باز جای شکرش باقیست که عالم اموات مهمان نواز است

 

آدم دردش را برود به کی بگوید که تمام پنجشنبه و جمعه را پای رسانه های عمومی و خصوصی باشد ، آن وقت در صبح روز شنبه در کامنت دوست عزیزش بخواند که دیدی سیمین هم رفت ؟

و با آن ذهن هنگ شده صبحگاهی اش نفهمد کدام سیمین رفت  و به کجا رفت .

و از وبلاگ دیگر دوستان که در رثای این بانو نوشته اند تازه بفهمد که دو روز از مرگ سیمین گذشته و ما بی خبر بوده ایم .

البته واضح و مبرهن است كه ما در برابر فهم فلسفه مرگ هميشه ناتوان بوده ايم و هيچگاه حتي براي گربه همسايه هم نتوانستيم اين فاجعه را هضم كنيم .

 اما از همان چند سال پيش كه سيمين خانوم هشتادو شش سال  را داشت و مدتي هم به دليل بيماري در كما بود ، به همگان مي گفتيم كه ديگر وقتش هست كه سيمين برود كه جلال سالهاست منتظر و چشم براهش است .

 اما با همه گمانه زني هاي ما ، تقدير اينگونه بود كه باز هم اين جدايي طول بكشد .

هرچند كه ما دلمان مي خواست زودتر از اينها به وصال هم برسند اين دو دلداده .

از همان سالهاي نوجواني كه مثل همه كتابخوانان حرفه اي با سووشون شروع كرديم ، شيفته قلم اين نويسنده شديم كه زنانگي در خط به خط داستانهايش توي چشم مي زد .

كه چنان به زيبايي ،  احساسات يك زن را به تصوير مي كشيد كه حتي يك درصد هم نمي توانستي به زن بودن نويسنده شك كني .

اوايل كه شناختي از جلال نداشتيم ، به باورما اين زوج نويسنده تفاهمي با هم نداشته و به جبر روزگار توانسته بودند چهارده سال با هم سركنند .

 اما چهارجلدي نامه هاي سيمين و جلال كه چاپ شد و ما هر سطرش را هزاران بار بلعيديم ، تازه از اشتباه درآمده و فهميديم كه اينان چقدر هم عاشق هم بوده اند .

 وقتي در اوايل زندگي مشتركشان سيمين براي گذراندن بك دوره يكساله بورسيه امريكا مي شود ، جلال مي ماند و تنهايي........

و نامه هايي كه در اين مدت براي سيمين مي نويسد خود گواه مستندي است بر اين هجران جانكاهي كه جلال را عاصي مي كند از زندگي و سعي مي كند با ساختن خانه اي در شميران ، اين انتظار را كوتاه كند . وقتي براي سيمين مي نويسد :

 " من مي دانم كه بي من نمي تواني با كسي خوش باشي ، چون به خودم مي نگرم . مي داني ، يك بار ديگر برايت نوشته ام كه وقتي هنوز نرفته بودي ، من گمان مي كردم پس از چند سال زناشويي باز تنهايي ام را خواهم يافت و براي خودم خواهم شد و به دردهاي درون دلم خواهم رسيد . البته نه به اين معني كه تو خواهي رفت و از شرت آسوده خواهم شد . مي داني چه مي خواهم بگويم ؟ به هر صورت قبل از رفتنت اينطور فكر مي كردم ولي حالا ديگر من خودم نيستم . حالا حس مي كنم كه نه تنها تنهايي را باز نيافته ام بلكه خودم را هم از دست داده ام . ديگر صحبت اين نيست كه غصه دارم و كسي جز تو را دوست ندارم ، صحبت اين است كه بي تو خودم را گم كرده ام . "

وقتي نامه ها را خوانديم ، با توجه به شخصيت قوي سيمين و تحملي كه در اين دوري از خود نشان مي داد ، بيش از گذشته شيفته جلالي شديم كه اين رواني نوشته هايمان را مديون اوييم .

و بسيار دوستش داشته و داريم . در واقع عشقي كه ما به جلال داريم عشق است و علاقه اي كه به سيمين داريم توام با احترام است . وقتي سيمين در نامه هايش براي جلال نوشت كه :

" چه ستاره سعدي در طالعم طلوع كرده بوده است كه تقدير تو را سر راهم گذاشته است . "

و در جايي ديگر اعتراف كرده بود كه :

" چون تو دارم همه دارم گَرَم هيچ نباشد . "

 فهميديم كه با همه تنديهاي ذاتي جلال ، سيمين هنوز عاشقش هست .

و هرچه اين مرد بي تاب است در اين دوري ، در مقابل ،  اين سيمين است كه او را به آرامش فرا         مي خواند و با اميد دادن او را آرام مي كند هرچند در جايي ديگر به شوهرش گفته باشدكه :

"  ما غير از غم چه داريم ؟ "

سيمين زني بود كه حتي در ميان زرق و برق امريكا باز هم براي جلالش نوشت :

" زني هستم كه غير از يك قبله نمي تواند داشته باشد . "

و چون معتقد بود كه " المكاتبات ، نصف الملاقات  "،‌ براي جلال نوشت كه :

 "كاغذهاي تو روغن چراغدان من است . "

و جلال نوشت :

" اي عمر از دست رفته ! كه يا در جستجوي عبث صرف شدي و يا در جستجوي يار و فعلاً در فراق ياري كه تازه به دست آمده بود بايد صرف شوي ! ........اينجا به هر صورت همان خراب شده است كه بود . و من همان خر احمق سابق . منتها كمي تغيير كرده و كمي بهتر و آدم تر شده . همين . ولي يك فرق اساسي هم خواهد بود و آن اين كه اين خر احمق كه من باشم ، تازه درك كرده ام كه چه جواهري را به اسم زن تاكنون داشته ام . "

و به باور ما آن زندگي مشترك كوتاه چهارده ساله كه نيمي از آن هم به دغدغه بچه دارشدن و درمانهاي چورواجور گذشت ، بسيار بي انصافي بود براي اين زوج دلداده . كه جلال چنين زود برود و سيمين اين سالهاي بلند و رنج آور را در تنهايي سر كند. كه در حيات جلال گفته بود :

" آدم به فقدانهاي مادي زود خو مي گيرد و عادت مي كند . ولي امان از فقدانهاي معنوي كه هرگز عادت نمي كند . "

و ما در حيرت از تحمل و بردباري اين زن در جدايي چهل و دو ساله از يار ديرينش......

هرچند كه معتقد باشد " هرچه را پاياني است و تا فراق نباشد ، وصال لذتي نمي دهد. "

سيمين آنقدر عاشق جلال بود كه وقتي جلال كتاب سنگي بر گوري را برايش خواند ، تا يك هفته جنگ و جدال داشتند كه سيمين نمي خواست دردهايي كه در زندگي مشتركش داشته و بازيگوشي هايي كه جلال به هواي بچه دار شدن با زنان اروپايي داشته ،  بر سر كوي و برزن بازگو شود .

اما جلال بود و صداقتش كه همه چيز را آنگونه مي نوشت كه بود . حتي اگر اين نوشتن واقعيات شخصيت خودش را زير سوال مي برد . و همين صداقت است كه حالا چنان ناياب شده كه حتي اگر هزاربار هم " سنگي بر گوري " را بخواني ، باز هم برايت تازگي داشته باشد .

 آنگونه كه از لابلاي نامه هاي اين زن و شوهر درميابيم ، جلال با همه شيفتگي به سيمين ، اما ناخواسته و بنا به گذشته پرفراز و نشيبي كه داشت ، بسيار سيمين را آزرده ساخت .

و اين آزردگي با همه زخمهايش ، نتوانست ذره اي از عشق آنها بكاهد . در آن سفري كه سيمين به غربت بود و جلال به تنهايي ، اين مرد عاشق آنقدر به سراغ پستخانه مي رود براي گرفتن نامه سيمين كه وقتي هفته اي مي گذرد و كاغذي از او نمي رسد ، رئيس پستخانه با عصبانيت به جلال مي گويد كه مي خواهيد من از طرف زنتان نامه اي براي شما بنويسم ؟

واينها همه دلايلي است كه مي گوييم  بايد خوشحال بود از تمام شدن اين فراق كه وقتي در پنجاه و نه سال پيش جلال مي نويسد :

سيمين عزيز دلم ، باز الان فالي از حافظ گرفتم – از حافظ دكتر شيخ كه چند سال پيش خودم به او داده ام ، قبل از ازدواجمان – چنان غزل مناسب و وصف حالي آمده است كه نمي توانم تمامش را برايت نقل نكنم :

درآ كه در دل خسته توان درآيد باز                      بيا كه در من مرده روان گرايد باز

بيا كه فرقت تو چشم من چنان دربست                  كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز

غمي كه چون سپه زنگ ملك دل بگرفت                ز خيل شادي روم رخت زدايد باز

به پيش آينة دل هر آنچه مي دارم                       به جز جمال خيالت نمي نمايد باز

بدان مثل كه شب آبستن است دور از تو               ستاره مي شمرم تا كه شب چه زايد باز

بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ                              به بوي گلبن وصل تو مي سرايد باز .

 

چه ستاره سعدی در طالع من بوده .....

 

اين كه نمي شود ما مثل كنيز حاج باقر هي بياييم اينجا و از ناله هاي مان سودا سازيم و بابت هر خطي كه مي نويسيم يك طاقه پارچه ابريشم هم براي پاك كردن اشك شما عزيزان روي دستتان بگذاريم .

در حالي كه شادي هايمان را تنها تنها در صندقخانه دلمان نگه داشته و خيلي كه همت كنيم گاهي هم از شادي شيون كنيم .

اخلاق و انسانيت هر دو با هم حكم مي كنند كه از اين به بعد از شاديهايمان هم براي شما دوستان عزيز بگوييم و خنده را مهمان ناخوانده تان كنيم در اين روز و روزگار .

مدتي ست كه خواهرجانمان فقط هفته اي يك بار در جوار ما به خانه مامان جانمان مي روند حالا يا از باب دلتنگي براي كپل است يا ترس از گم شدن در مسير خانه پدري ، ما البته در اندازه اي نيستيم كه تشخيص دهيم .

اما پريشب كه قصد آنجا را داشتند ما سوال نموديم كه چرا مامان جانشان را سرافراز مي كنند كه پاسخ دادند مي روند تا ببينند چه خبر است و ما هم با قاطعيت گفتيم كه اگر چند روز هم اقامت كنيد در آنجا ، باز هم نخواهيد دانست كه چه خبر است .

چرا كه قبل از ازدواج فرخنده ايشان ،  با توجه به مساحت  يك وجب و نصفي خانه باباجان ، هر وقت از خواهر عزيز احوال اعضاي خانواده را مي پرسيديم بي خبر بودند .

حتي اگر مي پرسيديم شام چه داريد . باز هم اظهار بي اطلاعي كرده و مي گفتند من كه فضول نيستم .

ما هم مي گفتيم اين ربطي به فضولي نداشته و نشانه هوش پايين شماست كه از بوي غذا هم تشخيص نمي دهيد شام آشپزخانه را ....

به هر حال بعد از آنكه دو شبي در خانه باباجان ماندند ما به ايشان تلفن كرده و گفتيم چرا يك تلفن نمي زنيد كه حال خواهرتان را بپرسيد .

و ايشان در يك جمله سخن گهرباري فرمودند كه باز در اين گراني ما را وادار به استفاده از آب طلاي البته اعلا نمودند .

ما كه انتظار هر سخني بابت اين كوتاهي  از ايشان را داشتيم ،  در كمال ناباوري شنيديم كه فرمودند :

براي چي بايد بهت زنگ بزنم ؟ تو كه مادرشوهري بيش نيستي .

 و ما هر چه اصرار كرديم بگويند كه اين واژه " بيش " را ديروز ياد گرفته اند يا جزو آموخته هاي امروزشان است ، البته خودشان هم نمي دانستند .....

و ما كه ديديم از نظر مبارك خواهرجان ما با آن همه سابقه كيفري سنگين جهت هديه كردن جان و مالمان براي حداقل ايشان كه هميشه حكم فرزند ما را داشته اند ، در حال حاضر  "مادرشوهري بيش " نيستيم ، خداوند منان را سپاس گفتيم كه حداقل تكليفمان در اين بخش از زندگي عاطفي مشخص شد .

 البته واضح و مبرهن است كه به ايشان تاكيد نموديم حتي اگر تنها يك مادرشوهر باشيم براي ايشان ، باز هم اين به تنهايي دنياي وسيعي را در برخواهد گرفت كه هرگز نبايد به ديده حقارت به اين رسالت نگاه كرده و با واژه " بيش "  از قدر و منزلت ما به عنوان يك مادرشوهر غافل باشند .

 و در نهايت در اين گفتگو مسير صحبت را به جايي رسانديم كه خودشان با لفظ مبارك خودشان مراتب .... خوردن و غلط كردن را چندين بار براي ما تكرار كردند .

 اما ما به جاي آنكه ذره اي دلخور شويم از اين برخورد ، بسي شاد هم شديم كه حالا ديگر يا  "زنگي " خواهيم بود و يا  "رومي " و در اين برهه حساس نسبتهاي فاميلي ، تلكيفمان را با خودمان دانسته و از چندمنظوره بودن خلاص گشته ايم .

 و در اينجا خودمان مراتب تبريك و تهنيت را بابت اين موفقيت به عرض خودمان مي رسانيم .

پي نوشت : در اينجا جا دارد از گيس گلابتون عزيز كه ما را مورد لطف خود قرار داده و بسي چوبكاري نموده اند ، تشكر و قدرداني نماييم .

 

تنهایی ، آب شنای من نیست

 

همین چند لحظه پیش که سیر آفاق و انفس می کردیم برای زندگی خودمان ،  به این احتمال رسیدیم که ما به تنهایی لابد نمی توانیم مثمر ثمر بوده و کاری از پیش ببریم .

از آن باب که هرچه خودمان را به درودیوار می زنیم تا مستقل شویم افاقه نمی کند و این تلاش نه برای این دوسال و اندی زندگی مشترک است ، بلکه از همان زمان که معنی استقلال را دریافتیم برای رسیدن به آن در رنج بودیم و البته بی حاصل ........

چندي پيش كه سر ميز غذا بوديم كه حالا ناهار يا شام بودنش را نه در خاطر داريم و نه در اصل قضيه توفيري مي كند ، كپل از ما پرسيد كه اين ميزناهارخوري را هم با خود به خانه جديد مي بريم يا خير.

و البته اين درراستاي تصميمات گذشته بود كه وقتي صحبت از اثاث كشي بود ، بيش از نيمي از اثاثيه منزل ما به نفع كپل و خواهرجان مصادره شد.

و با وجود مخالفتهاي شديد همسرجان مبني بر اين تاراج كه در نهايت ما بايستي دستمان را به خودمان بگيريم و چند كارتن كتابمان ، اما ما در جبهه بچه ها قرار گرفتيم تا بدين وسيله خودمان را از شر وسايل قديمي خانه رها ساخته و خانه جديد را به اميد خدا آنگونه بچينيم كه سالها آرزويش را داشته ايم .

و در نهايت برگزاري اين مزايده ، ما هستيم و چندين كارتن كتاب كه به جانمان بسته و يك كمد لبريز از لباس و كفش كه اين يكي به جان و دلمان بسته و تعدادي ظروف لبپر كه از قبل در اين خانه بوده و با اين بحران اقتصادي كه نمي توانيم خريد جديدي داشته باشيم به دنبال خود خواهيم برد و ديگر هيچ .

حالا اين ميزناهارخوري دست دوم را كه دوسال پيش خودمان خريديم از نظر عروس و داماد از رده خارج بوده و به ما بخشيده اند .

 اما ما كه قصد خريد ميزناهارخوري جديد داريم توكل به خدا ، به كپل و خواهرجان  اعلام نموديم كه اگر اين ميز را با خود ببريم ، آن وقت شما در اين فاصله زماني تا عروسي احتمالي ، كجا غذا مي خوريد ؟

 و زن و شوهر انگاري كه بارها با هم تمرين كرده بودند همنوايي را ، همصدا با هم گفتند ما كه اينجا نيستيم .

ما كه مغزمان هنگ كرده بود با تعجب گفتيم پس كجاييد ؟

فرمودند ما هم با شما مي آييم به خانه جديد .

يك ابروي ما چنان پريد كه گفتيم رفت پس سرمان .

- يعني چي كه با ما مي آييد ؟

- خب شما كه برويد ما در اين خانه بنايي داريم و نمي توانيم اينجا بمانيم . بنابراين با شما زندگي مي كنيم تا بنايي تمام شده و عروسي بگيريم .

گفتيم اين چه زحمتي ست كه به خودتان مي دهيد خب دور هم زندگي مي كنيم . مگر قديمها عروس و مادرشوهر در يك خانه زندگي نمي كردند ؟

 گفتند نه ديگر نمي شود چون خانه جديد شما يك خواب بيشتر ندارد و ما برمي گرديم به همين جا .

ما كه ديديم اينها به روي مباركشان نمي آورند متلكهاي ما را ، فرياد زديم :

- يعني چي كه با ما مي آييد ؟ خب بنايي اينجا كه ربطي به اتاقها ندارد و شما مي توانيد شبها همين جا باشيد و اگر خيلي سخت است خواهرجان برود خانه باباجانمان و كپل در اينجا بماند .

كه خواهرجانمان با همان عشوه نسل حاضر فرمودند :

- من دلم براي شوهرم تنگ  مي شود و طاقت دوري هم را نداريم .

ما هم فرموديم خب شوهرت را هم با خودت ببر به خانه باباجانمان .

و فرمودند كه نه  ! در آنجا معذب است .

گفتيم چه خوب كه تو زود شوهر كردي اگر مي خواستي تا سن من صبر كني كه پرپر مي شدي خواهرجان .

 اين گذشت تا باربي و اخمالو به خانه ما آمدند و ما مثل يك مادرشوهر رودست خورده به باربي گفتيم تصميم كبراي جاروجانش را و مراتب جيغ جيغمان را هم به اطلاع همه رسانديم .

 اما باز هم نمي دانيم چرا با همه صلابت و عصبانيتي كه داشتيم ، مستمعين ، داستان را به شوخي و خنده برگزار نمودند .

 چند روزي گذشت و دوباره كه به همسرجان اعتراض كرديم بابت اين همخانگي ، ايشان در نطق پيش از دستوري فرمودند كه  :

- چندبار اين موضوع را گفته اي و ديگر بس است كه حالت خوشي نداشته و باعث رنجش بچه ها مي شود

و ما باز فرياد زديم :

- به درك كه ناراحت مي شوند . چرا هيچ كس نمي فهمد كه ما مي خواهيم مستقل باشيم ؟

 و همسرجان مدعي شدند كه آنها غريبه نبوده و از خودمان هستند .

 گفتيم چه فرقي مي كند بچه شما باشد يا خواهر ما ، ما مي خواهيم تنها باشيم ..........

هفته پيش كه يك شب در انتظار آمدن كپل بوديم و خواهرجان اظهار دلتنگي مي كردند براي شوهرجانشان ، باز داغ دل ما تازه شد كه لابد ما كه از اينجا برويم هرشب مي خواهيد سرافرازمان كنيد كه به اين وسيله در كنار هم باشيد ....

و در اين لحظه تاريخي همسرجانمان يك سخن نغز فرمودند كه حيف از گراني طلا كه شرمنده ايم نمي توانيم اين سخن گهربار را حداقل با آب طلا بنويسم براي عبرت آيندگان . ايشان با غمي جانسوز فرمودند:

-  من اگر يك روز بچه ها را نبينم دوام نمي آورم .

خب البته كه با شنيدن چنين سخن صريحي چشمان ما راهي جز كلاپيسه شدن نداشت و اعتراض كرديم :

- شما كه چينين وابسته فرزندانتان هستيد چرا با ما ازدواج نموديد ؟

و  با همين گوشهاي خودمان شنيديم كه :

- تو مي دانستي من بچه دارم و با من ازدواج كردي .

ما هم فرموديم :

- بعله البته كه مي دانستيم . فقط این  را نمي دانستيم كه بچه هاي شما مادام العمر مثل چسب دوقلو به پدرشان چسبيده اند . و فقط دنبال نقش خودمان در اين زندگي هستيم .  

و ايشان فرمودند : 

-  نه فقط پسرهاي خودم بلكه عروسها هم فرقي ندارند براي من .

و هي اين تعهد قلبي را براي ما تكرار مي كردند تا چشممان درآيد . انگار كه بودن خواهرجانمان در اين معادله ،  جرم را سبكتر مي كرد از نظر ما .

و ما گفتيم كه  ديگر توان مهمانداري هر شبه را حتي براي بچه ها كه از نظر شما خودي محسوب مي شوند نداشته و نياز مبرم به آرامش داريم و ايشان مي گفتند كه هر وقت مهمان آمد شما برو بخواب.

انگار كه برگه استعلاجي پزشك براي استراحت مطلق ما زير دست مباركشان باشد.

يكي به دوي ما كه به سه رسيد خواهرجان خودش را ميان معركه انداخت كه تمام كنيد اين بحث بيهوده را .

ساعتي بعد كه كپل آمد ما كه هنوز اسفندمان روي آتش جلزولز مي كرد و با كش دادن بحث مي خواستيم بلكه   جلوي بچه ها نقش حياتي مان را در اين خانه بدانيم ،  در جمع به كپل اعلام نموديم كه از رفتن به خانه جديد منصرف شده ايم كه اگر قرار به دورهم بودن است همينجا هستيم كنارهم .

كپل هم با خوشحالي گفت پس ما مي رويم آنجا . شما در همين خانه بمانيد ....

و ما كه سخن نغز پدرشان را بازگو نموديم ، كپل مدعي شد كه پدرشان راست مي گويند كه هيچ وقت جدا از هم نبوده اند ....

و در اين لحظه قبل از پاسخ ما ، همسرجان تير نهايي را شليك كرده و رو به كپل فرمودند :

- بايد هم اين خانم نداند كه ما چه مي گوييم كه خودش هيچ وقت در خانواده نبوده و تازه خبر داري كه چند سالي هم خانه مجردي داشته ؟

و ما كه اشك در چشمان شهلايمان فواره مي زد اما در نطفه خفه اش كرديم ، فرموديم :

- شما كه مي دانستيد ما خانه مجردي داشتيم چرا با ما ازدواج كرديد؟

 كه در اينجا ديگر كاسه صبر خواهرجان لبريز شده و در دفاع از ما گفتند كه بنا به شرايطي كه بوده در آن مقطع ما مجبور به تنها زندگي كردن بوده ايم .

ما هم گفتيم خانه مجردي داشتيم نه خانه تيمي و البته گدايي نكرده ايم كه حالا گذشته ما را زير سوال مي بريد .

و جالب آنجا بود كه زهر سخن همسرجان اعماق دل ما را مي سوزاند اما نمي دانيم چرا قيافه خودشان آنقدر طلبكار بود از ما .

و از اينجا يك دوره قهر چند روزه آغاز شد بين ما و همسرجان كه بدجوري دلمان را شكستند با اين درافشاني مردانه خود كه ما بياييم اينجا  بنويسيم مردان اين سرزمين هرچه هم به روز باشند اما باز افكار سنتي شان مثل بختك رهايشان نخواهد كرد تا در لحظه اي كه فكر مي كني خوشبخت ترين زن روي زميني ، تو را از عرش به فرش بكوبانند . و دوست عزيزم كرشمه جان نگران شوند كه باز ما به خودمان و آن همسر نازنين گير داده ايم .

البته قهركردن ما در معني عام نيست كه هيچ حرفي نزنيم . فقط دلخور مي شويم و كم حرف كه البته هر از گاهي بد هم نيست براي ذخيره كردن انرژيي كه ما هر روز خرجش مي كنيم بيهوده .

و نتيجه آنكه دريافتيم ما در قبر هم تنها نبوده و هر شب عده اي به مهماني گور ما خواهند آمد .

 و شايد اين حكمت خداوندي ست كه لابد در تنهايي كاري دست خودمان مي دهيم جبران نشدني .  

و اين هم اضافه مي شود به بقيه مقدرات خداوندي كه با روي باز پذيرا خواهيم بود از اين به بعد كه البته

 آگاهان گفته اند " پير چلاق ، گر شكر خدا نكند ، چه كند ؟ "

 

بگذار همه محبتهایمان ذخیره شود

این دو سه روزه که بیشتر به زمان اثاث کشی نزدیکی می شویم بحثهایی با همسر عزیز داشته ایم در باب مستقل شدن که می خواهيم بنویسيم تا یادمان باشد و حساب پشیمانی ها از دستمان درنرود.  

و نمی خواهيم بنویسيم ،  چون آزارمان می دهد مرور دوباره آنها .......

هرچه هست باید تغییراتی در رفتار صادقانه خود بدهيم که حتي اگر در قرن بيست و يك باشيم  باز هم آن افکار ایرانی در جان مردانمان چنان ریشه دار است که با کوچکترین تلنگری می شوند همان مرد دگم سنتی.  

هرچند که لباس روشنفکری را به عاریه بر تن داشته باشند اين رجال فخيمه  .

 

پي نوشت : حال خوشي نداريم از اين همه يكرنگي و صداقت بيهوده اي كه با همگان و خانواده داريم بدون ذره اي عاقبت انديشي و سياست بازي كه ظاهراً لازمه اين روزگار است و ما از آن غافليم .

و در يك كلام دنيايي را كه در ذهن خودم براي خودم ساخته بودم ، از دست دادم .

 

حکایت این روزهای ما  74

 

مثل این برنامه که در جوانی ما پخش می شد با عنوان  "جهان در هفته ای که گذشت " حالا ما هم باید بگوییم احوالمان را در هفته ای که بسیار پرشور و هیجان گذشت .

باباجان عمل جراحي را انجام دادند و با فرستادن توده ها جهت پاتولوژي قلبمان از حلقمان بيرون آمد تا بگويند كه خوش خيم بوده اما بايد تحت نظر پزشك باشند .

خواهرجانمان هم به اتفاق كپل هر روز تور گشت در بيمارستان و كلانتري و دادسرا داشتند و البته از كار و زندگي معاف .

خودمان هم كه يك لنگ شريفمان به صدارتخانه بود و يكي به بيمارستان و يكي به ساختمان در دست تعمير.......

و ذهن بيش فعالمان هم شديداً مشغول جمع و تفريق كردن هزينه هاي بازسازي و شب بيداريهاي ناشي از بي پولي به همراه همسرجانمان تا طلوع صبح .

و در اين ميان نقش يك خانواده خوشبخت را هم بازي مي كرديم تا باباجان و مامان جانمان چيزي از تصادف خواهرجان ندانند كه جز حرص و استرس عايدي ديگري برايشان نداشت و سرانجام دوسه روز پيش در يك همايشي در منزل باباجان از اين حادثه پرده برداري كرده و مراتب را به سمع و نظر خانواده معظم له رسانديم .

از آن طرف جوان مصدوم كه ماجراها داشتيم با برخورد خانواده اش در باب اين تصادف ، تحت عمل جراحي قرار گرفته و يك قطعه پلاتين ناقابل در پاي چپشان كاشته شد توسط پزشكان مجرب و پايي كه به قول همسرشان ديگر پا نخواهد شد ، قرار است سه ماهي در گچ باشد و البته هر دو پاي خواهر ما هم گير اين مسئله خواهد بود .

ديروز كه بعد از رفت و آمدهاي فراوان قرار بود قاضي محترم حكم آزادي رويز رويس  آخرين مدل خواهرجان را بدهند ، اظهار داشتند كه بايستي يك نوكر خاك توسري دولت ، ضمانت ايشان را نموده و برگه ترخيص اتوموبيل را بگيرند و البته واضح و مبرهن است كه چه كسي از ما بهتر كه در همه حال آماده به خدمتيم براي صغير و كبير .

اينكه ديگر هم خواهرمان هست و هم عروسمان و چشممان در چشم خيلي ها خواهد افتاد .

 در نتيجه در اين روزهاي اسفند ماه كه طبق قاعده ما لحظه اي نمي توانيم ميز صدارت را حتي براي رساندن دست به آب ترك كنيم ، مجبور به همراهي ايشان شديم بسوي دادسراي مربوطه .

از خوش خلقي مان در آن ساعت با همكاران به ويژه محمدتقي خان عزيز بابت اين خروج اجباري چيزي نمي گوييم كه آبرويمان به باد مي رود .

به دادسرا كه رسيديم هنوز در آن وقت صبح هيچ يك از سوزنهاي  پرتاب شده به بالا به مقصد برنگشته بودند از شدت ازدحام جمعيت .

و ما چنان عصبي بوديم كه سه طبقه پله را چنان شيلنگ تخته انداختيم كه خودمان هم مانده بوديم از اين نفس حبس شده در گنجينه سينه .

خودمان را كه به اتاق قاضي مربوطه رسانديم ، با هوار ايشان به راهرو برگشتيم و دو ساعتي در انتظار ايستاديم تا كي ايشان اجازه ورود دهند .

و در اين دو ساعت و اندي انتظار در راهروي دادسرا به اندازه دوسال تجربه اندوختيم براي خودمان از ديدن آدمهاي رنگارنگي كه هر يك به منظوري در آن فضا بودند .

آقايان كه تك و توك ظاهري معقول داشتند كه البته آنها جزو وكلا بودند و باقي همه چنان رفتار و ظاهري داشتند با ادبياتي خاص كه هر يك به تنهايي سوژه اي بودند براي كنكاش ملت هميشه در صحنه كه البته از بد حادثه ما اصلاً و ابداً حوصله در صحنه بودن نداشتيم و همه فكر مي كردند در جهت اختلاف و درگيريي كه با خود داريم ، به دادگاه آمده ايم .

خانمها هم جز چندتايي كه به معني واقعي كلمه مستاصل بودند و گرفتار و ظاهري ساده داشتند ، بقيه با لباس و آرايشي آمده بودند كه ما هر چه ميزان روشنفكري مان را بالا برديم باز هم قانع نشديم كه اول صبح بابت پيگيري يك كار قضايي چطور مي شود كه هفتاد قلم آرايش داشت و چكمه هاي پاشنه هفت تا ده سانتي با منگوله آويزان  پوشيد و لباسي تنگ و بدن نما و موهايي ميزامپلي كرده و البته عشوه عياني در حركات و سكنات كه تازه چشمانشان را هم خمار مي كردند براي ناظرين صحنه .

اينها را كه ديديم بيش از گذشته پيري را حس كرديم كه ما ديگر در مجالس شادي و جشن هم حوصله چنين ديزايني را نداريم چه رسد به اين ماتمكده .

و ناگفته نماند كه يكي از نامردان حاضر در راهروي دادگاه چنان با چشمان دريده اش اين زنان را مي بلعيد كه مي خواستيم با ناخن روي چشمهايش يادگاري بنويسيم .

از آن طرف سه متهم را كه با دستبند به هم وصل شده بودند تحت تدابير شديد امنيتي روبروي ما نشاندند تا درس عبرتي بگيريم براي حذف افكار پليد احتمالي در آينده .

و نگاه سنگين حاظران به روي اين سه نفر بيش از همه براي ما سنگيني مي كرد كه نمي دانيم چه كاره بوديم آن وسط .....

يكي از خانمهاي هنرپيشه كه هربار فيلمي از ايشان مي بينيم امكان ندارد مراتب تنفر خود را به اطلاع حضار نرسانيم ، از اين اتاق به آن اتاق در حال مانور بودند و دو خانمي كه كنار ما مشغول رصد كردن مراجعين بودند ، با شناختن ايشان به اين نتيجه رسيدند كه اينها هم مشكل دارندها ......

 لابد تا قبل از اين فكر مي كردند كه هنرمندان مصونيت قضايي دارند يا درجايي غير از زمين زندگي مي كنند كه نبايد مثل آدمهاي ديگر باشند . و با رسيدن به اين نتيجه درخشان مراتب تاسف و همدردي خود را به يكديگر اعلام نمودند .

يك خانمي هم پشت به ما نشسته بود كه در عرض چند ثانيه خواهرجانمان را كاملاً تخليه اطلاعاتي نمود و هر از گاهي كه رو به ما برمي گشت با دو علامت سوال در چشمخانه اش ما را چنان نگاه مي كرد كه خودمان توضيح دهيم براي چي آنجا هستيم .

اما ما كه از دنده چپ استفاده وافر مي برديم دريغ از يك نيم نگاه در پاسخ به آن همه نگاه .

و ايشان آنقدر كارت ملي ما را در دستمان نگاه كردند كه ترسيديم تمام نوشته هايش پاك شده و دردسرساز شود كه كارت را پشت و رو كرديم و اين بار مهر المثناي كارت بود كه حواسش را پرت مي نمود .

 و هربار كه قاضي مربوطه از اتاق به راهرو مي آمد اين خانم چنان جلوي پايش تعظيم مي نمود كه گويي بدجوري كارش گير حكم ايشان است .

 سرانجام كه وارد اتاق قاضي شديم فيش حقوقي مان را خواستند كه تقديم نموديم و فرمودند كه چرا دنباله نام صدارتخانه تان قيد نشده در اين برگه و ما مانده بوديم چه توضيحي دهيم و ديگر اينكه اصلاً چرا قراردادي هستيم و باز هم يك بار ديگر ما شرمنده ملت شديم بابت اينكه كارمند رسمي نبوده و لابد ريگي در كفشمان داريم كه با بيست و يك سال خدمت صادقانه هنوز سرسال قرارداد امضا مي كنيم بابت ادامه خدمت .  

و براي اثبات كارمند بودن ما كارت شناسايي صدارتخانه را خواستند و البته نمي توانستيم توضيح دهيم كه يك ساليست پروسه صدور كارت توسطه اداره مربوطه در دست اقدام است و ناچار كارت حضور و غيابمان را كه هر دو رويش سفيد يكدست مي باشد و خالي از هر گونه سايه ،  به سان  كيف پولمان ، نشانشان داديم و قاضي مانده بود كه چه بار ما كند كه خدا را خوش آيد .

از ما خواستند كه يك تعهد نامه بنويسيم و البته اين درخواستشان درست مثل برخورد با يك متهم به قتل بود نه ضامن يك خانمي كه تصادف كرده و مصدومش هم زنده است شكر خدا .

و چنان سر ما دادكشيدند براي نشستن و نوشتن تعهد نامه كه مانده بوديم اين آقاي قاضي چرا اينقدر خون مباركشان را كثيف مي كنند براي ماي بي تقصير .

و ايشان كه ديكته را گفتند و ما هم با ويرايش خود نوشته و امضا نموديم .

دريافتيم كه كفالت خواهرمان را كرده ايم به مبلغ پانزده ميليون تومان براي از توقيف در آمدن ماشين ايشان و علت را كه جويا شديم ،  خانم منشي فرمودند يعني اينكه هر وقت مراجع قضايي متهم را بخواهند و ايشان خودشان را معرفي نكنند ، شما بايد پانزده ميليون تومان به صندوق دولت بپردازيد .

و البته براي مايي كه همه جوره در خدمت خانواده و دوستان و آشنايان در راههاي دور و نزديك هستيم ، اين فقره تعهد مي تواند پرونده وظيفه شناسي مان را تكميل نموده و ما را پيش خداوند و خلقش سرافراز .

و با بزرگواري  گفتيم اشكالي ندارد كه ايشان هم خواهرمان هستند و هم عروسمان و ما همه جوره پشتمان را پله كرده ايم براي بالا رفتن و نگاه حيرتزده قاضي و خانم منشي را كه بابت اين نسبت ديديم ، از ترس آنكه اين هم موردي باشد براي پيگيري و دردسر ، با صلابت توي چشمشان نگاه كرده و گفتيم ما كي گفتيم خواهر ؟ ايشان فقط عروس ما هستند .  

خانم منشي هم كه پرونده را تكميل مي نمودند در آن هاگيرواگير با ديدن فيش حقوقي ما شاكي شده بودند كه چرا رقم دريافتي ما بيش از حقوق ايشان است و ما كه مي ترسيديم حالا بابت اين مسئله مورد توبيخ قاضي قرار گيريم ، رقم كسوراتمان را نشانشان داديم كه بيش از اين  حسرت ما را نخورند .

 و با دستور قاضي كه حكم آزادي ما را شفاهي اعلام نمودند ، از در اتاق بيرون پريديم كه يك چيزي هم بدهكار نشويم در اين ميانه .

و بدين سان ما كه نقشهاي بزرگي را در زندگي خود داشته ايم ، اين قلم را هم به تجربيات ارزنده عمر پربارمان اضافه نموده و با سري افراشته به صدارتخانه برگشتيم .

پي نوشت :

واقعاً ما چقدر بايد بي وجدان باشيم كه هر روز با ديدن تعداد خوانندگان اين مصيبت نامه ، باز هم خطي ننويسيم . نمي دانيم چرا دستمان به نوشتن نمي رود .
وقتي هم مي رود ديگر قلم را زمين نمي گذاريم . اين هم مرضي ست  . نه ؟

 

اي آينده نامعلوم ........

 

دیروز بعد از خستگی دوروزه ، چه نقشه ها که برای استراحت بعد از ظهرمان نکشیدیم .

درست مثل حسابهايي كه آن مرد كور براي خودش داشت .

غافل از آنکه روزگار قلمش را عوض كرده و رنگ ديگري برايمان در نظر گرفته است .

نه اينكه حوصله مان سر رفته بود از يكنواختي زندگي ، حالا دغدغه هاي ديگري تجربه مي كنيم مثل هزاران نفر مردمان ديگر اين سرزمين .

آقاي همسر كه اطلاع دادند به دليل تعميرات خانه جديد و قرار با عمله و بنا نمي توانند به موقع به صدارتخانه بيايند دنبال ما ، تصميم گرفتيم تا يك مسيري با شيرين جان برويم و از آنجا به خواهرجان ملحق شويم براي ادامه مسير تا خانه .

با خواهرجان كه تماس گرفتيم فرمودند بعد از كار مي خواهند جهت ثبت نام كلاس ورزش بروند و در ميانه راه ما را سوار خواهند نمود .

 آمد به دهان مباركمان كه بگوييم اسفندماه چه اوقات فراغتي هست براي ورزش ؟ اما دست تقدير دهانمان را بست.

با وجود پايان ساعت كاري هنوز درگير كار صدارتخانه بوديم و شيرين بينوا هم منتظر تمام شدن كارما نشسته بودند كه خواهرجان طي تماسي اعلام نمودند كه تصادف كرده اند .

ما هم كه از صبح اساسي حال خوش و آرامشي در بساطمان نداشتيم ، بيشتر عصبي شديم و حالا مي پرسيم با چي تصادف كردي ؟ مي گويند با يك عابر . مي گوييم زنده است ؟ مي گويند نمي دانيم .

حالا اينها در شرايطي بود كه خواهرجان اصولاً حتي در تصادف با جدول خيابان هم خودش را مي بازد چه رسد با يك موجود زنده .

از آن طرف از بخت خفته ما ،كپل در خارج از شهر بود و همسرجان هم در حاشيه شهر سر ساختمان و برادرجانمان هم در شرقي ترين نقطه تهران و تكليف باباجان هم البته معلوم بود و در نتيجه نزديكترين فرد به محل حادثه ما بوديم كه طبق سنوات بايستي نقش يك ابرقدرت را بازي مي كرديم .

اما كو صبوري و تحمل ؟ با چشمان گريان ، شيرين را روانه كرده و خودمان با آژانس شتافتيم بسوي خواهرجان .

حالا ترافيك چراغهاي رنگي خيابانها كه در اين مواقع روي اعصاب آدم رژه مي روند بماند . تماسهاي پي در پي با خواهرجان هم در اين راستا بود كه نمي دانست با مصدوم چه كند و هر چه آدرس بيمارستان مي داديم مي گفت بلد نيستيم ...

و البته حضور پرشور آقايان هميشه در صحنه براي كارشناسي و اظهار نظر برقرار بود كه طعمه اي پيدا كرده بودند تا همان جا وسط خيابان در مورد عدم توانايي زنان در رانندگي ، سمينار برگزار كنند .

به هر جان كندني بود رسيديم به محل مربوطه و ديديم آمبولانس گوشه اي ايستاده و پليس راه را بسته و مردم ازدحام كرده و خواهر بينواي ما هم رنگش با خطكشي كف خيابان تفاوتي نداشت .

 مصدوم در ماشين خواهرجان نشسته بود و راننده آمبولانس معتقد بودد كه مصدوم هيچ چيزيش نيست و فقط قصد آزار دارد. گفتيم حالا ما چه خاكي به سرمان بريزيم با اين اوضاع ؟

جناب راننده آمبولانس فرمودند شما و دخترتان بايد از مصدوم رضايت بگيريد.

حالا در آن هاگيرواگير باز با اين قضاوت غلطي كه در مورد سن ما و خواهر جان مي شد ، نسبت مادرو دختري را به ما بستند طبق سابقه اي كه در خاطر داشتيم .

خلاصه مصدوم را كه مي خواستند سوار آمبولانس كنند ، همكاران ايشان و همسرجانمان خودشان را رساندند و ما را از نگراني نجات داده و كاسه چه كنم را از دستمان گرفتند .

طبق دستور پليس بايد ماشين خواهرجان توقيف شده و به پاركينگ منتقل مي شد. حالا ما كه هيچ اطلاعي از قوانين روز نداشتيم ، گير داده بوديم به برادران وظيفه شناس پليس كه ماشين را كجا مي بريد ؟

كه با تفهيم موضوع توسط آگاهان حاضر در محل كه راه رضاي خدا آنجا ايستاده بودند ، از اعتراضمان صرف نظر نموده و مشغول خالي كردن ماشين شديم .

 اگر بگوييم به اندازه يك وانت بار وسيله از اين ماشين خالي كرديم ، بيراه نگفته ايم كه از كفش كتاني تا انواع چكمه و كفش مجلسي و وسايل ماشين و لباس و چادر ماشين و ظرف غذا و هرچه دلتان بخواهد در اين ماشين موجود بود و ما چقدر زيرلب فحش مي داديم بابت اين اثاثي كه در ماشين است و دريافتيم كه خواهرمان از اين ماشين استفاده چند منظوره كرده و به عنوان انباري به آن نگاه مي كند .

باروبنديل را كه به ماشين همسرجان منتقل كرديم ، جرثقيل آمد براي بردن ماشين خواهرجان و ادعاي دريافت 35 هزارتومان وجه رايج مملكت را نمود كه همسرجان فرمودند اين مبلغ را در پاركينگ پليس مي دهند و آقاي راننده مربوطه 5 تومان تخفيف دادند اما باز همسرجان مخالفت نمودند و بدين سان با پرداخت 25 هزارتومان ،  رسيد گرفته و ماشين را تحويل دادند و ما يك بار ديگر ايمان آورديم به اينكه در همه جا بايد آنقدر چانه زد تا به رقم قانوني رسيد.

 با سلام و صلوات راهي كلانتري شديم . دم كلانتري كه همراهان عزيز پياده مي شدند ، خواهرجان به ما امر نمودند كه در ماشين بنشينيم و ما هم از خدا خواسته نشستيم و از همسرجان خواستيم كه سوييچ را با خودشان ببرند و ايشان گفتند نه  ! سوييچ باشد روي ماشين .

و ما با قدرت تمام فرموديم كه نه آقاجان سوييچ را ببر . كه اگر كسي بيايد و بخواهد ماشين را دزديده و ببرد ما نمي توانيم جلويش را بگيريم .

همسرجانمان كه از اين همه رشادت ما متعجب بودند ، به خواسته ما تن داده و رفتند .

نيم ساعتي كه گذشت از شدت استرس و ناراحتي اين حادثه نمي دانستيم چطور خودمان را آرام كنيم كه يادمان افتاد مدتهاست يك كار عقب افتاده اي داريم كه الان بهترين زمانش هست .

از آنجا كه هيچ بني بشري نمي تواند كار مهم ما را در آن لحظه حدس بزند ، خودمان اعتراف مي كنيم كه سوهان ناخن را از كيفمان درآورده و شروع كرديم به مانيكور كردن تا بدين ترتيب قدري به ذهن خسته مان استراحت دهيم.......

 و البته واضح و مبرهن است كه به دليل استرس موجود در رگهاي خوني مان ، يك ناخن شصت دستمان را آنقدر سوهان كشيديم كه يك طرفش كاملاً از بين رفت .

اما ظاهرمان چنان آرام و متين بود كه رهگذران تصور مي نمودند در انتظار باز شدن نمايشگاهي هنري ، در حال وقت گذراني مي باشيم .

كارمان كه تمام شد ديديم در زير آفتاب آن ساعت روز بهترين فرصت است تا در اين هاگيرواگير زيرابرويمان را هم بگيريم اما به دليل لرزش ناخودآگاه دستمان احتمال مي رفت بجاي برداشتن ابرو ، چشمان شهلايمان را كور كنيم .

در اين ميان كپل هم خودش را رساند و داخل كلانتري شد. يك ساعت ديگري هم گذشت و سرانجام همسرجان به ما ملحق شدند براي رفتن به بيمارستان مربوطه و كپل و خواهرجان در كلانتري ماندند براي تشكيل پرونده جنايت رخ داده ....

از در بيمارستان كه داخل شديم اولين كار آن بود كه دستشويي را پيدا كرده و خود را راحت كنيم .

ظاهر دستشويي چنان نو و تمييز بود كه پنداري همين الان بناي محترم ،  پروژه را تحويل داده و رفته تا صورتحسابش را نقد كند و ما اولين نفري هستيم كه براي افتتاحيه رسيده ايم اما خبري از روبان و قيچي معروف نبود .

 در نتيجه ما هم براي آنكه مراسم افتتاح را ساده برگزار كنيم ، بي سروصدا و بدون تشريفات وارد توالت شديم .

و با خروج از آنجا نوري به چشمانمان برگشت كه دعاي خيري نثار سازندگان آن مكان ضروري نموديم .

 از در اورژانس كه خواستيم داخل شويم سراغ يك مصدوم تصادفي را گرفتيم . 

 گفتند اسم مريض ؟ گفتيم نمي دانيم .

گفتند پس دنبال كي هستيد ؟ گفتيم والا فرصت به آشنايي و معارفه نرسيد .

رفتيم پذيرش مشخصات تصادف را داديم اسمي را دادند كه البته بعد معلوم شد كسي ديگر است .

از در بخش اورژانس كه آمديم وارد شويم همان مامور مربوطه كه احتمال مي دهيم از بازماندگان رستم دستان بوده باشد ، گفتند فقط يك نفر. 

 و طبق قاعده اولويت آقايان در اين سرزمين ،  همسرجان را راه دادند . ما كه اعتراض كرديم آقاي مامور توي چشم ما نگاه كرده و درافشاني نمودند كه:

-  مادرِمن نمي شود كه شما داخل شويد .

با شنيدن اين جمله براي بار دوم در عرض چند ساعت ، خون جلوي چشمانمان را گرفته و در حالي كه پايمان را به زمين سرد مي كوبيديم فرياد زديم :

- من مادر تو نيستممممممم .

مامور عزيز كه هول شده بودند فرمودند :

 - ببخشيد خواهر ....

اينبار با نجوايي عرض كرديم كه :

- خواهرت هم نيسسسسسسسستم ....

و با سري افكنده و دلي شكسته از اورژانس خارج شديم تا خودمان را به يك صندلي برسانيم و تجديد قوايي كنيم بابت آنكه قرار بود در اين سن ،  مادر چنان مرد غولتشني باشيم .

خلاصه همسرجان كه از عيادت برگشتند دريافتيم كه آقاي مصدوم اعتراف كرده اند كه مقصر خودشان بوده اند كه بي محابا جلوي ماشين پريده اند و هيچ شكايتي نداشته و با همين پاي لنگان مي خواهند بروند خانه اما همكاران دلسوزشان اجازه نداده و مدعي بودند كه بايد مصدوم را به يك بيمارستان خصوصي ببريم براي دقت عمل بيشتر پزشكان مجرب .

و ما هم البته تصميم گيرنده نبوده و تنها مجري اوامر آنان بوديم تا تصميم نهايي را به ما ابلاغ كنند كه بين خودشان هم اختلاف بود .

در نتيجه ما تا سه ساعت بعد در راهروي سرد بيمارستان نشسته بوديم كه از صدقه سر اين درهاي اكترونيكي كه هر سايه اي ببينند باز شده و سرما را به داخل مي آورند و اگر خود آدم بخواهد رد شود لاي در گير مي افتد به دليل كوري اين چشم الكترونيكي .

در اين ميان كپل و متهم به اتفاق يك مامور از كلانتري آمده و پرونده را تكميل نمودند .

در حالي كه خواهرجان چنان غضبي داشت كه نمي شد حرفي زد .

هي ما گفتيم پالتوي ما را بپوش كه سرما نخوري و هربار چنان پاچه اي از ما گرفت كه سرما از پاچه خودمان داخل شد ........

و هرچه فكر كرديم نفهميديم ما كجاي اين حادثه مقصر بوديم كه اين چنين مورد تفقد خواهر عزيزمان قرار گرفته ايم .

با تكميل پرونده و عدم رضايت مصدوم ، خواهر و شوهرخواهر با مامور مربوطه به كلانتري برگشتند و ما در نقش خانواده درجه يك مصدوم در راهروي بيمارستان مثل ... حلاجها بيدبيد لرزيديم بابت خربزه اي كه البته نخورده بوديم .

به خواهش همسرجان ما توانستيم به داخل اورژانس راه پيدا كرده و عيادتي كنيم از بيمار مصدوم و همكاران حاضر در صحنه ايشان كه به مجرد ديدن ما يكي از نوابغ آنها با هوش سرشار خود دريافتند كه ما همان راننده اي هستيم كه همكارشان را از هستي ساقط كرده ايم .

ما كه چشممان گردتر شد از اين كشف بزرگ ، مثل يك نخود متعجب فقط نگاهشان كرديم كه همسرجان توضيح دادند ما خواهر آن خانم راننده هستيم و آنها در شگفت از اينهمه شباهت كه البته برخلاف نظر شاهدان ، ما دوتا خواهر هيچ وجه تشابه عياني نداريم .

سرانجام انترنهاي محترم بيمارستان كه دور بيمار مثل مورچه هايي كه دور ملخ مرده اي را بگيرند، حلقه زده بودند ،  با ديدن عكسهاي بيمار تشخيص شكستگي پا و مختصري تَرَك در  جمجمه را داده و امر نمودند كه بايستي عمل جراحي انجام شود .  

 و اين جراحي به صبح امروز موكول شده و ما با تني خسته و رواني خاكشير به خانه برگشتيم .

ادامه دارد.....