حکایت این روزهای ما 8
ما ملت شریفی هستیم که در هر شرایطی دست از خلقیات ایرانی مان برنمی داریم .
اینکه می گوییم ایرانی بدین دلیل است که خبر از روحیات مردم ممالک دیگر نداریم و شاید هم واقعاْ منحصر بفرد باشیم .
اين درست كه دايي جانم از رنج و عذاب رها شدند اما اين حادثه يك پيامد مثبتي هم براي فاميل محترم داشت كه بعد از يك سال و اندي بدون تهيه بليط ، چشمشان به جمال مبارك ما روشن شود .
ما از زمان ازدواج فرخنده مان به جز خانواده عمه دايي جان ، با بقيه فاميل هيچ ارتباطي نداشتيم .
البته بنا به دلايل موجهي كه خودمان مي دانيم و خانواده مان و نه آنكه پاي خانواده شوهر در ميان باشد در اين تحريم كردن ...
و اين مراسم مجالي بود براي رويت ما توسط چشمان كنجكاو عمه ها و عمو و زن عمو و ديگران تا ببينند ما بعد از اين يك سال شاخ درآوره ايم يا دم ؟
كه البته هيچ كدام را نداريم جز آنكه از منظر نگاه آنان ما بسيار حجيم شده ايم .
اول در آن شيون و واويلاي خانه دايي جان كه ما از ديدن جاي خالي دايي عزيزم سروصورتمان را با ناخن نوازش مي داديم ، عمه شمسي جان كه از در داخل شدند ، در آن اوج عزاداري و ميان مويه هاي خود به ما فرمودند كه، اي چشم درآمده ما بايد بعد از يك سال تو رو اينجا ببينيم ؟
و ما كه بند دلمان پاره شده بود از اينهمه غضب ، عرض كرديم عمه جان چرا چادرتان را درنمي آوريد كه راحت بنشينيد ؟
و خان اول را اينگونه با موفقيت گذرانديم .
اين طايفه پدري ما رسم وحشتناكي دارند كه تا هفت شبانه روز در خانه صاحب عزا لنگر اندازند كه مبادا صاحبخانه نفسي تازه كند و ما كه شب مي خواستيم به بنده منزل برويم ، بازهم عمه شمسي ما را مورد لطف قراردادند كه اگر شوهر خوب بود چرا تا حالا شوهر نكردي ؟
بعد از تشييع كه به سالن رفتيم براي صرف ناهار ، ما ديديم كه دخترخاله هاي باباجان هي سرتاپاي ما را برانداز كرده و با هم پچ پچ مي كنند . گفتيم شايد از شيونهاي ما در عجب باشند كه البته حق داشتيم براي تنها دايي عزيزمان عنان اختيار از كف دهيم . اما طاقت نياورده و يكي از آنها به نمايندگي از طرف ديگران پيش ما آمده و فرمودند :
- پوري جون تبريك ميگم .
- تبريك برای از دست دادن دايي جان ؟
- نه .... تبريك ميگم كه حامله اي ....
- كي ؟ ما ؟ حامله ؟
- آره ديگه چند ماهت هست حالا ؟
- كي گفته من حامله ام ؟ !!!!!!!!!!!!!!
- خب معلومه ديگه حسابي چاق شدي ....
- اي تو روحتون با اين نتيجه گيري . به عقلتون نرسيده كه من تو اين برف و سرما پالان تنم كردم ؟ شما كه ميدونين من چقدر سرمايي ام ....
- واااااااا ..... يعني بعد از يك سال هنوز خبري از بچه نيست ؟!!!!!!
- اي خدااااااااااااااااااااااااااا
*عاقلان فاميل فرمودند كه در فرداي دفن قبل از روشن شدن هوا بايد سرخاك باشيد كه متوفا چشم به راه است و ما و دخترعمه ها هم ساعت 5 صبح داوطلبانه عازم قبرستان شديم كه عمه شمسي دستور اكيد فرمودند كه سرراه برگشت حتماً نان بربري خشخاشي تازه براي صبحانه من بگيريد كه هوس كرده ايم .
و اين سواي ويارهاي ناهارو شام ايشان بود كه در اين هفت شبانه روز اردهاي ناشتا مي دادند و همه ملزم بودند به برآوردن حاجات ايشان كه مجلس مجلس محترمي بود و جلب رضايت ايشان واجب كفايي ........
و خلاصه آنقدر از دست ايشان حرص خورديم كه درد خودمان را فراموش كرده و با تشكيل يك ستاد بحران در پي آن بوديم كه چگونه از خرده فرمايشات عمه شمسي خلاص شويم تا سرفرصت گريه هايمان را بكنيم .....
پي نوشت :
اين مشت را نمونه خروار داشته باشيد كه بيش از اين حوصله بازگويي نداريم از اين روزهاي سياه كه جاي خالي دايي جان بدجوري اشكمان را روان مي كند .......