حکایت این روزهای ما 47
البته برهیچ بنی بشری پوشیده نمانده است که ما اصلاْ کاخ سفیدمان را دوست نداریم .
نه خود خانه را و نه محل و منطقه را ....
و خدا خود گواهست که از روز اول چقدر تلاش کردیم تا به طریقی آقای همسر را راضی کنیم که از آنجا برویم .
هرچند که سخت است از یک کاخ هشتاد متری به آپارتمانی پنجاه متری نقل مکان کنی اما انگیزه ما برای جابجایی آنقدر قوی بود كه اين متراژها به چشممان نيايد.
و از آنجا كه به دليل وام گرفتن اخمالو با سند خانه ما ، اين كاشانه تا پنج سال در گروي بانك خواهد بود ، با فروش خانه ، مبلغ بسيار كمي روي دستممان مي ماند كه حتي نمي توانستيم جاي مناسبي را رهن كنيم .
از آن طرف آپارتماني كه آقاي همسر به كپل بخشيده بودند در منطقه اي بود كه ترجيح مي دادند فروخته شده و با اضافه كردن وامي بتوانند جاي ديگري مسكن تهيه كرده و زندگي مشتركشان را تشكيل دهند .
و در اين راستا ما كه بعد از عمري نوكري دولت ، بر حسب تصادف توانسته بوديم مبلغي را در بانك به عنوان سپرده گذاشته تا وامي بگيريم بلكه بتوانيم يك لانه سگ براي مباداي خود بخريم ،
وقتي ديديم با اين مبلغ كم كاري از پيش نرفته و از طرفي خواهرجان و كپل جان هم با وجود آنكه همسرعزيزمان دو ماشينشان را برايشان فروخته و پولش را داده اند به ايشان ، باز هم پولشان كم است ، پيشنهاد داديم كه ما با وام خودمان و پرداخت اقساطش و آن ده ميليون سپرده مان با ايشان شريك شويم و در عوض دو دانگ خانه آنها هم به نام ما شود .....
و البته با كش و قوسهاي فراوان و رايزيني هاي بيشماري كه داشتند تا ما را راضي كنند كه بدون شراكت ، پول را دو دستي تقديم كنيم و البته براي اولين بار در زندگي پربارمان "نه " گفتن را ياد گرفته بوديم ،
در نتيجه براي اين امر به توافق رسيديم .
تا آنكه شبي از شبها كه در مطالب گذشته به طور مشروح شرح داديم ، از مشك مستطاب خودمان اين راه حل تراوش نمود كه حالا كه آنها به دنبال يك خانه دو خوابه هستند و پولشان براي اين امر كم مي باشد و از طرفي ما هم از اين خانه دلزده ايم وپيمودن هر روزه چهارطبقه پله ديگر دراندازه ما و همسرجان نمي باشد كه هميشه خدا كلي هم خواروبار با خود حمل مي كنيم ،
بنابراين آنها به اين خانه بيايند و ما با وام خودمان و پول فروش آن يكي خانه كه آن هم مال همسرجان بود البته ، آپارتماني يك خوابه تهيه كنيم و تازه اقساط وام را هم خودمان پرداخت كنيم .
و اين فرمول البته كه مورد قبول همسرجان هم بود اما .........
اما اشكال داستان آنجا بود كه برخلاف توصيه همسرجان مبني بر سكوت كردن ما ، ديديم زن اين ميدان نيستيم كه تا داغ شدن تنور صبر كنيم و از آنجا كه در آن لحظه امكانات در اندازه اي نبود كه نخود در دهانمانمان خيس بخورد ، مثل فنر از جا پريده و با شتاب خودمان را به اتاق كپل رسانده و با ذوق تمام فرمول را ريختيم روي دايره و شد آنچه كه انتظار نداشتيم .
حمله همزمان و هماهنگ كپل و توك سياه به ما در جهت خنثي ساختن شوق ما و البته وِتو كردن اين لايحه......
و بعد از چند روزما كه حسابي سرخورده شده بوديم از اين همه محبت خواهرانه توك سياه ، در جنگ تن به تني كه با خود داشتيم تصميم كبري را گرفته و ابلاغ نموديم كه وام را بدون هيچ قيد و شرطي مي دهيم اما بدون آن ده تومان سپرده خودمان و در عوض انتظار شراكت هم نداريم .
اين شد سرآغاز آن گيس كشي ما و خواهرجان و باقي قضايا .....
تا آنكه با وساطت كپل ، خواهران غريب با هم آشتي نموده و ذره اي به روي مبارك خود نياوردند كه چگونه زيروبالاي هم را مورد نوازش قرار داده اند .
و بعد از آنكه ما تصميم گرفتيم كه خانه مان را با همه بديهايي كه دارد ، دوست داشته باشيم و در قبالش از خدا خواستيم تا خانه آخرتمان را حداقل جايي قرار دهد كه اينگونه نامانوس نباشيم با آن ، و همه چيز را واگذار به خالقمان نموديم ،
دوباره بدون نقشه قبلي ، با خواهرجان سر ميز مذاكره نشستيم و اعتراف نموديم كه ديگر خانه مان را دوست داريم و از اينجا تكان نخواهيم خورد حتي اگر وعده باغ ارم را به ما دهند ،
اما دلمان مي سوزد كه اين دو جوان از ابتداي زندگي اينگونه زيربار قرض كمر خم كنند و چه و چه ......،
در پايان بعد از يك ساعت و نيم صحبت تلفني و استفاده از راههاي ديپلماسي به آنجا رسيديم كه خواهرجان اعلام نمودند كه چون توان بازپرداخت اين اقساط رنگارنگ را نخواهند داشت ، حاضرند جايشان را با ما عوض كرده و حالا اين ما باشيم كه با آن رقم ناچيز لانه اي تهيه كرده و محيطمان را تغيير دهيم به شرط آنكه كپل قول دهد بعد از سه سال كه خانه از گروي بانك درآمد ، و با پولي كه در اين مدت پس انداز خواهند كرد ، خانه را عوض كنند .
و ما كه تجربه حرف زدن بي موقع هفته پيش ، هنوز در جاي جاي سلولهايمان خانه داشت ، چيزي از اين قرارومدار خواهرانه به همسرجان و كپل نگفتيم .
حالا اين درست كه شب اول از ذوق روي پا بند نبوده و دنيا را با همه تعلقاتش زيبا مي ديديم ،
اما از ديروز تا به حال عذاب وجدان مثل خوره به جانمان افتاده كه اگر تو اين خانه را دوست نداري ، چرا بايد خواهرت جور تو را بكشد ؟
كه او هم تازه عروس است و دلش خانه اي مطابق سليقه اش مي خواهد ...
و آن ور ذهنمان جواب مي دهد كه اين بهترين راه است چون آنها نه اجاره نشين خواهند بود و نه قسط خواهند داشت در ابتداي زندگي و بعد از سه سال كه خودشان را جمع و جور كردند مي روند جاي بهتر ...
و باز احساس خاك برسري مان فرياد مي زند كه نه !
تو داري از اين موقعيت به نفع خودت استفاده مي كني و........
برزخ بدي داريم كه خدا نصيب نكند تا از دست خودتان بكشيد كه براي رسيدن به چيزي به هر دري بزنيد و وقتي در چند قدمي آن باشيد ،
خودتان را و انسانيت خودتان را زيرسوال ببريد كه آيا در اين رسيدن به مقصود ، خداي ناكرده ، احساس و دل كسي را هم زير پا له كرده اي يا نه ؟
پی نوشت : درراستای زحمت هکر محترم در مورد وبلاگ خبرنگار جنایی لطفاْ به این آدرس تشریف ببریدhttp://dokhtaresurati.blogfa.com/