه برود منطقه ديگري براي امر خطير جفتگيري ؟ ما كه همه جوره سرويس مي داديم به ايشان و نامزدشان ريقوجان ،  چه دليلي داشت كه برود يك محله ديگر ؟ مگر كار خلاف مي خواست بكند بچه ننه مرده ما ؟

خلاصه گفتيم صبر مي كنيم تا برگردد و شايد با دست پر هم برگردد .

 اما درد خودمان كم بود ، اين ريقو هم با ناله هايي كه از شكوه دوري حنا جان براي ما سر مي داد ، دلمان را آشوب مي كرد .

گفتيم حالا كه خودش نيست حداقل اين عروسش را به يادگاري تروخشك كنيم كه فردا بتوانيم در چشمش نگاه كنيم .

با هزار مصيبت اعتماد ريقو را جلب كرديم تا بتوانيم حداقل دست نوازشمان را بر سر اين عروس خانوم بكشيم كه هم او تشنه محبت بود و هم ما عزيز گم كرده .

سال تحويل شد و باز هم عزيز سفركرده ما برنگشت  .

هربار كه اظهار دلتنگي نموديم همسرجان گفتند شايد براي تعطيلات هم بماند همانجا كه رفته .

گفتيم آخر اين چه جفتگيريي بود كه اينقدر طول كشيده ؟ نكند نشسته ور دل آن جفت پتياره اش تا بچه هم دنيا بيايد بعد برگردد.

اصلا ما هيچي ، فكر اين ريقوي ننه مرده را نمي كند كه اينطور غريب رهايش كرده و رفته ؟ خب اين دختر بدبخت هم به اميد سرپناه و تكيه گاه اين همه خودش را براي حناخان خوار و خفيف كرد و همه جوره سرويس داد به اين ورپريده و حالا هيچي به هيچي ؟ !

با هزار مصيبت خودمان را راضي به سفر چند روزه كرديم به اميد آنكه وقتي برگرديم اين فرزند برومند هم سر جايش باشد و البته خدا خود شاهد است كه با چه دل خوني ريقو را تنها گذاشتيم و رفتيم .

چند روزي كه به اجبار دور از پايتخت بوديم هي به همسرجان گفتيم يك تلفن به آقاي تهراني همسايه طبقه چهارم بزن و بپرس كه حنايي ما برگشته يا نه . اما همسرجان زيربار نرفت چرا كه نمي دانست مهر مادري چيست .

به هرحال با هزاران اميد برگشتيم به كاخ اليزه و از همان پاركينگ چشممان دودو مي زد تا حنايي را ببينيم .

اما با ديدن ريقو كه ناله كنان به استقبال آمد و هي براي ما شكايت مي كرد از تنهايي و گرسنگي ، فهميديم كه اين قصه سر دراز دارد.

 يك غذاي مفصل به ريقو و دوستانش داديم و وقتي ديديم ريقو نشست روي زانوي ما و سرش را برايمان كج كرد و خيره شد به ما ، ديگر دست خودمان نبود كه نگاه مظلوم اين بچه ما را مسخ كرد و عميق كه شديم ديديم چقدر اين دختر خوشگل بوده و ما كور بوديم .

حالا كه سي و سه روز از هجران حناخان مي گذرد ، هنوز هم داغش در گوشه دلمان پابرجاست اما اعتراف مي كنيم كه ريقو چنان خودش را در دل ما جا كرده كه شايد بتواند اين غم را براي ما كمرنگ كند .

هرچند گذشته را كه مرور مي كنيم هي دست بر دست مي كوبيم كه مگر ما در حق حنايي چه بديي كرده بوديم كه اينگونه رفت . مگر ما از شمال برايش ماهي سفيد سهم خودمان را نياورديم ؟ مگر در آن دوهفته كه مريض بود ما خودمان از غصه او تب نكرديم كه با ما چنين كرد؟

حالا هم وقتي قريان قدوبالاي ريقو مي رويم ، آن وسطها گريزي مي زنيم و غافلگيرانه ازش سوال مي كنيم كه ريقوجان اين حنايي نامرد كجا رفت ؟ چرا تو را ول كرد و رفت ؟

 و ريقو كه به ما خيره مي شود مي پرسيم يعني تو هم هيچ خبري از نامزدت نداري ؟

و بعد مثل يك مادر شرمزده از رفتار پسرش ، سعي مي كنيم با محبت كردن به عروس خانوم ، از دلش درآوريم اين بي ناموسي هاي حناخان را .

 و البته واضح و مبرهن است كه رنجي كه از اين دوري  كشيده و مي كشيم ، در اين كلمات نمي گنجد .

اما شايد خداوند اين سرنوشت را براي ما رقم زد تا يك سرسوزن احساسات مامان جانمان را درك كنيم كه خواهر سابق با رفتنش چه داغي بر دل او گذاشت .

حالا هرچند كه عروس ما دختر بسيار حساسي ست و رفتار خاصي را مي طلبد اما هرچه مي گذرد بيشتر به من وابسته مي شود و در عوض از همسرجانمان هي فاصله مي گيرد از بس كه همسرجان دعوايش مي كند و اين بنده خدا كه نه از شوهر شانس آورده و نه از پدرشوهر ، دلش را به من خوش كرده كه بهترين قسمت غذا را برايش كنار مي گذارم .

 البته ناگفته نماند كه با همه بدخلقي هايي كه همسرجان با اين بچه دارد اما اسمش را عوض كرده و فندقي صدايش مي كند اين ملوسك مرا .

پي نوشت : اميدواريم با نوشتن اين رنجنامه ، زين پس بتوانيم بنويسيم و بيش از اين غريبي نكنيم با شما دوستان عزيز

حکایت این روزهای ما 109

 

البته ناگفته پیداست که سال کهنه را خوب تمام نکردیم.    

و تلخی روزهای پایانی در کام ما چنان ته نشین شد که سال نو را هم دربربگیرد.

در تمام سالهای خدمت صادقانه در صدارتخانه ، هیچ سالی چنین آزرده خاطر پرونده یک سال کاری را نبسته بودیم که تنفر از مدیریت و همکاران محترم وجودمان را چنان دربرگیرد که تصمیم بگیریم حالاحالاها قدم به آن صدارتخانه حق کش نگذاریم حتی برای اعتراض .

مایی که سالها شاهد تشویق ناکارآمدان به ظاهر همکار بوده و عادت داشتیم به این آشفتگی ها ، اما اینبار آش را چنان شور نمودند که نمی شود از کنارش گذشت.

و البته این همه حقیقت نیست برای ننوشتن و تن دادن به سکوتی چنین سنگین .

اصلا چرا باید خودم را به درودیوار بکوبم برای گفتن حقیقت انکارنشدنی .

واقعا چرا می خواهم در لفافه بگویم وقتی خیلی راحت و سرراست می توان گفت .

و این بازگویی آنچه آزارم می دهد شهامتی می خواهد که شاید فقدانش باعث اینهمه بافتن آسمان به ریسمان شده است . باید درد اصلی را گفت تا درمان را یافت .

 و دردی که مثل خوره مرا می خورد آنست که راضی نیستم .

 از خودم راضی نیستم . از زندگی ام راضی نیستم  .از کارم راضی نیستم .

 از هر آنچه به من مربوط است راضی نیستم .

و این نارضایتی مثل بختک به جانم افتاده تا این روزها هیچ لبخندی بر لبم ننشیند. تا هیچ چیزی خوشحالم نکند و هی با خودم مرور کنم از چه روزی  به این روز افتاده ام و البته به هیچ نتیجه ای هم نرسم . چرا که اصلا نمی توانم فکر کنم .

هزاربار به خودم قول داده بودم که در این تعطیلات به آنچه باید   ، فکر کنم تا از این سردرگمی نجات پیدا کنم . اما دریغ و درد که هر زمانی برای اینکار با خودم خلوت کردم ، نتوانستم یک خط ذهنی را به آخر برسانم .

اصلا انگاری که مغزم دیگر توان کار کردن و تجزیه و تحلیل را از دست داده است که حالا دیگر مثل یک رباط فقط کارهای روتین را انجام می دهم بدون هیچ احساسی .

 آنوقت شما انتظار دارید که بیایم اینجا از چه بنویسم ؟

 از اینکه خودم را گم کرده ام بی آنکه نشانی از این گمشده داشته باشم ؟

واقعا از چه می توانم حرف بزنم وقتی نه یک زن خانه دار هستم نه یک زن اجتماع و نه یک زن شاغل .

نه یک همسر کامل هستم نه یک فرزند و نه خواهر  و نه حداقل زن بابایی قابل عرض .

خودم را و هویت خودم را گم کرده ام و دردناکتر آنکه حتی نمی دانم چه را گم کرده ام و کجا باید به جستجویش باشم حداقل.

 از خودم راضی نیستم از زندگی ای که دارم راضی نیستم .

از نقشی که در این زندگی مشترک دارم ناراضی ام .

و نمی دانم چرا .

وقتی همه حسرت زندگی ما را و روابط خانواده ما را دارند ، آنوقت خودم از آنچه هستم رضایت ندارم و می ترسم از ناسپاسی  داده های خداوند .

 نمی دانم اشکال کار کجاست وقتی در ظاهر همه چیز سرجای خودش هست ، چرا من آنی نیستم که می خواهم باشم ؟

 وقتی پنج کیلو باقالی را پاک می کنم برای ناهار فردا و هی به خودم می گویم ناراحت نباش این هم جزوی از زندگیست و خوشحال باش که همسرت نشسته روبرویت و کمکت می کند ، اما باز یک نفر ته ذهنم فریاد می زند این همراهی همسرت به خاطر بچه های خودش است که فردا مهمان شما هستند .

وقتی به خودم می گویم بی انصاف نباش پریروز هم که دوستان خودت مهمانت بودند باز این کمکها را از همسرت داشتی .

اما اینها فقط ساعتی اعتبار دارد و ساعتی دیگر حساسیتی دیگر برای خودت می تراشی تا به این نتیجه برسی که همه هوش و حواس همسرت برای بچه هاست که وقتی از در می آیند تو ، او با تو مهربانتر از گذشته می شود و پیش بچه ها توجه بیشتری به تو دارد و این توجه است که تو را درد می آورد . که چرا در خلوت معمولا اینگونه نیست که در جمع هست .

چرا اینقدر حساس شده ام که وقتی به گربه ولگرد خیابان که پشت درخانه می آید می گوید عنترخان ، من چنان ناراحت می شوم و چنان با او برخورد می کنم که انگار به بچه من توهین کرده است .

اصلا چرا اینقدر خودم را تنها می بینم در این دنیا ؟

چرا فکر می کنم هیچ کس حال مرا نمی فهمد ؟

 از همه سرخورده ام .

از آن مدیری که بیست و دوسال صادقانه برایش سنگ تمام گذاشتم تا خواهروبرادر و خانواده ای که هنوز حرف هم را نمی فهمیم . تا بچه های همسر که هنوز در قالب شوخی و خنده می گویند آنچه را که نباید بگویند و همسری که بعد از این همه عشق و شیدایی با یک جمله می تواند تمام هویتت را چنان ویران کند که هیچ جای آبادی به جا نماند .

 گاهی فکر می کنم وجودم در این زندگی زیادی ست و دلم می خواهد جایی باشم که .........

نمی دانم . حتی نمی دانم دلم چه می خواهد .

اما هرچه می خواهد قرارمان با خودم این نبود که حالا هستم .

یک زن بی انگیزه و بی احساس بدون هیچ اراده و توانی برای ادامه زندگی .

پی نوشت : واقعا چاره ای جز نوشتن این تلخیها نداشتم تا بلکه از این یبوست فکری رها شوم .
مرا به بزرگواری خودتان ببخشایید که همیشه شرمنده محبتهای بی دریغ شما عزیزان بوده و هستم .