مثل اين بچه هاي تنبل كه درسهاي زيادي براي نوشتن دارند وروي هم انباشته شده ، حالا بعد از اين همه مدت نمي دانيم از كجايش بگوييم كه خدا را خوش آيد .

گفته بودم كه در پايان سال گذشته مديريت صدارتخانه چنان ما را مورد لطف خود قراردادند كه در آخرين روزكاري در مسير برگشت به خانه آنقدر با همسرجان درد دل كرديم كه آن بنده خدا سردرد گرفت از غرغرهاي ما .

و در تمام تعطيلات هي حرص خورديم و هي كارنامه بيست و دوسال خدمت صادقانه مان را ورق زديم و چيزي جز نوكري خالصانه براي اين مجموعه نديديم و باز هي حرص خورديم و ته دلمان اين نويد را داديم كه بعد از تعطيلات ديگر اين همكاري را ادامه نداده و خودمان را بازنشسته خواهيم نمود و بدين ترتيب با خوردن آرامبخش روزانه و شبانه و اميد به قطع خدمت ، توانستيم خودمان را تا آخر تعطيلات سرپا نگه داريم .

و البته گفتن ندارد كه بعد از شانزده روز ، با چه زجري خودمان را راضي كرديم بياييم به صدارتخانه براي گرفتن تصميم نهايي كه كفه  نماندن بيشتر مي چربيد بر ماندن .  

غافل از آنكه تقدير برنامه ديگري براي ما تدارك ديده است .

همان اول صبح از امور اداري زنگ زدند كه تشريف بياوريد در خدمت باشيم .

در كمال نارضايتي داخل اتاق كارگزيني شديم كه آقاي رئيس مربوطه فرمودند شما نمي خواهيد شيريني بدهيد ؟ عرض كرديم بابت چه ؟

 گفتند بابت تغيير وضعيتي كه داشته ايد . سوال را كه در صورت ما خواندند فرمودند شما از بيست و هشتم اسفند گذشته از يك كارمند قراردادي به كارمند پي ماني تبديل شده ايد .

ما با حيرت فراوان گفتيم چطور ؟ ما كه شكايتي نكرده بوديم ؟

 گفتند مگر بايد شكايت مي كرديد ؟

گفتيم ولي بقيه همكاران با دوندگي هاي فراوان و يك پروسه يك ساله در ديوان عدالت اداري به دنبال تغيير وضعيت بودند ، در حالي كه ما قدم از قدم برنداشتيم براي اين كارها . 

 فرمودند ، شرايط شما و عده ديگري از همكاران شامل پست پي ماني شده و حالا تغيير وضعيت داده ايد .

 گفتيم ، حالا ما بايد چه كنيم ؟ فرمودند قرارداد جديد كه آماده شد بفرماييد امضا كنيد به شرط آنكه شيريني ما فراموش نشود .

ما هم مثل هميشه اين دهان لامصب را بي موقع باز كرده و چنين سخنسرايي نموديم كه ما خوشمان نمي آيد شيريني از قنادي تهيه كنيم .

 بعد تابي به سروگردن خود داده و ادامه داديم ما به عنوان شيريني به  شما ناهار مي دهيم .

و از آنجا كه درافشاني ما هنوز تمام نشده بود ، ادامه داديم البته ناهار رستوران نه ها ! ما خودمان ناهار مي پزيم و مي آوريم براي كارگزيني .

 بدمصب اين آسياب دهان مباركمان كه كار مي افتد ، به اين راحتي ميدان را خالي نمي كند كه .

با اين قولي كه ما به رئيس كارگزيني داديم بنده خدا چند لحظه هنگ كرده و فكر كرد سند مالكيت سازمان را به نام ما زده كه چنين جوگير شده ايم .

از كارگزيني كه درآمديم قطعا همان آدمي نبوديم كه چند دقيقه قبل وارد شده بوديم .

حالا ديگر نه تنها قصد قطع همكاري نداشتيم ، بلكه بعد از سالها دلهره از دست دادن كار ، ديگر مي دانستيم كه زين پس آرامشي مهمان دلمان خواهد بود به جبران آنهمه دغدغه هاي هرساله بابت تمديد قرارداد خدمت .

  و البته خوشحال بابت آنكه بيهوده به دنبال سلسله مراتب شكايت و دادگاه نرفتيم .

چند روز بعد كه صدايمان كردند براي امضاي حكم ، كارگزيني چنان غلغله اي بود كه وقتي وارد شديم فكر كرديم سهام سازمان را به حراج گذاشته و كارمندان عزيز را يك شبه ميليونر كرده اند كه چنين بلوايي برپاست .

همكاران عزيز هر كدام با نامه اعمالشان در حال شور و مشورت بودند .

و البته آن چند نفري كه پي ماني شده بودند ، نه اينكه حالا ديگر آدمهاي مهمي در سطح مملكت بودند ، كاغذهاي بيشتري را بايد امضا مي نمودند .

تصورش را بفرماييد كه ما كارمندان دون پايه به يكباره هم پي ماني شده بوديم و هم لطف دولت شامل حالمان شده بود بابت بيست درصد اضافه حقوقي كه بايد با آن به جنگ تن به تن با تورم مثلا چهل درصدي برويم .

همين كه از شادي  ، تنها به شيون كردن اكتفا كرده بوديم ، مايه بسي آبروداري بود لابد .

وقتي مي بايستي در جا انفاركتوس كنيم اما در كمال خويشتن داري ، نكرده بوديم .

 ناگفته نماند كه همكاران عزيزي كه همچنان درگير دادگاه و شكايت بوده و هنوز به نتيجه اي نرسيده بودند ، ما را مورد محبت خود قرار داده و دادو قال داشتند از بي عدالتيهاي موجود كه چرا ما پي ماني شده ايم و آنها نه .

و مدرك تحصيلي ديپلمشان را معادل ليسانسي مي دانستند كه ما با خون جگر گرفته و حالا بعد از اينهمه سال ، تازه مي خواهيم نفسي بكشيم اگر خدا خواهد .

چنان گوشه اتاق نشستيم به مطالعه قرارداد كه پنداري سند مرگ و زندگي مان است .

همان اول كه كاغذها را جلوي چشمان شهلايمان گرفتيم ، ديديم به  لطف ميانسالي ، نمي توانيم خطوط را خوب ببينيم .

و اگر كاغذ را در فاصله دورتر نگيريم محال است بتوانيم چيزي بخوانيم .

 البته اينكه ما اين سر ميز بنشينيم و كاغذ را آن سر ميز بگيريم براي آنكه بتوانيم بخوانيم ، مسئله جديدي نيست اما هر چه مي گذرد هضمش سختتر مي شود .

به هرحال سوزن نخ كردن نيست كه از خيرش بگذريم ، ماييم و زندگي و خواندن و نوشتن . اين هم يكي ديگر از اسناد گذر عمر است كه شوخي ندارد با كسي . 

 با خواندن هر بند از قرارداد كه مشت محكمي بود بر دهان بندهاي قراردادهاي پيشين ، البته واضح و مبرهن است كه به ازاي اضافه شدن هر پانزده ريال ، معادل پانزده ميليون تومان قند در دل خجسته ما آب شده و هي در دلمان ته نشين مي شد .

 و مي توانست شربتي باشد براي روزهاي متوالي تكرار زندگي . اگر تلخي ضعف سوي چشمانمان مي گذاشت .

به هرحال اسناد پايبندي دوباره به كار و تلاش را در ميان همهمه همكاران امضا نموديم و خداوند را سپاس گفتيم از اينكه هنوز شاغليم و يك آب باريكه اي نصيبمان مي شود .