|
|
|
|
|
از دوهفته قبل اعلام نمودیم که روز پنج شنبه برای جشن تولد هستی دختر همکارمان به باغشان در اطراف کرج دعوت شده ایم . برگه خروج از خانه را که به امضای همسرجان رسیده بود در كيفمان گذاشته و صبح ساعت ۱۱ اول راهی آزمایشگاه شدیم تا آن آزمایش کذایی چکاب کامل را که مدتها بود در برنامه داشتیم بدهیم و از آنجا به اتفاق دوستان و همکاران راهی کرج شویم . بماند كه چقدر معطل شده و حرص خورديم بابت اين برنامه ريزي ايراني مان كه وقتي مي گويند ساعت 12 در جايي منتظر ديگران باشيد ، منظورشان مي تواند ساعت 14 هم باشد و خلاصه كاروان كه راه افتاد يك دوساعتي هم در راه بوديم تا به مقصد برسيم و ما هم كه بابت آزمايش خون ، ناشتايي مان را حفظ كرده بوديم تا در آنجا با ناهار افطار كنيم ، سيمهاي معده مان به هم اتصال كرده و اعصابمان را به هم ريخته بود اين همه ريلكسي دوستان براي رسيدن به يك مهماني آن هم در راه دور . آنجا كه رسيديم حسابي پذيرايي شديم البته با موزيك متن صداهاي ناهنجار ده يازده دختربچه از رده سني 4 تا 12 سال كه البته ما به دليل كور بودن اجاقمان هيچ وقت حوصله اين شور و هيجان بچه را نداشته ايم و حالا هم هي روز به روز بدتر هم مي شويم شكر خدا . از عصر هم اين آلرژي بدمصب بدوبدو خودش را از تهران به آنجا رساند كه مبادا ما تنهايي جايي رفته باشيم و ما هي به روي مباركمان نياورديم . ساعت 8 شب آن بچه ها كه دوستان مدرسه هستي بودند با مادرانشان زحمت را كم كرده و همكاران ما كه با رفتن آنها تازه جايشان باز شده بود براي عرض اندام و چنان از جلد خود بيرون آمده بودند كه ديگر نمي توانستيم بنشانيمشان سرجايشان از بس به ياد اغاسي و هنرمندان ديگر مرحوم و مرحومه ، حركات موزون انجام مي دادند و البته واضح و مبرهن است ما كه از اين هنرها بي بهره ايم اصولا يك تماشاگر ساكتي بيش نيستيم . با تلفن همسرجان كه آدرس گوشت چرخكرده در فريزر را پرسيدند ، هر چه به دوستان گفتيم باباجان ما خير سرمان شام مهمان داريم و عروسهاي گل گلاب بعد هرگز مي خواهند سرافرازمان كنند ، در گوش كسي نرفت كه معتقد بودند آنها غريبه نيستند و خودشان غذايي آماده مي كنند و فقط ما بوديم كه مي دانستيم خواهرجان حتي بلد نيستند و البته نمي خواهند هم بلد باشند كه يك نيمرو درست كنند و همه زحمات به دوش باربي خواهد بود . به هرحال با تاريكي هوا و بُعد مسافت دلمان شور مي زد كه زودتر برگرديم كه راههاي منتهي به خانه را خيلي هم بلد نبوديم اما از آنجا كه در دو گروه و دو ماشين عازم شده بوديم بايد به ساز ديگران سكوت مي كرديم تا بلكه آنها ارنجانشان را رنجانده و حركت كنند . ساعت كه از 9 شب گذشت ديگر ما آب روغن قاطي كرده و گفتيم ما را كه به خير شما اميد نيست ، حداقل تا آژانسي ما را برسانيد كه خودمان راهي تهران شويم و در اين ميان آلرژي كوفتي دمار از سرو صورت ما چنان درآورده بود كه صدايمان مثل خروسهاي تازه اخته شده دو رگه شده بود . با سلام و صلوات سرانجام راهي تهران شديم به اين شرط كه در ميان راه ما را به كاخ اليزه برسانند كه در غربي ترين مرز تهران در روي نقشه است و ديگر ما تا خود شهر نياييم . حالا ساعت 10 شب است و چهار خانم در يك اتومبيل در خارج از شهر با 16 جفت چشم عاريتي مشغول خواندن تابلوهاي جاده بوديم تا از مسير منحرف نشويم اما نه اينكه ما در جهت يابي رتبه اول جهاني را داريم ، يك جاي مسير اشتباهي راهنمايي كرده و سر از جاده قم درآورديم در حاليكه هيچ ربطي به خانه ما نداشت كه آن شب از توي نقشه و جاده ، همزمان حذفش كرده بودند .... و از آن طرف تماسهاي مكرر همسرجان و ابراز نگراني ايشان بابت ديركرد ما دلمان را چنگ مي زد و عطسه هاي پي در پي هم از اين طرف ما را به غلط كردن انداخته بود كه اي كاش اصلا از خانه خارج نمي شديم كه چنين عذابي هم نداشته باشيم . ضمن اينكه آن دوستان حاضر در ماشين هم اسير مسير ما شده بودند و هرچه ما موقعيت محلي خودمان را رصد مي كرديم نمي دانستيم كجا به كجاست نقل كجاست تا همسر جان بيايند ما را از گم شدن بيشتر نجات دهند . اما همسرجان كه هزارماشالله از حيث هوش و ذكاوت و تجسم فضايي درست در نقطه مقابل ما قرار دادرند توانستند در دل شب ما را پيدا كرده و خانواده هاي بسياري را از نگراني نجات دهند . البته با عصبانيت بي نظيري بابت اين شاهكار ما در باب گم كردن خانه . كه از نظر دوستانمان بسيار بديهي بود كه بعد از دو هفته اقامت در خانه و محله جديد هنوز مسير را به درستي بلد نباشيم . اما اين توجيه البته براي آقايان محلي از اعراب نداشته و دستاويز بسيار مناسبي براي خاطرات آنها از آدرس بلد نبودن خانمها خواهد بود . سوار ماشين همسرجان كه شديم از شدت عطسه و حال خرابي كه داشتيم لام تا كام حرفي نزديم و ايشان ما را در جريان قرار دادند كه اين وقت شب باربي مشغول تهيه ساندويچ است و از آن طرف پسر جارو جان به اتفاق نامزدشان قصد خانه ما را كرده اند و در اينجا سكوتي كردند تا بلكه ما جيغ و دادي داشته باشيم از اين مهمان ناخوانده . اما ضربه چنان كاري بود كه هيچ صدايي از گلويمان خارج نشد. تصور بفرماييد كه ما تنها چهار شب قبل از پنج شنبه به مجلس بعله برون اين برادرزاده همسرجان رفته بوديم و هنوز داستان نامزدي آنها را به سمع و نظر شما دوستان عزيز هم نرسانده ايم و آنوقت اين شازده دست عروس خانوم را گرفته و در ساعت 10 شب به عموجانشان اطلاع دهند كه براي شام مي خواهند ما را سرافراز كنند . عموجاني كه هنوز دو هفته از اثاث كشي شان نگذشته و قسمتهايي از خانه هنوز فرش نشده و زن عموجانشان كه ما باشيم هنوز درگير بيماري هستيم و تازه بعد از ماهها همان روز ظهر از خانه بيرون رفته ايم براي هواخوري در كنار دوستان و هيچ مواد خوراكي هم در يخچالمان وجود خارجي نداشته باشد . شما باشيد صدايتان درمي آيد ؟ مسلما بايد اين صدايي كه بابت اين فاجعه از گلوي مبارك خارج مي كنيد چنان رسا باشد كه تا ابد در گوش شنوندگان بماند اما ما در آن ساعت ، كوچكترين انرژيي براي ابراز نداشته و از همه مهمتر نمي توانستيم اين مسئله را هضم كنيم كه يعني چي ؟ و تازه اگر هم دادي مي زديم فقط همسرجان شنونده بودند كه آن بنده خدا هم نقشي در اين دعوت گرون نداشتند تا ما ايشان را مورد لطف خود قرار دهيم . از در خانه كه وارد شديم ساعت 11 شب بود و مهمانان عزيز در انتظار ما بودند و عروسها در آشپزخانه مشغول آماده كردن ساندويچهاي كذايي و كپل هم به دنبال ما به آشپزخانه آمد كه خواهرجان با ديدن صورت برافروخته و چشمان سرخ و صداي گرفته ما نگران شده و هي پشت سر هم علت را مي پرسيدند كه چه اتفاقي افتاده آيا كه ما انقدر گريه كرده ايم . قبل از آنكه ما علت را بگوييم كپل با عصبانيت پريد به خواهرجان كه به تو چه مربوطه ؟ زندگي اينها به تو چه ربطي داره ؟ و ما هاج و واج از برخورد كپل نمي دانستيم صحنه را چطور جمع كنيم كه بيش از اين خواهرجان اذيت نشوند و هر چه توضيح مي داديم حساسيت كوفتي را كه مسبب اين سر و روي ما شده بود ، كپل كوتاه نيامده و خواهرجانمان را به مسلسل گرفته بود كه نبايستي در كار ما و پدر ايشان دخالت كنند . داستان با گريه هاي زيرپوستي خواهرجان ، موقتا قطع شده و ميز شام را چيده و عروس داماد آينده را كه خودشان را در آن وقت شب به خانه ما دعوت كرده بودند به شام فراخوانديم و در سكوتي سنگين شام صرف شده و بعد از آن هم با چاي و ميوه پذيرايي شده و در ساعت 12 شب زحمت را كم نمودند . به محض اينكه پاي مهمانان افتخاري از منزل خارج شد ، خواهرجان بغضش تركيد و در حالي كه اشكهاي غلتان را مفت و مجاني هدر مي داد مشغول لباس پوشيدن شد تا عازم خانه باباجان شود به نشانه قهر با كپل و در اين ميانه تازه همسرجان در جريان دعواي اينها قرار گرفته و حيران اين صحنه ها بودند كه خواهرجان و كپل مسابقه پاياپايي داشتند در ميزان ولوم صدايشان تا كدامشان برنده نهايي باشد . و ما هم كه تازه نطقمان باز شده بود ، براي اولين بار به حمايت از خواهرجان برخاسته و كپل را سرزنش كرديم بابت رفتارهاي تندي كه در جمع با خواهرجان دارند . و ايشان كه انتظار اين نظريه را از ما نداشتند ، مرتب به ما مي گفتند كه دستت درد نكند در حالي كه ما مدتها بود بابت مشكلات اينها قلبمان درد مي كرد و نه دستمان . خواهرجان كه در آن وقت شب نمي توانستند به خانه باباجان رفته و آنها را نگران كنند تصميم گرفتند تا به اتفاق باربي به خانه آنها بروند كه به دليل مسافرت اخمالو ، تنها بود و همسرجان كه مي خواستند آنها را برسانند كپل هم چون از ما دلخور بود خواست تا سر راه او را هم به خانه سابق ما برسانند و به يك باره ديديم كه در اين نيمه شب ماييم و اين كاخ اليزه خالي از سكنه و وحشت از تنهايي و درد . در نتيجه ما هم راهي شديم تا حداقل همسرجانمان در راه برگشت از رساندن اين كاروان تنها نباشند . اما همسرجان با درايت خود عروس داماد را چپاندند توي ماشينشان و فرمودند برويد به خانه آينده خودتان و مسائلتان را خودتان حل كنيد بدون حضور ما . و ما به اتفاق باربي به خانه برگشتيم و مستاصل از اينهمه اتفاقات در طي يك روز پنج شنبه كه آخر هفته خوبي را برايمان رقم مي زد ، خودمان را به لوبيا پاك كردن سرگرم نموديم كه غير از اين كار ديگري نمي توانستيم بكنيم تا به خودمان بقبولانيم كه همه چيز آرام است و ما از شدت خوشبختي ست كه در ساعت يك نيمه شب با آن آلرژي زهرماري مشغول پاك كردن لوبيا سبز براي مهمانان روز شنبه خود هستيم . و تا صبح سگ هم خوابيد اما ما جان داده و چشممان روي هم نيامد از نگراني آنكه چرا داستان اينگونه شد و چرا ما نمي توانيم روي گل آرامش را حتي براي چند ساعت در زندگي خود ببينيم و هر چقدر هم كه خودمان را از مسائل اطرافيان كنار مي كشيم باز لنگمان در مركز ثقل ماجرا خودنمايي مي كند .... و اصلا مگر مي شود بي تفاوت بود نسبت به مشكلات زندگي خواهر عزيزي كه مي داني ريشه همه اين بگومگوهايشان بيكاري كپل است و اقتصاد بد جهاني كه سايه شوم خود را از اروپا و امريكا به خانه ما رسانده است . روز جمعه هم مشغول پخت و پز بوديم و نظافت خانه و كارهاي عقب افتاده خانه اي كه هنوز خيلي كار دارد تا خانه اي باشد براي آسايش نديده ما البته . صبح كه دوباره خواهرجان به اصرار كپل به خانه ما آمدند ديدن پارادوكس چشمهايي كه پلكش از شدت ورم باز نمي شد و زيرچشمها حلقه اي گود افتاده داشت ، البته كه قلبمان را فشرده تر مي كرد تا نتوانيم به خودمان بگوييم به من چه مربوط . كه بني آدم ناسلامتي اعضاي يكديگرند ما كه ديگر به سلامتي خواهر جان جاني هم هستيم . و دلمان براي همسرجان بدجوري مي سوزد كه هر دو در سني هستيم كه نياز به آرامش داريم و شكر خدا مشكلي با هم نداريم اما بايد بابت مسائل نزديكانمان كه مثل در مسجد هستند و غيرقابل كندن ، بسوزيم و بسازيم .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:26 توسط زن بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
ای تف تو این زندگی که یک لحظه حندیدن تیر می شود در چشم روزگار و چنان گند می زند به آرامش نیم بندت که مرگت را از خالقت بخواهی . اصلا نمی فهمم خداوند چرا فقط ما را خلق کرده که هیچ آب خوشی از گلویمان پایین نرود بابت مشکلات دیگرانی که .......................................................................................................... تو روح این زندگی و همه تعلقاتش .ای خدا مرگ ما را که دیگر می توانی برسانی یا این را هم دریغ داری ؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:43 توسط زن بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند عالم در وجود ما چنان عشقی به خرید کردن به ودیعه گذاشته است که دیگر داریم نگران خودمان می شویم که آیا این نعمت است یا نقمت ؟ که دیگر دارد به یک بیماری بدون درمان تبدیل می شود . البته در اینکه خرید کردن در تلطیف روح و روان یک زن نقش به سزایی دارد جای هیچ تردیدی نیست اما با این ارزانی بازار به دلیل نوسانات قیمت ارز ، صدالبته که روان ما را بدجوری مورد عنایت قرار داده است . از پارسال كه به يك باره خشتك قيمتها را بالا كشيدند ، دل توي دلمان نيست كه ديگر نه مي توانيم خودمان سفري به بلاد ديگر داشته باشيم و نه مي توانيم از دسترنج آنهايي كه اجناس را به كشور وارد مي كنند بهره مند شويم . و با هر يك دلاري كه بالا مي رفت ، فشار خون ما هم يك درجه پايين تر مي آمد بطوري كه اطرافيان مشكوك شده بودند كه آيا ما در كار تجارت جهاني هستيم كه اينچنين خودمان را باخته ايم ؟ يكي از بدبختيهاي ما اينست كه دوست نداريم در مراكز خريد اينجا خريد كنيم چون همواره در حال قياس با كشورهاي ديگر بوده و احساس مي كنيم با توجه به كيفيت اجناس وطني ، و قيمتهاي نجومي آن ، كلاه گشادي روي سرمان مي رود كه هم بايد پول گزافي بدهيم و هم با يك بار شستن و يا استفاده جنس مورد نظر ، بايد لب و لوچه لباس را جمع كنيم كه آويزان ما نباشد و از همه مهمتر اينكه نمي دانيم متدهاي برش لباس در اينجا چه تفاوتي با آنجايي ها دارد كه مي تواند به شدت ما را بدقواراه كند . در حالي كه لباسهاي آنجا با وجود سادگي ، چنان به تن مي نشينند كه گويي اين قبا از روز ازل بر تن شما دوخته شده است . ضمن اينكه در اينجا وقتي وارد فروشگاهي مي شويد به يك باره چندين فروشنده مثل مورچه هايي كه دور ملخ مرده اي را بگيرند، محاصره ات مي كنند و سايزت را كه مي گويي چندين بار قد و قامتت را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه برايتان قبايي دوخته باشند برانداز مي كنند . و اصولا پرو كردن در مملكت ما مكروه بوده و شما بايد با رمل و اسطرلاب دريابيد كه لباس برازنده اندام موزون شما هست يا خير . حالا ما با اين اخلاق مزخرفي كه داريم ، هي در اين سايتهاي آنوري چرخ مي زنيم و آنقدر زيرورو مي كنيم لباسها را كه قيمتهايشان را ديگر چشم بسته هم مي دانيم و از حق نگذريم وقتي حراج مي شوند يك دفعه بين 50 تا 100 پوند از قيمت لباس كاسته مي شود . و اين حراج كجا و حراجهاي اينجا كجا ........ حالا در راستاي اين مشكل پسندي ذاتي كه داريم كافيست در نقطه اي از بلاد بيگانه ، هموطني سلام ما را عليك گويد . چنان سوء استفاده اي مي كنيم از اقامت ايشان در جوار آن فروشگاهها كه به خودمان اجازه مي دهيم يك ليست بلند بالا تهيه كرده و سفارش دهيم به آن دوست عزيز كه برايمان خريداري كرده و با هر وسيله ممكن بفرستند . و البته گفتن ندارد كسي كه اينگونه خريد مي كند ، هزارسال سياه هم راهي خيابانهاي تهران نشود براي پاساژگردي و لذت بردن از خريد . در نتيجه ما با دست خودمان ، خود را محروم كرده ايم از لذتي كه زنان ديگر به آن وسيله روحيه افسرده شان را ترميم مي كنند . دوست عزيزي داريم كه براي ادامه تحصيل در يكي از شهرهاي اروپا اقامت دارند اما شما فكر مي كنيد ايشان با داشتن دوست خوبي مثل ما ، توانسته باشند به درس و مشقشان هم برسند ؟ اين نازنين بانو كه از زيبايي و اصل و نسب و كمالاتشان هرچه بگوييم حق مطلب ادا نخواهد شد . به همين دليل نمي دانيم چه اسمي برايشان در اداره احوال ، ثبت كنيم . فعلا شما "نازالملوك " صدايشان كنيد تا بعدها بلكه بتوانيم اسم با مسماتري برايشان بگذاريم . اين نازالملوك ما چند ماهي هست كه روزي دهها ايميل از ما دريافت مي كنند دال بر سفارش لباسهاي Debenhams و Marks & spencer كه برايمان تهيه كنند . حتي پا را از گليم نداري خود هم فراتر گذاشته و براي جشن عروسي خواهرجان كه در حال حاضر خود عروس داماد هم خبري از آن ندارند ، لباس براي خودمان سفارش داده ايم و از آنجا كه در اين مرزو بوم سايزهاي ما به لطف زندگي ماشيني هر روز در نوسان است ، مصيبتي داشتيم براي سايز دادن به اين دوست عزيز. سايز را مي داديم و بعد از خريد لباس توسط ايشان ، شك مي كرديم به خودمان كه نكند اندازه نباشد . بعد از چند ايميل كه با هم ردو بدل مي كرديم به اين نتيجه مي رسيديم كه اندازه هايمان را با متر بگيريم تا مطمئن شويم از درستي سايز . حالا نازالملوك جان كه لباس را با همان بسته بندي زيباي دبنهامزدر گوشه كمدشان با احترام تمام نگه داشته بودند بايد زرورق موجود را باز كرده و اندازه هاي اساسي لباس را گرفته و با اندازه هاي هيكل مناسب ما تطبيق دهند . در صورتي كه ما اينجا متر داشتيم و ايشان آنجا خط كش مهندسي . و مكافاتي بود تا گرفتن جواب و هوراي ما كه بالاخره لباس خريداري شده درست سايز خودمان بوده و بدين سان خانواده اي از نگراني نجات يابند . چند روز بعد كه ما از اينجا و ايشان از آنجا همزمان سايت مورد نظر را رصد مي كرديم دريافتيم كه لباس مربوطه 50 پوند ارزانتر شده و نازالملوك عزيز با آن همه گرفتاري كه داشتند شال و كلاه كرده و راهي فروشگاه مربوطه شده و لباس را به دليل آنكه در تن زيبا نيست ، توجه بفرماييد كه فقط با اين استدلال ، پس مي دهند . و دوباره همان لباس را با قيمت 50 پوند ارزانتر خريده و خوشحال و خندان راهي خانه مي شوند و به ما مژده مي دهند كه پوران جان لباست حراج خورده كه البته هنوز مژدگاني خود را دريافت نكرده اند . و اين پروسه چندين بار تكرار شد تا ما يك لباس 170 پوندي را خريداري كرديم به قيمت 72 پوند و اين را تعميم بدهيد در سفارشهاي ديگر . حالا خودتان بفرماييد ببينيم آيا در اين مملكت شما مي توانيد اينگونه خريد كنيد و پس بدهيد و دوباره همان را بخريد ؟ اگر خدا وند را وكيل بگيريم ، چهره فروشندگان ما را در قبال چنين خريدي فقط براي چند لحظه مجسم بفرماييد به اندازه اي كه قبض روح نشويد . و اين نازالملوك ما چنان نازنين است كه با وجود زندگي دانشجويي در يكي از گرانترين شهرهاي دنيا ، بدون آنكه ما ديناري برايش فرستاده باشيم ، تنها با وعده سرخرمن ما براي بازپرداخت اين هزينه ها ، با همان اندوخته خود كلي خريد براي ما و آباء و اجداد ما كرده اند كه تا عمرداريم بايد شرمنده اش باشيم . و چقدر همذات پنداري مي كنيم با آن خواننده بدصدايي كه براي دختري مي خواند كه اگر پولهايش را بدهند ، سال ديگر دوتا النگو برايش مي خرد و اگر كسي پولي بهش بدهد عروسي هم مي گيرد به شرطي كه دختر قولي به كسي ديگر ندهد كه او عاشق دلخسته اوست و ننه اش بايد زودتر دست به كار شود كه دختر از دست نرود . خلاصه ما در اين چندماه سختي كه به دليل بيماريهاي رنگارنگ و مصائب تعويض خانه داشتيم ، تنها دلخوشي مان همين خريدهاي اينترنتي از ينگه دنيا بود كه توانستيم خودمان را سرپا نگه داريم كه هربار به سايت فروشگاهي مي رفتيم ، چنان گلي از باغچه مان مي شكفت ديدني . و چه سعادتي بالاتر از اين كه وقتي همسرجان را در جريان اين خريدها قرار مي داديم به جاي آنكه ما را سرزنش كنند بابت اين هوسها در اين روزگار بي پولي ، اما تشويقمان هم مي كردند و در پاسخ به تعجب ما مي گفتند اين حداقل خواسته اي ست كه تو در زندگي داري و چرا بايد اين لذت را از خودت دريغ كني . و اين نگرش در اين دنياي وانفسا كه هيچ كسي حقي براي ديگران قائل نيست بسيار ارزشمند است البته نه به اندازه محبتي كه نازالملوك در آن ديار غربت به ما داشته و دارند. اوايل همسرجان كه در جريان اين خلقيات ما نبودند در همان عوالم خودشان ما را راهنمايي مي كردند. مثلا تافت مويي كه ما استفاده مي كنيم مارك اورِ ال است كه در سايزهاي كوچك بوده و فقط در فروشگاههاي كرفور دوبي موجود بود و ما چند سال پيش مقدار زيادي از آنها خريده بوديم . حتي مدلهاي ديگر اين مارك كه در اينجا هست آن كيفيت را نداشته و مثل آنكه آب قند به موهايت زده باشي ، آن زلفان عنبرين را به هم مي چسباند. بعد ما يك مغازه اي در نزديك خانه سابقمان بود كه مثل اين فروشگاههاي دهكده ها همه چيز در آن يافت مي شد البته با كيفيت بسيار نازل . و هربار كه ما اعلام مي نموديم كه تافت مويمان دارد تمام مي شود ، همسرجان بلافاصله گره از مشكل ما گشوده و مي فرمودند برو از همين فروشگاه محل بخر . و هرچه ما چشممان را چپ و چوپ مي كرديم كه عزيز من اين جنسها حتي در بهترين فروشگاههاي ايران نيست چه رسد به اين دهكده ، باز هم در فرصتي ديگر ما را ارجاع مي كردند به همان مغازه كذايي تا آنكه يواش يواش مطلب برايشان جا افتاد و تا ما مي گفتيم كه تافتمان دارد تمام مي شود حالا چه كنيم ؟ مي فرمودند يك سفر دو روزه برو دبي بخر و برگرد منتها به شرطي كه دو تا شلوارك هم براي من بياوري . يا اگر به مهماني دعوت مي شديم و ما طبق قانون نانوشته همه زنان اين سرزمين مي گفتيم ما كه لباس نداريم بياييم مهماني ، مي فرمودند خوب دو سه روزي تا مهماني وقت داري كه برو تركيه خريدت را بكن و برگرد . و در اين مواقع كپل مي گويد باباجان آخه اين چه زنيست كه گرفتي خب مي رفتي از دهات يك زن مي گرفتي كه اينقدر هم دردسر نداشته باشي و همسرجان مي زند زير آواز و مي خواند كه : هي گشتم و گشتم ، همه دنيا رو گشتم ، چه حرفهایی كه شنيدم ، چه رنجهایی كه كشيدم ..............
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:42 توسط زن بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
از دوستان و آشنايان كسي در بخش تاريخ نويسي دستي در كار ندارد تا زحمت كشيده و اسم ما را به عنوان زن نمونه ثبت نمايد؟ احتمالا اولين زني هستيم كه نمي دانستيم روز زن امروز است و تازه در پاسخ به سوال آقاي همسر هم در اين جهل مانده و روز دوشنبه را به عنوان روز زن اعلام نموديم كه آن هم از صدقه سر معاون وزير است كه آن روز را براي جلسه با خانمهاي صدارتخانه تعيين نموده وگرنه در تقويم امسال لابد ما روزي را به اين عنوان در نظر نگرفته بوديم . هرچند كه در پاسخ تبريكات همگان اذعان مي نموديم كه براي ما زنان اين سرزمين البته واضح و مبرهن است كه هر روز روز زن است و ما همواره مورد لطف آقايان و جامعه بشري هستيم . اما واقعا امروز صبح بعد از خواندن عناوين سايتها ، شرمنده زن بودنمان شديم كه اينسان غفلت نموديم از گراميداشت چنين روز مباركي و حالا بايد تلفني از مامان جانمان كه بر مزار مادربزرگهاي عزيزمان بود ، عذرخواهي نموده و تبريك بگوييم . شرم باد بر چنين زني كه سال گذشته بابت تبريك نگفتن كپل و همسرجان داشتيم خودمان را تكه پاره مي كرديم و امسال خداوند چنان در كاسه مان گذاشت كه بياموزيم كشيدن گرسنگي ، عاشقي را از ياد مي برد. واقعا بيش از هر چيز نگران حال و اوضاع خويش هستيم كه با خودمان چه كرده ايم در اين رهگذر عمر كه حالا هزارويك درد نگفتني در سينه داشته باشيم اما دلمان شادي بخواهد و خنده اي از ته دل به ياد ايام جواني بر باد رفته . و لابد اين هم حسرتي خواهد بود . وگرنه مبارزه عظيمي را در پيش رو خواهيم داشت براي آنكه برگرديم به گذشته پرافتخاري كه داشتيم . دست نياز به سوي پروردگار خواهيم داشت براي پشتيباني در اين نبرد زندگاني . پي نوشت : از همه عزيزاني كه بوسيله تلفن و كامنت محبت كرده و ما را هم داخل آدم حساب كرده و تبريك اين روز را گفته اند صميمانه سپاسگزاريم و از اينكه به دليل تالمات جسمي و روحي نتوانستيم پاسخي شايسته برايشان داشته باشيم ، انتظار بخشش داريم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:30 توسط زن بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات از دولتی سر اطرافیان به خودمان هم شک می کنیم نکند این ماییم که دیگران را آزرده می کنیم و نه آنها . این خواهرجان ما جزو خرچنگهایی هستند که از نظر خودشان هیچ گاه اشتباه نکرده و اصلاْ حتی یک واحد هم از دروس ادبیات عذرخواهی را نگذرانده اند . در نتیجه همیشه حق به جانب ایشان است و طبق قاعده ازلی ، ما بدهکار . همه ناكامي هاي زندگي اش را از ما طلب دارد كه البته واضح و مبرهن است وقتي ما در چشم ايشان مادرشوهري بيش نباشيم ، بايد هم مسبب همه گره هاي زندگي مشتركش باشيم . ديروز خبر مرگمان مي خواستيم بعد از صدارتخانه خودمان را برسانيم به كاخ اليزه تا قدري پايمان را دراز كنيم . ضمن اينكه طبق ساعات كاري صدارتخانه ما ، كارمندان عزيز نبايستي وقتي براي ناهار صرف كنند و ما اصولاً بعد از رسيدن به خانه يعني حدود 3 تا 4 بعدازظهر يك غذايي كوفت مي كنيم . بنابراين ديروز كه همسرجان درگير كار موزاييك محوطه بيرون كاخ بودند نتوانستند بيايند دنبال ما و قرار شد كپل زحمتش را بكشد. اما از آن طرف چون خواهرجان وقت بنداندازون داشتند و ماشين هم نبرده بودند طبق معمول ، كپل به گونه اي دنبال ما مي آمد كه بعد از ساعت 4 باشد تا كار عروس خانوم هم تمام شده و به اتفاق برگرديم . حالا ما كه ناهار نخورده بوديم و مثل سگ هار گرسنه بوديم و خستگي هم مزيد بر علت بود البته اعصاب خاكشيري داشتيم نگفتني . ساعت از دو گذشته بود كه خواهرجان تماس گرفته و فرمودند كارشان تمام شده و مي توانيم برويم دنبالش . حالا تا كپل جان از خارج از شهر حركت كرده و خودش را به صدارتخانه ما برساند خودش يك ساعتي وقت مي برد و بعد هم كه به دنبال عروس خانوم رفته ايم ، بلد نبودند آدرس بدهند كه كجاي شهر هستند تا برويم دنبالشان . سرآخر از همسرجان كه يك بار ايشان را تا آرايشگاه رسانده و مسير را بلد بودند آدرس گرفته و با يك كپل عصباني در حالي كه خودمان هم از گرسنگي و خستگي هر لحظه آماده حمله بوديم ، عروس خانوم را سوار كرديم و تازه توپ پر ايشان به سوي ما شليك شد كه تو يك بار با شوهرت دنبال ما آمده بودي و بايد اينجا را بلد باشي . خلاصه ساعت 4 بعدازظهر رسيديم به كاخ اليزه درحاليكه فقط ما ناهار ميل نفرموده بوديم و با همان لباس فرم مشغول درست كردن املت بوديم كه ديديم باباجان آمدند براي سرزدن به ما و اينكه در چه حاليم . حالا همسرجان بيرون خانه وردست بنا بودند و ما پاي اجاق گاز و باباجان گوشه سالن نشسته و خواهرجان هم از سر و روي كپل بالا مي رفت درست در برابر چشمان باباجان و ما هم حرص مي خورديم از اين بي ناموسيها . بعد درحاليكه لقمه غذا در گلويمان بود همزمان به اين فكر مي كرديم شام چي بپزيم براي اين جماعت گرسنه و در ذهن خود به اين نتيجه رسيديم كه لوبيا پلو درست كنيم كه تنها غذايي بود با وسايل موجود . لقمه را كه قورت داديم خواهرجان را صدا كرديم كه بيا برنج خيس كن و ايشان طبق معمول ما را حواله دادند به سرخرمن تا بيايند. بعد ديديم باباجان دارند دروديوار را نگاه مي كنند از خجالت حركات خواهرجان با كپل و يك ليوان آب هم جلويشان نيست . ما هم براي ختم اين صحنه ها خواهرجان را صدا زديم كه يك چاي دم كند تا هم باباجان بخورند و هم بناي مشغول به كار و باز لقمه ها در گلويمان گير مي كرد از كم محلي خواهرجان كه اصلا به تخمشان هم نبود ما چه مي گوييم . ما هم بساط ناهار را به كناري زده و بلند شديم به برنج پاك كردن و خيس كردن و تازه بعد از همه اينها عروس خانوم با كرشمه فراروان قدم مبارك را به آشپزخانه گذاشته و كتري برقي را آب كردند براي چاي و بعد هم قوري را دادند دست ما و فرمودند اينو بشور كه من چاي درست كنم . ما هم ديديم بنده خدا خيلي خسته شده از خرده فرمايشات ما ، گفتيم زحمتتان مي شود خودمان درست مي كنيم اگر قرار بود شما فقط كتري را آب كنيد كه چه حاجت به شما ؟ برنج را هم كه ما داريم خيس مي كنيم . با يك قيافه حق به جانبي به صورت ما زل زده و فرمودند والا ما ديگه نمي دونیم بايد چيكار كنيم همه كارهاي تو رو كه من انجام ميدم .... عرض كرديم واقعا شرمنده اين همه زحمت بي دريغ شما هستيم . بفرماييد به كارمغازله تان برسيد ما خودمان دندمان نرم كارمان را مي كنيم . بعد با عصبانيت فرمودند تو عادت داري هر كاري كه به آدم ميگي همان موقع بايد انجام بشه . اصلا صبر سرت نميشه . البته حق با ايشان بود كه ما مي توانستيم برنج شام را يك ساعت مانده به صرف غذا خيس كنيم و چاي را هم وقتي باباجان رفتند و بنا هم به خانه اش رسيد دم كنيم . اتفاقي نمي افتاد كه . و جالب اينجاست بعد از آنكه تمام اين ديالوگها در حضور كپل و باباجان گفته شد ، خواهرجان با عصبانيت زاويه ماتحتشان را كج كرده و رفتند نشستند در نشيمن و چهره اي به خود گرفتند كه پنداري مادرشوهر بدجنسش او را به معني واقعي كلمه چزانده است . ما هم از شدت عصبانيت راهي جز اين نداشتيم كه براي دقايقي از صحنه خارج شده و قدري خودمان را آرام كنيم . يك ساعت بعد كه به مقر حكومتمان برگشتيم ديديم خواهرجان هنوز كروكي شان را تغيير نداده و دست به سياه و سفيدي هم نزده اند و كاشف به عمل آمد كه كپل جان رفته اند دنبال مامان جان و داداش جان كه آنها را هم براي شام بياورند. و اي دل غافل كه مي دانيم باباجان و داداش جان و البته همسرجان و كپل جان ، هر يك به دلايلي از خوردن لوبيا پلو معذورند و ما مجبور شديم يك كته اي هم در كنارش بگذاريم و يك لنگه پا بايستيم به سرخ كردن فيله مرغ كه شكر خدا آنقدر مقدارش كم بود كه براي نمونه و روز مبادا در فريزر نگه داشته بوديم و مجبور بوديم با همان آبروداري هم بكنيم . خلاصه مامان جان كه رسيدند كلي خانه را جمع و جور كردند و ابراز همدردي بابت اخلاق نيكوي خواهرجان و دعوت ما به بردباري لابد تا روز قيامت كه اين نسل هيچ وقت به نفعشان نخواهد بود كه بزرگ بشوند . و البته ايشان تا آخر شب كلامي با ما صحبت نكرده و ما هم كه حرفي مي پرسيديم جوابهاي كوتاه و سربالا مي شنيديم البته در جمع . موقع خداحافظي هم كه مي رفتند تا در خانه قبلي ما به اتفاق همسرشان باشند و مثلا وسايل خانه را جمع كنند براي بازسازي آن خانه ، البته روي مباركشان را به سمت ديوار گرفتند و نه ما . و يكي از دلخوريهاي ايشان اينست كه چرا نمي توانند در اين كاخ اليزه ما مستقر باشند تا زمان عروسي . چون در ان صورت بايد در سالن بخوابند كه راحت نيستند . آن موقع كه ما مشغول بازسازي كاخ اليزه بوديم اين كاخ دو خواب داشت كه به پيشنهاد ما درو ديوار يكي از اتاقها را برداشته و به نشيمن تبديلش كرديم و ما مانديم و يك اتاق خواب . و همان زمان خواهرجان با طلبكاري تمام به ما گفتند تو چه فكري كردي كه خانه را يك خوابه كردي ؟ ما هم با صداقت و كمي هم وقاحت فرموديم اين فكر را كرديم كه شب كسي در خانه مان رختخواب نياندازد. و حالا يكي و تنها يكي از بدهكاريهاي ما به ايشان اينست كه چرا خانه مان دو خوابه نيست تا مثل خانه قبلي كنگر آماده را ميل فرموده و تازه جاي لنگرشان را هم ما سفت كنيم كه بتوانند در جوار همسرشان پذيرايي شوند در اين هتل هفت ستاره . و هرجا هم مي نشينند چه ما باشيم و چه نباشيم از ظلمهاي تاريخي ما از زمان مجردي تاكنون خاطره ها تعريف مي كنند كه چه رفتارهايي با ايشان داشته و داريم و اين خواهر مظلوم چه حرمتهايي كه به ما نگذاشته اند . طوري كه واقعاً خودمان به خودمان شك كرده ايم .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:57 توسط زن بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
نسیم عزیز مدینه گفتند و ما را کردند کباب . وقتی آقای داماد عزیزما یازده ماه است که بیکار است و به هر دری می زنیم برای پیدا کردن هرکاری حتی بی ارتباط با رشته تحصیلی و موفق نمی شویم ، چگونه از جشن عروسي بگوییم ؟ البته هرجا كه با معرفي دوستان و آشنايان مراجعه مي كند و رزومه مي دهد پاسخ مي دهند كه چون فلاني معرف شماست مطمئن باشيد كه 90% كارتان درست مي شود و حتي در بعضي موارد هم مي گويند مثلاً فردا خانه باشيد تا ساعت 11 صبح اطلاع مي دهيم كه بياييد و مشغول كار شويد . اما در اين مدت به تجربه دريافتيم كه در اين مملكت ، آن 10% غلبه مي كند بر آن 90% كه بايد بشود و نمي شود آنچه قولش را مي دهند . حالا اين دامادي كه پول تو جيبي اش را هم از پدر بازنشسته اش مي گيرد كه با اين خانه خريدن و هزار قرض و وام ، كمرش راست نشده ، چطور بايد جشن عروسي بگيرد به نظر شما ؟ از آن طرف هم خواهرجانمان پايش را در يك كفش كرده كه من حتماً بايد جشن عروسي داشته باشم حتي به قيمت فروش ماشين زيرپايم . و البته واضح و مبرهن است كه غيرت اين پدروپسر سي سال قبول نخواهد كرد كه عروس خانوم هزينه عروسي را بدهند . اوايل خيلي با خواهرجانمان مخالفت مي كرديم و همه اش مي خواستيم قانعش كنيم كه در اين شرايط موجود ، عروسي گرفتن يعني پول نداشته را دور ريختن . اما حالا خودمان را كه در جاي او و سن او قرار مي دهيم ، مي بينيم او هم دختريست با هزار آرزو هرچند به زعم ما بيخودي اما در نظر يك دختر جوان ، جشني ست كه بايد گرفته شود هر چند مختصر . از اين طرف هم دلمان براي كپل جان كباب است كه جوان بي غيرتي نيست و خودش را به آب و آتش مي زند تا كاري داشته و زندگي مشترك را شروع كنند اما واي به روزي كه نخواهد خدا . و در اين ميان فشار مضاعف بر دوش همسرجانمان است كه در عين حال كه حق را به خواهرمان مي دهد بابت خواسته هاي اندكش ، اما خودش هم در شرايطي ست كه بابت وامهاي خريد اين خانه ، در فشار است و در سني نيست كه بخواهد تحمل اين بي پولي ها را داشته باشد و دلش مي خواهد براي فرزندان و عروسهايش مفيد باشد. و در اين ميان ما با همه نااميدي هايي كه از اوضاع موجود داريم ، اين جمع را به اميد ، اميدوار مي كنيم و اينكه خداوند بهترينها را براي اين زوج در نظر گرفته اما هنوز وقتش نشده و بايد صبر كنند و صبر. دلمان مي خواست حالا كه به هر دري مي زنيم بسته است ، آنقدر داشتيم كه سرمايه راه انداختن كاري را در اختيارشان بگذاريم و دل اين دو جوان را شاد كنيم . وقتي همسرجان با حسرت از سي سال خدمت صادقانه به دولت مي گويند كه در پايان آه ندارند كه با ناله سودا كنند دلمان ريش مي شود. كه اگر زد و بندي كرده بودند در طول دوران خدمت ، الان براي خودشان مال و منالي داشتند كه چرك كف دست مي نامندش علما ! اما همسرجان ما هنوز هم با همه ناملايمات با افتخار ياد مي كنند از عمري خدمت سالم در اين مرزو بوم پرگهر . و بدينسان ما بين درددلهاي كپل جان و خواهرجان ، هيچ اميدي به جشن عروسي خواهرمان نداريم كه چه برگزار شود و چه نشود در هر صورت اين ماييم و همسرجانمان كه له مي شويم در بين دنده هاي چرخ اين روزگار كج مدار . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:18 توسط زن بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
بهتر نیست موضوع را شما بدهید و ما بنویسیم ؟ تا قدری از این تشویش ذهنی رها شویم ؟ درست مثل ساعتهای انشای دبیرستان . این روزها دچار وراجی فکری شده ایم اما با این همه حرفی که داریم البته نمی دانیم از کدامش بنویسیم که هم خدا را خوش آید هم خلق را . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:15 توسط زن بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر گذاشتند ما بياييم و بنويسيم كه حالمان يك اپسيلون بهتر است و پروژه عظيم ملي ميهني اثاث كشي سرانجام به بهره برداري رسيده و چند شبي ست كه در كاخ اليزه مي خوابيم و خدا نصيب نكند چه خوابيدني . چنان عميق كه پنداري طرح كاد خواب مرگ را مي رويم . و صبحها چنان جاني مي دهيم تا از روي تخت طاووس پايين آمده و در همان حالت كورمال كورمال دو ركعت نماز به كمرمان بزنيم و صورت شسته نشسته راهي صدارتخانه شويم و هي در دلمان افسوس آن سالهايي را بخوريم كه كسي بدون ريمل ما را نديده بود و حالا اگر دست بر قضا ببينند ، بايد بپرسند چرا ؟ ! هنوز از بخش نشيمن خانه كه اصلي ترين قسمت اين كاخ براي ماست ، پرده برداري نكرده ايم . چرا كه دلمان مي خواهد حداقل اين بخش را با سلامتي و دل خوش و قيچي روبان زده افتتاح كنيم . ضمن اينكه وسايل و ابزار كار آقاي همسر كه دائم در حال انجام خرده فرمايشات ما هستند ، وسط نشيمن خانه به ما دهن كجي مي كند و هنوز جايي برايش پيدا نكرده ايم . كه خانه فاقد انباريست و زندگي ايراني بدون آشغال و جايي براي نگهداري اين آشغال كه در اصطلاح انباري صدايش مي زنيم ، فاقد معناست . هنوز با كاخ اليزه ارتباط صميمي برقرار نكرده ايم . اما در عين حال كه دوستش داريم ، يك وقتهايي هم ، چنان دلمان مي گيرد كه به زور جلوي مرواريد اشكهايمان را مي گيريم . هنوز ما و همسرجان روي ماه سلامتي را در اين خانه زيارت نكرده ايم . و دائم بين ما و ايشان مسابقه برقرار است كه اينجايم درد مي كند و آنجايم تير مي كشد و مي سوزد و ........... در اين ميان عروسها و اخمالو و كپل ، انصافاً سنگ تمام گذاشتند در اين اثاث كشي و چيدمان خانه كه جا دارد از همين جا مراتب تشكر و قدرداني خود را به اطلاع شما خوانندگان عزيز برسانيم كه فردا روزي اگر غري زديم از وجود آنها ، يادمان باشد اين جانفشاني ها . پي نوشت : اگر كار اين صدارتخانه گذاشت ما درد دل ملاقربانعلي را تمام كنيم .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:34 توسط زن بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
چند بار بگوییم که نخوانید اینجا را و اینقدر ما را به باد سرزنش نگیرید. ما نمی توانیم از گل و بلبل بگوییم که دل خجسته شمای نوعی شادتر از این شود . ما چشم بند نداریم که واقعیتها را جور دیگری ببینیم. اصلاْ ما منبع انرژی منفی هستیم . دلمان می خواهد اینجا آه و ناله کنیم . نخوانید عزیز من نخوانید . آن دعوتنامه ای را هم که برایتان فرستاده ایم پاره کنید بریزید در همان باغ گلشنی که زندگی می کنید . به جای خواندن این مصیبت نامه ها تشریف ببرید به آنجاهایی که عشاق قربان قدو بالای هم می روند . تا کی باید به شما جواب پس بدهیم که چرا چنینم و چنان ؟ اصلا ما می خواهیم خودکشی تدریجی داشته باشیم شما حرفی دارید ؟ ما که گوش شنوایی نداریم . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:13 توسط زن بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
باور بفرمایید تا این سن پربار برسیم خبری از قابلیتهای خودمان نداشتیم . یعنی داشتیم اما نه بطور دقیق . حالا نمی دانیم خوشحال باشیم از این همه پتانسیل یا آنکه مثل همیشه بند کنیم به نیمه خالی لیوان تا بلکه پرشود. ازشما چه پنهان ( خدا این مهتاب خانم را عاقبت به خیرکند که با نامگذاری وبلاگش با این واژه ، این اصطلاح روزمره را از ما گرفت ) چند وقتی بود که می خواستیم بیاییم اینجا و با خط نستعلیق و فونت درشت بنویسیم : شرمنده جواني از اين زندگاني ام . اما اين دوسه روزي كه برما گذشت ، حقايقي را به لطف خدا كشف نموديم كه دريافتيم بايد آن شرمندگي را براي ميانسالي هم تعميم دهيم و در همين جا دست به دعا برداريد كه حداقل آنقدر نماينم كه پير شويم . الهي بميريم براي اين كالبد خاكي مان كه از دست ما چه مي كشد. هم دشمن داخلي دارد و هم بايد با دشمنان خارجي دست و پنجه نرم كند و تازه صاحبش كه ما باشيم انتظار داريم شيلنگ تخته هم بيندازد براي شيرين كاري . دو روز است كه بدجوري دلمان براي اين بدن مي سوزد كه چقدر نجيب و خانوم است كه هنوز با هر بدبختي كه شده تن به خرده فرمايشات ما مي دهد. يك نفر هم پيدا نشد كه بگويد اين انتظارات شما براي يك جسم بيست ساله است نه آنچه شما هستيد . بعد از دو هفته عفونت شديد و دفع سنگهاي ريزو درشت از كليه مبارك ، سرانجام خواهرجان براي دستگرمي يك آزمايش كشت ادرار از ما گرفتند . اما تا حاضر شدن جواب ، ما به چنان روزي افتاديم كه سگ ارمني نيافتد. يك تب و لرزي داشته و داريم كه روزي صدبار مرگمان را از خدا خواستيم . پريشب تا صبح درد كشيديم اما حتي يك نفر از اعضاي خانواده گرامي حداقل نيامدند بپرسند كه تو امشب مي ميري يا فردا ؟ هركسي سرش را به كاري گرم كرده بود كه مبادا وجدان درد بگيرد. همسرجان هم كه يك بي حرمتي در قبال يك مسئله پيش پا افتاده به ما كرده بودند و خودشان بابت اين شاهكاري كه به خرج داده بودند لطف كرده و ماتحتشان را با ما چنان كج كرده بودند كه به خودمان شك كنيم . تا صبح ناله كرديم و از شدت تب و خيس شدن سرتاپا ، هي لباس عوض كرديم و هي اين دوتا شويد را با سشوار خشك كرديم . سه نيمه شب كه در حال سگ لرزه بوديم ، شخصيت اصلي همسرجان برگشت و پيشنهاد داد كه برويم بيمارستان . اما ما آنقدر از ايشان دلخور بوديم كه زير بار اين بي ناموسي نرفتيم . صبح هم مثل ربات بايد مي آمديم صدارتخانه براي جمع كردن اخمهاي آقاي مديركل . جواب آزمايش كه رسيد از تعجب ابروهايمان تابه تا شد. اينطور كه متخصصين اهل فن مي گويند در ادرار نبايد گلبول سفيد باشد . اما در آزمايش ما نوشته شده بود بيش از 100000 حالا شما كه غريبه نيستيد ( با ذكر خير از مهتاب خانوم ) تعداد صفرها را مي توانيد بالاتر هم ببريد مال خودمان است اختلاس كه نكرده ايم . دارندگي ست و برازندگي . و اين رقم نشانه ميزان بالاي عفونت در بدن ماست كه طبق گفته پزشك كه بيشتر داشت فال ما را مي گرفت تا طبابت ، فرمودند تا سه روز اين تب و لرز ادامه دارد و بعد كمي بهتر مي شويد اما اين عفونت به اين سادگي از بين نمي رود و هر 12 ساعت بايد يك سوزن به ما بزنند علاوه بر آنتي بيوتيكهاي خوراكي كه نوش جان مي كنيم . و ديشب هم لرزيديم و تب كرديم و هميطور به تناوب تا الان كه در محضر مبارك شما هستيم . و در اين 48 ساعت هيچي جز آب يخ نخورديم كه آن هم به دليل سوختگي جگرمان براي خودمان است كه الهي پيش مرگ اين كالبد بي زبان شويم كه اين همه سال با ما ساخت تا خلقي را خشنود كنيم كه البته نتيجه اي جز بدهكاري دائمي به مردم شريف و دوستان و آشنايان راههاي دور و نزديك نداشته ايم .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:43 توسط زن بابا
|
|
||