حکایت این روزهای ما 43
ما نمی دانیم چه مرگمان شده که هی به آدمها فرصت دوباره می دهیم . و این یعنی گزیده شدن چندباره از یک سوراخ که لابد برایمان ملس هم هست و گرنه کدام آدم عاقلی اینگونه خودآزاری می کند که ما می کنیم .
هزاربار با خودمان عهد کرده ایم که با مرد جماعت خرید نرویم اما باز فراموشمان شده و دست آقا را می کشیم بسوی مرکز خرید و هنگامی که از بی حوصلگی آقا به خودمان می آییم یادمان می آید که چه اشتباهی کرده ایم .
و مرتبه بعد دوباره به خودمان وعده مي دهيم كه شايد اصلاح شده باشند و خوب است تا فرصتي دوباره به ايشان دهيم .
همسرجان اصلاً مرد خسيسي نيستند اما طبيعيست كه بريزوبپاشهاي زنانه را كه البته در ما رشدي آميبي داشته است ، ندارند .
و واضح و مبرهن است كه همراهي ايشان با ما در هنگام خريد كردن چگونه هم قواي ايشان را تحليل مي برد و هم ما را از هرچه لذت خريد است بيزار مي كند .
ما كه شكرخدا مثل رباب جهيزيه اي نداشتيم كه با خود به خانه بخت ببريم ، دستمان را به لباسهاي رنگارنگمان گرفته و وارد آن خانه شديم .
با اين اميد كه آرام ارام خانه را آنگونه كه دوست داريم مي چينيم و در اين راستا هربار كه وسيله اي را كه البته مورد نياز هم هست ، مي پسنديم ، با مخالفت آقاي همسر چنان توي ذوقمان مي خورد كه تا مدتها قيد خريد كردن را مي زنيم .
الان دوسال است كه مي خواهيم دو دست پيش دستي خوشگل براي خانه بخريم كه جايگزين بشقابهاي بي رنگ و روي قبلي كنيم .
اما داستان اين خريد ما همان حكايت حلوا خوردن ملانصرالدين است كه وقتي آرد داشتند ، شكر نبود و وقتي شكر داشتند ، روغن نبود و وقتي همه اينها مهيا بود ، البته خود ملا نبود .
ما كه به آساني چيزي را پسند نمي كنيم ، وقتي بعد از هرگز از بشقابي خوشمان مي آيد ، پولش را نداريم و وقتي پولش را داريم ، تخم آن بشقابها را ملخ خورده است و وقتي همه چيز مهياست ، آقاي همسر رايمان را مي زند كه حالا از اين بهتر هم پيدا مي شود و در نتيجه الان دوسال است كه داغ خريد اين وسيله ضروري روي دلمان آماس كرده است .
اصلاً چرا راه دور برويم .
ما اهل نگهداري هيچ گل و گياهي نيستيم و در خانه پدري هم كه بوديم ، دريغ از سبز ماندن يك شاخه گياه .
كه اصولاً حوصله ناز و نوازش كردن اين مخلوقات خداوند را نداشته ايم هيچ گاه و حالا در خانه همسري ، بعد از عمري هوس كرديم كه دو گلدان كاكتوس داشته باشيم .
آن هم از باب دفع انرژيهاي منفي بعضي از مهمانان گرامي و هربار كه مي خواهيم بخريم ، پول نداريم و هنگام داشتن پول ، آقاي همسر همراهمان هستند كه وقتي نمي توانند تخفيفي از فروشنده بگيرند ، چنان ما را از اين خريد منصرف مي كنند كه مي ترسيم تيغهاي كاكتوس مربوطه همه روح و روانمان را زخمي كند .
و بدينسان داغ يك گلدان كوچك كاكتوس هم آن ور دلمان هست .
چند روزيست كه با خود فكر مي كنيم چرا ما اينقدر بي انگيزه شده ايم نسبت به شكل و شمايل خانه مان .
مايي كه براي جابجا كردن يك ميز كوچك تا مدتها ذوق و شوق داشتيم براي خودمان ، حالا خاك از پنجره خانه مي رود بيرون و از در مي آيدتو بدون آنكه ما را خيالي باشد از اين بهم ريختگي خانه و كاشانه .
اين روزها خيلي به دنبال ريشه يابي اين بي تفاوتي خود هستيم اما دريغ از يك اپسيلون نتيجه گيري .
ما كه هر روز فلوكسيتينمان را در معده مبارك داريم تا بلكه قدري از اين افسردگي ادواري فاصله بگيريم باز هم اين حال و روزمان است كه همگان مي بينند .
با چنان شوقي دست همسرعزيز را گرفته مي بريمشان به هايپراستار كه براي ما نوستالژي carfour دبي و Azda در انگليس را دارد تا بلكه قدري سرزندگي آن روزها را براي خود بازخريد كنيم ، به سراغ هر جنسي كه مي رويم ، همسرجان خود را موظف مي دانند تا به طريقي ما را منصرف ساخته و دست خالي به خانه برگرديم .
البته خيلي هم دست خالي نيستيم كه ايشان از غرفه لوازم پاك كننده ماشين و ابزارآلات با دست پر بيرون مي آيند و حالا اگر ما بخواهيم يك دسته كرفس بخريم ، البته كه كرفسهايش اصلاً خوب نبوده و در تره بار محل بهترينش را براي ما چيده اند و اين ما هستيم كه اين را تشخيص نمي دهيم .
و بعد از آنكه قيافه درهم ما را مي بينند مي گويند خب بخر اما اخم نكن و ما هم كه ديگر حاضر نيستيم بعد از اين مشاجره كوتاه ، حتي يك شاخه بخريم ، با دلخوري به خانه برمي گرديم .
بدون آنكه توانسته باشيم سر صبر توي غرفه ها بچرخيم و خريد كنيم .
نمي دانيم اين اخلاق عمومي ست يا فقط منحصر به همسرجان ماست .
اما هر چه هست بايد روزي صدبار براي خودمان سرمشق بنويسيم كه ديگر با مرد جماعت به خريد نرويم كه حتي اگر با پاي پياده در اين گرما و يا با كرايه هاي سرسام آور آژانس برويم و برگرديم ، حداقل بيماري خريد را در خود درمان كرده و تا چند روزي خُلقمان خوش است .
پی نوشت : حالا یکی بگوید ما چرا خیر سرمان دیگر نمی توانیم طنز بنویسیم حداقل .