سالی دگر..........
سالی دگر گذشت .
سالی سرشار از امیدها و آرزوهای کوچک و بزرگ و دست یافتنی و نافرجام .
سالی پر از استرس و استرس و استرس .
سال از دست دادن عزیزان و خالی بودن جای آنها در این دنیای وانفسا .
سالی به سان همه این سالها در آرزوی داشتن سالی بهتر از همه این سالها .
و با وجود محال بودن این آرزو در ظاهر ....... اما
امید ریشه داری در اعماق جانم می گوید که ما می مانیم با همه زخمها و شکستگی های دلهایمان .
ما می مانیم با وجود آن پوسته شکننده بیرونی و درون تکه تکه شده مان از غم و درد .
ما همچنان می مانیم .
هرچند که در سالی که گذشت باز هم بدرقه گر دوستان بیشتری از این آب و خاک بودیم که چونان گل صدبرگ در تمامی دنیا پخش شدند و جای خالی این پرستوهای مهاجر را هیچ خوشی گذرایی پر نخواهد کرد .
آمدیم برگردیم به سالهای رهایی از قیدهای دنیوی و شکوفایی ادبی سالهای جوانی ، اما این خانواده معظم که همگی پای جعبه جادو نشسته اند ، با سوال حیاتی "شام چی بخوریم " تمامی افکار ما را با آن قیچی باغبانی گوشه باغ چنان تکه تکه کردند که با هیچ قلمه ای نتوانیم این بوته های به جای مانده را از خطر پرپرشدن نجات دهیم .
بعد از دهه مبارک آمادگی برای آمدن نوروز و روزهای اول سال جدید که ما پای اجاق گاز و پذیرایی از مهمانان و شغل شریف نظافت هر روزه ، اصلاً نفهمیدیم چگونه گذشت ، گفتیم حالا که در هوای ابری شمال همه سر مبارکشان به فارسی الکن فارسی وان گرم است ، ما هم دکمه های کیبورد لب تاب را از خطر بیکاری نجات دهیم که ناگهان نگاه پرسشگر یازده جفت چشم به ما دوخته شد و ما شرمزده از آنکه ساعت هفت و سی دقیقه بعد از ظهر نهمین روز از فروردین است و ما هنوز فکری برای پر کردن خندق بلای این جماعت نکرده ایم .
هر چه نباشد امشب مهمان ویژه ای داریم و اخمالو و باربی عزیز نیمه شب به این جمع ملحق خواهند شد که نمی شود شام را به سادگی برگزار نمود و باید دیگ را در دیگچه بگذاریم تا آقای همسر که بعد از ساعتها حداقل بابت شام شب التفاتی به ما نموده و یادشان آمده که ما هم در این سفر حضور داریم ، بیش از این با نگاههای خشمگین خود ، زن بابای بچه ها را که ایل و تبار محترم خود را در اینجا جمع نموده ، نوازش ندهند .
................................................