امان از دست شما ملت قهرمان پرور كه براي آدم زنده هم حرف در مي آوريد.

ما كجاي واقعه گفتيم بدون ويزا رفتيم به ينگه دنيا ؟!

به آنچه شما اعتقاد داريد قسم ياد مي كنيم كه ما ويزاي مربوطه را در يكي از صفحات پاسپورتمان حك شده داشتيم و حتي الان هم اين سند در دستمان است .

فقط طبق قانون جديد شينگن ، كه آن زمان ظاهرا تنها دو هفته از تصويبش گذشته بود ، مسافران عزيز بايستي علاوه بر مُهر ويزا در پاسپورتشان ، يك برگه ويزا هم شبيه اين برگه هايي كه الان دفاتر هواپيمايي براي بليط مي دهند ، مي داشتند كه ما به دليل آنكه از آن گروه پزشكان مربوطه جدا شده و  براي خودمان تنها تنها رفته بوديم به ديار غربت ، در نتيجه فاقد اين برگه كذايي بوديم .

وگرنه ما كار خلاف قانوني نكرده بوديم به خيال خودمان لابد .

از فرودگاه كه خارج شديم خودمان را به خانه رسانديم كه آپارتماني بود در طبقه 23 يك ساختماني كه البته  هيچ شباهتي به آنچه ما در خواب ديده بوديم نداشت .

ناهار را كه يك كته فرداعلا بود با مرغي بسيار خوشمزه ، با اشتهاي تمام خورديم و سوغاتيهاي ميناجان را داخل يخچال جاسازي نموديم به اتفاق و تازه عصر شوهرميناجان كه براي يك جراحي كوچك در بيمارستان بودند به خانه آمدند و ما حال و احوالي پرسيديم و ايشان كه در جريان شيرين كاري ما قرار گرفتند هي مي گفتند پوري عجب كاري كردي و چقدر خدا بهت رحم كرده كه پليسهاي سياهپوست اينجا خيلي قلدر و زبان نفهمند و به اين سادگي كسي را رها نمي كنند و عجيب است كه ديپورتت نكرده اند و ميناجان هم با حرص درحالي كه رگهاي گردنش بيرون زده بود ، مي گفتند حالا خانوم تازه ميخواست به پليس فرانسه رشوه هم بدهد .

و ما هم غش غش مي خنديديم و اگر باز هم شما دوستان مي خواهيد خونسردي ما را زير سوال ببريد بدانيد و آگاه باشيد كه ما آن زمان هنوز به عمق فاجعه پي نبرده بوديم كه بخواهيم از اتفاقات پيش آمده بترسيم .

شايد اگر سن حالا را داشتيم با ديدن اين صحنه ها چندين كفن هم عوض مي نموديم .

فردايش به گشت و گذار و ديدن خيابان قشنگ شانزليزه گذشت .

خياباني بسيار ديدني كه پياده روهايش پر از ميز و صندلي هاييست با مشتريهاي دائمي براي خوردن يك فنجان قهوه و كشيدن يك نخ سيگار ......

و اين صندلي ها چنان كيپ هم چيده شده اند كه  انگاري توي بغل مشتري كناري ات هستي و با هر نوع پوششي كه مي نشيني اما دريغ از يك سر سوزن نگاه كنجكاو آقايي كه كنارش چسبيده اي و اين افسوسي ست براي ما كه در اينجا با وجود لباس فرم صدارتخانه و سادگي شكل و شمايل ، از يك فرسخي ،  سنگيني نگاهي را روي خود داريم كه به خودمان شك مي كنيم و هي خودمان را جمع مي كنيم .

در روز يكشنه اعلام كرديم كه مي خواهيم برويم به قبرستان پرلاشز .

ميناجان هرچه كردند ما را از اين تصميم كبرا منصرف سازند ، ما زيربار نرفتيم كه يكي از دلايل سفر به پاريس ديدن پرلاشز بود و حضور بر آرامگاه صادق هدايت .

و اين نيت خالصي بود براي سفر به پاريس قربته اله الله و جالب آن بود كه مينا بعد از اين همه سال زندگي در آنجا هنوز به پرلاشز نرفته بود .

قرار شد بعد از صرف ناهار عازم قبرستان شويم . شوهر ميناجان كه مثل همه چاقهاي دنيا خوش اخلاق است يك خوراك زبان خوشمزه براي ناهار درست كرد و ما در يك محيط صميمي به اتفاق مينا جان و دخترشان جاي همگي خالي ،‌نوش جان كرديم .

و با عجله راهي مترو شديم براي رفتن به آنسوي شهر پاريس و زيارت پرلاشز .

به قبرستان كه رسيديم فضايي ديديم با هيبتي عظيم كه دم در ورودي يك راهنماي قبور دست ما دادند كه بتوانيم آرامگاه عزيزان  از دست رفته را راحتتر پيدا كنيم .

ما كه طبق قاعده از اين نقشه خواني به زبان فرانسه نبايد چيزي مي فهميديم .  

اما ميناجان هم هر چي نقشه را بالا پايين مي نمود چيزي جز گيجي بيشتر نصيبش نمي شد. ما كه ديديم بعد از يك ساعت گم شدن ، ميناجان كلافه شده و هر كه را نمي خواستيم از مشاهير بزرگ قرن 17 و 18 به اين طرف را رويت مي كرديم جز صادق خان عزيز را ، هوش و حواس نداشته مان را جمع جور نموده و در ميان آن درختان كهن هزارساله يك راهي را انتخاب كرده و مينا را هم به دنبال خود كشانديم .

و بخش جالب اين سفر همينجا بود كه ما بدون آنكه قبلا پرلاشز را ديده باشيم تحت تاثير يك نيروي نامرئي از راههاي پرپيچ و خم در بين درختان گذشته و سرانجام اول قبر غلامحسين خان ساعدي را يافتيم و چند قبر آن طرفتر هم مزار صادق خان را ديديم كه بر روي سنگ قبرش يك دسته گل پلاستيكي قرار داشت كه دهن كجي مي كرد به آن جغد حك شده كنار سنگ و گند زده بود به آن سنگ زيبا با طراحي منحصربفردش كه قطعا اگر صادق دستش از دنيا كوتاه نبود آن گل پلاستيكي را تكه تكه مي نمود كه خب ميناجان زحمت اينكار را كشيدند.

بعد از آنكه كلي با صادق خان درد دل نموديم و چند عكس هم به يادگار برداشتيم ، يك بطري آبي بر مزار اين عزيزان ريختيم به رسم اينجا و قبرها را شستيم  و  خداحافظي ......

و همان راه رفته را كه برمي گشتيم ، احساس مي كرديم قبلا هم اينجا آمده ايم البته در آن زمان كه نه ، احساسمان مال  قرن هجده يا هفده بود كه پنداري در پاريس زندگي كرده و در يكي از همان قبرهاي پرلاشز هم دفن شده ايم .

به خانه كه رسيديم غروب شده بود و ما كه بسيار خسته بوديم در اتاقمان بيهوش شديم و يك ساعت بعد ، از تب و لرزي كه گرفته بوديم بيدار شديم و حالا نلرز كي بلرز .

نمي توانستيم دندانهاي مان را كنترل كنيم آنقدر كه به هم مي خورد و حال بسيار غريبي داشتيم كه پنداري وهم قبرستان بدجوري روي ما اثر گذاشته بود و بعد هم گل و گلاب به رويتان كه هي بالا آورديم و خانه هم طبق اصول شهرسازي آنجا البته  شير آب و شيلنگ توالت نداشت و توالت فرنگي بود و يك آفتابه ايراني كه براي هربار قضاي حاجت بايستي آفتابه را از شير حمام آب مي كرديم و استفاده مي نموديم ......

و حالا ما كه ناغافل براي دومين بار در عمر پربارمان استفراغ كرده بوديم ، از وحشت و بيچارگي نمي دانستيم چه جوري آفتابه را ببريم به حمام و پر از آب كرده و با آن حال و اوضاع ناخوشايندي كه لباسمان هم كثيف شده بود دوباره به توالت برگرديم براي نظافت توالتي كه كفپوش آن موكت بود و ما به گند كشيده بوديمش .

 البته اينكه ما از حالت تهوع وحشت عجيبي داريم يك مسئله اثبات شده است كه حتي با خواندن چندباره كتاب تهوع ژان پل سارتر هم نتوانستيم سرنخي از اين معما پيدا كنيم كه اين نويسنده عزيز در آن اثر از تنها چيزي كه حرف نزده تهوع است .

خلاصه با بدبختي توانستيم آثار الباقي خود را تميز نموده و خودمان را هم مرتب كنيم و به اتاقمان برگرديم كه ميناجان يك پالتويي به ما دادند و پوشيديم و رفتيم زير لحاف تا نيمه شب كه ظاهرا هيچ علائم حياتي از خود نشان نداده و ميناجان را نصفه عمر كرده بوديم بابت وجود ذيوجود خودمان كه امانتي بوديم براي ايشان .

نيمه شب كه بيدار شديم شوهر ميناجان پاي كامپيوتر مشغول نقشه كشي بودند و جوياي احوال ما شده و مراتب نگراني اهل خانه را به ما اعلام نمودند و اينكه چرا اينجوري شده ايم ؟!

 و ما هم توضيح داديم كه هنوز در فكر آن قبرستاني هستيم كه رفتيم . و يك لحظه آن فضا را فراموش نمي كنيم انگار سنگيني آن باغ و آشنا بودن آن فضايي كه تاكنون نديده بوديم ، ما را بدجوري درگير كرده بود.