حکایت این روزهای ما 46
یعنی اگر این پشتکاری که ما دیروز در امر حیاتی خرید از خودمان نشان دادیم پشتِ کار صدارتخانه گذاشته بودیم الان برای این ملت همیشه در صحنه معاون وزیر بودیم .
یا اینکه این جدیت را اگر در تحصیلات خود داشتیم الان یک قاب خاتم از نشان دکترا روی دستمان مانده بود .
اما چه کنیم که دربند مقام و منزلت دنیوی نبوده و انرژی نداشته مان را جای مهمی چون اضافه کردن یک لباس دیگر به کمدمان خرج می کنیم .
پريشب كه طبق بخشنامه message شده توسط فروشگاه DEBENHAMS خود را مكلف به بازديد از آنجا ديديم ، به زور دست همسرجان و كپل و عيالش را گرفته و راهي شديم .
البته يادمان نرفته بود آن توبه خريد نرفتن با آقايان را ، اما آن وقت شب تعطيل و آن بُعد مسافت چاره اي غير از اين برايمان نگذاشته بود .
مثل يك خانم حرفه اي در آن آشفته بازار رئوس محصولات فروشگاه را به سرعت از لحاظ گذرانديم و ناگهان در آن وسط سالن يك كت وپيراهن سرخابي را ديديم كه از همان فاصله ما را فرياد مي زند .
ما هم مثل يك امدادگر وظيفه شناس خودمان را بالاي سرش رسانده و بعد از وارسي كردن مدلش دريافتيم كه آنچه را مدتها در ذهن خود مي خواسته ايم ، يافته ايم .
سايزش را كه نگاه كرديم ديديم شكر خدا همه پيراهنها از 16 به بالاست و تنها يكي از كتها سايز 14 بود و ما كت 14و پيراهن 16 را چون يك نوزاد گم شده در آغوش گرفته و پله ها را دوتا يكي بالا رفته و سراسيمه خودمان را به اتاق پرو پرت كرديم ...
و با پوشيدن پيراهن براي اولين بار در طول و عرض عمرپربارمان با چشم جان ديديم كه اي دل غافل پيراهن نه تنها تنگ نبوده بلكه به حول و قوه الهي به تنمان لق هم مي زند .
و آنجا بود كه دريافتيم تلاشهاي ما در جهت نامگذاري امسال به نام سال رسيدگي به خود نتيجه داده و حداقل يك سايز گوش و چشم شيطان فلج ، كم كرده ايم .
حالا نمي دانستيم از اين موفقيت عظيم ذوق مرگ شويم يا از اينكه كوچكترين سايز لباس همان بود ، به خودمان دلداري دهيم .
هرچه خودمان را بالا پايين كرديم ، كت كاملاً اندازه بود و پيراهن زيرش گشاد و ما كه سالها بود چنين خاطره اي از پرو لباس بدون آن گنهاي نفس كُش نداشتيم ، مانده بوديم بر سردوراهي كه با صدا كردن توك سياه نظر ايشان را جويا شديم و ايشان هم در جهت روحيه دادن به ما فرمودند :
- واااااااااااي چقدر گُنده ات كرده اين لباس . ....
درحالي كه خانم متصدي پرو اصرار داشتند كه اين رنگ بسيار هم به ما مي آيد .
و ما در عوالم حسرتبار خودمان سير مي كرديم كه چند سال پيش از همين فروشگاه در قلب لندن چه خريدهاي خوبي كه نكرده بوديم و حالا با اين نقص سايز، دستمان در پوست گردو مانده بود .
خلاصه توك سياه ذوق خريد كردن ما را در نطفه خفه كرده و ما با لبي آويزان از فروشگاه خارج شديم .
در حالي كه تا پايان شب با حسرت از آن لباس ياد كرده و به جان همسرجان غر مي زديم .
البته واضح و مبرهن است كه چقدر لعنت فرستاديم به آن مشتري كه اين سايز را ناقص كرده و كت 14 را با پيراهن 16 به جاي گذاشته بود .
شب هم به سختي توانستيم بخوابيم كه فكر آن لباس هيچ جوري از مغز خلوتمان خارج نمي شد.
صبح اول وقت كه در صدارتخانه يلداجان را ديديم چنان با آب و تاب از لباس سيندرلا حرف مي زديم كه هي مواظب بوديم چشممان تيك عصبي نگيرد از اين همه حسرت ...
و البته يلداجان هم فرمودند كه لباس بزرگ به چه دردي مي خورد ؟
و به خيال خام خود ما را از يك خريد ديگر در جهت نوسازي كمدلباسمان منصرف كردند .
اما زهي خيال باطل كه ساعتي بعد ، تلفن داخلي را گرفته و از مامان هستي كه مشتري دائمي آن فروشگاه است شماره شعبه ديگر را خواستيم كه البته ايشان و خواهرشان هيچ يك ، نداشتند .
زنگ زديم به 118 كه ناگفته پیداست جز تلفنهاي اورژانس و آتش نشاني ، اصولاً به سختي شماره ديگري در آنجا ثبت شده است .
از روي message تلفنمان شماره همان شعبه را گرفته و خواستيم ما را به بخش مربوطه وصل كنند تا بلكه از ديشب تا به حال سايز ما را از لندن فرستاده باشند به تهران .
و هربار كه اپراتور مربوطه ما را وصل مي كردند البته كه ما به هيچ جا وصل نشده و تلفن قطع مي شد.
اما ما پيگيرتر از آن بوديم كه سنگر را خالي كنيم . سرانجام با تلاشهاي بي وقفه ، توانستيم با مسول مربوطه صحبت كنيم و براي راهنمايي ايشان تمام برشها و درزهاي لباس را هم توضيح داديم تا متوجه شوند ما كدام لباس را مي خواهيم .
اما باز هم پاسخ دادند كه همان سايز ديشب ، موجود است و ما شماره شعبه ديگرشان را خواستيم تا بلكه قضا و بلا دست به دست يكديگر داده و زني را از نگراني نجات دهند .
در تماس با شعبه ديگر دوباره تمامي مختصات فونداسيون و نازك كاري لباس را پاي تلفن براي فروشنده مزبور توضيح داده و شنيديم كه ايشان هم ندارند آنچه را ما خواسته ايم .
تنها شعبه ديگر اين فروشگاه در مشهد مقدس است كه تنبلي كرده و ديگر با آنجا تماس نگرفتيم .
حالا زمان استدلال بين عقل و احساس ما بود تا ببينيم كه چه كنيم تا از اين سرگرداني نجات يابيم .
و هي به خودمان تفهيم مي كرديم كه آن لباس ما را گنده نكرده بلكه ما چه بخواهيم و چه نخواهيم از روز ازل كه با ۶ كيلوگرم وزن پا به اين دنيا گذاشتيم گنده بوده ايم و بايد اين واقعيت را با همه تلخي بپذيريم .
مريمي كه با ما تماس گرفتند مراتب را به استحضارشان رسانده و كسب تكليف نموديم از آن باب كه سال گذشته به اتفاق از شعبه اين فروشگاه در استانبول تركيه آنقدر خريد كرده بوديم كه با كمي تلاش مي توانستيم جزو سهامداران آن مزون شويم .
مريمي هم بي درنگ گفتند كه اصلاً فكر كردن نداشته و همان سايز را خريداري كنيد كه غفلت موجب پشيماني ست .
و دوباره تماس با همان شعبه اوليه و پروسه قطع و وصل شدن مكرر........
و در آخر التماس به خانم مربوطه كه جان عزيزانتان اين يك سايز را در صندوقخانه تان نگه داريد كه ما با جت خودمان را مي رسانيم .
ودر همين زمان كه آقاي مديركل از در اتاقمان داخل شده و به دفترشان رفتند ، مثل فنر ازجا پريده و خودمان را به ميز صدارتشان رسانده و با استرس تمام عرض كرديم كه نيم ساعت مرخصي ضروري مي خواهيم ....
و با آژانس خودمان را رسانديم به فروشگاه مربوطه و به اولين فروشنده اي كه رسيديم با نگراني مشخصات لباس را گفتيم و ايشان از زير ميز صندوق ، لباس را بيرون كشيده و به دست ما دادند تا پرو كنيم .
اما ما كه مي ترسيديم با پرو مجدد ، دوباره دچار ترديد شده و خداي ناكرده شايد از خريد صرف نظر كنيم ، مثل يك بچه دزد حرفه اي لباس را در آغوش پرمهرمان پنهان كرده و خودمان را به طبقه بالا رسانديم و در صف صندوق به گونه اي ايستاديم كه مبادا مشتريان ديگر ، چشم طمع به گنج ما كه با كلي رنج به دست آمده بود داشته باشند .
با چنان رضايت خاطري يكصدوپنجاه هزارتومان وجه رايج مملكت را كه بايد بابت قسط به بانك پرداخت مي كرديم ، دو دستي تقديم آقاي صندوقدار نموديم كه گويي در عوض سند منگوله دار هزارمتر زمين را به دست آورده ايم ........
و با همان آژانس خودمان را به صدارتخانه رسانديم .
درحالي كه از شادي در پوست نمي گنجيديم كه سرانجام تلاشهاي بي وقفه ما با وجود سنگ پراكني اطرافيان به ثمر نشسته و ما حالا يك دست لباس جديد و البته با رنگي بسيار شاد داريم كه مي تواند در روزگار اضافه وزن احتمالي كه اصلاً از ما بعيد نيست ، عصاي دستمان بوده و آبروي ما را بخرد هرچند كه قدما گفته باشند كه نه همين لباس زيباست نشان آدميت .
پي نوشت : در لابلاي اين پيگيريهاي مكرر البته كار صدارتخانه را هم انجام مي داديم ها ..........