باز جای شکرش باقیست که عالم اموات مهمان نواز است
آدم دردش را برود به کی بگوید که تمام پنجشنبه و جمعه را پای رسانه های عمومی و خصوصی باشد ، آن وقت در صبح روز شنبه در کامنت دوست عزیزش بخواند که دیدی سیمین هم رفت ؟
و با آن ذهن هنگ شده صبحگاهی اش نفهمد کدام سیمین رفت و به کجا رفت .
و از وبلاگ دیگر دوستان که در رثای این بانو نوشته اند تازه بفهمد که دو روز از مرگ سیمین گذشته و ما بی خبر بوده ایم .
البته واضح و مبرهن است كه ما در برابر فهم فلسفه مرگ هميشه ناتوان بوده ايم و هيچگاه حتي براي گربه همسايه هم نتوانستيم اين فاجعه را هضم كنيم .
اما از همان چند سال پيش كه سيمين خانوم هشتادو شش سال را داشت و مدتي هم به دليل بيماري در كما بود ، به همگان مي گفتيم كه ديگر وقتش هست كه سيمين برود كه جلال سالهاست منتظر و چشم براهش است .
اما با همه گمانه زني هاي ما ، تقدير اينگونه بود كه باز هم اين جدايي طول بكشد .
هرچند كه ما دلمان مي خواست زودتر از اينها به وصال هم برسند اين دو دلداده .
از همان سالهاي نوجواني كه مثل همه كتابخوانان حرفه اي با سووشون شروع كرديم ، شيفته قلم اين نويسنده شديم كه زنانگي در خط به خط داستانهايش توي چشم مي زد .
كه چنان به زيبايي ، احساسات يك زن را به تصوير مي كشيد كه حتي يك درصد هم نمي توانستي به زن بودن نويسنده شك كني .
اوايل كه شناختي از جلال نداشتيم ، به باورما اين زوج نويسنده تفاهمي با هم نداشته و به جبر روزگار توانسته بودند چهارده سال با هم سركنند .
اما چهارجلدي نامه هاي سيمين و جلال كه چاپ شد و ما هر سطرش را هزاران بار بلعيديم ، تازه از اشتباه درآمده و فهميديم كه اينان چقدر هم عاشق هم بوده اند .
وقتي در اوايل زندگي مشتركشان سيمين براي گذراندن بك دوره يكساله بورسيه امريكا مي شود ، جلال مي ماند و تنهايي........
و نامه هايي كه در اين مدت براي سيمين مي نويسد خود گواه مستندي است بر اين هجران جانكاهي كه جلال را عاصي مي كند از زندگي و سعي مي كند با ساختن خانه اي در شميران ، اين انتظار را كوتاه كند . وقتي براي سيمين مي نويسد :
" من مي دانم كه بي من نمي تواني با كسي خوش باشي ، چون به خودم مي نگرم . مي داني ، يك بار ديگر برايت نوشته ام كه وقتي هنوز نرفته بودي ، من گمان مي كردم پس از چند سال زناشويي باز تنهايي ام را خواهم يافت و براي خودم خواهم شد و به دردهاي درون دلم خواهم رسيد . البته نه به اين معني كه تو خواهي رفت و از شرت آسوده خواهم شد . مي داني چه مي خواهم بگويم ؟ به هر صورت قبل از رفتنت اينطور فكر مي كردم ولي حالا ديگر من خودم نيستم . حالا حس مي كنم كه نه تنها تنهايي را باز نيافته ام بلكه خودم را هم از دست داده ام . ديگر صحبت اين نيست كه غصه دارم و كسي جز تو را دوست ندارم ، صحبت اين است كه بي تو خودم را گم كرده ام . "
وقتي نامه ها را خوانديم ، با توجه به شخصيت قوي سيمين و تحملي كه در اين دوري از خود نشان مي داد ، بيش از گذشته شيفته جلالي شديم كه اين رواني نوشته هايمان را مديون اوييم .
و بسيار دوستش داشته و داريم . در واقع عشقي كه ما به جلال داريم عشق است و علاقه اي كه به سيمين داريم توام با احترام است . وقتي سيمين در نامه هايش براي جلال نوشت كه :
" چه ستاره سعدي در طالعم طلوع كرده بوده است كه تقدير تو را سر راهم گذاشته است . "
و در جايي ديگر اعتراف كرده بود كه :
" چون تو دارم همه دارم گَرَم هيچ نباشد . "
فهميديم كه با همه تنديهاي ذاتي جلال ، سيمين هنوز عاشقش هست .
و هرچه اين مرد بي تاب است در اين دوري ، در مقابل ، اين سيمين است كه او را به آرامش فرا مي خواند و با اميد دادن او را آرام مي كند هرچند در جايي ديگر به شوهرش گفته باشدكه :
" ما غير از غم چه داريم ؟ "
سيمين زني بود كه حتي در ميان زرق و برق امريكا باز هم براي جلالش نوشت :
" زني هستم كه غير از يك قبله نمي تواند داشته باشد . "
و چون معتقد بود كه " المكاتبات ، نصف الملاقات "، براي جلال نوشت كه :
"كاغذهاي تو روغن چراغدان من است . "
و جلال نوشت :
" اي عمر از دست رفته ! كه يا در جستجوي عبث صرف شدي و يا در جستجوي يار و فعلاً در فراق ياري كه تازه به دست آمده بود بايد صرف شوي ! ........اينجا به هر صورت همان خراب شده است كه بود . و من همان خر احمق سابق . منتها كمي تغيير كرده و كمي بهتر و آدم تر شده . همين . ولي يك فرق اساسي هم خواهد بود و آن اين كه اين خر احمق كه من باشم ، تازه درك كرده ام كه چه جواهري را به اسم زن تاكنون داشته ام . "
و به باور ما آن زندگي مشترك كوتاه چهارده ساله كه نيمي از آن هم به دغدغه بچه دارشدن و درمانهاي چورواجور گذشت ، بسيار بي انصافي بود براي اين زوج دلداده . كه جلال چنين زود برود و سيمين اين سالهاي بلند و رنج آور را در تنهايي سر كند. كه در حيات جلال گفته بود :
" آدم به فقدانهاي مادي زود خو مي گيرد و عادت مي كند . ولي امان از فقدانهاي معنوي كه هرگز عادت نمي كند . "
و ما در حيرت از تحمل و بردباري اين زن در جدايي چهل و دو ساله از يار ديرينش......
هرچند كه معتقد باشد " هرچه را پاياني است و تا فراق نباشد ، وصال لذتي نمي دهد. "
سيمين آنقدر عاشق جلال بود كه وقتي جلال كتاب سنگي بر گوري را برايش خواند ، تا يك هفته جنگ و جدال داشتند كه سيمين نمي خواست دردهايي كه در زندگي مشتركش داشته و بازيگوشي هايي كه جلال به هواي بچه دار شدن با زنان اروپايي داشته ، بر سر كوي و برزن بازگو شود .
اما جلال بود و صداقتش كه همه چيز را آنگونه مي نوشت كه بود . حتي اگر اين نوشتن واقعيات شخصيت خودش را زير سوال مي برد . و همين صداقت است كه حالا چنان ناياب شده كه حتي اگر هزاربار هم " سنگي بر گوري " را بخواني ، باز هم برايت تازگي داشته باشد .
آنگونه كه از لابلاي نامه هاي اين زن و شوهر درميابيم ، جلال با همه شيفتگي به سيمين ، اما ناخواسته و بنا به گذشته پرفراز و نشيبي كه داشت ، بسيار سيمين را آزرده ساخت .
و اين آزردگي با همه زخمهايش ، نتوانست ذره اي از عشق آنها بكاهد . در آن سفري كه سيمين به غربت بود و جلال به تنهايي ، اين مرد عاشق آنقدر به سراغ پستخانه مي رود براي گرفتن نامه سيمين كه وقتي هفته اي مي گذرد و كاغذي از او نمي رسد ، رئيس پستخانه با عصبانيت به جلال مي گويد كه مي خواهيد من از طرف زنتان نامه اي براي شما بنويسم ؟
واينها همه دلايلي است كه مي گوييم بايد خوشحال بود از تمام شدن اين فراق كه وقتي در پنجاه و نه سال پيش جلال مي نويسد :
سيمين عزيز دلم ، باز الان فالي از حافظ گرفتم – از حافظ دكتر شيخ كه چند سال پيش خودم به او داده ام ، قبل از ازدواجمان – چنان غزل مناسب و وصف حالي آمده است كه نمي توانم تمامش را برايت نقل نكنم :
درآ كه در دل خسته توان درآيد باز بيا كه در من مرده روان گرايد باز
بيا كه فرقت تو چشم من چنان دربست كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز
غمي كه چون سپه زنگ ملك دل بگرفت ز خيل شادي روم رخت زدايد باز
به پيش آينة دل هر آنچه مي دارم به جز جمال خيالت نمي نمايد باز
بدان مثل كه شب آبستن است دور از تو ستاره مي شمرم تا كه شب چه زايد باز
بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ به بوي گلبن وصل تو مي سرايد باز .