سفرنامه 2
از هواپيما كه پياده شده وارد فرودگاه شديم در ساعت 12 ظهر به وقت محلي در صف چك كردن پاسپورتها به انتظار ايستاديم .
و طبيعي بود كه اكثر منتظرين ايراني باشند اما البته اين غير طبيعي ست كه ايرانيان در اين صحنه ها با يكديگر همكلام نمي شوند و حتي چنان قيافه اي به خود مي گيرند كه پنداري شهروند درجه يك آن سرزمين بيگانه هستند .
مدتي گذشت تا نوبت به ما رسيد . پاسپورت را كه نشان خانم مسول مربوطه داديم نگاهي به سروشكل ما كرده و با زبان شيرين فرانسه جمله اي گفت كه ما تصور نموديم بليطمان را مي خواهد ببيند .
با آن همه باروبنه اي كه داشتيم به سختي بليط را از كيف دستي مان بيرون كشيده و تقديم خانم نموديم .
خانم كه متعجب بود از ارائه بليط ، شروع كردن به چك كردن آن و به يكباره چنان از صندلي خود بلند شد كه فكر كرديم دنبال فرش قرمز مي گردد براي پهن كردن زيرپاي ما .
اما ايشان به پشت باجه و دفتر مافوق خود رفته و بعد از چند لحظه با يك پليس برگشته و ما را به پشت ساختمان راهنمايي نمود. ما هم كه تصور مي نموديم خارج از نوبت به كارمان رسيدگي مي شود خوشحال و خندان با پليس همراه شديم .
از راهروهاي پرپيچ و خمي گذشته و وارد دفتر كاري شديم كه از در وديوارش پليسهاي مذكر و مونث بالا مي رفتند و البته با دست و پاي بلوري .
خدا خيرشان دهد كه وقتي ديدند ما كلي بارو بنديل داريم ، از ما خواهش كردند كه روي صندلي بنشينيم .
روبروي ما يك دختروپسر سياهپوست نشسته بودند كه خيلي هم مضطرب بوده و هي با هم مشورت مي كردند . در حالي كه ما خيلي ريلكس نشسته و هي لبخندهاي ژكوند تحويلشان مي داديم .
قدري كه گذشت ، حوصله مان سررفت . بلند شده و رفتيم سراغ كانتر سكرتر دفتر و با همان زبان فارسي خودمان پرسيديم ما تا كي بايد اينجا منتظر باشيم ؟
و البته خانم سكرتر هم با زبان خودشان پاسخي دادند و ما به جاي خود برگشتيم و اين گفتگوي تمدنها چندين بار در آن يك ساعت و اندي تكرار شد.
ما كه از تنهايي رنج مي برديم هي دلمان مي خواست برويم بنشيم كنار آن سياهپوستان و قدري با هم گپ بزنيم اما روي خوشي به ما نشان نمي دادند از قدرت خدا .
نيم ساعت ديگر هم گذشت و ما ديديم كه انگاري شيفت برادران و خواهران پليس دارد عوض مي شود كه آن شيربرنجها حالا جايشان را مي دادند به عده اي زغال اخته و البته با هيبتهاي غول آسا .
اما ما كه كاري نكرده بوديم تا ذره اي بترسيم ، همچنان با تفريح ناظر اين جابجاييها بوديم .
بعد از مدتي يكي از برادران ارشد مسول آمد و بعد از بگومگو با آن دو سياهپوست دستبندي به دستشان زده و آنها را بردند به نمي دانيم كجا .
چقدر خدا را شكر گفتيم كه طرح دوستي با آنها نريختيم كه به هر حال دوباره تنها مي شديم .
حالا ديگر نوبتي هم بود نوبت ما بود كه همان افسر مافوق به سراغمان آمده و با احترام تمام ، سوالاتي را از ما پرسيدند كه البته با اينكار خود تنها آب مفت بود كه در هاون مي كوبيدند .
چون ما هم به زبان خودمان شرح ماوقع را گفتيم . وقتي ديدند نتيجه اي از اين گفتمان حاصل نمي شود ، دوباره از ما خواستند كه بنشينيم سرجايمان .
بعد يك آقاي بلند قامت و خوش تيپ آمده و با زبان شيرين خودمان و البته به تلخي و عصبانيت از ما پرسيدند كه خانم شما اينجا چكار مي كنيد ؟!
ما كه با ديدن يك همزبان گل از گلمان شكفته بود اما در عين حال وحشت كرده بوديم از ديدن اين انكر و منكر شب اول قبر كه هنوز نيامده با ما دعوا داشتند ، سعي نموديم كه اعتماد به نفسمان را حفظ كرده و در كمال خونسردي توضيح دهيم كه در صف چك پاسپورت چه اتفاقي برايمان افتاده . اما آن آقاي هموطن كه هي حرف ما را قطع نموده و براي پليس ترجمه مي كردند صحبتهاي ما را ، هي عصباني تر مي شدند .
كه كاشف به عمل آمد ايشان مترجم همان هواپيمايي خودمان هستند .
ايشان از ما پرسيدند خانم چرا وقتي از شما ويزا خواسته اند ، بليط نشانشان داده ايد ؟ اصلا ويزاي شما كو ؟
گفتيم ما داروندارمان همين پاسپورت است و بليط و ديگر هيچ . كسي برگه ويزا دست ما نداده كه ما حالا رونمايي كنيم .
آقا عصبي تر شده و فرياد زدند يعني چي ؟ شما بدون ويزا آمده ايد به يك كشور ديگر ؟ اصلا چطوري بدون ويزا آمديد؟
ما هم فرموديم والا سفر قبلي هم كه ما به سوئد رفتيم برگه ويزا ندادند همين مهر سفارت كه در پاسپورتمان خورده كارمان را راه انداخت . حالا اينكه شما مي فرماييد ، قانون جديد است ؟ ما كه خبري از آن نداشتيم . اصلا مگر اينها سفارت خودشان را قبول ندارند كه مهر رواديد در پاس ما زده است ؟!
آقا فرياد خود را بلندتر كرده و گفتند اصلا شما آمده ايد اينجا چكار كنيد؟
ما هم گلويمان را صاف كرده و فرموديم ما براي شركت در يك سمينار پزشكي به اينجا دعوت شده ايم .
ايشان پرسيدند خب بقيه اعضا الان كجا تشريف دارند ؟
فرموديم آنها تهران هستند با پرواز سه شنبه مي رسند .
گفتند شما چرا با آنها نيامديد ؟
گفتيم ما زودتر آمديم كه دوستمان را در اينجا ببينيم و اصلا قرار است كه در خانه ايشان اقامت داشته باشيم .
آقا فرمودند خانوم عزيز بدون ويزا آمده ايد پاريس و مي گوييد براي سمينار پزشكي آمده ايد و آن وقت مي رويد منزل دوستتان ؟ اصلا شما چه سمتي در اين سمينار پزشكي داريد؟
قوه تخيل خود را به كمك گرفته و فرموديم ما براي تنظيم صورتجلسات اين سمينار آمده ايم .
آقا فرمودند آنوقت اين صورتجلسات را به چه زباني مي نويسيد ؟ شما كه فرانسه بلد نيستيد. اصلا شما كه براي يك هفته اجازه اقامت در فرانسه را داريد براي چي بليط برگشتتان مال دوهفته ديگر است ؟ فكر كرده ايد كه مي توانيد در اينجا هر كاري دلتان خواست بكنيد ؟ و در حالي كه رگهاي گردن آقا بيرون زده و چهره اش سرخ شده بود ، هي سر ما فرياد مي زد .
مي خواستيم بگوييم حسن خُلق محمدي را از اين برادران بيگانه ياد بگير كه چقدر با احترام با ما رفتار كردند آنوقت تو هموطن مثل اينكه با يك قاتل بالفطره طرفي هي سرما هوار مي زني . اما به جاي اينها با خونسردي گفتيم آقاي محترم ما نمي دانيم چرا برگه ويزا را به ما ندادند اما مي دانيم كه ويزايي كه در پاسپورتمان حك شده اجازه ورود به خاك اين كشور را به ما مي دهد .
كه در اينجا آقاي مترجم عصباني تر شده و فرياد زدند خانوم حرف اضافه نزن . هر چي ازت مي پرسم همان را جواب بده . اينجا ايران نيست كه توضيح اضافه بدهي .
ما هم در حالي كه تكاني زنانه به سرو گردنمان مي داديم فرموديم خب شما هر چقدر كه لازم است ترجمه كنيد مجبور نيستيد توضيحات اضافي را هم برايشان بگوييد .
و با اين سخن كبريتي البته از نوع با خطر به جان آقا كشديديم كه اگر حضور برادران بيگانه نبود حتما از خجالت ما لابد با نواختن يك سيلي برمي آمدند.
بعد از بحث و تبادل نظر با طرفين فرانسوي به ما فرمودند خانوم پول همراه داريد ؟
با تعجب گفتيم پول ؟ چقدر مي خواهيد ؟
ايشان با برافروختگي گفتند پول داريد كه بليط برگشت بگيريد به تهران ؟
ما با تعجب گفتيم برگرديم تهران ؟ براي چي ؟
فرمودند براي اينكه ويزا نداريد حق ورود به خاك فرانسه را نداريد.
گفتيم يعني اين ويزاي داخل پاسپورت از نظر اينها اعتبار ندارد ؟ يعني اينها با سفارتشان در تهران مشكل دارند ؟
و اين سوالات ما باعث يك تذكر آيين نامه اي ديگر از جناب مترجم شد كه اضافه حرف نزنيم كه برايمان دردسر و زندان دارد.
ما هم با دلخوري گفتيم خب ترجمه نكن آقا مگر هر چي ما گفتيم شما بايد مثل حسنعلي راستگو بگذاريد كف دست اينها ؟ ما داريم با شما دردل مي كنيم آقا تو اين غربت .
به اينجا كه رسيد ديديم صبح راه افتاده ايم و صلات ظهر به پاريس رسيده ايم خسته و كوفته و حالا هم كه بايد برگرديم تا شب به تهران برسيم لااقل قدری استراحت کنیم در اینجا .
از طرفي يادمان آمد كه در ساكهاي متعددي كه در دست داريم مواد خوراكي به سوغات آورده ايم كه دارد خراب مي شود .
دوستمان سفارش والك داده بود براي ويارونه والك پلو براي شوهرش . خيار و نان بربري و گوجه سبز و هزارويك چيز ديگر كه روي دستمان سنگيني مي كرد .
به آقاي مترجم گفتيم حداقل اجازه دهيد اين سفارشات ايراني را به دوستمان تحويل داده بعد برويم از اين ولايت ، ما تنها .....
آقاي مترجم كه تازه يواش يواش داشت عِرق ملي شان يك تكاني مي خورد پرسيدند مگر دوستتان كجاست ؟
عرض كرديم همين پايين توي سالن انتظار فرودگاه بي صبرانه منتظر استقبال از ما هستند .
بعد از مشورت با برادران مسول فرمودند اگر الان دوستتان را ببينيد مي شناسيد ؟
خنده مان گرفته بود كه سالها با اين دوست عزيزمان روزها را به شب رسانده بوديم و حالا چرا نبايد بشناسيمشان .
فرمودند با يك پليس برويد پايين و دوستتان را بياوريد اينجا .
ما هم باروبنديلمان را به امانت گذاشته و خوش و خندان به اتفاق يكي از اين خانمهاي پليس راهي سالن انتظار فرودگاه شديم .
در آن همهمه مسافران و مستقبلين مينا را يافتيم و با شعف برايش دست تكان داديم . اما ميناجان كه با تاخير زياد و بعد هم ما را با پليس رويت نمودند داشتند قالب تهي مي كردند كه چه اتفاقي براي ما افتاده و آيا ما جنس قاچاق همراه داشته ايم كه با پليس همراهمان كرده اند ؟
و هي توي سروصورت خودش مي زد كه پوري چه غلطي كردي كه اينجوري شده ؟ ما هم با خنده خوش خوشانمان مي گفتيم چيزي نشده ميناجان بيا برويم بالا با شما كار دارند .
تا به طبقه بالا و دفتر مربوطه برسيم مينا جان ديگر رنگ به چهره نداشت .
از در كه وارد شد با زبان فرانسه با آقايان صحبت كرده و در جريان واقعه قرار گرفت .
بعد از گفتماني كه بين آنها صورت گرفت مينا آدرس منزلش را داده و كارتهاي اعتباري اش را نشان پليس داد و قول شفاهي داد كه در اين مدت مرا ساپورت خواهد نمود و آنها بدين شرط كه من در پايان مدت يك هفته اي ويزا ، خاك فرانسه را ترك كنم ، با بزرگواري اجازه دادند كه وارد خاكشان شوم .
از پله ها كه پايين مي آمديم در حالي كه ميناجان از عصبانيت قرمز شده بود اما ما مثل يك شندره خوشان اصيل بوديم كه ناگاه يادمان آمد براي تشكر مي توانستيم يك بسته از پسته هاي فرداعلاي وطني را به يادگار به برادران و خواهران پليس بدهيم كه حالا ديگر با هم دوست شده بوديم .
اما مينا جان شديدا جلوي ما را گرفته و گفتند از اين غلطها نكن كه اينجا نشانه رشوه دادن است و ما گفتيم ميناجان چه اشكالي دارد مي خواهيم يادگاري بدهيم .
كه ميناجان فرمودند پوري خفه ميشي يا خفه ات كنم ؟ مرده شور اون يادگاري دادنت كه مرا نصف عمر كردي با اين آمدنت.
به پايين كه رسيديم تازه يادمان آمد كه ما هنوز چمدانمان را تحويل نگرفته ايم و پيش خودمان گفتيم كه حتما چمدان در اين صحراي محشر به ديار باقي شتافته است و حالا يقه كي را بگيريم بابت آن ؟
اما با راهنمايي مسولين امر وارد اتاقي شده و ديديم چمدانهايمان خيلي محترم در گوشه اي گذاشته شده تا صاحبش بيايد.