ما و محمدتقی خان ( 2)
دیشب در راستای مراعات حال ما ، کُپل جان به امر خطیر آشپزی پرداختند .
و چون ويار سمبوسه سيب زميني داشتند خودشان آستين بالا زده و هر فروند سمبوسه را به سايز و ابعاد خودشان عمل آوردند .
و با وجود بوي مطبوع غذا خودمان را كنترل نموده و به اميد امروز شام نخورديم .
صبح كه غذا را تحويل محمدتقي خان داديم ، فرموديم لطفاً اين غذا را در تابه گذاشته و روي فن كوئل گرم نماييد . چرا كه اين سمبوسه ها در قابلمه جا نمي شود .
ايشان هم چنان سري تكان دادند كه ما تصور نموديم الان يكسره تا فرحزاد مي روند .
ظهر كه به اتاق روبرو رفتيم براي صرف ناهار ، ديديم كه سه عدد سمبوسه را در يك قابلمه كوچك چنان چپانده كه هيچ نشانه اي از هويتش برجا نيست و درِ قابلمه را هم گذاشته و دوجلد دفترچه برآورد و صورت وضعيت را هم رويش گذاشته و يك كاغذ بزرگ هم رويش چسبانده و با دستخط خرچنگي خود نوشته :
"همكاران گرامي لطفاً دست نزنيد . امانت است "
كارد ميزديد خونمان درنمي آمد كه با آن همه سفارش ، چنين بلايي سر غذاي ما آورده است .
صدايش كرده مي گوييم محمدتقي خان مگر ما نگفتيم كه غذا را در قابلمه نريزيد كه لِه مي شود و حتماً در تابه گرم كنيد؟ با قيافه حق به جانبي مي فرمايند :
- آخه درِ قابلمه اندازه تابه نداشتيم .....
- خب در مهم بود يا ظرف زيرين ؟ اينجوري كه همه سمبوسه ها خاکشیر شد ...
- خب عوضش درش كيپ بوده ..
- مگه من ميخواستم درِقابلمه رو بخورم ؟
درحالي كه براي خودش داشت به توجيهات مستدل ادامه مي داد ، رفتم كه غذا را بخورم .
غذايي كه با وجود آن همه بقچه بندي روي فن ، انگاري تو سردخانه بوده باشد مزه آب سرد مي داد .
از خير دوتا سمبوسه گذشتم و سومي را با همان قابلمه روي اجاق گاز گذاشته و مراتب را به اطلاع محمدتقي خان رسانديم كه حواسشان باشد .
نيم ساعت بعد با بوي سوختگي متوجه قصور آقا شديم و در پاسخ به اعتراض ما فرمودند كه مگه نگفتي قابلمه رو ميذاري روي فن ؟
درحالي كه مشغول سق زدن ناهار سوخته بويدم محمدتقي خان آمده و مي گويند:
- بيا ناهارت را با ما عوض كن .....
- چرا ؟
- من كباب دارم بيا عوض كنيم .
- آخه چرا ؟
- خب به جبران اينكه غذات رو تو قابلمه ريختم بيا تو كباب ما رو بخور .......
حالا ما با اين حال خراب بايد حرص بخوريم يا بخنديم به دنيا و تعلقاتش ؟