ازحكمتهاي خداوندي يكي هم آنست كه هريك از بندگانش آرزوهايي در دل داشته باشند كه با تمام تلاش و كوشش براي رسيدن به آنها ، باز هم حداقل يكي از اين آمال در دلشان بماند تا همچين دست خالي هم به به آن دنيا نرفته و آرزويي را با خود به گور ببرند ........

و اي كاش كه ما آنقدر حواسمان باشد كه خودمان تشخيص دهيم كدام رويا پابه پاي ما تا قبرستان خواهد آمد و  وقتمان را در اين دنياي فاني بابتش تلف نكنيم .

 در همان چهارسال اول زندگي كه درخانه اي به سبك خانه قمرخانوم ، اتاقي كاهگلي داشتيم با سقفي گنبدي كه در روزهاي آفتابي  از روزنه آن سقف هميشه گردوغباري در هوا معلق بود و ماي بدون اسباب بازي ، سرگرمي مان آن بود كه با دستهاي كوچك خود به خيال خودمان آن ذرات را در هوا شكار كنيم ، آرزوي داشتن خانه اي از آن خود را داشتيم .

وقتي در توالت اشتراكي انتهاي حياط كه كاسه توالتش آنقدر عميق بود كه تازه وقتي شلوارمان را بالا مي كشيديم ، محصول ارسالي به ته مستراح مي رسيد ،

وقتي همه همسايگان دور  حوض وسط حياط رخت و ظرف و بچه هاي خود را مي شستند ،

آرزوي بزرگ ِ خانه داشتن را در دل كوچكمان مي پرورانديم .

سالها بعد در خانه اي بهتر پنج نفري در يك اتاق زندگي مي كرديم كه هم اتاق پذيرايي و هم نشيمن و هم اتاق خوابمان بود و مادر غذاي خانواده را در راهروي خانه روي چراغ علائالدين مي پخت ، آرزوي خانه اي با آشپزخانه در دلمان بود .  

و آن زمان كه دست چپ و راستمان را شناختيم و مدادي به دست گرفتيم ، با همه بي استعدادي در نقاشي ، اما يك چيز را خوب مي دانستيم و آن كشيدن خانه اي بود براي نشان دادن آرزوي نهفته در دلمان و با گذشت سي و اندي از آن سالها هنوز كه هنوز است با وجود آنكه هيچ پيشرفتي در نقاشي نداشته ايم ، اما آن خانه را بدون هيچ تجملي به همان شكل روي كاغذ مي آوريم حتي با وجود امكان گرفتن مجوز تراكم ساختمان ، اما ما باز هم آن اولين خانه ذهنمان را مي كشيم .

 **

 

كه سقف شيرواني زرد رنگ داشت با دو پنجره كه پرده هايش را به كناري زده بوديم و دري كه به يك جوي آب باز مي شد و ديگر هيچ ................

در سالهاي ابتدايي اشتغال به كار كه اداره فخيمه در شهرك غرب بود و ما ساعت چهار صبح از خانه مان در اطراف تهران خودمان را به  كوچه پس كوچه هاي شهرك مي رسانديم ، با حسرت آن خانه هاي ويلايي را نگاه كرده و آهمان را فرومي خورديم كه چون كه تقدير چنين بود ، چه مي كرديم ؟

كه با وجود بيست سال سابقه كاري به دليل مسوليت خانواده معظم له نتوانستيم ديناري پس انداز براي خود داشته باشيم تا بلكه ما هم اتاقي از آن خود داشته باشيم .

حتي در بتهرين سالهاي عمر هم كه اجاره خانه پدري را پرداخت مي كرديم هم ،  اين امكان نبود كه اتاقي مجزا داشته باشيم كه به حسرت استقلال نداشته مان در چهل سالگي تن به ازدواج ندهيم .

با همه اينها نمي دانيم چرا در زمان آن عهد بستن براي زندگي مشترك اين تنها آرزوي خود را فراموش كرده و كنكاش بيشتري نكرديم تا همسر عزيز را مجاب به عوض كردن خانه اي كنيم كه از همان ديدار اول به دلمان ننشست و دروديوارش چنان ما را در خود فرو برد كه تا مدتها افسرده بوديم از آينده خود در اين خانه .

شايد ما هم مثل ديگر همنوعانمان فكر مي كرديم كه آرام آرام حرفمان را به كرسي نشانده و همسر را راضي به تعويض خانه خواهيم نمود .......

 و چه تصور ساده لوحانه اي كه اكنون با وجود عشق بي نظيري كه ميان ما حاكم است اما حرف مرد يكي است و ايشان چون توانايي تعويض خانه را ندارند ، حتي حاضر نيستند به راههاي رسيدن به مقصود فكر كنند چه رسد به آزمودن راههاي ممكن .

و ما كه در خانه پدري با همه پرداختهايي كه بابت وسايل خانه آنها داشتيم ، اجازه نداشتيم كه جاي ميزي را تغيير دهيم ، همه اميدمان به زندگي آينده بود تا در خانه خودمان عقده هاي دل را بگشاييم و عشق به خانه داري را به ظهور برسانيم .

 اما افسوس و صد افسوس كه در زندگي خودمان هم دستمان را با استدلال يادگاريها و خاطرات گذشته شان چنان بسته اند كه تمامي آن شوق و انگيزه ازلي را از ما گرفته اند .

اگر جوانتر بوديم حتماً براي احقاق حق خود در اين خانه ، گونه ديگري برخورد مي كرديم ، اما حالا نه حوصله اي هست و نه تواني براي بگومگو با دو مردي كه يكي در نقش همسر و ديگري در نقش فرزند همسر ، به همه چيز خانه شان حساس و دقيق اند .....

و ما بايد در راستاي نظر آنها چيدمان داشته باشيم چرا كه تنش در محيط خانه را تاب نمي آوريم .

اين آپارتمان هشتاد متري كه تنها ده سال از ما كوچكتر است ، چنان قديميست كه سالن پذيرايي نداشته و اتاقي با دروديوار محصور شده را پذيرايي صدا مي زنند ........

و اين ديوارهاي بتني چنان فضا را تنگ كرده كه ما درنهايت مي توانيم پذيراي هفت نفر مهمان باشيم و تازه مسير رفت و آمد مهمانان درفضاي  خانه ما بايد حساب شده باشد كه با هم تصادف نكنند ......

و شما بدانيد و آگاه باشيد كه همسر ما بزرگ فاميل هستند و البته واضح و مبرهن است كه به مناسبتهاي مختلف بايستي ميزبان پنج خواهر و دو برادرشان باشيم كه با احتساب  فرزندان و نوه و نتيجه و زادورود آنها سرجمع مي شود هفتادو دو نفر كه فقط فاميل درجه يك محسوب مي شوند .

و ديگر جايي براي عمه قزي و خاله خانباجي هاي فاميل نخواهد ماند .

و وقتي ما اعتراض داريم به كوچك بودن فضاي خانه براي مهمان داشتن ، آقاي همسر مي فرمايند كه

خانه مان كوچك است اما دلمان بزرگ .....

كه البته متين مي فرمايند كه اگر دل بزرگي نداشتند همه حق و حقوق خود را در اين سالها به فرزندان دسته گلشان تقديم نمي كردند كه حالا در اين سن روزگار به سختي بگذرد .

و آنچه كه ما را با خدايمان درمي اندازد اينست كه در زندگي هميشه حداقل ها را از او خواسته ايم و اگر مي خواهيم خانه را عوض كنيم يك خانه نود متري در همين غرب تهران مي خواهيم و نه در شمال شهر .

خانه اي كه سالن پذيرايي اش تا دم در ِ آپارتمان كشيده شود كه بتوانيم براي خودمان يك چهارپايه دمِ در بگذاريم و مهمانان را تماشا كنيم .

اما نمي دانيم اين آرزوي ما چرا بايد محال باشد از نظرِ بلند خداوندي كه به همه مي بخشد و از ما دريغ دارد .

و با اين دريغ خود تكليف ما را با آرزويي كه به گور خواهيم برد روشن نموده اند .

بد نيست شما هم توشه همراهتان را بشناسيد كه در اين روزگارِ گراني ،  وقت ارزشمندتان را برايش خرج نكنيد .

 پند و اندرزمان ندهيد كه بايد چنان باشيم و چنين ، كه همه راهها را آزموده ايم در اين شهر و تنها راه باقيمانده بيرون كشيدن رخت بختمان  از اين واديست .

 

پي نوشت :

در آن جاي خالي ** ما خانه آرزوهايمان را كشيديم كه ظاهراً بلاگفا هم از نشان دادنش اكره دارد !!!!!