حکایت این روزهای ما 24
اگر این روزها سکوت نموده ایم حمل بر کم حرفی ما نباشد خدای ناکرده ، كه بسيار هم سخنهاي شيرين داريم از براي گفتن .
اما چه كنيم كه اين ذهن مشوش ما بين خانه و اداره سرگردان است و با كم شدن ساعات كاري ، بايد با تردستي حجم زياد كار را در زمان كمتري به سرانجام برسانيم .
و ديدوبازديدهاي عيد هم قربانش برويم تا پاسي از ارديبهشت ادامه خواهد داشت و البته اين مراسم براي آقايان خانه بسيار دلنشين است و كسي هم برايشان توضيح نمي دهد كه اين مهمان بازي ها چه فشاري بر دوش خانم خانه خواهد داشت كه تا نيمه شب پلكهايش را با داربست چوب كبريت باز نگه دارد و صبح آفتاب سرنزده به محل كار بشتابد .
ما كه همين جوري بدون فوق برنامه هم صبح كه از كابوسهايمان بيدار مي شويم ، خسته و درمانده فحشهاي آب نكشيده را نثار زندگان مي كنيم و تا ساعت 10 صبح هم چنان قيافه اي داريم كه انگاري طلبكار سهم الارث خود از اجدادمان هستيم و نزديكيهاي ظهر كه خيالمان راحت مي شود كه آبي از اموات گرم نخواهد شد ، قدري گشاده روي مي شويم و بقيه روز را سرگرم چرتكه انداختن زندگي هستيم كه چگونه روزمرگي هايمان را متنوع تر كنيم .
و خسته و خاكشير كه به خانه مي رسيم هنوز رخت صدارت بر تنمان است كه خاله خانباجي و عمه قزي و خواهرزادگان آقاي همسر لشكر كشي مي كنند به خانه ما تا رسم ادب را بجا آورده و تبريكات صميمانه خود بابت حلول سال جديد را با صرف شام ابلاغ نمايند .
و اين چرخه زندگي همچنان در گردش است و آقاي همسر متعجب از خستگي ماندگار ما كه مگر كوه جابجا كرده ايم با آشپزي كردن خود ، كه تازگيها دستمان هم نمك نداشته و ايرادات جالبي از دستپخت مايي مي گيرند كه دوستانمان عمري براي اين آشپزي سرودست شكسته اند .
هي روزگار كه چرخيدي و چرخيدي و ما را كجا نشاندي كه اينهمه هم منت بر سرمان داري بابت اين سرنوشت .....
ناسپاسي نكنيم كه به مرگ گرفته بودنمان كه حالا به تب راضي باشيم و خشنود .
مي خواهيم بازگويي سيكل خواستگاران را به سرانجام برسانيم ، مي خواهيم از تعطيلات مزخرف عيد بگوييم ، مي خواهيم از اتفاقات ريزودرشت خانه و خانواده بگوييم ، مي خواهيم از زمين و زمان بگوييم ، اما درد بي درماني در جانمان ريشه داده كه روي هيچ مطلب جدي و شوخي نمي توانيم تمركز نماييم .
پنداري چه بخواهيم ، چه نخواهيم ، مغزمان در تعطيلات ساليانه به سر مي برد و حالاحالاها خيال آن ندارد كه از اين رخوت و سستي خدادادي بيرون آمده و خانواده اي را از نگراني نجات دهد . شايد هم تعطيلات چهل سالگي باشد كه اينقدر خسته ايم و خسته ايم و ...........