از دست عزيزن چه بگويم ؟

گله اي نيست

گر هم گله اي هست ،

دگر حوصله اي نيست .....

 

نمي دانيم از قدرت خداوند آيا ما به حال روزهاي گذشته برخواهيم گشت يا آنكه پروردگار اينگونه مقدر فرموده اند كه لال بمانيم و البته كه اين حرف نزدن براي يك زن ، عواقب وخيمي خواهد داشت كه از همين حالا سخت ما را نگران نموده است .

اما دست خودمان نيست كه قفسه سينه مان به روزي افتاده است كه گنجايش بيش از سه كلمه را نداشته و اگر بخواهيم يك شبه جمله را به جمله تبديل كنيم ، پنداري تخته سنگي روي سينه مان سنگيني مي كند كه نمي توانيم حرفي بزنيم .

و البته واضح و مبرهن است كه هرگاه نااميد بوده ايم از زمين و زمان ، نوشتن حالمان را بهتر كرده ، و حالا با اين ننوشتن ، خودمان هم بدجوري نگران آينده نزديك و گاهي هم دورمان شده ايم .

بگذريم از آنكه صداي همه دوستان و آشنايان رساتر شده از اين سكوت و نگاههاي ديوانه باري كه به اطراف خود داريم .

درد اينجاست كه دردت را نه مي خواهي و نه ديگر مي تواني تكرار كني براي اين ملت هميشه در صحنه و دلت مي خواهد كسي تو را زير ذره بين نگذارد كه مجبور باشي به پاسخگويي اندر احوالاتي كه داري اما چه بخواهي چه نخواهي ، در اجتماع هستي و دوستاني داري كه نگران حال و روزت هستند و دلشان مي خواهد كاري براي بهبودت كنند اما به مجرد آنكه لب به سخن مي گشايي ،خودت هم شرمزده اي از تكرار مكررات اين روزمرگيها كه گريبان همه را در دست دارد و يكي اش هم تويي با همه سابقه مقاوتي كه داري .

مدتيست كه با مقدرات  خداوند عالم بدجوري  درگير شده ايم و شب و روز در حال چرا گفتن و بعد كه خسته مي شويم از تكرار اين سوالات بي جواب ، مي خواهيم كه در اين جبر مطلقي كه هست ، هر آنچه را كه صلاح مي داند پيش آيد كه ما بيش از اين ياراي مبارزه براي رسيدن به هدف هرچند كوچك را نداريم .

اما وقتي خالقت هم تو را در بلاتكليفي رها مي كند ، ديگر نمي داني كه بايد چنگ به كدامين ريسمان بزني كه در اين معلق بودن تكليفت را بداني كه سرانجام به زمين گرم خواهي خورد يا به عرش اعلا خواهي رسيد .

خودش گفته است كه بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را و ما هر چه با نامها و لحنهاي مختلف مي خوانيمش ، كمترين جوابي نمي شنويم .

و شايد گوشهايمان را و چشمهايمان را از دست داده ايم براي دريافت نداي خداوندي كه در آنصورت هم بي انصافيست رها كردن ما در اين برزخ .

نمي دانيم ما بندگان ناتوان به كدامين گناه بايد چنين كيفري ببينيم وقتي بارها و بارها گفته ايم كه در آزمون الهي روي ما حساب نكنند و برگه مردودي خود را هميشه روي سينه داشته ايم كه بارالها ما را معاف فرماييد از امتحانات كه ما ديگر نه سن و سالمان اقتضا دارد براي اين آزمونها و نه ديگر آنقدر ايمان داريم براي شروع كردن از صفر .

 اما دريغ و درد كه چنان ما را به حال خود رها كرده كه احساس مي كنيم چه تنها و غريبيم در اين دنياي وانفسا كه خداوندمان هم روي از ما برتافته است ......

و چنين بنده اي دلش را به چه چيز اين زندگي خوش كند كه بي او همان بهتر كه نباشد .

دلمان خوش بود به آمدن پاييز كه حال خوش گذشته را داشته باشيم اما افسوس در عالمي هستيم كه نه خزان را مي بينيم و نه بهار را .......

و اين ما را چنان نگران نموده است كه مي خواهيم برويم آنجا كه ديگر نباشيم .