حکایت این روزهای ما 49
تا آنجا که ما می دانستیم فرهنگ ايران زمين می گوید هنرمندان فقط به خودشان تعلق ندارند اما دیگر نمی دانستیم که این شامل حال هنربندان هم می شود.
که حالا ما با هر نوسانی که در روحیه پرصلابتمان داریم حداقل یک ملت را دستخوش نگرانی کنیم .
ما اين روزها خوب هستيم اما .....
امايش را خودمان هم نمي توانيم براي آرامش دلمان توضيح دهيم چه رسد به تفهيم به دوستان و آشنايان .
خودمان را در همان برزخي كه داشته ايم گم كرده ايم و حالا در اين آشفته بازار بايد يك كد رهگيري هم داشته باشيم تا در اين تنهايي ، حداقل خودمان را دركنار داشته باشيم .
به هر صورت هرچه هست اين روزها و شبها براي ما بسيار غريب است وناملموس .
نمي دانيم چگونه مي شود از روزنه اي ، حداقل شش ماه دوم سال را نگاهي گذرا كرده و با خيالي آسوده سر جايمان بنشينيم .
همه اش استرس و دلهره و كلافه گي از براي روزها و حتي ساعتهاي پيش رو .
دوباره كارناوال كابوسهايمان با شكوه هرچه تمامتر به راه است و براي اضافه كاري از خوابهاي نيم روز هم دست برنمي دارد.
و دوباره افتاده ايم به كار كفن و دفن عزيزان و دلشوره از دست دادن آناني كه برايمان عزيزتر از جان شيرين هستند و نبودشان را تاب نداريم .
و براي آنكه لحظه اي را از دست ندهيم ، دائم قربان صدقه قدوبالايشان مي رويم و مي رويم.......
و آن هنگام كه خسته مي شويم از قرباني شدن ، و سكوت مي كنيم تا در دلمان مشغول چنگ زدن رختهاي احساسات جريحه دار شده شويم ، عزيزان گله دارند كه چرا چهره ما درهم است و چرا اخلاقمان عوض شده و چرا با كوچكترين تلنگري خشمگين مي شويم و لابد چرا ديگر قربانشان نمي رويم ..........
و در اين زمان است كه دلمان مي خواهد سر به بيابان بگذاريم از براي تنها شدن و برويم جايي كه نه همزباني باشد و نه حتي بني آدمي .
ديگر در بامدادان نيازي به كوك كردن ساعت نداريم كه به حول و قوه الهي با درد قفسه سينه سر ساعت مقرر بيدار مي شويم و اين درديست كه هر روز ما را نگرانتر از قبل مي كند و هر بار به خود مي گوييم نكند كه امروز اين درد ما را از رفتن به صدارتخانه باز داشته و سر از تخته مرده شويخانه درآوريم .
و اين انصاف نيست كه كلي كارهاي نيمه تمام داريم از براي ديگران . كه هنوز كپل را داماد نكرده ايم و هنوز جهاز خواهرجان را رديف نكرده ايم و الان وقت مردن نيست كه عروسي اينها به تعويق مي افتد و شر ما دامن خلقي را مي گيرد.
آن درخت آرزوهايمان روزبه روز بيشتر خشكيده شده و سايه اش را از دست مي دهد كه حداقل اگر ميوه اي نداشت براي ما ، دلمان به آن خوش بود كه شايد در غروبي از تابستان بتوانيم زير سايه نيمدارش لختي نفس تازه كنيم .
صبحها كه خودمان را تا صدارتخانه كشان كشان مي آوريم ، از ملت هميشه در صحنه خجالت مي كشيم كه اول صبح و اين همه بي حالي ؟
روزي هزاربار از خودمان مي پرسيم كه آيا ما در چهل سالگي تمام شده ايم ؟
آيا عمر مفيد ما همين چهار دهه بود و بس ؟
يا آنكه جهشهايي كه در زندگي داشته و حجم كاري كه غيرقانوني از گرده خود كشيده ايم ما را تمام كرده است ؟
دوباره ورم كرده ايم و دوباره صغير و كبير مي پرسند كه آيا بارداريم ؟
و نمي دانند كه ما بدون داشتن جنين ، البته كه يك زن بارداريم .
حالا اين بار مي تواند هر چيزي باشد به جيز نطفه يك تولد .
بارداريم و اين بار روز به روز در درون ما بيشتر رشد مي كند .
تا جايي كه ديگر حلقه ازدواج به انگشتمان نمي رود و هربار كه انگشتري را به بايگاني مان مي فرستيم ، غمگين تر از قبل مي شويم كه چه به روز ما آمده است كه همينطور در حال عريض شدن هستيم .
ورم چشمان شهلايمان نمي تواند كار يكي دو زنبور باشد كه حتماً نتيجه كار گروهي يك كندوست .
ورم دستها و پاها كه به زعم پزشكان زاييده خيال ماست ، تا آنجا پيش رفته كه ديگر هر كفشي به پايمان نمي رود و ساعتهاي مچي مان چنان تنگ شده كه وقتي به دست مي بنديم احساس مي كنيم ، دستبند اسارتي تاريخي را بر دست ما زده اند .
شكر خدا ديگر تحمل هيچ گردنبندي را نداريم كه وقتي زنجيري حتي ظريف به گردن مي اندازيم ، مثل خوره تمام گوشت و پوستمان را مي خورد تا مثل يك طناب عرصه را چنان تنگ كند كه با خشونت پاره اش كنيم .
فاق شلوار را تحمل نمي كنيم كه ماههاست با يك دامن شلواري به صدارتخانه مي آييم و يك مانتوي گشاد و البته واضح و مبرهن است كه درز لچك را هم تا روي چانه مي آوريم كه گلوي آماس كرده مان نفهمد كه پوششي دارد .
و در كنار همه اينها درد جديدي گرفته ايم كه هنوز با كسي در ميان نگذاشته ايم و آن اينكه به سلامتي و ميمنت ديگر بدن شريفمان اعضاي خودش را هم پس مي زند .
يعني اگر دستهايمان را روي هم بگذاريم يا به هر طريقي اين دو دست ، يكديگر را لمس كنند ، عصبي شده و بلافاصله بايد از هم جدايشان كنيم .
و اين حالت فعلاً در حد دو دست بوده و هنوز به ساير اعضايمان سرايت ننموده است .
دردهاي شكمي هم كه يارغارماست و به تازگي اسم علمي اش را هم ياد گرفته ايم و ظاهراً پزشكان متخصص ميگرن شكمي صدايش مي زنند و البته بي علاج ....
و با همه اينها بايد خوش خُلق باشيم كه همسرجان نرنجند و بايد لال باشيم و كر باشيم و كور باشيم تا بتوانيم شمارش نفسهاي قاچاقمان را ادامه دهيم .
يك نفر نيست كه بزند پس سرمان و ما را تا مطب دكتري بكشد كه بعد از شنيدن مصيبت نامه ما ، نسخه خيال و توهم را بپيچد و همگان را آسوده نمايد كه نه ما چيزيمان نيست و فكر مي كنيم كه بيماريم كه ما حتي رقمي نيستیم تا حداقل در جهت پيشرفت علم پزشكي به كار آييم .