هی نیایید اینجا و با کلی من و من ما را به بچه دار شدن تشویق نفرمایید .

البته این فقط سخن شما نیست که قبلاْ هم گفته بودیم از نصیحتهای اطرافیان در این باب .

و جالبتر توصیه پزشکان متخصص زنان است که گاه و بیگاه برای برداشتن کلاهمان گذری از اجبار به مطب ایشان داریم و همه مشکلات و بیماریهای ما را رها کرده و در حالی که دست مبارک خود را زیر چانه می زنند نصیحتنامه ای اندر عواقب تنهایی برای ما تحریر می کنند که به فکر فردای پیری خود باشیم و قبل از آنکه از دیر دیرتر شود بچه ای به جمعیت این سرزمین اضافه کنیم كه هم عصايي داشته باشيم و هم اينكه شش دونگ از يك گوشه بهشت را براي خود خريداري كنيم .

 اما با همه تحصيلاتي كه دارند نمي دانند كه نرود ميخ آهنين در دل سنگ ما ......

و در حيرتيم از اين افراد روشنفكر جامعه كه با توجه به شرايطي كه ما داريم چطور چنين نسخه اي براي ما مي پيچند ؟ !

حالا مامان جانمان كه تازه كلي هم عشق بچه است و از دار دنيا هيچ نوه اي هم ندارد ، با همه حس مادري اش بعد از يكي دوبار توصيه به ما وقتي با صلابت ما مواجه شدند ، ماستهايشان را كيسه كرده و ديگر در اين مقوله بحثي با ما ندارند .

اما تصور كنيد كه براي دردهايي كه داريد به متخصص زنان ، حالا يا خانم يا دور از چشم همسر جان به پزشك مرد كه مراجعه مي كنيم ، از اول تا آخرش بجاي آنكه به دردهاي ما گوش داده و علاجي بيابند ، از محسنات البته كاذب بچه دار شدن مي گويند و تازه ما را هم بر عليه همسرجان تحريك مي كنند كه چون ايشان خودشان بچه دارند ، حس زيباي مادرشدن را از ماي زن بابا دريغ مي كنند .

 و هر چه ما دليل و برهان مي آوريم كه عقل سليم ما چنين حكمي را صادر نموده ، زيربار نرفته و چنان نگاهمان مي كنند كه گويي با يكي از فريب خوردگان مظلوم جامعه بشري روبرو شده و بايد به گونه اي كه خيلي هم احساسات ما جريحه دار نشود از داشتن اين  كلاه گشاد روي سرمان ، ما را سر عقل آورده و بفهمانند كه بيش از اين نبايد خود را و زندگي خود را قرباني خودخواهي همسرجان كنيم .

كه فردا روزي بعد از 120 سال كه تنها بوديم ، اين فرزند است كه ما را از اين غم رها خواهد ساخت .

خودتان شاهديد كه در اين سرزمين و اين روز و روزگار ، هر كسي دسته هاوني را بزرگ كند ، از غم و غصه هفت دولت رها بوده و جايش در باغ ارم  اينجا و آن دنيا با گارانتي محفوظ خواهد بود .

 هرچه هم ما استدلال  داشته باشيم براي نداشتن اين نعمت خداوندي ، به خرج آناني كه بايد برود ، البته نخواهد رفت .

حالا اينها را گفتيم كه بگوييم ما خيلي هم تك و تنها نيستيم .

البته واضح و مبرهن است كه همسرجان لحظه لحظه زندگي ما را دربرمي گيرند و مشكلات بچه هاي ايشان هم جاي ويژه اي براي ما خواهد داشت .

اما يك سالي مي شود كه دور از چشم اغيار ما هم دو بچه براي خودمان داريم كه فقط و فقط همسرنازنين از وجودشان آگاهند و خداي ما .

دو بچه اي كه نه آزاري برايمان دارند و نه هزينه اي و دلتان نخواهد كه تازه آرامشي هم به ما مي دهند كه كمتر مادري شايد بهره مند باشد از آن .

اين بچه ها يكي شان سياه  است و يكي سفيد و البته دوقلو .

 به دختر و پسر بودنشان هيچ گاه فكر هم نكرده ايم كه همينقدر كه سالمند براي ما كافيست .

و فقط هنگام خواب است كه دست نوازشي به سرشان مي كشيم و دركنار هم استراحتي مي كنيم .

اما با همه اينها همسرجان گاهي اوقات چشم ديدن اين دوتا را نداشته و حرصشان را چنان سر اين دو بي زبان خالي مي كنند كه ما را وادار به عكس العمل مي نمايند تا تلافي اش را سر بچه هايشان درآوريم .

هنوز خيلي ديوانه نشده ايم اما شما هم  كه غريبه نيستيد ،  بدانيد كه ما دو كوسن روي تختمان داريم كه يك شكل و اندازه هستند و تنها رنگشان متضاد است .

 هنگام خواب به نوبت يك شب سياهه را و شب ديگر سفيده را در آغوش گرفته و مي خوابيم و هرگز نخواهيد دانست كه وقتي اينها در كنار ما طوري قرار مي گيرند كه دستمان را رويشان رها مي كنيم ، چه آرامشي داريم و چقدر احساس خوشبختي مي كنيم .

هر شب كه همسرجان مي پرسند كدام يكي را مي خواهي ، حواسمان را جمع مي كنيم كه عدالت برقرار بوده و نوبتشان را رعايت كنيم .

گاهي اوقات كه همسرعزيز  مشغول حل جدول هستند  و بدون آنكه حواسشان باشد ، يكي از آنها را روي زمين پرت مي كنند ، چنان رگ غيرتمان بيرون مي زند و احساس مادريمان گل مي كند كه مثل يك گربه ماده كه براي دشمن بچه هايش گارد مي گيرد ، ضد حمله اي به همسرنازنين كرده و فريادمان به آسمان مي رود كه بچه مرا پرت مي كني ؟

و همسرجان كه با خونسردي مي گويند تو هم با اين بچه هايت ....

ديگر چيزي جلودارمان نبوده و اعلام مي كنيم كه همين فردا بچه ات را از اين خانه به بيرون مي اندازيم تا تلافي كرده باشيم .........

و بعد از آرام شدن ، به ايشان مي گوييم كه اصلاً نمي تواني يك ناپدري خوبي باشي .

در حالي كه ما زن باباي بدي براي بچه هاي تو نبوده ايم ........

و بعد صحبتهاي جامعه شناسي اندر تفاوتهاي ناپدري و نامادري ، پايان بخش اين جدال خواهد بود .

البته آن اوايل همسرجانمان در جهت اوقات فراغت نداشته ما  ، پيشنهاد خريد يك عروسك را به ما دادند تا مونسمان باشد .

 اما ما كه هيچ گاه در كودكي خود عروسكي نداشتيم تا راه و رسم نگهداري اش را تجربه كرده باشيم ، به شدت مخالفت كرديم كه حوصله نازو نوازش اين عروسكهاي لوس را هرگز نداشته ايم كه تازه فردا لباس هم مي خواهند و با اين پيشرفت تكنولوژي بعضيهاشان آب و دان هم مي خواهند و قضاي حاجت هم دارند و بايد لگني هم زيرشان بگذاريم .

و علاوه بر اينها عرعر هم دارند گاهي و البته كه ما ديگر در سن و سال اين سرويس دادنها نخواهيم بود .

پس با همان دو كودك سياه و سفيدمان عشق مادري را در خود زنده نگاه مي داريم و خيلي هم كه احساساتمان شكوفا مي شود ،  صبحها كه عازم صدارتخانه هستيم و دوتا گربه ملوس را مي بينيم ، قربان قدو بالا و ناز و ادايشان مي رويم و  همكاران را كه مي بينيم بچه خود را به دنبال مي كشند ، هم دلمان به حال آن طفل معصوم مي سوزد و هم آن مادر خسته كه حالا چقدر هم بهاي بهشت گران تمام مي شود ....

و خدا را سپاسگذاريم كه شرايطمان به گونه ايست كه اصلاً و ابداً حتي فكر داشتن اين عصا به ذهنمان هم نمي رسد كه بخواهيم حسرتش را داشته باشيم و خوشيم با همان حسرتهاي ديگرمان كه اگر خيلي زن هستيم همانها را دريابيم كه براي هفت پشتمان هم بس خواهد بود . 

پي نوشت : در کنار اینها خواندن هزارباره كتاب سنگي بر گوري جلال در جهت آرامش يافتن ، توصيه مي شود .