در روز ملاقات کذایی با فریدون خان ، ما را ساطور هم می زدند یک قطره خون برای اهدا نداشتیم از بس که عصبانی بودیم از این توفیق اجباری که روز روشنش هم دل خوشی از ایشان نداشتیم حالا که دیگر در مقایسه با آقای ابراهیمی فریدون خان از هیچ امتیازی هم برخوردار نبودند و اگر حساب آن فامیل دور نبود ، هيچ وقت تن به آن ذلت همنشيني نمي داديم .  

از در پارك پرنس كه رفتيم تو ، مثل سگ سوزن خورده به كافي شاپ غريب آنجا  داخل شده و فريدون خان را سرخوش و خندان يافتيم .

در حالي كه سعي فراوان داشتيم تا اعصاب خود را كنترل كرده و آن يك ساعت را تحمل كنيم ، پاي ندامت نامه ايشان نشستيم كه نمي دانستند تقصير را به گردن كدام غايبي بياندازند .

 اما در سخنان گهربار تاكيد زيادي داشتند بر نصيحتهاي همسر دوستشان كه به ايشان آموخته بودند كه زنان ايراني فقط به د نبال پول و ثروت هستند و خالي كردن جيب مردان غيور .....

و از رقمهاي خريد خانه و مراسم ازدواج به اين نتيجه درخشان رسيده بودند كه فريدون خان در تله يكي از اين شياطين زن نما گرفتار شده و نجات ايشان در دستان توانمند اوست تا اين مرد بدبخت را از اين فلاكت نجات داده و او را به دوست خود معرفي كنند كه خانومي مطلقه و داراي فرزند بودند و فريدون خان در ديدار با آن خانوم كانديد شده ،  از ايشان و رفتار و گفتارشان خوششان نيامده و زير استثمار اين دسيسه نرفته بودند .....

و بعد جاي خالي ما در زندگي آنقدر آزارشان داده كه تصميم به زيرپا گذاشتن غرور مردانه خود گرفته و دوباره به ما روي آورده بودند كه به اتفاق با والده محترمشان در يك آپارتمان زندگي را بگذرانيم....

 و در طي آن دوران طلايي زندگي مشترك بايد به ظاهر خود اهميت داده و وقتي در را به رويشان مي گشاييم مرتب و تمييز باشيم و با رويي گشاده به استقبال ايشان برويم .

كه در اينجا ما متذكر شديم كه با توجه به بيكاري ايشان و اقامتشان در منزل ، اين ما هستيم كه از كار بيرون به خانه برمي گرديم و اين ايشان هستند كه بايستي با روي گشاده به استقبال ما بيايند .

ديگر از تفاوت زنان متوقع ايراني و زنان قانع اروپايي و امريكايي داستانها گفتند و ما هم ايشان را در جريان آخرين تحولات اجتماعي زنان در منطقه و كشورهاي غربي قرار داديم ....

و ايشان اصرار داشتند تا اطلاعاتي از خواستگار جديد ما داشته باشند كه ما دليلي بر اين بازگويي نديديم .

ما كه از اول ملاقات روي ميخ نشسته بوديم ، خواستيم تا اين جلسه پُر بار را خاتمه دهيم ، كه ايشان اصرار داشتند كه شام هم در خدمت ما باشند و ما كه تا اينجايش هم آن مايع نسكافه را به زور در مري خود جاري كرده بوديم ، ديگر جايي براي هضم غذا در ركاب ايشان نداشتيم .

در نتيجه يك ربع ساعتي در اين باب  ، مناظره داشتيم تا آنكه ما از رو رفتيم و حاضر شديم تا در رستوران فرانسوي همان محل ، افتخار همنشيني بيشتر را بدهيم كه مي دانستيم اين پرونده كه براي تجديد نظر گشوده شده ، براي هميشه مختومه خواهد شد.

منوي غذاهاي فرانسوي را كه ديديم با آن قيمتهاي نجومي ، قدري دلمان براي آن بدبخت هيچي ندار سوخت ، اما به خودمان گفتيم كه حقش است وقتي خودش مي خواهد چنين تاواني براي رفتار گذشته خود بدهد.

البته لازم به ذكر است كه در حين صرف شام ، ايشان كه چشم از روي ماه ما برنمي داشتند ، همان تيكهاي عصبي همراه با لبخند ژكوند مذكر را تحويل ما مي دادند. و در پايان كه به فضاي سبز مجموعه آمديم ، باز هم دل از ما نمي كندند و فرمودند كه :

- خب جواب ؟

-  جواب ؟

-  بله جواب شما چيه ؟

-   بابت ؟

-  ازدواج ديگه

-  ازدواج با كي ؟

-  با من ديگه

-  من كه قبل از اين قرار ، از تصميمم به شما گفته بودم .

- مي دونم اما حالا چي ؟

-  حالا چي ؟!‌‌

-  حالا نظرتون چيه ؟

-  مگه چيزي عوض شده ؟

- خب من ميخوام كه شما يك فرصت ديگه به من بدين

-  اما من در مورد شخص ديگري فكرهايم را كرده ام

-   مي دونم اما از شما ميخوام كه دوباره تجديد نظر كنيد .

-  خب پس در اين صورت اجازه بديد تا من فكر كنم

- پس 5 دقيقه فرصت داريد كه فكر كنيد

-   5 دقيقه ؟!!!!!!!!!

-  بعله ديگه

-     اما شما براي فكر كردن يك ماه به جنگلهاي شمال  رفتيد حالا از من ميخواهيد كه در اين فضاي سبز محوطه يك مجتمع در تهران در عرض 5 دقيقه فكر كنم ؟ اين بي انصافي نيست ؟  

-  خب باشه پس به من خبر بديد

-   حتماً ..........

و بدين سان ما موفق شديم كه از اسارت ايشان خلاص شده و با پرت كردن خودمان به داخل آژانس ماشين ، خودمان را به منزل برسانيم و تا اين تاريخ اگر شما با ايشان تماسي گرفتيد ، ما هم گرفتيم .

چرا كه هنوز داريم به اين فرصت اكازيون فكر مي كنيم .