حكايت اين روزهاي ما 117
عجيب دلم پيچيده به هم . بغض همينطور گير كرده ته گلوي دردناكم.
از آن وقتهاست كه دلم براي خودم مي سوزد .
دلم براي همسرجانم مي سوزد.
دلم براي نوه هايم مي سوزد.
دلم براي دخترم مي سوزد.
شما كه غريبه نيستيد ، دلم حتي براي آن سوسك روي ديوار و آن برگهاي داخل گلدان كنار نشيمن هم مي سوزد.
با تلنگر و بي تلنگر ، هق هق ام بلند خواهد شد اگر يك ذره خودم را رها كنم.
ديروز عصرجمعه را با تك تك سلولهايم لمس كردم . از آن جمعه ها كه آيدا هميشه گله اش را مي كند و من هيچ وقت نخواسته بودم به روي خودم بياورم عمق غم آن ساعتهاي كشدار و جانفرسا را.
من حالا در برزخ بدي گرفتار شده ام كه حتي اگر بخواهم از آسايش خودم بگذرم و ادامه دهم به اين روالي كه هست ، وهمچنان نشنيده بگيرم كلفت و نازك هايي كه بچه هاي همسرجان و از همه بيشتر خواهرجانمان نثارم مي كنند ، اما ديگر جايي براي نگه داشتن غرغرهاي زيرلبي همسرجان ندارم كه روان مرا هدف گرفته فقط و فقط به اين بهانه كه بچه هايش با اين وضعيت موجود ، خانه ما نمي آيند و البته ما هم جايي نمي توانيم برويم .
و اين از نظر همسرجان يعني قطع رابطه با دنيا و تعلقاتش !!!!
از يك طرف دلم مي خواهد اين بچه ها سروسامان گرفته و در خانواده خوبي پذيرفته شوند تا خيالم از آينده شان آسوده باشد و از طرفي ديگر وقتي به نبودنشان فكر مي كنم ، گلويم درد مي گيرد از هق هق فروخورده كه اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد به قول آن عزيز از دست رفته .
به پروردگار گفته بودم كه ديگر مرا امتحان نفرما و حالا ديگر از ما گذشته اين آزمونهاي الهي .
اما مثل اينكه قبل از التماس به درگاهش ، ثبت نام شده بوديم .
خوشا به حال آناني كه در سينه سنگي دارند تا سرخوش باشند در اين روزگار وانفسا .....
و افسوس به حال ما كه دلمان مثل شيشه آنقدر نازك شده كه فقط و فقط خودمان را زجر مي دهيم ولابد اين هم سهم ماست از زندگي .



